شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۲۷ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

گفتگوي علي ناظر با بصير نصيبي (بخش اول)
بخش اول

علی ناظر

 بخش اول
ناظر:
پيش از شروع شايد خوب باشد که کمي از خودتان بگوييد. کجا به دنيا آمده ايد، چند سالتان است، در سالهاي پيش از انقلاب در ايران چه مي کرديد.

نصيبي:نمي دانم اصلاآنچه که مربوط به گذشته من است به درد کسی ميخورند يا نه؟البته مردم کنجکاو هستندکه درباره گذشته آرتيست های سرشناس بيشتربدانند اما من نه آرتيستم نه انقدر مشهور که کنجکاوی برانگيزد. اما خوب دليلی هم نيست که  بخواهم اين سئوال را بی جواب بگذارم.

من به هنگام ماموريت پدرم در کرمانشاه بدنيا آمدم ،اما کرد نيستم او افسر ارتش بود   ومغضوب رضاشاه وبه گفته خودش برای اينکه ار دسترس شاه دور باشد به ماموريت های دور می رفت. آن ز مان  ميزان افسران ارتش محدود بودند و  اسم  پدر من قسمت بود  که نامی بود مشخص  وهربار که  اسامی افسران برای ترفيع درجه به شرف عرض می رسيد نام پدر من خط می خورد . يکبار رضاشاه برای ديدار آتاتورک به ترکيه رفته بودو دستور داد که  ترفيع ها را در غيبت او بدهند که در آن سال پدرم از درجه  سروانی به سرگردی رسيد ودر همان درجه هم بازنشسته شد  وهميشه هم  ميگفت که اگر به ارتش  وارد شويم ما را نخواهد بخشيد. من نتنها اين نصيحتش را آويزه گوش کردم بلکه به خدمت سربازی هم که گفته می شد مقدس است  تن در ندادم وچند سال در گير اين مسئله بودم. يکبار قرعه بنامم  اصابت کرد که از ديوار پادگان عشرتيه بالا رفتم و پا به فرار گذاشتم . يک وقت هم  بودکه مشمولين متواری را در خيابان ها دستگير می کردند در آن زمان از ترس ژاندارم ها چند ماه درخانه ماندم .  سرانجام  با  تقبل  1000تومان جريمه ،معاف شدم .اتفاق  روزگار اينکه بعد از انقلاب من وچندمليون ايرانی زادگاهمان را ترک گفتيم ومن هم  اينبارنه از ديوار پادگان  بلکه از مرز زمينی مملکتی که سراسرش پادگان شده بود  (  اين سفر زمينی از تهران تا سارزبورک اطريش هم ماجرايی دارد)فرار کردم  ودر اينجا  وتبعيد چند سالی همه با هم مخالف سرسخت جمهوری اسلامی بوديم  وبه کمتر از سقوط رژيم رضايت نمی داديم وانقدر سخت گير بوديم که اگر  کسی برای کاری به اطراف سفارت هم میرفت  وضعيت ناجوری پيدا می کرد .اما همين انسانهائی  که سفارت را جاسوس خانه می دانستند با اولين چراغ سبز رژيم  جواب مثبت دادند. اکثرپناهندگان گرامی راه رفت وآمدشان به دارالخلافه گشوده شد . ديگرکار به آنجا رسيده که به اطرافم که نگاه می کنم کسی نمانده که پاپش به سفارت باز نشده باشد يکی  ازهمين پناهندگان سابق  از من پرسيد :

تو چرا خودتو لوس می کني ؟ ديگه وضع فرق کرده حتی مامور های سفارت هم با ادب شده ا ند. خوب يه سفر برو داخل ، کاری بهت ندارن خودشون گفتن که پناهندگانو عفو کردند .

به اين يار مهربان گفتم خوب اگر آنها با من کاری نداشتند و امامن با آ نها حرفی داشتم اونوقت تکليف چيه؟ وديگر اينکه مگر عناد من يا ما بارژيم  ربطی به ميزان ادب ماموران سفارت داشت؟ حالا فرض کن من هم به آن مکان مقدس  قدم بگذارم وقتی ورقه عفو جلويم قرار می گيرد تا امضاء کنم  يک  دفعه جوش بپاورم  و بگويم:

شما کشته ايد، سربريده ايد، گردن زده ايد،سربه نيست کرده ايد ،سنگسار کرده ايد. در زندان های شما به دختران 12 ساله تجاوز شده . شما در سالهای 60 و67 هزاران نفر را در گور های دسته جمعی خوابانده ايد  ،شما مردم را به فقر وبدبختی کشانده ايد ،شما َ دامنه فحشا را  گسترش داده ايد، شما حقه وافور را دست کودکان 12 ساله داده ايد ،شما از کشته ها پشته ساخته ايد ، شما...چرا من بايد بخشيده شوم؟   خوب آن مامور مهربان چه واکنشی نشان می دهد؟ ايا با گشاده رويی  اجاره ورود منو به دارالخلافه امضاء خواهد کرد؟اتقاقا اگر به تفاهم   برسيم بدم نمی آيد که در دوران آرامش  ، نه الان که ممکن است يک روز صبح  که آقای بوش خلقش تنگ باشد فرمان دهد چند تا بمب هم محض دست گرمی  به سوی پارچين شليک کنند ، ده ،بيست روزی ميهمان اين آخوند های ميهمان نواز باشم.  می گويند يک رستوران با نام آبگوشت سرا گشوده شده که پاتوق پناهندگان اسبق است. بسيار مشتاقم آبگوشتی  را در آبگوشت سرا صرف کنم. انگار موسيقی سنتی زنده هم اين مجلس بزم را دو چندان دلچسب کرده است.

