شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹ - ۳۰ نوامبر ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

مسافر، پشت پرده - پرده چهاردهم

علی ناظر

 پرده چهاردهم

 تقی صبح برای نماز بیدار شد... تخت بیژن مرتب شده بود و روی آن یک برگ کاغذ بود. تقی آنرا برداشت و چراغ را روشن کرد. بیژن نوشته بود: «پدر عزیز، شما و بقیه خیلی به من لطف دارین و توی این مدتی که گذشت خیلی چیزا از شما یاد گرفتم.... ولی دروغ دیگه بسه... من باید برم به دنبال اونچیزیکه قبولش دارم.... میدونم خیلی خطر داره ولی همینه که هست... منو ببخشین... این نامه رو نوشتم که اگه اونا دوباره به شما بند کردن بهشون نشون بدین تا بفهمن که تصمیم برای بودن یا نبودن دست خود آدمه... »

تقی نگاهی به نامه و ساعت کرد... هنوز خیلی زود بود که با مهسا و علی تماس بگیره... نامه را تا کرد و گذاشت توی جیبش و شروع کرد به وضو گرفتن.... اسد بعد از نماز تقی رو صدا کرد که صبحونه حاضره... تقی که اومد اسد نگاهی به صورت شکسته تقی کرد و گفت «نصفه های شب بود که رفت.... منو ماچ کرد و گفت این ماله باباست یادت نره بدی بهش... ماچتو همین الان میخوای یا بعد از صبحونه...»؟
تقی: «بذار برای روزی که حالم خیلی خرابه و دلم خیلی تنگ شده...»
اسد: «آتقی منو که میشناسی... زیاد تو کار مردم دخالت نمیکنم... یعنی چیزی حالیم نیست... تنبون خودمو بتونم بالا بکشم هنر کردم چه برسه که بخوام به بقیه نصیحت کنم.... ولی اگه اجازه میدی میگم که بالاخره یکروزی جوجه ها سر از تخم در میارن... باید از لونه شون بپرن برن... هیچکه قول نداده که هنوز دور نشدن کسی نزنه بالشونو نشکنه... ولی این رسم همیشگی روزگاره... جوجه ها یه روزی باید بپرن برن... مخصوصا اگه جوجه عقاب باشن که داستانشون تومنی صنار فرق داره... من از همون روز اول که بیژنو دیدم فهمیدم که جوجه عقابه... نمیتونی تو قفس نیگهش داری... از غصه دق میکرد و توی قفس میمیرد...»
تقی نگاهی به اسد کرد «راست میگی... باید میپرید و میرفت... خدا به همراش....»

تقی صبر کرد تا صدای علی اومد که از پله ها میاد پایین. رفت طرف ماشین و بدون هیچ مکثی گفت «سلام... بیژن رفت...» و نامه بیژنو بهش نشون داد....
علی: «خب این از همون اول روشن بود... حالا اجازه بده با خانم دکتر بالا و پایین کنم تا ببینیم چه میشه کرد... شما برای ناهار بیا اونجا... غذا برای ما هم بیار... اجازه میدی این نامه رو به خانم دکتر نشون بدم...»؟
تقی: «بله... خدمت خودتون باشه...»
علی: «انشالله اتفاق بدی نمیفته...»
تقی: «خدا کنه...»
بعد از ظهر تقی با سینی غذا اومد به باغ و غذا رو روی میز گذاشت.
مهسا: «آتقی... نامه رو خوندم... کاری از دست ما برمیاد...؟ میخواین یک مدتی برین مرخصی تهرون بمونین...؟ مثلا جاتونو با صابر عوض کنین...؟ یا اصلا یکماهی برین مرخصی... شما الان چند ساله که پشت سرهم دارین کار میکنین... شاید استراحت بتونه کمی آرومتون کنه...»
تقی: «لطف دارین خانم دکتر... این کار با مرخصی و اینطور چیزا حل نمیشه... تا خبرش نیاد...دلم همینطور مثه موتورسیکلت که روغن سوزی داره پت پت میکنه...» و با بغض ادامه داد «آدم نمیتونه آروم بگیره... داغ و دوری فرزند.... لامصب بدچیزیه...»
علی: «یعنی امکان داره رفته باشه تهرون...»؟
تقی: «ننوشته... ولی فکر نکنم... دیگه نه اینجا براش امن بود... نه تهرون امنه... تازه اون که افسارش دست خودش نیست... هرجا بگن برو باید بره...»
مهسا: «بعد از غذا روی وبسایتو نگاه میکنم... شاید از جمیل چیز جدیدی باشه...»
تقی کمی آروم گرفت و در سکوت غذا خورده شد و میز جمع شد.... مهسا لپ تاپش رو باز کرد و مستقیم رفت سروقت وبسایت... و با خوشحالی گفت «بیا آتقی... اینم مطلبی از جمیل خان شما...»
تقی با هیجان به طرف لپ تاپ دوید و گفت «کوش...»؟ مهسا با انگشت نشون داد.

«دلنبشته های جمیل....

هرچه تلاش کردم از حافظ شعری بنویسم که درد امروزم رو بیان کنه پیدا نکردم... باباطاهر که همچو او عریان از هر فریب و دروغی شده ام... به فریادم رسید... کاش اسمم طاهر بود... تا در جای جای رباعیاتش نهفته میشدم...
ولی دریغ که به دور از پدر و فراغ مادر همچون او زمزمه میکنم

درین دیرم چنان مظلوم و مغموم
چو طفل بی پدر بی مادرستم
اما چه می شود کرد که اینروزا...
مثال کافرم در مومنستان
چو مؤمن در میان کافرستم