ناظر:

جناب نصيبي، پيش از پرداختن به شعار هاي شما، بفرماييد شما که نه آرتيست هستيد و نه معروف، چرا کشور را ترک کرديد؟ اينهمه آدم معمولي در ايران زندگي مي کنند، شما هم يکي از آنها؛ فرار از چي؟ آيا هيچ ارتباطي به حرفه شما نداشت؟

نصيبي: اين گفتگو در آغاز است و شايد اگر  چندسئوال وجواب با هم داشته باشيم ديگر برخی جواب های من، تعچب برانگيز جلوه نکند ، من وقتی مطلبی می نويسم ويا گفتگويی دارم يا  جايی برای سخنرانی دعوت شده ام وحتی در برخورد های شخصی ونشست های خانوادگی بی آنکه تعمدی داشتم باشم واژه هايی بکار می گيرم ويا مسايلی را مطرح می کنم که شايدبه ظاهر ربطی هم به سئوال طرح شده ويا مسا يلی که ميخواهم بشکافم ندارد اما اين شيوه در من شکل گرفته  نمی دانم می شود عوضش کرد ويا اصلا لزومی به تعيير آن هست يا بايد به همين سبک و سياق، قبول يا ردش کرد . جواب من به بخشی از اولين سئوال شما هم ظاهرا  تعجب برانگيز جلوه کرده است ،  من گفته بودم:

نمي دانم اصلاآنچه که مربوط به گذشته من است به درد کسی ميخورند يا نه؟البته مردم کنجکاو هستندکه درباره گذشته آرتيست های سرشناس بيشتربدانند  اما من نه آرتيستم نه انقدر مشهور که کنجکاوی برانگيزد.

من نميدانستم که  موقعيت خانوادگی من  محل تولد ويا رشدم و... برای کسی جالب هست يا نه؟ يعنی شک داشتم نه يقين ، خوب شکم را بيان کردم  ، من واژه آرتيست را دراينجا  با معنی متداولش بکار گرفتم که در وصف بازيگران بيشتر  بکار گرفته می شود ومردم  ما  هم بيشتر علاقه نشان می دهند زندگی پشت صحنه آنها را بدانند  وحال اگر معنی ديگرش که به هنرمندان بطورعام هم اطلاق می شود مد نظر باشد  من خودم را هنرمند هم نمی دانم. وقتی اين گفتگو بازتر شد ومن گذشته ام را بدون رتوش بازگو کردم خوانندگانی که من را نمی شناسند ويا کم  می شناسند در خواهند يافت که من  کی هستم وچه کرده ام ،نه اهل شکسته نفسی ام ونه ميل به بزرگ نمايی خود وکارم را دارم . من و همراهانم در سينمای آزاد ايران  در سر نوشت اين سينما وحتی موقعيت کنونی آن که آخوندها غصبش کرده اند نقش تاثير پذير داشته ايم  اگر کسی که از کارنامه گذشته من  بدرستی مطلع بوده منکر  اين واقعيت باشد در خوشبينانه ترين تعبير به خاطر نحوه نگاه امروزين من به سينمای جمهوری اسلامی وتاثيری که آين آگاهی دهندگی در رسوايی زد وبند های رژيم  برای بزک چهره آلوده به خون ج.ا داشته جايشن  سوخته وبا کم جلوه دادن به اين واقعيت ميخواهد حرف های امروز مرا  کم اثر کند .برای نمونه ابراهيم نبوی که خودش  به هنگام انقلاب فرهنگی خمينی کبيرش چماق دار ی بود که دانشجويان را مضروب ومجروح می کرد به هنگامی که شيرين خانم برنده  لاتاری  بالماسکه  نوبل شده بود ومن در مصاحبه ای دلايل اهدا اين جايزه را در ابعاد متفاوت شکافتم  بی آنکه برای اين آقای طنز نويس  باند خاتمی  ارزشی قايل  باشم وحرفی در باره اش گفته ويا نوشته باشم انگار رگ ناموس پرستی دوم  خردادیش گل کرده بود به نيابت بزک بانو  برعيله من مقاله مفصلی نوشت که دقيقا همين هدف را نشانه گرفته بود یعنی با ناچيز نگاشتن کار گذشته من ميخواست تاثير اين نوشتار را محدود کند .

من گفتم اينقدر سرشناس نيستم  ونه گفتم ناشناس هستم  اتفاقامن در گذشته سر شناس  هم بودم چون يک برنامه سينمايی را در شبکه سراسری تلويزيون هم تهيه واجرا می کردم علاوه بر حانواده سينما ومحافل روشنفکری مردم عادی هم می شناختنم. اما وقتی  من وبسياری ديگر به گفته نعمت آزرم به اين طرف دنيا پرتاب شديم بايد از صفرشروع می کرديم آنها که گوشه عزلت خزيدند ويا از حرفه گذشته شان جدا شدند ويا مسير کارشان را عوص کردند وياتماسشان با ايرانيان قطع شد خوب برای جمعيت ايرانيان در تبعيد ديگر شناخته شده نيستند برای نمونه هوشنگ بهارلو مدير فيلمبرداری ارزشمندی بود وهست در شرايط تبعيد هم در زمينه کارش فعال است اما چون با مجامع ايرانی تماسی ندارد فکر نمی کنم به غير از آنها که از گذشته با او آشنا بوده اند کسی بداند  که مدير فيلمبرداری طبيعت بيجان سهراب ثالث وبسياری آثار سينمای ايران (کارهای پرويز صياد، داريوش مهرجويی هژير داريوش) بهارلو بوده است. اما من به  محض اينکه کمی وضعيتم سرو سامان گرفت کار گذشته ام را  با باز گشايی سينمای آزاد آغاز کردم وچون با ايرانيان هم در تماس هستم خوب جمعی که در تبعيد  هم رشد کرده اند و نسبت به مسايل سينما هم کنجکاو هستند با  نام وکار من آشنا شده اند.

اما فرار  از جهنم آخوندها ويژه مشاهير نبود وشعله اين آتش ويرانگربه چنان ا بعاد گسترده  ای پراکنده شد که  زن ومرد وپير وجوان  دانشحو  ودانش آموز  مادر بزرگ وپدر بزرگ  راه  هم در برگرفت.  البته ارقام دقيقی از وضعيت ايران گريختگان در دست نيست .اما  فکر نمی کنم تعداد کسانی که در زمينه های فرهنگی . هنری ويا ُسياسیی  فعال بودند  وايران را ترک گفتندنسبت انسانهايی به گفته خودتان معمولی که تاب تحمل حکومت ملا ها را نياورند،  رقم بيشتری را در بربگيرد.

البته نمی دانم من در بخش نخستين گفتگو چه شعار هايی سرداده ام وقتی به آن شعار هاپرداختيد  من هم اگر جوابی داشته باشم مطرحش می کنم . اما بروم برسر اين مسئله که من چرا وچگونه از زادگاهم کنده شدم.

البته وقتی رسيديم به سئوال شما در باره کارم در ايران به تفسير در آن مورد صحبت خواهم کرد اما چون خروج من از ايران مستقيما به کارم مربوط بود ناچارم در همينجا هم خلاصه ای از فعاليت های جنبش سينمای آزاد که من در ايجاد وگسترش نقش اصلی راداشتم توضيح بدهم.

وقتی انقلاب شد گروه سينمای آزاد ايران يک گروه گسترده بود در 20 تا شهرستان مراکزی ايجاد کرده بود، چهار جشنواره جهانی سينمای تجربی را سازمان داده بود ودر هر سال در مراکز شهرستانها جشنواره های محلی برگزار می شد. سينه کلو ب سينمای آزاد در هر هفته بر جسته ترين آثار سينمای جهان رادر سينمای سينه موند تهران به نمايش می گذاشت ، 200 هنر جو در کارگاه های فيلمسازی سينمای آزاد سينما می آموختند.   يکی دوماه بعد از استقرار  رژيم خمينی پاسداران قطب زاده به دفتر سينمای آزاد در سه راه عباس آباد کوچه طاهری ، کوجه دلارا حمله کردند يکی از پاسداران به اطاق کار من آمد وتفنگش را روی سينه ام فشار داد و با خنده گفت:

میترسی ؟

گفتم توبيا جای من بشين و من همين رفتار را با تو داشته باشم بعد وضعيت خودت را  بيان کن

تفنگش را پس کشيد ،نيش کريهش را باز تر کرد و گفت:

دسته کليد را بده

آنها کليد آپارتمان را ضبط  کردند ودفتر ما مهر وموم شد وسايل شخصی ما را هم با خود بردند وبسياری فيلم های بچه های گروه را هم نابود کردند. خوب من کارمند تلويزيون بودم  از آن پس روزها می رفتم به تلويزيون اطاق کارگردانها می نشستيم وچايی ميخورديم وبحث می کرديم تا يک روز از دفتر فخرالدين انوار که بعدا وسالها امور سينمايی جمهوری اسلامی در اختيارش بود وانقدر دزديد که منتقلش کردند به شهرداری تا آنجا به  شيوه ای ديگر به لقت وليس ادامه دهد مرا خواستند وساعتی تعيين کردند که بايد آنجا باشم . رفتم به دفتر آقای رئيس، ايشان فرمودند که شما به کارگزينی اطلاع داده ای که ميخواهی درقسمت کارگردانی فيلم بمانی اما ما چند صد تا کارگردان داريم که بايد اخراج بشوند  ما ميخواهيم شما به کار گذشته ات وسينمای آزاد ادامه  دهی . ديگر لازم نيست برای تشکيل کلاس های سينما اطلاعيه همگانی منتشر کنيد. خواهران و برادران  پاسدار ی هستند که بايد تعليم ببينند و قبلا انتحاب شده اند شما برويد وکارتان را شروع کنيد .دست کرد در جيبش ودسته کليد ضبط شده را به من برگرداند واما يک خواست ناقابل را هم داشت با صراحت ووقاحت اعلام داشت ؛ايشان فرمودند.

الان دوران انقلابی است وضد انقلاب در صدد لطمه زدن به اسلام وانقلاب؛ حضرت امام فرمان تشکيل ارتش بيست مليونی  مردمی را صادر فرموده اند وهمه ما بايد ضد انقلاب را شناسايی ومعرفی کنيم وشما هم يا همراه انقلابیيد يا ضد آن اگر همراه نيستيد که خداحافظ واگر هستيد که بايد افراد متمايل به چپ را در گروهتان  در تهران وشهرستناها بما معرفی کنيد . کمی تامل کردم بی آنکه بينديشم که جوابم چه عکس الاعملی  خواهد داشت، گفتم :

آقای انوار در حکومت پيشين هم گاه فيلم های ما را ساواک می برد ودر سر هم درست می کرد (بيشتر برای من   نه فيلمسازان)  اما برای اين امور کسی از ما نظر نمی خواست . ايشان گفت همين هست که گفتم ، ديگر تصميم  با خودتان . تصميم چندان نياز به تامل نداشت يا بايد در کثافت درون اين رژيم حل می شدم وجوانان گروه را به دست جلادان می سپردم ويا بی درنگ ايران راترک می گفتم.

اما چگونه ؟  همان لحظه تصميم گرفتم مقدمات خروجم را فراهم کنم اما با هيج کس در اين باره حرف نزدم از فردا تا يافتن امکانی برای خروج مرتب سرکلاس تدريس برادران وخواهران حزب الهی حاضر شدم اين زمان ده روز بيشتر طول نکشيد اما  روزهای سخت ونفرت انگيزی بود . آنگاه  يک روز صبح که شاگردان حزب الهی در انتظار شروع درس در کارگاه فيلم  مانده بود ند ودر حاليکه مجبور بودم از فرزند کوچکم غزاله که الان يک خانم وکيل جوان است و من بهش جوجه وکيل میگم جدا شوم ؛ زادگاهم را به سوی آينده ای مبهم  ترک کردم.