باید برم... چراکه تنها راه پیش روی من و دیگر عاشقان فقط رفتنه... رفتن....»
تقی در حالیکه اشک از چشماش سرازیر شده بود گفت «حیونکی... خودشو به کشتن میده ولی نمیفهمه که هیچچی تکون نمیخوره... خر همون خر، فقط پالونش عوض میشه...»
تلفن علی زنگ زد. محسن بود...
علی: «سلام حاج محسن... حالتون چطوره...»
محسن: «حالم خوبه ولی از شما خیلی گله دارم...»
علی: «ندونسته ازتون عذر میخوام... چه خلافی از من سر زده...»؟
محسن: «آقا شما یک قولایی به ما دادین...»
علی: «چه قولی...»؟
محسن: «گفتین که دست ما رو میگیرین و به من و خانم یک آپارتمان تو این خانه سالمندانتون میدین.... حالا شنیدم که خاله و شوهر خاله تونم بیرون کردین... آقا این که رسمش نمیشه...»
علی: «عجب...! من فکر میکردم شما مزاح میفرمودین...»
محسن با لحنی عصبانی و شوخی «آقا مگه من با شما شوخی دارم... من فورا یک آپارتمان میخوام... همین الانم می خوام... ولی از شوخی گذشته... هرچی فکر میکنم میبینم اومدن ما به اونجا، وقتی میگم ما، یعنی احمد و مینو هم شامل میشه... خیلی بهتره تا اینجا بودن... اونطوری همه تو قرنطینه هستیم... اینطوری و با این رفتار مردم که به هیچچی گوش نمیدن... برای ما خطرش بیشتره... حتما دیدین که تو پاساژا چه غلغله ئی راه افتاده و مردم مثه اینکه دارن میرن حج عمره اینطوری بهم چسبیدن.... به این نمیگن فاصله اجتماعی... نمیگن قرنطینه... شما بگو این قرنطینه است»؟
علی: «حاج محسن... متخصص اینکار من نیستم... دکتر مهسا متخصص امراض عفونیه... باید با او صحبت کنین...»
محسن: «ما رو بگو که وقتمونو با کی داریم هدر میدیم... بده گوشی رو به خانم دکتر ببینم...»
علی رو به مهسا کرد و گفت «حاج محسن میخواد با شما حال و احوال کنه...»
مهسا: «سلام حاج محسن... حالتون خوبه...»؟
محسن: «چه حالی چه احوالی خانم دکتر... اون بچگیات با ما بیشتر مهربون بودی...»
مهسا: «باز چکار کردم...»؟
محسن: «مارو به خونه ات راه نمیدی... پدر و مادرتو بیرون میکنی... قولایی که دادی یادت میره... بازم بگم...»؟
مهسا با خنده «اوووه چه دل پری...! اولا که قدم شما همیشه روی چشم ما... دوما اینجا خونه من نیست که بخوام کسی رو راه بدم یا بیرون کنم... سوما اینکه غیر ممکنه قول بدمو زیرش بزنم...»
محسن: «از همون بچگیت حاضر به جواب بودی.... نگاه کن خانم دکتر... منکه میدونم علی آقا بدون اجازه سرکارخانم آب نمیخوره... پس اینجا خونه من نیستو بذار برای کس دیگه ئی خرج کن... ولی از این حرفا گذشته... من و ملیحه داریم میایم اونجا چند هفته ای بمونیم... اوضاع اینجا خیلی خطری شده...»
مهسا: «ولی...»
محسن: «ولی ملی برای من نیار... حاج ابراهیم یکعالمه زحمت کشیده که اونجا رو درست مثه خونه سالمندا بکنه... مثلا اگه کرونا یکسال دیرتر میومد شما میخواستی همه پیرمردا و پیرزنا رو از اونجا بندازی بیرون...؟ شما دکتری... باید برای مشکلی که این بیماری جلوتون گذاشته راه حل پیدا کنی... ما هم که از خودیم و داریم خودمون اصرار میکنیم.... پس حرف حسابت چیه...»؟
مهسا برای لحظه ای ساکت شد «من گفتم که کاره ای نیستم... بهتره با خود علی صحبت کنین... من گوشی رو میدم به اون...»
محسن: «الو... الو...»
علی: «سلام من هستم...»
محسن: «علی جان من الان باید برم کارامو سرراست کنم... آخرای شب بهت زنگ میزنم...»
علی: «در خدمتم...»
مکالمه که قطع شد علی پرسید «خب چی میگی...»؟
مهسا: «این نمیاد چون میخواد از شر کرونا فرار کنه... داره میاد که مارو زیر نظر بگیره...»
علی: «چه بهتر... بذار بیان.... بذار ببینن...»
مهسا: «به بابا و مامان چی بگم...»؟
علی: «بگو اونام بیان.... بذار اینجا رو طبق شرایط خانه سالمندان مدیریت کنیم ... هرکه میخواد بیاد باید بفهمه که برای مهمونی نیومده... که اونا مهمون نیستن چندتا سالمندن... باهشون همونطور رفتار میکنیم که با هر سالمندی در خانه سالمندان... از همون روز اول و قبل از اینکه بیان... شرایطو براشون تعریف میکنیم و میگیم که سرپیچی یعنی اخراج بدون هیچ تعارفی...»
مهسا: «پس من به بابا و مامان زنگ بزنم... وگه نه معرکه بپا میشه که چرا محسن باید قبل از ما بدونه...»
علی: «خیلی هم خوشحال میشن.... سوالی که میمونه اینه که ماهیانه چند ازشون بگیریم...»؟
مهسا در حالیکه شماره احمدو میگرفت «علی...! تو اصلا روت میشه که حرف پولو با اینا بکشی جلو...؟ منکه نمیشه...»
علی: «حالا که اینطوره... میگم حاج ابراهیمم بیاد تا جنسمون جور بشه...»
مهسا بدون اینکه گوش کنه با احمد شروع کرد به صحبت و گفت از این جمعه خانه سالمندان سیروس افتتاح میشه... علی هم به حاج ابراهیم زنگ زد و داستانو تعریف کرد و گفت اگه هنوز مایله که بیاد... حاج ابراهیم هنوز جمله تموم نشده گفت «معلومه... از تنهایی پوسیدم اینجا...» علی به محسن زنگ زدو گفت «حاج محسن سلام.... مثه اینکه مهسا نمیتونه به شما بگه نه... پس همه چی درسته... قدمتون روی چشم... ولی باید مسائل اداری و قانونی طی بشه... ما تموم کارای اداریشو کردیم ولی مجوز هنوز نیومده... میگن تو راهه... بعد از اینکه مجوزا گرفته شد... قدمتون روی چشم...»
محسن: «اون با من... اسمش خانه سالمندان سیروسه نه...؟»
علی: «کانون خصوصی سیروس....» و زیرشم نوشته میشه «برای پیگیری و درمان اختلالات روانی پسا کرونا... در اصل دوتا مجوز لازم داریم... همه کاراش انجام شده ولی به یک دلیلی که خودشون و خداشون میدونه... هی امروز و فردا میکنن...»
محسن: «اون با من... به احمد گفتی...»؟
علی: «بله... یعنی مهسا گفت...که بعد از مجوزها دست به کار میشیم...»
محسن: «پس من برم دنبال این دو تا مجوز...»
علی: «البته همونطور که در اسم کانون قید شده، ما دیگه به دنبال خونه سالمندان نیستیم... فکر میکنیم که کرونا مشکلات عدیده روانی، از جمله افسردگی، وسواس، و... خیلی چیزای دیگه ایجاد کنه که لازم به پیگیریه... ولی جهت محکم کاری برای کسب مجوز خونه سالمندان هم اقدام کردیم که اگه با افراد مسن که دچار اختلالات روانی میشن هم برخورد کردیم... مجوز درمان بالینی هم داشته باشیم... بنابراین چند ماه دیگه که کلیه کارها اینجا تموم بشه میریم سروقت کار اصلی و مجبوریم عذر همه رو بخوایم...»
مهسا بعد از مکالمه با احمد «باید با کادری که تقاضای کار کرده بودن تماس بگیریم و بگیم از پنج شنبه بیان...»
علی: «اول از پرستارا شروع کنیم... بعد از آشپز و کارگرایی که باید کارکنن... از آخر میریم سروقت روانشنسا»
مهسا: «من میرم دنبال کار استخدامی پرستارا... تو و آتقی برین دنبال بقیه کارا...»
علی: «به این میگن تقسیم کار عادلانه....»

 

علی داستانو از اول برای تقی که یک گوشه ساکت نشسته بود تعریف کرد.... «آتقی چی میگی...؟ غذای اینا پنج وعده در روزه... باید اصول پرهیز غذا هم رعایت بشه... پس نمیتونیم غذای ساروی رو اینجا سرو کنیم... آشپز باید همینجا زندگی کنه.... چکار کنیم...»؟
تقی: «من و اسد و میرزا میایم تو خونه مش ممد میمونیم...»
مهسا: «می بخشین ولی مگه به حاج ممد نگفتین بیاد تو اون دوتا اتاق زندگی کنه...»؟
علی: «خب اگه همه دارن میان که ما دیگه به ایشون احتیاجی نداریم...»
مهسا: «آخه این خیلی بد میشه... اینهمه کاراشونو کردن... حالا بگیم نیان...»
تقی: «اگه درست یادم باشه... وقتی حاج ابراهیم داشت شروع میکرد یک چیزایی رو با من در میون گذاشت... میگفت که زیر طبقه هم کف عمارت، آشپزخونه است... کنارشم یک عالمه جا هست که میشه برای انباری استفاده کنیم... یکی دوتاشم میخواست درست کنه برای استراحت کادر بهیاری و آشپز و کارگرای دائم... فکر کنم جا به اندازه کافی باشه که من و اسد بتونیم اونجا بخوابیم...»
علی: «خب اینکه حل شد... ولی من بازم موضوع رو با خود حاج ممد مطرح میکنم... ببینم چی میگه... ولی مشکل اصلی هنوز حل نشده... اگه آتقی بیاد اینجا... کی میخواد تو ساروی کار کنه...»؟
تقی: «اگه حاج ممد اومد که میذاریمش مواظب ساروی و دخل و خرج بشه... فقط میمونه آشپز... شاید بهتر باشه با بی بی صحبت کنیم ببینیم کسی رو میشناسه که هم محلی باشه و هم مورد قبول بی بی... البته اگه زن باشه بهتره... چون ما میتونیم تموم کارگرای مردو اینجا به کار بگیریم... کارگرای زن هم میتونن تو ساروی تموم وقت کار کنن فقط آشپز یکروز درمیون عوض میشه... حاج ممدم که بیرون دم پاچال نشسته... به امیرعلی میگیم همونجا بمونه...»
علی به بی بی زنگ زد و مشکلو مطرح کرد و پرسید «شما آشپز خوب و مورد قبول میشناسین...»؟

بی بی: «شما کاراتو بکن و پشت آشپز نمون... تا آشپز خوب گیرتون نیومده خودم هستم و از پسش بر میام...»
علی: «خدا عمرت بده بی بی... یکعالمه مشکلو یکجا حل کردی...»
آتقی: «پس با حاج ممد چکار میکنین...»؟
علی: «الان زنگ میزنم...» و شماره حاج ممدو گرفت...
حاج ممد: «سلام آقای دکتر...»
علی: «سلام از منه... حاج ممد میخواستم یک موضوع رو باهتون درمیون بذارم و نظرتونو بپرسم» و برنامه جدید رو برای حاج ممد تعریف کرد...
حاج ممد: «اجازه بدین من با خانم صحبت کنم ببینم بتول خانم چی میگن... فورا بهتون زنگ میزنم... ولی خودتون چی ترجیح میدین...»؟
علی: «شما بیاین یک خوبی داره... نیاین هم یک خوبی داره... پس میسپرم دست خودتون و بتول خانم... فقط یادتون باشه که اینجا داره میشه مرکز ترک اعتیاد جوونا و خانه سالمندا...»
حاج ممد: «پس زود خبرتون میکنم...». طولی نکشید که تلفن علی زنگ زد.
علی: «سلام حاج ممد... بفرمایین...»
حاج ممد: «بتول خانم میگه که ما چادر چاقچورمونو کردیم و حاضریم که بیایم... اگه شما مشکلی ندارین ما میتونیم راه بیفتیم...»
علی: «قدمتون روی چشم... پس منتظرم... فعلا خداحافظ...»
علی: « آتقی... همه اینکارا یکطرف... داستان بیژن و شما یکطرف دیگه... من با خانم دکتر موافقم که شاید بد نباشه شما یک مدتی برین مرخصی...»
تقی: «خیلی ممنون آق دکتر... ولی من سرم به کاری مشغول باشه برای خودم بهتره... اگه اجازه بدین برم و کارای اونجا رو سر و سامون بدم و به اسد و میرزا هم بگم که قرارمون چی میخواد بشه...»
علی: «خیلی ممنون... پس ساروی رو میسپرم دست شما...»