 

ناظر
در بالا گفتيد که «
يا بايد در کثافت درون اين رژيم حل می شدم وجوانان گروه را به دست جلادان می سپردم ويا بی درنگ  ايران راترک می گفتم». آيا هر کس که در ايران مانده و به کار هنري خود ادامه مي دهد، تن به اين منجلاب داده است؟ فقره مخملباف و کيارستمي مشخص است، البته اگر مايل باشيد مي توانيد نظرتان را بگوييد؛ اما منظورم هنرمندان و پيشکسوتاني چون سيمين بهبهاني است که اخيرا سفري به لندن داشته اند.


 
نصيبی چطور می توانم چنين حکم خطر ناکی را با اين قاطعيت صادر کنم؟ اگر چنين تصويری واقعيت داشته باشد که ديگر فاتحه آن مملکت را بايد خواند واميد به رهايی ، سرابی بيش نخواهدبود . اين واقعيت است که جامعه روشنفکری ما از آلودگی مبرا نيست ، فرصت طلبی ، نان به نرخ روز خوردن، وساخت وپاخت، در اين جمع رخنه کرده است، اما نمی شود حکم کلی صادر کرد، واين هم واقعيت دارد که بخشی از اينان چند ماسک دارند، به ضرورت شرايط با ماسک مناسب آن وضعيت ظاهر می شوند، ديگر اينکه جامعه هنری ما يعنی ُسينماگرانِ، نويسندگان، نقاشان، موسيقی دانان ، خوانندگان، گرافيست ها، مجسمه سازان ، خطاطان و... يک نيروی گسترده اي هستندکه قطعا نمی شود همه را خريد .من گفتم اگر می ماندم  می بايد در جنايت های اينان سهيم می شدم .خوب اين وضعيت من بستگی به شغلم هم داشت، ما با جوانان تماس دايم داشتيم توی کارگاههای سينمای آزادهم کسانی رفت وآمد مي کردند که برای رژيم کنترلشان مهم بود اين مسئوليت را به چه کسی بايد می سپردند؟ کسی که بتواند در تسويه نيروهای مزاحم همراهشان باشد. اما آيا برای نمونه همه کارمندان تلويزيون که در حدود 7000 نفر بودند، در چنين موقعيتی قرار داشتند؟ مسلما نه،پس در معرص چنين خطری هم نمی توانستند قرار بگيرند ، مگر اينکه عضو گروهايی بودند که به خاطر مواضع ضد امپرياليستی امام  آماده هر نوع همکاری با آخوندها بودند. اما اگر کسی ادعا کند که نه اينطور نبوده من به دليل تجربه شخصی ادعايشان رانمی توانم بپذيرم .اما کسانی که پوست وخونشان از اين رژيم بوده نيازی نداشتند وندارند که چنين اخطار هايی را دريافت کنند،فرمان خمينی برای آنها،حکم و فرمان خدايشان را داشت ،يادتان هست که حجازی نامی به خمينی گفت، ای امام اگر امام زمانی بگو؟ من حتی کسانی که در بافت هم بوده اند مثل سازگارا ، مهاجرانی ، خاتمی،شمس الواعظين ،سحر خيز و... در بخش سياسی/ فرهنگی .يا مثل حاتمی کيا، افخمی، ، مسعود کيميايی،محمدرضا درويش،مخملباف ونظايرشان در قسمت هنری/ سينمايی را محکوم نمی دانم اينها متهم هستند . بايد در يک دادگاه با صلاحيت براساس مترقی ترين قوانين دنيای امروز با حق برخورداری از وکلای متبحر محاکمه شوند اگر تبريه شدند که مثل هر شهروند ديگری زندگی کنند واگر محکوم شدند به نسبت جرمشان عقوبت ببينند، آنها که می گويند بايد بخشيدشان صلاحيت  صدورچنين رايی را از کدام دادگاه بدست آورده اند؟ اين متهمين حتی براساس قوانين حقوق بشر (اين روزها جمهوری اسلامی خواهان هم که پايه های اين حکومت ضد بشر را پی ريزی کرده اند  به اينگونه قوانين علاقه مند شده اند ) نمیتوانند بدون محاکمه راست ،  راست بگردند واندر مزايای آزادی بيان قلم فرسايی کنند ، اينان تا زمان تشکيل دادگاه آزاد ومستقل  نبايدحق داشته باشند که در طراحی برنامه هايی که برای رهايی از شر اين حکومت پيشنهاد می شود حضور داشته باشند وهمچنين نبايد گذاشت ُسينمايی هايشان در جشنواره ها با سرفرازی شرکت کنند يا متهمينی مثل مهاجرانی که وزير سانسور بوده وتاييد کننده سنگسار و حکم قتل سلمان رشدی ،آزادانه در محافل ومجالس ايرانيان تبعيدی نفوذ کند .

من در اين سه سال که با دنيای اينترنت آشنا شدم درحدود 100تا مطلب نوشتم وقبلا هم در دوکتابم در زمينه مسايل فرهنگی وغير سينمايی هم گاه نظر داده ام اما درمجموع چند بار بيشتر به ضرورت در باره مسايل دور از حرفه ام حرف نزده ام ،اما در مورد سينما دايم در جريان هستم مرتبا برايم بريده بخش سينمايی مطبوعات داخل  می رسد از طريق چت وفاکس وتلفن هم همکارانم در داخل مرا از آنچه آنجا می گذرد مطلع می کنند. گاه که در اطاق های پالتالک سخنرانی دارم می بينم کسانی از ايران مي آيند توی اطاق که درست همين حرفها ونظر های مرا دارند ويا مسلم منصوری سينماگری که تا چند سال پيش داخل بود حرفهايش ونطرش با من که سالهاست در تبعيدم همسان است ويا امير عزتی ناقد سينما که چند ماه است از دست عوامل رژيم گريخته (مصاحبه با امير عزتی شماره 4سينما در ديدگاه ) ويا اميد حبیبی نيا که مدت کوتاهی است به تبعيد آمده نظرهاييِ کم وبيش مشابه ما را در باره سينمای جمهوری اسلامی وپروپاکاندهنری در ج.ا مطرح می کنند (اميدحبیبی نيا،پروپاگاندا ورسانه های جمهوری اسلامی. سينمادر ديدگاه شماره 4) 

من واقعا نمی دانم مجموع رفتار های خانم بهبهانی چگونه بوده است؟ با شنيدن وخواندن يکی دوتا مطلب هم نمی شود به قضاوت نشست، ايشان آيا در توهم خرداد 76همراه شد يا نه ؟ايشان آيا، مانند بخشی از روشنفکران ما سانسور چی را به خوب وبد تقسيم می کند وبرای نزول خاتمی رياکار به مانند گلشيری ودولت آبادی ،به دوم خردادی هاياری رسانيدياخير؟ اما آنچه مسلم است ايشان در بافت اين حکومت نبوده اند وبسياری از مصائبی را که حکومت به روشنفکران ميخواست تحميل کند نمی توانسته بر دوش های ايشان سنگينی نکرده باشد.

اما جواب دقيق به اين سئوال را بايد کسانی بدهند که با ايشان ارتباط دارند در سخنرانی های خانم بهبهانی حضور داشته اند وگفته ها وسروده های ايشان ومجموعه رفتارشان در کانون نويسندگان ايران رابه دقت پی گيری کرده اند من تاکنون حتی يکبار هم در جلسات شعر خوانی وبحث وگفتگوی ايشان حضور نداشته ام.

اما در مورد سينما در باره هر کس که نظر داده ام پای حرفم هستم ودهها سند وفاکت هم در باره نقطه نظرهايم داشته ام ودارم و در سينما هم نمی شود گفت همه آنها که در داخل مانده اند، آلوده شده اند اينها که دايم توی فستيوال ها می چرخند يک سياهه 7 يا8 نفره را بيشتر تشکيل نمی دهد ،سينمای ايران يک خانواده 4000 نفره است که اتفاقا مقاومت هايی هم در برابر قلدری از جانب اين خانواده ستم کشيده ديده شده است .البته سينما يک هنر جمعی است(منظورم نوعی ازسينمای تجربی يا زيرزمينی و... نيست)یعنی فيلمبردار ، بازيگر ، تدوينگر، سازنده موسيقی متن ، فيلمنامه نويس، گريمور... هم در ارزش بخشيدن به يک اثرسهم دارند . اما ما هنوز نرسيده ا يم به کارهای من در دوران تبعيد که نوشتن مقالاتی در باره سينما هم بخشی از آن بوده است .وقتی به آنجا رسيديم خوب در اين مورد ، موقعيت و وضعيت سينما در ايران امروز توضيح بيشتری خواهم داد . ديگر اينکه هر کس هم که از ايران گريخته پاک وطاهر نزيسته است. حکومت چه در زمينه هدف های سياسی وچه اهداف فرهنگی . هنری اش از چه کسانی جزء همين جماعت خارج کشور  نشين که خودشان را اپوزُسيون مترقی هم مي نمايانده اند بهره برده است ؟ اگر ضرورتی داشت در اين مورد هم می شود بيشتر صحبت کرد.

 

ناظر

کارکرد اين 3992 نفر عضو خانواده هنر هفتم، که «آلوده» نشده اند، در اين 26 سال چه بوده، و سينماي آزاد تا کجا توانسته رابطه ارگانيک با آنها ايجاد کند؟ تأثير 7- 8 نفر سينماگر «آلوده» بر همه علاقمندان به سينما روشن است؛ اما تأثير کار ديگر سينماگران بر جامعه چه بوده است؟
 
نصيبي:اگر اين نظر من که گفتم: سينمای ايران يک خانواده 4000 نفره است که اتفاقا مقاومت هايی هم در برابر قلدری از جانب اين خانواده ستم کشيده ديده شده اين معنی را می دهد که 3992 عضو اين خانواده پاک مانده اند ومبارز بوده اند وخوب تقصير من است که برای بيان مقصود جمله هايی نارسا بکار گرفته ام.