مهسا: «پس همه چی حلّه...»؟
علی: «باید با یک کارشناس تغذیه در تماس باشیم که هر هفته یک برنامه غذایی برای سالمندان و بخش جوانان تهیه کنه...»
تقی: «می بخشین آقا دکتر... چند تا سالمند اینجا زندگی میکنن...»؟
علی: «تا ده تا زوج....»
تقی: «پس روزانه غذا باید برای حدود سی و پنج شش نفر تهیه کنیم...»؟
علی: «بله اگه بخواین کادر رو توش بیارین...»
تقی: «میتونیم برای کادر از ساروی بیاریم...»
علی: «بهتره که همه یک نوع غذا داشته باشن... ولی اگه کسی از کادر غذای غیر رژیمی هوس کرد میتونه یکروز قبل خبر بده و بره ساروی دلی از عزا دربیاره...»
تقی: «پس من با اجازه برم...»
علی: «خسته نباشین...»

وقتی مهسا و علی تنها شدند مهسا گفت «پس قرارمون اینه که بذاریم محسن بیاد اینجا و تا میتونه دستگاه شنود بذاره و ذره ذره حرفامونو شنود کنن تا بعدا بتونن برامون پاپوش درست کنن...»؟
علی: «هم آره و هم نه... ما نمیتونیم جلوی کارای اونارو بگیریم... امروز نکنن فردا یا هفته بعد میکنن... مگه تا همین الان از همه چی باخبر نبودن...؟ پس بذار بیان و تا میتونن شنود کنن تا کاملا فکرشون راحت بشه... اونچیزیکه منو اذیت میکنه اومدن محسن نیست....»
مهسا: «پس چیه..»؟
علی: «رفتن بیژنه... ما تا چه اندازه از بیژن شناخت داریم...؟ برای بازجویی بردنش و بعد از چند هفته هم آزاد شده و اومده بیرون... چرا؟ کی میتونه تضمین کنه که زیر فشار قبول نکرده که با اونا همکاری نمیکنه... آزاد شدنشم یک شرط بوده... رفتنشم یک شرط بوده.... تا بره اونجایی که فرید قرار بوده بره...»
مهسا: «چه حرفا میزنی... خب اگه قرارشون خبرچینی بوده که از همینجا بهتر میشد بکنه...»
علی: «ولی اون الان دست بهتری برای بازی داره... میگه، نمیدونم به کی... ولی به هرکس که قراره بهشون وصل بشه... میگه که نمیخواسته جاسوسی باباشو بکنه پس زده بیرون...»
مهسا: «تو مثه اینکه فیلمای آلفردهیچکاکو خیلی میبینی...»
علی: «هرچی میخوای بگو... ولی همینکه بیژن میره... سر و کله محسن پیدا میشه... چکار کنم... همه برام مشکوک میزنن...»
مهسا: «اونوقت این وسط... من به کی وصلم...»؟
علی: «تو که رئیس همه شونی.... فقط رو نمیکنی...»
مهسا: «حالا از این جیمزباند بازیا که بگذریم... کاری میشه کرد...»؟
علی: «معلومه... همه رو میاریم اینجا و من و تو میریم بیرون... من میرم به آپارتمان بالای کلبه  تو هم میری به ویلای خودت... اگه خواستیم همدیگه رو ببینیم یا تو ویلا میبینیم یا بالای کلبه...»
مهسا: «پس فعلا به روی کسی نیاریم... از این به بعد هم توی عمارت فقط صحبتای معمولی صنفی میکنیم... قبول...»؟
علی: «اوکی... یعنی باشه...»

 

مجوز بیشتر از اونی که محسن فکر میکرد طول کشید و دخالت مستقیم هادی هم نتونست کارو زودتر پیش ببره ولی بالاخره انجام شد و این طول کشیدن به مهسا و علی وقت داد تا کادر درمان و بهیاری رو توجیه و تفهیم بکنن... تابلوی بالای سر در تهیه بشه... و تقی و اسد و کارگرا هم کارای آشپزخونه در عمارتو تنظیم بکنن... و لیست غذا ها رو بصورت ماهیانه تدوین کنن. علی و مهسا هم طبق یک نامه رسمی برای مهمونا مشخص کردند که تنها افرادی میتونن به عمارت ورود کنن که تست سریع کرونا داده و جواب منفی گرفته باشن.... دیگر اینکه در یک هفته اول وی آپارتمانشون در عمارت قرنطینه میشن... محسن و احمد اول با شوخی می خواستن این دستورالعمل ها رو نادیده بگیرن ولی وقتی متوجه جدی بودن مهسا شدن به این شرایط تن دادن و بالاخره همه در عمارت مستقر شدند.

حاج ابراهیم که یکی از مهمونا بود... هر روز صبح از کاری که در باغ شروع شده بود بازدید میکرد و بقیه روز را در باغ به گشت و گذار میگذروند...طولی نکشید که اولین کانکس های کارگاهی احداث شدند...و کانکس هایی هم که برای سکونت جوانان در ته باغ و نزدیک رودخونه باید پی ریزی می شد از طریق زمین رمضون وارد باغ شده و به سرعت باغ شکل مورد نظر علی رو بخودش گرفت... محسن بیشتر کارها رو با تلفن انجام میداد... و کانکس بزرگی برای استخر سفارش داده بود که می گفت بزودی آماده میشه و حاج ابراهیم هم پی ریزی استخرو نظارت میکرد.... در این مدت هادی کلیه رفت و آمدها و کنش و واکنش های درون باغ رو زیر نظر داشت و روزی نبود که محسن به او گزارش نده....

 

محسن یکروز به علی گفت «آقای دکتر... یکی از دوستام که مسافره و مقیم شمال نیست می خواست ببینه که میتونه بیاد اینجا و مستقر بشه... بیشتر در حال سفره... ما بهش میگیم مسافر سرگردون... هر روز تو یک شهره.... بهش گفتم که شرایط زندگی تو اینجا بهتر از جهنم نیست... ولی تازگیها خانمش فوت کرده میخواست یکجایی ساکت استراحت کنه... فکر نکنم بتونه از چند ماه بیشتر دووم بیاره .... مطمئنم که برمیگرده به مسافرت و گشت و گذار....»
علی: «قاعدتا که اشکالی نیست... ما هنوز جا داریم.... البته باید بدونن که نمیتونن وزیتور داشته باشن...  تست کرونا هم که جزو الزاماته...»
محسن: «همه چیزو بهش گفتم... پس خبرش میکنم که هزینه اقامتشو بریزه به حسابتون... نیم ساعت پیش خودمم هزینه اقامت خودم و ملیحه رو به حساب کانون واریز کردم...»

علی: «حاج محسن... شما نباید اینکارو میکردین... ما بیشتر از این حرفا به شما بدهکاریم...»
محسن: «اول کارتون نباید از جیب هزینه کنین... پس من به سجاد میگم که بیاد...»؟
علی: «بله خواهش میکنم...»
محسن: «راستی... جهت اطلاع... سجاد از سردارای نیمه بازنشسته است... اشکالی که نداره...»؟
علی: «مگه خود شما نیستین...»
محسن: «اینم حرفیه...»
علی که رفت محسن به هادی زنگ زد و گفت «قرار شد سجادم بیاد...»
هادی: «ما باید بیشتر روی جوونا که میان تمرکز کنیم... حتما اطلاعیه اخیری که پخش شده رو دیدی...»؟
محسن: «نه... کجا دیده باشم...»؟
هادی: «میگم سجاد با خودش بیاره...»
محسن: «منتظرم...»
عصر بود که سجاد اومد.... اولین کاری که کرد نتیجه تست فوری خودشو نشون داد که منفی بود... بعد یک لیست از داروهایی که میخوره رو نشون داد و گفت «محسن گفت شما خیلی سختگیرین... منم همه حرفایی که زده بود رو انجام دادم...»
مهسا: «ممنونم... حالا شما بفرمایین تو اتاق معاینه آماده بشین تا ما هم یکسری تست بکنیم و خودمون مطمئن بشیم که همه اطلاعات لازمو داریم...»
سجاد به دنبال جمشید، پرستار مردی که یک گوشه منتظر بود رفت داخل اتاق معاینه...
مهسا: «آقا جمشید وزنشون کردین...»
جمشید: «بله این چارت اطلاعات و دوسیه ایشونه...» و یک دوسیه داد به مهسا.
مهسا نگاهی کرد و گفت «جناب سجاد شما فشار خون دارین...»؟
سجاد: «مگه میشه تو اینکار بود و فشار خون نداشت...»
مهسا: «یعنی دارین... مرض قند چطور...»؟
سجاد: «بله... انسولینم همراهمه...»
مهسا: «مشکل قلبی و ریوی داشتین...»؟
سجاد: «چند سال پیش یک سکته ناقابل داشتم ولی خوب شدم... هر روز ورزش میکنم...»
مهسا: «با توجه به اضافه وزنی که دارین، ظاهرا زیاد ورزش نمیکنین... خب، همونطور که تو اخبار شنیدین کسائیکه مشکل دیابت دارن و بیماری عروق و قلبی دارن، اگه کرونا بگیرن با مشکل روبرو میشن... بنابراین شما لازمه که خیلی مواظب خودتون باشین... قبل از ثبت نام شما... لازمه که عرض کنم اگه به دستورات پزشکی ما توجه نکنین متاسفانه مجبوریم به شما بگیم عمارتو ترک کنین... این رو اول میگم که باعث کدورت نشه...»
سجاد: «بله خانم دکتر میدونم... همه اینارو محسن برام هجی کرده... چشم... ولی سیگار که میشه کشید...»؟
مهسا: «متاسفانه خیر!»
سجاد: «ااا، اینکه نمیشه... محسن اینو نگفته بود...»
مهسا: «حتما یادشون رفته... الانم دیر نشده... اگه براتون سخته میتونم یک آژانس صدا کنم شما رو ببره هتل...»
سجاد کمی فکر کرد... بعد از کمی سکوت دست تو جیبش کرد و بسته سیگارو داد به مهسا «بفرمایین این پیش شما باشه بهتره...»
مهسا به جمشید اشاره کرد که سیگارو بگیره... «با اجازه باید کمی خون بگیریم برای آزمایش خون... بعد آقا فرخ میاد که شمارو ببره به اتاقتون... امر دیگه ئی باشه...»
سجاد: «نه عرضی ندارم... فقط تو این مدت میشه با بقیه صحبت کنم و در تماس باشم...»؟
مهسا: «بله البته اگه فاصله اجتماعی رعایت بشه... موقع غذا خوردن هرکسی میز خودشو داره مگه اینکه تنها نیومده باشن... ولی خارج از عمارت میتونین با هم صحبت کنین به شرطی که دائما ماسک داشته باشین...»
سجاد: «میشه این پاکتو بدین به محسن... یک اطلاعیه است که تو رشت پخش شده بود... خودتونم اگه علاقه داشته باشین میتونین بخونینش...»
مهسا: «اطلاعیه...؟ در چه باره ای...؟»
سجاد: «یک عملیات تروریستی تو تهرون شده... درباره اوونه...»
مهسا: «نه خیلی ممنون... من علاقه ئی ندارم.... جمشید این پاکتو بدین به فرخ که به حاج محسن بده... البته بعد از آزمایش خون و دیدن اتاقتون، خودتون میتونین به حاج محسن بدین... ایشون الان تو باغن...»
سجاد در حالیکه آستین پیراهنشو پایین میزد «اگه میشه دیدش که راحتتره که خودم بهش بدم و سلامی هم کرده باشم...»
مهسا: «جمشید مطمئن باشین که حاج سجاد یک بسته ماسک دریافت میکنن... اگه یادشون نبود لطفا بهشون یادآوری کنین...»