همانگونه که نمی شود گفت که همه آلوده اند نمی توان با قاطعيت همه را از هر نوع آلودگی مبرا دانست، خوب بافت سينمای جمهوری اسلامی يک بافت امنيتی است و البته می شود در اين شرايط هم پاک ماند اما بايد از خيلی از امتياز ها بگذری، از شرکت در جشنواره ها محرومت می کنند، وام بانکی به تو تعلق نمی گيرد، از وسايل فنی مجانی، برای امور فنی فيلم، و...خبری نيست، فقر، بيماری وقرض، دستمزد حق گويی و نيالوده ماندن تواند بود البته اگر شانس بياوری و سر به نيستت نکنند. سينمای آزاد در تبعيد که تمام امکاناتش دريک اطاق 3× 4 جمع شده چطور می تواند با همه اينها رابطه ارگانيک برقرار کند و از حال و روز همه اطلاع دقيق داشته باشد؟ ما حتی اين امکان مادی را نداريم هزينه کار همراهانی که در داخل ايران مطبوعات سينمايی را برای ما می فرستند و يا با تلفن خبرهای سينمايی را برايمان بازگو می کنند تامين کنيم. از چند سال پيش، که انقلاب !!خرداد 76 به وقوع پيوست، ادامه کمکی که از اداره فرهنگ زارلند بما می شد منوط به اين شد که ما از داخل هم فيلم ها ی منتخب واواک و وزارت ارشاد وسخنران بياوريم  چون من زير بار نرفتم اين ياری ها هم متوقف شد و تنها پشتوانه مادی ما دستمزدی است که من در ازاء سخنرانی هايم دريافت می کنم. اما حتی اگر بودجه هم داشتيم نمی توانستيم از حد اسنادی که هم اکنون  بدست می آوريم چندان فراتر برويم و از جهت ديگر وقتی در حکومتی چنان فساد دامنگير می شود که هوايی که مجبور به تنفس آن هستی مسموم است و تنها راه امکان گرفتن، چاپلوسی وفرمانبری باشد، خوب جمعی مقاومت می کنند و عده ای هم همراه می شوند. داريوش مهرجويی قبل از انقلاب يک فيلمساز معترص وخوشنام بود که فيلم دايره مينايش با بی پروايی و موثر مسئله دلالهای خون را مطرح می کرد و حکومت نسبت بدان حساسيت نشان داد و کار فيلم به توقيف کشيد. اما همين فيلمساز در حکومت آخوندها بند، بند فرمان های وزارت ارشاد را نه فقط رعايت بلکه تبليغ می کند، سانسور را مفيد می داند، حذف بوسه را در فيلم به اعتقادات سنتی مردم ربط می دهد نه سانسور چی های وزارت ارشاد و از سينمای خط دار واسلامی حمايت می کند. همينطور در حکومت پيشين عباس کيارستمی وهنرمندان ديگر ممکن بود به دليل ترس از ساواک عليه سانسور حرفی نزنند اما ديگر سابقه نداشت که سانسور را باعث افزايش خلاقيت بدانند. چرا اينان دامنه چاپلوسی را اينقدر وسعت می دهند؟ چون برای حکومت اسلامی اين کفايت نمی کند که فقط سکوت کنی بلکه هر لحظه مجبوری تائيدشان هم بکنی تا در گود بمانی. خوب اگر رژيم توقع نداشت که برای توجيه اعمال سانسور، سينماگران خود همراهش باشند. شخصيت متزلزل وسازش کار و نان به نرخ روز خور جمعی از اينان هم مخفی ميماند. وقتی وزارت ارشاد برای اهالی سينما ، نماز جماعت اجباری برقرار کرد، تمرد ها سرانجام اين طرح را متوقف کرد. همينطور، اينها ميخواستند که با توسل به شگردی که برای نشر بکار گرفتند، به فرمان نامه های سينمايی شکل قانونی دهند تا در مجامع بين الملی هم بتوانند دليلی برای اعمال آن داشته باشند، سيف الله داد طرح قانون سينما را آماده کرد تا به مجلس دست نشانده دوره ششم ارايه دهد اما همين طرح به خاطر اعتراض ها آنگونه که من بيادم مانده به انجام نرسيد. همينطور در جريان اتنخابات فرمايشی خرداد 76 هم خوب بودند کسانی که زير بار امضاء آن نامه ننگ آور که جنايتکار محکوم شده ای چون خامنه ای را رهبر فرزانه لقب می داد نرفتند اما کسانی که امتياز از حکومت می گيرند مثل جعفر پناهی؛ رخشان بنی اعتماد، تهمينه ميلانی، جليلی، انتظامی، قطب الدين صادقی، نوشابه اميری (نوشابه خانم الان مقيم پاريس شده و سخنران مجبوب جلسات اپوزسيون مترقی! )، مهتاج نجومی، بهزاد فراهانی، بهروز افخمی و... در صف اول تائيد کنندگان قرار دارند. همينطور دربرنامه چندش آوری که برای تجديد بيعت با خمينی تنظيم کردند و طی آن برنامه آهنگران نوحه ميخواند و کيارستمی، مسعود کيميايی و  مهرجويی، و انتظامی، داريوش ارجمند، احمدرضا درويش و... با ريتم نوحه خوانی وی سينه ميزدند  آيا همه به اين حدخفت تن دادند؟ نه ليستی که از زائران مرقد مطهر امام در نشريات داخلی چاپ شده بود 30 يا  40نفر را بيشتر در برنمی گرفت تازه در همين موارد هم من رژيمی را که برای کار در آن بايد دايم در برنامه هاي نمايشی اش حضور يابی مقصر اصلی دانسته ام نه آنها که برای بقای کارشان به اينگونه مجالس آرايش می دهند.

اين خانواده گسترده هم تافته جدا بافته ای از کل جامعه ما نيستند که دريک حالت بی تفاوتی و برزخ قرار دادند نه همراه رژيمند و نه با قاطعيت جلوی آن می ايستند.

جشنواره سينمايی ای به اسم فجر که هر سال و به ميمنت به قدرت رسيدن آخوندها برگذار می شود ويترين تبليغاتی رژيم است که خود سينماگران اسمش را گذاشته اند جشنواره زجر.