 

مهسا بعد از معاینه سجاد از عمارت خارج شد و رفت طرف اتاق سرایدار... تقی و اسد داشتن در باره باغ با حاج ممد و بتول خانم صحبت میکردن...
حاج ممد به مجرد دیدن مهسا با صورتی باز سلام کرد.
مهسا: «سلام از منه حاج ممد... سلام بتول خانم... خیلی زحمت کشیدین... نمیدونم با چه زبونی از شما تشکر کنم...»
بتول: «خواهش میکنم خانم دکتر این حرفا چیه... وظیفه است...» بعد به اتاقا اشاره کرد و گفت «می بخشین... هنوز آماده نیست که قابل شما باشه... انشالله دفعه دیگه تشریف بیارین تو چایی شیرینی خدمتتون باشیم...»
مهسا: «حتما ... آتقی شما دکتر علی رو ندیدین..»؟
تقی: «چرا همین الان با حاج ابراهیم رفتن طرف رودخونه... اجازه بدین بیام نشونتون بدم... از این وسط رفتن...» و راه افتاد جلو و مهسا هم به دنبالش...
مهسا: «ما امروز یک مهمون جدید داریم... یک سردار نیمه بازنشسته است... میگن زیاد سفر میکنه... خانمشم اخیرا فوت کرده... دیابتیه و فشار خون داره و مشکل عروق داشته... خلاصه تغذیه ایشون خیلی رژیمیه...»
تقی: «سردار نیمه بازنشسته دیگه چه صیغه ئیه...»
مهسا: «نمیدونم... میگفت که یک اطلاعیه در باره عملیاتی تو تهرون یا رشت داره... و ازم پرسید که علاقه به خوندنش دارم یا نه... منم که میدونین تو اینجور چیزا نیستم..»
تقی: «بله میدونم... ولی برای چی اطلاعیه باخودش آورده تو خونه سالمندا...»؟
مهسا: «که به حاج محسن نشون بده... حتما یک چیزیه که فقط خودشون سردرمیارن... به ما و خونه سالمندان ربطی نداره...»
تقی در حالیکه با انگشت دورترو نشون میداد «اوناهاش آق دکتر... پس اگه امری ندارین من برم به بقیه کارا برسم..»؟
مهسا: «نه... خیلی ممنون...پس حرفایی که در مورد حاج سجاد زدم یادتون نره...» بعد از مکث کوتاهی «که دیابتین... فشار خون دارن... بیماری عروق دارن...»
تقی: «خیالتون راحت باشه... حواسم هست...»
حاج ابراهیم وقتی مهسا رو دید کمی خوش و بش کرد و گفت «مثل اینکه همه چی داره طبق برنامه میره جلو... فقط مونده استخر و یک دستی به سر و روی کانکس ها کشیدن..»
مهسا: «دست شما درد نکنه حاج ابراهیم... بدون شما نمیدونستیم از کجا شروع کنیم... فکر کنم خدا با ما بود که شمارو گذاشت سر راهمون...»
ابراهیم: «خواهش میکنم... من فقط دارم کارمو میکنم... پس با اجازه برم یک سری به کارگرا بزنم و بعدشم زود برم داخل عمارت... نمیدونین اگه دیر برسم چه قیامتی میشه... دو تا دکتر هستن که به استالین گفتن تو نیا ما هستیم...» و زد زیر خنده...
علی: «این دکترا به اون بدیا نیستن که میگین...»
ابراهیم: «نه پسرم بدتر از اونن... میگی نه برو از محسن بپرس... میگه تو جنگ اینقد نمیترسیدم که از این دوتا میترسم...» و خندید و از هر دو دور شد..
مهسا: «مرد نازنینیه..»
علی: «نمیدونم قضیه سرطانشو به پسرش بگم یا نه...»
مهسا: «باید در باره اش فکر کنیم... شاید بتونیم راضیش کنیم که خودش بگه... راستی...» و حرفشو قطع کرد و دور و برشو نگاه کرد و با صدای یواش ادامه داد «مهمون جدید داریم... که همراه خودش یک اطلاعیه آورده برای محسن... درباره یک ترور تو تهرون... بدش نمیومد که منم از متنش باخبر شم...»
علی: «مثه اینکه محسن تنهایی کافی نیست... حالا این کی هست..»؟
مهسا: «حاج سجاد... سردار نیمه بازنشسته که مسافره...»
علی: «یعنی چی مسافره...»؟
مهسا: «نمیدونم... محسن اصرار داشت که اینرو تأکید کنه... میگفت که برای مدت زیادی اینجا نمیمونه... شاید چند ماه...»
علی: «تونستی اطلاعیه رو ببینی...»؟
مهسا: «نه ... به ما چه مربوط... حتما از جنس همون اطلاعیه های قبلیه... یکیشو که خوندی مثه این میمونه که همشو خوندی...»
علی: «ولی دونستن بهتر از ندانستن است....»
مهسا: «زیاد جوش نزن... این نیومده که اینو بگه و بره... اومده که متنو نشون بده... و تا میتونه عکس العملا رو ارزیابی کنه... حتما یک بهانه ئی پیدا میکنه که مطلبو دوباره پیش بکشه... حالا اون نکنه محسن میکنه... به تقی رسوندم که مواظب باشه...»
علی: «میدونی کاردرست چیه...؟ همونی که مش ممد قبل از فوتش گفت...»
مهسا: «مگه چی گفت...»؟
علی: «گفت دست مهسا رو بگیر و از این کشور لعنتی برو...برو..»
مهسا: «وا... دست منو چرا بگیری... خب میخوای بری این راه و اینم نقشه راه... مش ممد به من چکار داره...»
علی: «آخ که چقد خنگی خانم دکتر....»
مهسا: «یا اینکه چقد خوب بلدم خودمو به خنگی بزنم... الان وقت این حرفا نیست... تازه بازی شروع شده...»
علی: «حاج ابراهیم می گفت تا اواخر این ماه یا ماه دیگه همه چی آماده بهره برداری میشه...»
مهسا: «پس باید شروع کنیم به نام نویسی جوونا که میخوان برای ترک بیان...»
علی: «فکر نکنم بشه... اونا فاصله اجتماعی و یا بقیه دستورالعملا رو اجرا نمیکنن و میتونن منبعی برای شیوع در اینجا و مخصوصا عمارت بشه...»
مهسا: «پس با اینهمه کانکس چکار کنیم...»؟
علی: «فعلا نمیدونم... شاید باید صبر کنیم... اول از همه باید خیال محسن و رفیقشو راحت کنیم...»
مهسا: «فعلا بریم که موقع ناهاره...»

سجاد: «هادی گفت اینو بدم به تو...» و با صدای خیلی آروم گفت «که از دنیا بی خبری...»
محسن: «کارا چطور جلو میره...»؟
سجاد: «فکر کنم تا یکی دو روز دیگه بقیه کلید بخورن...»
محسن: «تا صداشون درنیاد باید ادامه بدیم... مردم باید از طریق مقامات بفهمن که خبری شده...»
سجاد: «محموله مهمات رسیده...»؟
محسن: «نه... باید صبر کنیم تا حاج ابراهیم بگه کارا تموم شده... دیگه کانکس لازم ندارن... علی آماده کار بشه... اونوقت اوکی بدیم که محموله رو که تو یکی از کانکسها جاسازی کردن، بیارن تو باغ و تحویل بدن... به حاج ابراهیم میگیم اشتباهی ارسال شده و قراره که بیان و ببرنش...»
سجاد: «به شرطی که مثه اون شاتگانا نشه و اشتباهی کسی در کانکس رو وا نکنه...»
محسن: «گفتم چارمیخه دور و برشو لحیم کنن... غیر ازاون.... مهمات جاسازی شدن و همینطوری تو انظار ولو نیست...خب، از سفر اخیرت به بلوچستان بگو...»
سجاد: «اونایی که روی چارتمون علامت خورده بودن رو... زدیم...» و دست کرد تو جیب کتش و یک برگ کاغذ که پشت و روی اون نوشته شده بود رو به محسن داد:

 

كيفرهاى الهى، اختصاص به آخرت ندارد

 

فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ ۖ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ

از آن ظالم و لشکر و اتباعش سخت مؤاخذه کردیم و همه را به دریا افکندیم، پس بنگر تا عاقبت کار ستمکاران به کجا کشید؟! (سوره قصص، آیه 40)

شادباش به هموطنان غیور جنوب شرق ایران

امروز دست خشمگین مردم ایران از آستین کمیته انتقام بیرون آمد و کینه انقلابی مردم ستمدیده را باری دیگر به چپاولگران و خائنین به نمایش گذاشت. در این روز فرخنده، انتقام تهیدستان خطه جنوب شرقی ایران از آمرین و مجریان این ظلم، به شدیدترین شکل ممکن گرفته شد.

هموطنان،
کمیته انتقام یک نهاد برانداز و یا آشوب طلب نیست. ما تنها یک هدف داریم، احقاق حقوق به چپاول رفته مردم ستمدیده ایران و تضمین امنیت و آسایش‌خاطر هموطنان که توسط یک مشت خودفروش به یغما برده شده است. هر آنگاه ظالمین دست از ستمگری بردارند، ما متعهد می شویم که کلیه عملیات خود را تعطیل کرده و کیفر اعمال مفسدین به دولت محول گردد.

شادباش تهیدستان مبارز سیستان و بلوچستان
کمیته انتقام برآنست تا دست این زالو صفتان قانون شکن را قطع کند.
در زیر دوسیه کوتاهی از فساد و چپاول گسترده در سرزمین محروم سیستان و بلوچستان، و مجرمانی که در کمیته انتقام محکوم شناخته شده و با گلوله آتشین خشم مردم به کیفر اعمال خود رسیده و یا بزودی خواهند رسید، جهت اطلاع عموم تقدیم می شود.
کمیته انتقام ، شاخه جنوب شرقی ایران

1399


دوسیه و کیفرخواست مسوولان مفسد در سیستان و بلوچستان

تعدادی از مسئولان توسعه فقر و ستمگری در کمیته انتقام محاکمه، مجرم و محکوم به اشد مجازات شده اند.

دادستان عمومی و انقلاب زاهدان از بازداشت تعدادی از مسئولان سیستان و بلوچستان به علت مشارکت در پرونده‌های فساد مالی خبر داده، از جمله دستگیری مدیر پست ایرانشهر به همراه 3متهم دیگر به اتهام مشارکت در قاچاق سازمان یافته سوخت و دریافت رشوه، بازداشت معاون سابق اقتصادی استاندار، یکی از فرمانداران سیستان و بلوچستان و 5متهم دیگر. این متهمان 8میلیارد تومان رشوه دریافت کرده و در قاچاق سازمان یافته سوخت از طریق افراد عادی مشارکت داشته‌اند. همچنین بازداشت معاون سابق امنیتی استاندار به علت مشارکت در پرونده شرکت نفت، فرماندار سابق سراوان به علت دریافت 3میلیارد تومان رشوه و مدیرکل اسبق جهاد کشاورزی سیستان و بلوچستان به اتهام مشارکت در قاچاق 800 نفر شتر و دریافت 3 فرقه رشوه‌‌ی 50، 33 و 10 میلیونی، و دستگیری تعدادی از مدیران و کارکنان شیلات جنوب سیستان و بلوچستان به اتهام جعل اسناد دولتی و مشارکت در اختلاس 1میلیارد و 80میلیون تومان و دریافت رشوه 2میلیارد و 426میلیونی گزارش شده است. این متهمان با جعل سند، سهمیه سوخت را به اسم صیادان می‌گرفتند و به استان هرمزگان می‌فرستادند.
هرچند مجریان فساد بازداشت و مردم ستمدیده در انتظار حکم دادگاه نشسته اند، اما از دستهای پشت پرده که در سایه نشسته و بردگان زر و سیم را به خدمت می گیرند نامی برده نشده است. کمیته انتقام به نمایندگی از سوی مردم سیستان و بلوچستان، طی تحقیق و تفحص پیرامون این فقره پرونده ها، نام سران مافیا را بدست آورده، و به شما تهیدستان شادباش می دهیم که سه تن از آنها به ضرب گلوله های آتشین کمیته انتقام در خون کثیف خود در غلطیدند.
به دیگر محترکان، مفسدین و سرشاخه های توسعه فقر و تهیدستی هشدار می دهیم که این آغازین اقدام کمیته انتقام است. باش تا صبح دولتتان بدمد....
گردآورنده دوسیه
کمیته انتقام، شاخه جنوب شرقی ایران
آبان 1399

»
محسن: «خسته نباشین... هپکو چی...»؟
سجاد یک برگ کاغذ دیگه به محسن داد:

«

 

كيفرهاى الهى، اختصاص به آخرت ندارد

 

فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ ۖ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ

از آن ظالم و لشکر و اتباعش سخت مؤاخذه کردیم و همه را به دریا افکندیم، پس بنگر تا عاقبت کار ستمکاران به کجا کشید؟! (سوره قصص، آیه 40)

شادباش به هموطنان غیور استانهای مرکزی ایران

امروز دست خشمگین مردم ایران از آستین کمیته انتقام بیرون آمد و کینه انقلابی مردم ستمدیده را باری دیگر به چپاولگران و خائنین به نمایش گذاشت. در این روز فرخنده، انتقام کارگران ستمدیده هپکو از یکی از مدیران و آمرین این ظلم، به شدیدترین شکل ممکن گرفته شد.

هموطنان،
کمیته انتقام یک نهاد برانداز و یا آشوب طلب نیست. ما تنها یک هدف داریم، احقاق حقوق به چپاول رفته مردم ستمدیده ایران و تضمین امنیت و آسایش‌خاطر هموطنان که توسط یک مشت خودفروش به یغما برده شده است. هر آنگاه ظالمین دست از ستمگری بردارند، ما متعهد می شویم که کلیه عملیات خود را تعطیل کرده و کیفر اعمال مفسدین به دولت محول گردد.
غیور مردان و زنان استانهای مرکزی،
کارگران هپکو با صدای رسا اعلام می کنند:کارگران این مرز و بوم سال‌هاست با خصوصی‌سازی‌های رانتی و صد البته دست‌های پشت پرده آن که صاحبان زر و زور در سایه هستند، برای حفظ صنایع کشور در حال مبارزه نابرابر هستند... اعتراض و اعتصاب، اخراج و تهدید و زندان و امنیتی شدنمان و استرس‌های شبانه‌روزی خانواده‌هایمان، روحمان را آزار می‌دهد و با خود می‌گوییم، مگر این مالکان و سهام‌داران دلال صفت و زالوصفت در انقلاب مستضعفین، چقدر نفوذ و ارزش دارند که با مبالغ بسیار ناچیز سرمایه‌های عظیم این مملکت را چندین سال است که به دست گرفته‌اند... واقعاً چه دست‌هایی پشت پرده است که همیشه باید مظلوم‌ترین و ضعیف‌ترین قشر جامعه (کارگران) برای این نظام و مملکت متهم شوند و تاوان بدهند، در حالی که قانون‌دان‌های قانون‌شکن در حال عیش و سرمستی قدرت و ثروت‌اند؟...

کارگران و تهیدستان مبارز شادباش
کمیته انتقام برآنست تا دست این زالو صفتان قانون شکن را قطع کند.
در زیر دوسیه کوتاهی از هپکو و مجرمانی که در کمیته انتقام محکوم شناخته شده و با گلوله آتشین خشم مردم به کیفر اعمال خود رسیده و یا بزودی خواهند رسید، جهت اطلاع عموم تقدیم می شود.
کمیته انتقام ، شاخه استانهای مرکزی ایران

1399


دوسیه و کیفرخواست هپکو

وجود «دولت پنهان» در نظام مدیریتی کشور را شاید بتوان در واگذاری هپکو در دولت نهم، روشنتر دید.