می دانيم که اين جشنواره از معدود جشنواره هايی ست در دنيا که فيلم ها را به شدت از زير تيغ سانسور عبور می دهد، البته برخی از شرکت کنندگان فستيوال مثل حاتمی کيا که از جنس خودشان است ممکن است به اين گونه اعمال اعتراض کنند اما اين اعتراض ها از زاويه چنين کسانی وقتی اعلام می شودکه کارخودشان را قلع و قمع کرده اند به محض اينکه به نوعی  کارگردان با مقامات کنار می آيد سرو صدا ها ميخوابد. اما هستند کسانی که به نفس اعمال سانسور انديشه معترض می شوندکه بدليل جو خفقان و ارعاب صدايشان را کسی نمی شنود،  چرا که انعکاس صدای سينماگران فقط از طريق خانه سينما و انجمن های سينمايی که وابسته به دولتند و تابع فرمان های حکومتی می تواند بازتاب يابد و شما نمی توانيد از واکنش اکثريت خاموش اين خانواده در موردجنايت ها و قتلهای رژيم و حرکت های دانشجويی مطلع شويد و يا اعتراض عمومی به سانسور وحشتناک فيلمها (بعداز دوم خرداد 76 واژه تلطيف شده جرح وتعديل را جانشين سانسور کرده اند) آنگونه که مثلادر بيانه نويسندگان و شعرا با عنوان ما نويسنده ايم، شاهد آن بوديم از جانب سينماگران درجايی منعکس نشده است، اگر توجه داشته باشيد اطلاعيه گستاخانه نويسندگان هم آنگاه انتشار يافت که هنوز رژيم نتوانسته بود با فريب هيات مديره آنها را زير چتر خود فرا خواند وقتی کانون نويسندگان را به سمتی کشاندند که اجازه رسمی برای کارش  بگيرد نه چنين اجازه ای برايش صادر شد و نه ديگر اقدام شجاعانه ای از کانون سر زد. رژيم الان به حدی از درون پوسيده است که مردم اگر از اين حالت ترديد و بی تفاوتی بدر آيند و به اقدام عملی دست بزنند اين رژيم پوشالی به سرعت فرو خواهد ريخت. ديديد که در جشن چهارشنبه آخر سال که چندسال است به يک اعتراض و فرياد نسل جوان بدل شده با اينکه رژيم خودش را کاملا آماده کرده بود و مقامات نظامی مردم را تهديد به زندان وشلاق وشکنجه هم کرده بودند اما خودشان اذعان کردند که قادر به کنترل اوضاع نشدند. همينطور بعد از مسابقه فوتبال با ژاپن قدرت اداره يک زمين صدهزار نفره را هم نداشتند با اينکه به گفته خودشان 6 هزار پليس مصلح مامور سرکوب هم در داخل زمين مستقر کرده بودند . خوب اگر فقط چند صد هزار از جمعيت شهر 15 مليون نفری تهران (حتی اگر شهرستانها هم بی تفاوت بمانند) به خيابان بريزند، دامنه اعتراضها قابل کنترل نخواهد بود و گسترش خواهد يافت. هيچ بعيد نيست که همين جمع قادر باشند شر اين حکومت را با کمترين هزينه از سر مردم ما کم کنند. در اين موقعيت ويژه و با توجه به مسئوليتی که هنرمند دارد آيا اين سکوت و بی تفاوتی اينان (همه وابستگان جامعه فرهنگی / هنری نه فقط سينماگران) خود شانه خالی کردن از زير بار مسئوليت معنی نمی دهد؟ اين مبحث جداگانه ايست که بايد به جای خودش بدان توجه کرد ، اما حرف من که قالبا هم بد تعبير می شود اين واقعيت است که همه سينمای ايران، اين چند نفر که دايم توی جشنواره ها پرسه می زنند نيستند و همينطور اديبان ما هم به چند نويسنده و شاعری که ميزبانانشان بنيادهايی مثل هنريش بل آلمان هستند و يا دانشگاهها و مراکز علمی دانشگاه لندن، و يا سازمان های مشابه در شهرها وکشور های ديگر و يا کانونهايی نظير سخن (پيرو خط فکری فرخ نگهدار ودارودسته اش ) محدود نمی شو ند.

ناظر:

نقش و هدف سينماي آزاد چه بوده و چه خواهد بود؟
نصيبي:برای اينکه بگويم نقش و هدف سينمای آزاد چه بوده خوب بهتر است بگويم اصلا سينما آزاد خود چه بوده؟ چرا و چطور بوجود آمده است؟ برای جواب هم بايد عقربه زمان را به عقب بکشيم و برسيم به سال 47 که سينمای آزاد متولد می شود و سالهای قبل از آن. در اين سالها سينمای متداول ايران که دکتر هوشنگ کاوسی ناقد بنام سينما واژه فيلمفارسی را برايش ابداع کرد، سينمای ايران را قبضه کرده بود، اکثرفيلمها فاقدهرنوع ارزش هنری بود، سوژه ها تکراری بود و تقليدی ناشيانه و به شدت اّبکی از سينمای تجارتی هند، اگر گاه اثر قابل اعتنايی ساخته می شد با شکست تجارتی فيلم، سازنده اش يا فيلمسازی را رها می کرد و يا خودش را بايد درون اين سينما حل می کرد، فيلمهايی مثل خشت و آينه (ابراهيم گلستان) شب قوزی  (فرخ غفاری) سياوش در تخت جمشيد (فريدون رهنما) که به فاصله های دور از هم ساخته شده بود و تعلق به جبهه سينمای روشنفکرانه ايران داشت نتوانسته بود تاثير مهمی در روند فيلمسازی آنروز بگذارد و بازار همچنان در دست فيلمفارسی سازان مانده بود اما نسل جوان آنروز از اين وضعيت به تنگ آمده بود نياز به بوسيله بيان داشت تا صدايش را عليه اين بساط  بلندکند، اما چگونه؟ وسيله بيان يک نقاش ، قلم مو وبوم است، برای يک نويسنده وشاعر يک دفترچه سفيد و يک مداد کفايت می کند که آسان فراهم می شود اما وسيله بيان يک فيلمساز دوربين است، خوب آن زمان که ما ميخواستيم کار کنيم برای فيلمهای معمولی کادر 35 ميليمتری متداول بود و دوربين های 16 ميليمتری هم دونوع بود، نوع حرفه ای اش برای تلويزيون کار برد داشت و دست غير حرفه ای ها به آن نمی رسيد و نوعی که ما می توانستيم فراهم کنيم دوربين های 16 ميليمتری کوکی بود که اگر با هزار زحمت دوربين را فراهم می کرديم و بازيگران را هم از ميان دوست و آشنايانمان انتخاب می کرديم و اين مراحل هم به نوعی طی می شد فيلم در لابراتوار می ماند. آنوقت استوديو بديع تنها استوديو برای شستشوی فيلم بود که اين حرف ها سرش نمی شد تا پول را رويت نمی کرد فيلم شسته شده را تحويل نمي داد. اگر با تضمين و يا قرض اين مرحله را هم پشت سر می گذاشتی بايد برای تدوين و صداگذاری فکری می کردی و حالا احتياح به ميز مونتاز و استوديوی صدا داشتی، در اين شرايط يک جوان مشتاق سينما برای پاسخ به نياز هايش سدی جلويش می ديد. کم نبودند کسانی که با برخورد با اين گونه موانع، اشتياق در وجودشان کشته شد و به راه ديگری رفتند، من خودم جزء همان جوانان بودم که کارم را با همان دوربين های کوکی 16 ميليمتری و با دست خالی شروع کرده بودم و اين موانع را خوب می شناختم و لمسش کرده بودم. البته همان زمان در بازار دوربين های 8 ميليمتری هم بود که در خانواده هايی که وضعيت مالی بهتری داشتند بيشتر پيدا می شد خوب کار با اين وسيله خيلی ارزان تر تمام می شد اما کسی فکر نمی کرد که بشود از اين امکانات ارزان برای کار جدی مدد گرفت از اين دوربين ها برای تولد يا عروسی يا تعطيلات آخر هفته بهره گرفته می شد، فيلمهای 8  ميلیمتری پورنو هم در بازار يافت می شد که يا سوقاتی فرنگ رفته ها بود و يا بطورقاچاق وارد ايران می شد در اين جو بود که ژيلا مهرجويی ( خواهر داريوش مهرجويی) ابراهيم وحيد زاده و ابراهيم فروزش و من يک کلوب سينمايی ايجاد کرديم و سعيد محمدی هم بعدا به ما پيوست. اين کلوب در ابتدا چند فيلم دانشجويی که 16 ميليمتری بود در يک کودکستان به نام کاخ کودک برای 30 نفز نمايش داد، بعد از يکی دو ماه کار، ما اعلام کرديم اگر کسانی هستند که با دوربين های 8 ميليمتری کار می کنند خودشان را به ما معرفی کنند، همايون پايور، شهريار پارسی پور و پسر خاله هايش نصر الله و فريدون شيبانی، بهنام جعفری اينها خودشان بطور انفرادی کار می کردند، با ما و با هم آشنا شدند و ما فيلمهايشان را در سالن دانشکده هنرهای دراماتيک نمايش داديم و خودشان هم در جلسه بحث روی کارشان حضور داشتند، حرف ما اين بود که ارزش يک فيلم به ذهنی که پشت دوربين نشسته بستگی دارد نه امکانات تکنيکی. بهر حال ما کارمان راتازه شروع کرده بوديم و هنوز جدی مان نمی گرفتند حتی سينماگران جبهه روشنفکری هم با تمسخر به ما و کارمان برخورد می کردند و برايمان جوک می ساختند، اما فريدون رهنما سينماگر وشاعرکه از نام و اعتبار بسيار برخورداد بود برخلاف جوّ کلی حاکم به پشتيبانی ما آمد و حضورش در شکل گيری و دوام گروه ما موثر بود و ما البته به تدريج رشد کرديم و سينمای هشت ميليمتری ديگر از موقعيت متزلزل گذشته اش جدا شد جمعی از همان تمسخر کنندگان سابق، ستايشگران بعدی ما شدند و سينمای 8 به يک امکان بيانی جدی و تاثير گذار تبديل شد و اين امر به آسانی بدست نيامد ده سال عمر سينمای آزاد در ايران با نشيب و فراز های بسياری همراه بود به خصوص که ياران روزهای آغاز کار هر کدام به دلايلی رفتند من ماندم و سينمای آزاد راهش را ادامه داد. سينمای آزاد در کارگاهايش در تهران و مراکز شهرستانها بيش از 1000فيلم ساخت. من حق می دهم به خوانندگان که اگر تهيه 1000 فيلم در يک گروه را باور نکنند اما اين امر واقعيت داشت. سرانجام اين که سينمای آزاد بمانند درختی بودکه به بارنشسته بود  وجمهوری اسلامی به موقع برداشت محصول سر رسيد و آن را به نفع خود مصادره کرد. اما همانگونه که در آغاز مصاحبه هم گفتم سينمای آزاد علاوه بر ايجاد کارگاهای فيلمسازی، سينه کلوب هم داشت سمينار و فستيوال هم برگذار می کرد؛ نشريه و کتاب هم منتشر مي کرد، خوب در اينجا و در شرايط تبعيد خودش را با وضعيت جديد تطبيق داد. من سالهای آغاز تبعيد در همين شهر  زاربروکن آلمان کارگاه فيلم هم راه اندازی کردم اماا لان شرايط فرق کرده سينمای 8 به تاريخ پيوسته، وسايل باقیمانده آن کم کم سر از موزه ها در می آورد؛ در اروپا هم اينگونه باشگاهها ديگر فعال نيستند و دوربين های ويدئو جانشين دوربين های 8 و سوپر 8 شده است. ما الان آن بخش از فعاليتمان را که ادامه اش ضروری است حفظ کرده ايم و علاوه براين ما در تبعيد هستيم، وظيفه داريم در رهايی مردم در بندمان هم سهمی داشته باشيم و چون رژيم جمهوری اسلامی به مانند بسياری از رژيم های سرکوبگر ( کشورهای امريکای لاتين به خصوص شيلی بعد از کودتای امريکايی پينوشه وحکومت سرهنگها در يونان ويا در آلمان هيتلری و...)  ازهنر ها به خصوص سينما استفاده سياسی می کند مقابله با اين شگرد ملا ها هم يکی از وظايف ماست که فکر نمی کنم در انجام اين وظيفه خيلی قصور کرده باشيم.

اما چه خواهيم کرد بستگی به آينده دارد اما اين را می دانم که بايد بيشتر ومصمم تر کار کنيم و  آگاهانه با برنامه های نمايشی اين شيادان تاريخ  مقابله کنيم.
ادامه دارد

 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.