علی اصغرعطاریان ، از نیروهای قدیمی جهاد سازندگی و باجناق «بیژن زنگنه»، شیخ‌الوزرای دولت روحانی و وزیر نفت این دولت است. یکی از نخستین اقدامات عطاریان بعد از تحویل گرفتن مدیریت هپکو این بود که در فروردین سال 86، بیژن زنگنه رییس هیات مدیره هپکو شد. زنگنه در این جایگاه بابت یک سال، یک میلیارد و چهار صد میلیون تومان(با دلار 900 تومانی) حقوق گرفت. این در حالی بود که زنگنه در همان مقطع، از منتقدان جدی خصوصی‌سازی‌ها در دولت نهم بود! در همان ماه‌های نخست مدیریت عطاریان، حجم عظیمی از ماشین‌آلات دست دوم چینی خریداری شد و از طریق خرمشهر و بندرعباس وارد کشور و در انبارهای هپکو دپو شد.

بیش از 280 میلیارد تومان ماشین‌آلاتی را که قبلا در کارخانه ساخته شده بود فروخته شد و از همان سال 1387 روند تولید ماشین‌آلات راه‌سازی هپکو کاهش یافت. وضعیت تا به آنجا پیشرفت که در سال 1391 تولید کارخانه کاملاً متوقف شد و شرکت به جوشکاری در برج‌های تهران روی آورد.

در نهایت، به واسطه سوء‌مدیریت و انباشت زیان‌های هپکو و افت فاحش تولید در این شرکت، عطاریان در سال 95 از سوی سازمان خصوصی‌سازی خلع ید شد. بعد از کش و قوس‌های بسیار، در خرداد 96، سازمان خصوصی‌سازی بلوک 60 درصدی سهام هپکو را با قیمت 216 میلیارد تومانی، به مالک شرکت «هیدرواطلس»، اسدالله احمدپور واگذار کرد. او با وعده‌های آن‌چنانی از قبیل وارد کردن تجهیزات به روز آلمانی برای خطوط تولید و تزریق سرمایه، مدیریت شرکت را به دست گرفت، در نهایت بیش از چندماه دوام نیاورد و این دوره کوتاه هم چیزی جز انباشت بیشتر بدهی‌های هپکو نزول همه‌جانبه آن در پی نداشت. احمدپور در نهایت در بهمن 96، از مدیریت هپکو عقب نشست و استعفاء داد و سازمان خصوصی‌سازی در خرداد 97 او را خلع ید نمود. اما باز سرنوشت این شرکت پرفروغ و باسابقه، به سهامدار قبلی، یعنی عطاریان سپرده شد.

در مردادماه 96 سازمان اطلاعات سپاه در پاسخ به استعلام استانداری، صلاحیت فنی و مالی خریدار جدید(احمدپور) را جهت مالکیت هپکو رد می‌کند، اما با فشار یکی از معاونان وقت استانداری مرکزی، هپکو به وی واگذار شد. بعد از مدتی مشخص می‌شود که خریدار جدید دارای بدهی بانکی، بدهی مالیاتی و بیمه‌ای، با 50 میلیارد تومان چک برگشتی و چندین پرونده قضائی است. همچنین موضوع دو تابعیتی بودن او و فرزندش نیز مطرح است. نکته قابل‌تامل این‌که، شکرالله حسن‌بیگی، معاون سیاسی، امنیتی و اجتماعی استاندار مرکزی درخصوص مدیریت جدید هپکو گفته بود:

«مدیریت جدید شرکت نیز با رعایت اهلیت صنعتی انتخاب شده و با نفوذ و اشرافی که نسبت به بازار جهانی ماشین‌آلات راهسازی دارد، می‌تواند ضمن تامین نیازهای داخلی، نقش مهمی در جذب بازارهای جهانی ایفا کند»

نکته  عمیقا تاسف‌بار درباره واگذاری هپکو به هیدرواطلس آن‌جا بود که برای خریداری هپکو تنها یک چک «ده میلیون تومانی» پرداخت شد!

در همین زمینه، یکی از کارگران معترض هپکو، در گفتگویی درباره این تغییر مالکیت‌ها گفت:

« چگونه است که به گفته قاضی سراج رئیس سازمان بازرسی کل کشور شرکت هپکو توسط سازمان خصوص‌سازی و در اوج شکوفایی خود در سال 85 با 20 میلیارد سود خالص به شرکت واگن‌سازی کوثر واگذار می‌شود که پس از 10 سال با گرفتن وام‌های کلان به نام شرکت هپکو و سرمایه‌گذاری آن در کسب و کارهای دیگر شرکت را با حدود «1000 میلیارد» بدهی و بدون کم‌ترین پاسخگویی به مراجع ذیصلاح تحویل می‌دهند و با به بار آوردن هزینه‌های هنگفت مادی و معنوی فراوان، ابتدا برای پرسنل شرکت و مهم‌تر برای نظام، دوباره به صورت کاملاً ناجوانمردانه‌تر و با یک قراردادی که روی قرارداد «ترکمانچای» را سفید کرده است به شرکت هیدرو اطلس واگذار می‌شود؟ به راستی آیا سازمان خصوصی‌سازی درباره به بار آوردن این خسارت سنگین و جبران‌ناپذیر نباید پاسخگو باشد؟  »

جواد ظریف در مراسمی با حضور وزیر راه و شهرسازی و وزیر نفت که در محل وزارت نفت برگزار شد قرارداد ساخت 400 واگن به ارزش 90 میلیارد تومان از محل یارانه نفت ناشی از صرفه جویی انرژی با شرکت تجارت پوشش سپاهان و واگن سازی کوثر که مدیر عامل آن علی اصغر عطاریان بود،امضاء شد.
کمیته انتقام اعلان می کند که دوران دادن وعده های توخالی، و غارت ثروت ملی بسر رسیده است. بدانید و آگاه باشید ظلم به بنده خدا ظلم به پیامبر خداست، و ظالم به اشد مجازات محکوم است.

گردآورنده دوسیه
کمیته انتقام، شاخه استانهای مرکزی ایران
آبان 1399

»

محسن: «حالا باید صبر کرد و دید این دو عملیات چقد سر و صدا می کنه.... باید یکجوری خبر به بیرون از مرزا درز کنه...»
سجاد: «هر دو تا اطلاعیه به بی بی سی و اینترنشنال فرستاده شده... ولی هنوز عکس العملی نشون ندادن... فکر کنم اونام تو شوک به سر می برن...»

محسن: «کی قراره به آذربایجان غربی سفر کنی...»؟
سجاد: «تا این محموله به اینجا نرسه و کارای اینجا سروسامون نگرفتن نمیشه رفت.... فقط باید مواظب باشیم که ما رو به تروریستهای تکفیری مورد حمایت ترکیه.... سلطان مراد، جیش الشرقیه، الحمزه، ارتش النخبه، جبهه الشام، تیپ الفرقان که در محور غربی منطقه ترتر و جنوب شرق قره باغ مستقر شده اند، منتسب نکنن...»
محسن: «بریم به غذا برسیم...»

موقع غذا محسن که با ملیحه در حال غذا خوردن بود، به احمد که اونطرفتر روی یک میز دیگه پهلوی مینو نشسته بود با صدای تقریبا بلند گفت «احمد، از دست این خانم دکترت... آخه اینم شد رسم غذا خوردن...؟ اگه تو خونه خودمون بودیم بیشتر پهلوی هم می نشستیم.... آدم نمیتونه دور هم بشینه و دلی از عزا در بیاره... ساروی سر کوچه است... تو که باباشی بهش بگو دو دست چلوکباب مخصوص سفارش بده بیارن...»

احمد: «چی بگم... خودمم گیر کردم... حاج ابراهیم... اینا مارو تحویل نمیگیرن ولی رابطه شون با شما خوبه.... شما بیا و وساطت کن...»
مهسا: «خیلیا هستن که همینم ندارن بخورن... گرسنگی و نداشتن داره تو کشور تبدیل میشه به یک سندروم... اونوقت شما از داشتن بهترین غذا روی میزتون گله میکنین...»؟
سجاد: «همین حرفای تند و انقلابیه که یکعده رو تشویق کرده این اطلاعیه ها رو بدن بیرون...»
احمد: «چی... دوباره اطلاعیه دادن...»؟
سجاد: «مگه شما چیز دیدین...»؟
احمد کمی خودشو جمع کرد «داشتم تو خیابون فرهنگیان راه میرفتم یکمرتبه یکسری از اینا تو هوا پخش شد...در باره شهردار ساری بود...»
سجاد از جاش بلند شد که بره دو تا اطلاعیه رو به احمد بده....
علی: «حاج سجاد از اونجاییکه نمیدونیم این برگه کاغذ کجا بوده و دست چه کسی بوده... چند دقیقه دست خودتون باشه...» بعد رو کرد به فرخ «لطفا یک پوشه پلاستیکی بیارین که اینو بذاریم توش... اون اسپری الکلم بیارین که حاج سجاد دستشونو ضد عفونی کنن...»
فرخ چند لحظه بعد با یک پوشه پلاستیکی اومد و کاغذا رو گذاشت توی اون و دست خودشو و سجادو ضد عفونی کرد...
سجاد: «حالا که میشه داد به احمد...»؟
احمد: «آره بابا بده ببینم...» و از جاش بلند شدو اطلاعیه هارو گرفت...
سجاد:«اینا تو تهرون و بلوچستان  پخش شده... از منافع مسافر بودن اینه که از همه جا با خبر میشی......»
احمد اطلاعیه ها رو خوند و گفت «اینکارا به جایی نمیرسه... اگه مجاهدین تونستن کاری بکنن اینام میتونن... جمهوری اسلامی جا پاشو خوب سفت کرده...» و اطلاعیه رو داد به ابراهیم. ابراهیم نگاهی به اونا کرد «منکه تو این باغا نیستم...» و از جاش بلند شد و رفت سر میز علی و مهسا و دادشون به اونا.
مهسا بدون اینکه به اطلاعیه ها دست بزنه نگاهی بهشون انداخت و به علی نگاه کرد.
علی هر دو رو با دقت خوند «هرچند رونوشت برابر با اصله، ولی یک اشکال داره...»

مهسا: «ول کن بابا... اینا به ما چه مربوط...»

سجاد: «اشکال... چه اشکالی...؟ این اطلاعیه ها اصل اصلن...»
محسن: «منظورش چیز دیگه ئیه...»
سجاد: «چی...»؟
علی: «این خواسته ادای کمیته مجازاتو در بیاره.....»
سجاد: «کمیته مجازات...؟ آآآآ... زمان مشروطه... این به اون چه ربطی داره...»
علی: «هردوتا یک اشکال مشترک دارن.... هر دو از یک بیماری رنج میبرن...»
سجاد: «بیماری...؟ چه بیماری ئی...»؟
مهسا: «ما اینجا کلینیک زدیم نه سالن بحث... ول کن علی...»
علی: «خیام میفرماید:

هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد

ظاهرا هر دو میخواهند به مردم و ستمدیدگان کمک کنن، در عین حال، هردو خود را وکیل وصی و کفیل و قیم ملت میدونن و بجای اینکه مردم رو آگاه کنن دست به ترور می زنن... هردو با قیم شدن پشت سر نام ملت و با توسل به تهیدستان و مستضعفین در حال پاک کردن صورت مساله هستن...»
سجاد: «که این صورت مساله چی باشه...»؟
علی: «هاان... اینرو باید از کمیته انتقام پرسید که قبل از شروع به این اقدامات صورت مساله پیش روشون چی بوده... »
سجاد: «منکه اصولا با کار اینا مخالفم... ولی برای مزاح هم که شده اجازه بدین برم تو پوست شیطونو بجای اونا جوابگو بشم...»
احمد: «ول کن بابا... این حرفا به کجا میرسه...»
محسن: «چی چیرو ولش کن... ؟! تازه صحبت گل انداخته... مارو توی این هلفدونی حبس کرده... بذار حداقل با هم گپ بزنیم...»
سجاد: «صورت مساله خیلی ساده است... چطور میشه جلوی فسادو گرفت....»
علی: «اینکه یکی از ویژگیهای بیماریه...»
سجاد: «منظورتونو نمیفهمم....»
علی: «یکی کرونا گرفته... تب شدید داره.... شما میخواین با داروی تب بر تب رو بیارین پایین... شاید بتونین... ولی ویروس کرونا که باعث اصلیه هنوز داره کار خودشو میکنه...»
سجاد: «بازم نفهمیدم... این مثال به اینچیزیکه داریم میگیم چه مربوطه...»؟
علی: «وقتی... یک درخت مشکل ریشه ای داره... با قطع کردن چندتا سرشاخه... حال درخته خوب نمیشه... تازه اگر بشه... برای کوتاه مدت خوب شده... چون کرم در ریشه است نه در شاخ و برگ...»
سجاد: «هااان...! حالا فهمیدم... یعنی کلیت نظام مشکل داره... باید نظامو ریشه کن کرد...»
علی: «نه حاج سجاد... من نگفتم درختو باید قطع کرد... گفتم...؟»
سجاد: «خب... نه...»
علی: «خدا عمرتون بده... من گفتم بدونیم که کرم در ریشه است... باید رفت در ریشه و مشکلو اونجا پیدا کرد و حل کرد....»
محسن: «منظورش اینه که تموم مشکلات بخاطر اسلامی بودن نظامه... خیلیا که از خارج میان... از این حرفا میزنن...»
علی: «حاج محسن... من اینو گفتم...؟ مثلا با فروپاشی جماهیر شوروی... که همه میگفتن مشکل از کمونیسم هستش... مشکلات رفع شد...؟ مافیا در روسیه غوغا میکنه... پس صحبت من فقط در باره ایدئولوژی نیست...»
سجاد: «ما که نفهمیدیم شما چی میگی...»
علی: «حاج سجاد.... اینکار... کمیته انتقام... یا خود انتخابی از سوی مردم.... یک اشکال اساسی داره...»
سجاد: «اون چیه...»؟
علی: «در چهل و اندی سال گذشته هرچی در ایران رخ داده، تلاشی بوده برای ابراز هویتی که هیچموقع تعریف نشده...»
محسن: «منظورتونو نمی فهمم...»
علی: «گفته می شه که ما انقلاب کرده ایم... انقلاب یک تعریف مشخص داره... به نظر من در ایران انقلاب نشده...»
سجاد: «آقای دکتر...!! شوخی میفرمایین...»
علی: «مردم برای رسیدن به یک سری اهداف و تعاریفی که با معنای آن مأنوس نبودن، قیام کردن... از آزادی گفتن بی آنکه بدونن آزادی بصورت خودکار و آتومان با فقط رهایی از چنگال شاه به دست نمیاد... همین الانم اگه نگاه کنین خیلیا هستن که میگن توی کشور آزادی نیست... ولی تعریف مدونی از آزادی ارائه نمیدن...»
سجاد: «خب نمیذارن... آمریکا نمیذاره... وگرنه ما خیلی وقت پیش به آزادی رسیده بودیم... همین تحریما رو نگاه کنین... اینا سد کارن...»
علی: «ظاهرا شما درست میگین... ولی کمی دقت لازمه که ریشه رو پیدا کنیم...  در کشورهای اروپایی... مثلا انگلستان و فرانسه... قرن ها مبارزه شده تا به یک حداقلها برسن... یک قانون اساسی ارائه بدن که خواست تمام جامعه رو در نظر گرفته باشه... یا چیزیکه ایرانیا بهش میگن دموکراسی.... ولی اگر پای درددلای فرانسویا و یا انگلیسیا بشینیم می بینیم که اونا تعاریف متفاوتی از دموکراسی دارن... اگر پای صحبت اونا بدون شانتاژ کردن احساسات میهن پرستانه شون بشینیم می بینیم که خودشونو اسیر یک گروه معدود سرمایه دار می دونن که برای همه تصمیم می گیرن... گروهی در سایه که برای مردم میّبرن و میدوزن و به تن مردم می کنن... ولی ما در ایران به اینی که اونا دارن ولی میگن کمه، غبطه میخوریم... و به دنبال اون هستیم... »
محسن: «ولی این واقعیت نداره.... ما انقلاب کردیم و تونستیم دست بیگانه رو از تعیین سرنوشت برای ما کوتاه کنیم... شما فکر میکنین که چرا غرب با موشکای مامخالفن... ؟ جوابش ساده است... چون این موشکا استقلال ما رو تضمین می کنه...»
علی: «حتی اگه حرفتون درست باشه که نیست... با وجود اینهمه موشک و بمبهای اتمی مثلا در آمریکا، آیا مردم آمریکا از آزادی برخوردارن...؟ یا اینکه برای مردم یک سری قراردادها تعیین شده...  و مردم تا زمانیکه پاشونو از اون مرزها و قراردادها بیرون نذاشتن، میتونن آزاد باشن... مثه گوسفندایی که توی یک مرتع بذاری ولی نباید از اون مرتع برن بیرون...  حتی در چارچوب همین مرزهای از پیش تعیین شده توسط صاحبان زر و زور، سیاهپوستا نمی تونن به اون راحتی که سفید پوستا از زندگی لذت می برن، بهره ببرن... پس داشتن موشک... بمب اتم... و یا هر ابزار دیگه ئی تضمین کننده رسیدن به آزادی و یا دفاع از آزادی نیست...»
محسن: «حتی اگه شما درست بگین.... این مثال شما در باره آمریکاست به ما در ایران چه مربوط...»؟
علی: «دقیقا نکته در همینجاست... ما در ایران سعی داریم به نقطه ای برسیم که امروز آمریکا قرار داره... یعنی به جایی برسیم که در سیستم انتخاباتی آن تقلب میشه... در سیستم کنگره و مجلس آن زد و بندهای سیاسی انجام میشه... و مردم آمریکا و یا انگلستان و فرانسه هم نمیتونن در این باره کاری بکنن... و ناخواسته در همون چارچوب دست و پا می زنن... و ما در ایران میخوایم به اون نقطه برسیم که تازه بفهمیم نمیتونیم کاری بکنیم... خب... پس چرا انقلاب...؟ چرا اینهمه کشت و کشتار...؟ الان چند نفر میتونین پیدا کنین که اسامی کسانیکه در مسجد گوهرشاد کشته شدنو اسم ببره..؟ از بهمن 57 تا الان نزدیک به چهل و سه سال میگذره... در این مدت یکعده بخاطر مخالفت با شاه کشته شدن ولی ما اسامی اونا رو نمیدونیم... یکعده در مبارزه برای براندازی جمهوری اسلامی کشته شدن... ولی ما اسامی اونارم نمیدونیم... بدتر از اون... در جنگ هشت ساله چند صدهزار کشته شدن... ولی ما فقط دو یا سه اسم بعنوان سمبل یادمونه.... میدونین چرا...؟»
محسن: «نه..»!
علی: «چون رونوشت برابر با اصل نیست... ما قبل از اینکه هویت خودمونو بشناسیم... خواستیم هویت دیگرانو روی خودمون مونتاژ کنیم... ولی بازم اسمشو بذاریم... مردمسالاری ایرانی...» 
محسن: «دکتر جان... آخه اینم حرف شد... خب... تو اروپا... مردم اسامی سربازایی که تو جنگ جهانی اول و دوم کشته شدنو نمیدونن... خب که چی...؟ یعنی باید میذاشتن هیتلر بیاد و همه رو جارو کنه و بره...؟»
علی: «این قیاس ساده انگارانه است... باید پرسید برای چه منظوری بود که اینهمه آدم در این دو جنگ کشته شد...»
محسن: «مقابله با گسترش نازیسم و فاشیسم...»
علی: «یعنی الان در اروپا و آمریکا... در سطح سران و کابینه دولتها... فاشیسم رشد نکرده... آیا یکی از معضل های واقعی این دوران... در قرن بیست و یکم... فاشیسم و سرعت رشد آن در جوامع نیست...»؟
محسن: «ترامپو میگین... خب... تو هر سیستمی بالاخره چندتا نخاله پیدا میشه...»
علی: «اگه داستان فقط به ترامپ و این سران ختم می شد حرفی نبود... ولی این روسا در میان جوامعی که ادعای دموکراسی دارن... اونقدر طرفدار دارن که می تونن دوره پس از دوره به صورت دموکراتیک انتخاب بشن... فاشیسم در ریشه نفوذ کرده... ریشه داره می گنده... بخشی از این مردمن که این رهبرانو میارن سر کار... این مردمن که اجازه میدن رهبران.... رهبر بشن... این مردمن که وقتی خطایی میبین چشم می بندن چرا که مثلا مسئله مهمتری در دستور کاره... مسئله ئی که هیچموقع وقت نمیشه به اون بپردازن.... این مائیم که رهبرانمونو بر کرسی حکمرانی مینشونیم و بعدش گله میکنیم که چرا در این کشور یا فلانجا دموکراسی نیست... برگردیم به این اطلاعیه ها... این مردمن که از همون روز اول.... با سکوت در برابر دزدی و رشوه گیری و چپاول، اجازه دادن این مافیا شکل بگیره... حالا یکهویی کمیته انتقام پیداش شده و میخواد مفسدینو به سزای اعمالشون برسونه... مگه کشور قانون نداره...؟ که اینا خودجوش و خودسر... میخوان بعنوان نمایندگان خودخوانده از طرف مردم... مثلا انتقام بگیرن... اگه کشور قانون نداره... پس بجای اینکارا باید نظامو انداخت.... ولی اگه فکر میکنن که قانونمنده و فقط مافیا داره رشد میکنه... پس باید بذارن دولت و نظام کار خودشو بکنه... به نظر من... تیر و تفنگ کار نمیکنه.... تا ما نفهمیم... تا مردم متوجه نشن که همه دعوا بر سر غذای شب و روسری نیست... بلکه بر سر هویت انسانهاست... اگه صدها هزار گلوله هم در دست داشته باشیم... بازهم بجایی نمیرسیم... یعنی از شکست مشروطه و مصدق نیاموختیم...و یا از همین بهمن 57... از خودمون بپرسیم چرا پس از چهل و سه سال...اینهمه اختلاف طبقاتی...؟ یعنی اینهمه جنگ و کشت و کشتار برای این بود که برگردیم به نقطه اول...؟ شاید کف خیابون مردم داد بزنن مرگ بر آمریکا.... ولی فرهنگ حاکم بر مردم امروز... فرقی با نحوه زندگی آمریکائیا نداره... ما درست مثه اونا جامعه مصرفی شدیم... درست مثه اونا... خیابونا پر شده از فقر و تنگدستی... درست مثه اونا... مافیای اقتصادی و بانکی داریم... و بخش خیلی کوچکی از جامعه داره در ثروتی که مفت به دست آورده غرق میشه... و حالا... درست مثه اونا و فیلمای وسترن... کمیته انتقام درست می کنیم که آدمای خلافکارو سر کوچه و برزن به دار بکشیم.... و به این کارمون میگیم انقلابی... خب... شاه که داشت همه اینکارارو میکرد... داشت لیبرال دموکراسی رو توسعه میداد... پس مشکل سر چی بود...؟ اونزمان می گفتیم هزار فامیل... حال میگیم مافیا... و کمیته های انتقام خودشو پشت تهیدستان قایم کرده و از فساد حرف میزنه... از بهمن 57 تا حالا... یا تو همون سال اول...خیلی از مدینه فاضله و جامعه توحیدی حرف زده میشد... ولی به هیچکدوم از آرمانهای اون مدینه پایبند نموندیم.... حرفای دیروزمون یادمون میره... قولای دیروزمون یادمون میره... حالا هم که این کمیته و اطلاعیه ها مثه علف هرز از زمین سر درآوردن... معلوم نیست پشت پرده این اطلاعیه ها چه فتنه جدیدی نهفته باشه... کمیته انتقام میاد چندتا دم کلفت و پولدارو میزنه تا زمین برای رشد یکسری دم کلفت جدید باز بشه....کمیته انتقام سوپاپ اطمینانه... تا دزدی و فساد و چپاول ادامه پیدا کنه.... میزنه تا مردم حرفی برای اعتراض نداشته باشن... میزنه قبل از اینکه مردم بزنن.... همونطور که کمیته مجازات در راستای اهداف حاکمین و استعمار حرکت میکرد... این کمیته انتقامم داره همون فریبو بکار میگیره... خلاصه کنم... برای تغییر.... در هر مدار و مرحله ای فرق نمیکنه... برای تغییر ریشه ای... مردم و فرهنگ حاکم بر مردم باید تغییر کنه... به اون میشه گفت انقلاب ریشه ای و اصلی...»
مینو: «منکه حوصله این حرفا رو ندارم....»
ملیحه: «آره مینوجون تو این چهل سال به اندازه کافی از این حرفا شنیدیم...»
مینو: « موقع جنگو یادته...؟ بسه دیگه... من یکی دیگه بسّمه...»
مهسا: «آقا فرخ.... مثه اینکه همه غذاشونو میل کردن....»
فرخ: «آقایون و خانما لطفا تو ایوون جمع شیم که میخوایم بریم برای هوا خوری...»

مهسا و علی با فاصله پشت سر همه راه افتادن...

مهسا: «مگه ما قرار نداشتیم که در باره هیچچی توی عمارت صحبت نکنیم بجز سلامت مهمونا.... پس چی شد...؟ اینا چیه که میگی...»؟

علی که سعی میکرد صداشو کسی بجز مهسا نشنوه «فکر میکنم یک خبراییه... من به سجاد اصلا اعتماد ندارم... فکر میکنم سرو کله اش همینطوری پیدا نشده....»

مهسا: «حتی اگه درست بگی... ما کاری نمیتونیم بکنیم... مثه اینکه یادت رفته ما اینکاره نیستیم.... اینا همه تو جبهه بودن و به اندازه لازم و کافی آدم کشتن که بتونن با من و تو برخورد کنن... ما حتی گنجشکم نکشتیم... با اینا بحث کردن و به سر عقل آوردنشون خریته... میفهمی...؟ خریته...»
ابراهیم که عمدا داشت سرعتشو کم میکرد تا علی و مهسا به او برسن وقتی نزدیکش شدن گفت «دکترجان... به من مربوط نیست... ولی اینا همه شون از سردارا هستن... شاید اهل شوخی و مزاح باشن... ولی وقتی به جاهای جدی برسه به مادرشونم رحم نمیکنن... از من میشنوی شما تو اینکارا وارد نشو... سجاد اون اطلاعیه ها رو بیخودی بیرونی نکرده... دنبال یک چیزیه... شما بهش آتو نده... بذار زودتر بره....»

مهسا: «بفرمایین... اینم از حاج ابراهیم که عقلش از هردوتای ما بیشتره... »
علی: «چشم... ولی من چیزی نگفتم که هر روز تو رادیو تلویزیون نمیگن...»
ابراهیم: «رادیو و تلویزیون میگه چون دستور گرفته... وقتی شما میگی یعنی یک کاسه ای زیر نیم کاسه داری...چیزیکه من میتونم بگم اینه که اونا تونستن در عرض چند دقیقه شما رو تخلیه اطلاعاتی کنن و بفهمن کی هستین و چی میگین...»

محسن: «دارم یواش یواش شک میکنم که اینجا جای درستی باشه برای زاغه.... اگه علی بو ببره... میتونه مثه دفعه قبل همه سلاحا رو رد کنه برن... یا بده دست کسیکه که نباید برسه...»
سجاد: «فعلا که دیر شده... کانکس تو راهه...»
فرخ که به اونا نزدیک شده بود «حاج آقا موقع حرف زدن فاصله رو رعایت بفرمایین...»

پایان پرده چهاردهم

علی ناظر
اول آذر 1399
21 نوامبر 2020

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.