شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷ - ۱۵ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟

علی ناظر

به بهانه فرارسيدن سالروز قيام بهمن نزديک به 24 سال از آن روز مي گذرد. در آن دوران که اکثر جريان هاي سياسي همچون کودکاني نوپا در عالم واقع سياست بودند، از هم گسستگي نظام سلطنتي را انقلاب نام نهاده و در گوشه و کنار ايران به ترويج آرمان ها پرداختند، بي آنکه ماهيت اين تغيير و تحول را ريشه يابي کرده، و بنا به درک درست از جو و شرايط حاکم و واقعيات سياسي، استراتژي طولاني مدت خود را طراحي کنند. نيرو هاي سياسي دموکرات با چپ روي ها و گاها راست روي هاي بي حدخود مستمرا از "امت در صحنه" دورتر مي شدند، و صحنه را هر چه بيشتر براي مرتجعين خالي مي کردند. تحليل کامل و پيامد هاي دو دهه اخير را به متخصصين امر تاريخ نگاري مي سپارم. اما نکته ي قابل تامل شناخت از ماهيت و علل تشديد بحران در اين مقطع از زمان، و نهايتاموضع شفاف جريان هاي سياسي سرنگوني طلب در قبال انسداد سياسي که دامان رژيم را گرفته، و چگونگي بهره گيري از سردرگمي رژيم در ارائه چاره براي برون رفتش از اين معضل است. اين ياداشت به اختصار به بخشي از اين مهم مي پردازد. چندماه پيش شبکه ديدگاه صفحه اي تحت عنوان "بحران سرنگوني" ارائه داد، و اميد داشت تا روشنفکران و فعالان سياسي با تعريف شرايط لازم و کافي براي عملي شدن خواست براندازي، اين مقوله را باز کنند. متاسفانه شرايط حاد روز باعث شد که به مفهوم و ماهيت "بحران" کاملا نپردازيم. البته مهدي سامع در همين رابطه در دو مقاله به بحران انقلابي پرداخت. وي معتقد است که ايران در شرايط انقلابي به سر مي برد و اصولا استفاده واژه "بحران سرنگوني" بيان "درست تئوريک" نيست. وي در دو مقاله خود سعي نمود تئوري را به فاکت هاي روز سياسي گره زده تا خواننده از شکل گيري بحران در ايران شناخت بهتري پيدا کند. موشکافي نقاط ضعف و قوت آن را به آينده موکول مي کنم، فقط به اين بسنده مي کنم که به نظر مهدي سامع ما در شرايط انقلابي هستيم، که به نظر من دقيقا درست نيست. به خلاصه مي گويم که شرايط انقلابي در جامعه اي امکان پذير است که شالوده هاي اقتصادي، اجتماعي، و سياسي مورد سئوال قرار گرفته، و هدف مردم تغيير ريشه اي در کنش و واکنش هاي حاکم بر جامعه است.سئوالي که پيش مي آيد اينست که آيا ايران در چنين راستايي حرکت مي کند؟ آيا خواسته هاي روزانه مردم تغییرات زير بنايي است؟ آيا يکي ازشعار هاي دانشجويان، معلمين، و کارگران بطور مثال "کار و مسکن براي همه" به مفهوم استرتژيک آن است؟ فراتر آنکه آيا جريان هاي سياسي، از شوراي ملي مقاومت گرفته تا جريان هاي راست سرنگوني طلب، خواهان تغيير ريشه اي در بافت اقتصادي و اجتماعي همزمان با تغيير سيستم سياسي به معناي اخص کلمه هستند؟ با نگاهي گذرا به شرايط موجود نتيجه مي گيرم که بحران حاضرنمي تواند يک بحران انقلابي باشد، چرا که نه مردم از پتانسيل انقلابي (بالفعل يا بالقوه) بهره مندند و نه واژه انقلاب در دستور کار جريانهاي سياسي گنجانده شده است. در عين حال اگر به بررسي شرايط مشخص و جو حاکم بپردازيم نتيجه مي گيريم که اين نظام دير يا زود رفتني است. در گيري هاي لفظي و فيزيکي بين آحاد وابسته به نظام حاکي از انفجاريست که تماميت نظام را به لرزه در خواهد آورد. خلاصه آنکه رژيم جمهوري اسلامي در حال فروپاشي است – نتيجتا اين بحران که ايران در تب آن مي سوزد بحران "فروپاشي" است و نه انقلابي، و اين فقط يک تفاوت لغوي نيست. به نظر نگارنده شناخت و قبول وجود چنين تفاوتي از اهميت بسزايي برخوردار است، چرا که "فروپاشي" نظام در بهترين شق خود پيروزي جريان هاي راست و وابسته را ضمانت خواهد کرد، و غم انگيز ترين رهآورد آن، با توجه به شرايط حاکم در منطقه و لگام گسيختگي جهانخواران، سناريوي هرج و مرج و تجزيه رابه ارمغان خواهد آورد. تنها راه برون رفت از اين تنگنا، مديريت صحنه و کاناليزه کردن انرژي پتانسیل به انرژي فعال و متمرکز، به وسيله جريان هاي سرنگوني طلب است. جريان هاي سياسي سرنگوني طلب با قبول اين واقعيت که جامعه در بحران انقلابي به سر نمي برد، و لي رژيم در حال فروپاشي است، مي بايستي با حضور فعال در صحنه، اعتراضات اجتماعي را در جهت تشديد بحران سازمان داده و آن را به "بحران سرنگوني" نظام تبديل کنند، وباعث شوند که سرنگوني رژيم سازمانيافته وتحت کنترل نيروهاي مردمي انجام گرفته و بازده آن اينبار به جيب مردم ريخته شود. نا گفته روشن است که اين مهم تنها و تنها با اتحاد کليه نيروهاي سرنگوني طلب که براي استقرار آزادي و دموکراسي در يک جبهه وسيع گردآمده اند، امکان پذير خواهد بود. ولي آيا چنين اتحادي امکان پذير است؟ ظاهرا، و اگر به عکس العمل هاي اخير در مقابل طرح جبهه همستگي شوراي ملي مقاومت، منشور حزب کمونيست کارگري، و يا "ميثاق با مردم" رضا پهلوي توجه کنيم، پاسخ منفي است. و اگر اين نتيجه گيري را درست فرض کنيم، يعني بپذيريم که جريانهاي سياسي هنوز آمادگي خود رابراي اتحاداعلام نکرده اند، بايستي "شق سياه" را مد نظر قرار دهيم، يعني دخالت بيگانگان در تعیین سرنوشت ما: تعيين نوع و شکل نظام آينده از بالا، و تعيين بود و نبود و نقش تک تک جريانهاي سياسي در ساماندهي ايران آينده. سئوال اينست که آيا جريانهاي سرنگوني طلب چنين سرنوشتي را بر اتحادبا يکديگر ترجيح مي دهند؟ زمان آن رسيده که روشنفکران، فعالان سياسي،و نهاد هاي سياسي سرنگوني طلب براي يکبار هم که شده آموخته هاي تئوريک را چراغ راه کرده و با بهره گيري از دستاوردهاي تجربي دو دهه اخير خود در تشکيل يک پلاتفورم همه گير گام بردارند. نبايستي گذاشت که خيانت خميني به مفاهيم و کلماتي چون "اتحاد" و يا بقول آن شياد قرن "همه با هم"، باعث شود که جريان هاي آزادي طلب متحد نشوند. آيا جريانهاي سياسي اپوزيسيون واقعا اينقدر تنزل کرده اند که آمريکا و انگليس براي شان کنفرانس گذاشته تا عاقبت بر سر ميز مذاکره بنشينند؟ آيا بايد همچون افغانستان و عراق خط اتحاد از بالا ديکته شود؟ مگر نه آنکه همه نيروهاي سرنگوني طلب دموکرات بر يک اصل غيرقابل انکار مشترک هستند:ضمانت و پايبندي نظام آينده به مفادبيانيه حقوق بشر؟ مگر نه اينکه حق بيان و مطبوعات و مليتها و ......همه در آن بيانيه نهفته است؟ آيا تن دادن هر نهاد سياسي اي به اين اصل، نمي تواند نقطه عزيمت و شروع براي مذاکره با ديگر جريانهاي سياسي باشد؟ شايد در عالم رويا و اتوپي، لازمه شروع کار اين مي بود که خيلي از نيروها مي بايستي اول از گذشته خود انتقاد کنند تا ديگران بتوانند به آنها اعتماد کرده و همبستگي امکان پذير شود. ولي در عالم واقع و عملي ، حتي اگر تمايلي هم وجود داشته باشد، اين امر امکان پذير نيست، چرا که مبارزه يک پديده ايستا، مکانيکي و ايزوله نيست. مبارزه، بخصوص در اين برهه از زمان، از ديناميزمي بالا برخودار بوده که سرعت در تصميم گيري يکي از پارامتر هاي اصلي آن است. ظواهر امر اينچنين حکم مي کند که يا جريانهاي سياسي خودشان با پاي خودشان از موضع قدرت بر سر ميز مذاکره و برنامه ريزي براي آينده مي آيند، و يا آمريکا آنها را بر سر آن ميز مي نشاند – البته از موضع ضعف. البته شق سوم هم وجود دارد – از دورخارج شدن و نق زدن. ناگفته روشن است که خواست مردم شق اول است. من فکر نکنم که جريان سياسي با تجربه اي باشد و نداند که تمام راه ها، بجز اتحاد، و تمام استراتژي ها، بجز تلفيق مبارزه اجتماعي با قهرآميز، خيلي وقت است که طي و آزمايش شده اند. از اين رو، هر عمل و عکس العملي، که در راستاي اين دو نباشد، تکرار مکررات و بي نتيجه خواهد بود. در عين حال ثابت شده است که غيبت طولاني از صحنه به ضد خود تبديل مي شود. جريانهاي جدي سياسي نمي توانند باعدم تشريک مساعي خود را کنار کشيده و به صورت مساله روز نپردازند. به نظر نگارنده علت بروز پديده دو خرداد، نبود و غيبت سه مهم در صحنه سياست بود: اول، غيبت جريان هاي سياسي سرنگوني طلب در بطن جامعه و در نتيجه نبود نيروي راهبر که تمايلات راديکال جامعه را سمت و سو بدهد. دوم، خود محور بيني نيروهاي برانداز از يک طرف، و ازسوي ديگرتک تازي جناح راست رژيم. در نتيجه و در غيبت آلترناتيو ملموس و در صحنه، ميدان عملا براي يکه تازي شعبده بازان مهيا شد. سوم، نبود اتحاد همه گير که بازتاب علل بالا است. اين سه پديده، يکبار ديگر ولي در شکل و با محتوايي متفاوت در حال شکل گيري هستند. عدم قبول مسووليت از طرف جريانهاي سياسي اي که قشري از جامعه را نمايندگي مي کنند نتيجه اي به ارمغان نخواهد آورد بجزفروپاشي نظام پس از يک سري شورشهاي خود بخودي اجتماعي از يک سو، و از سوي ديگر زد و بند هاي پشت پرده بين وطن فروشان و جهانخواران. شايد امروز، که بقولي دوران پيش از سرنگوني را سپري مي کنيم، براي فرار از پاسيويزم بتوانيم خود را به تنظيم برنامه راديو يي، سايت اينترنتي، و يا کانال هاي تلويزيوني مشغول کنيم، ولي نبايد فراموش کنيم که بازده اين راهکرد در منتها اليه به نفع جهانخواران خواهد بود. چرا که اکثرا در راستاي نقد يکديگر تا نظام حاکم فعال بوده و بگونه اي دستاويز حيله قديمي حهانخواران - تفرقه انداز و حکومت کن!- شده ايم. تنها لازمه برون رفت از اين تار تنيده شده شهامت است. شهامت پذيرش انتقاد و برخورد ديگران با مقدسات مان. شهامت قبول اشتباهات دو دهه اخيرمان درانتخاب تاکتيک و يا استراتژي. و قبول اين واقعيت که اگر راه طي شده ما بي عيب و نقص مي بود، ما تا بحال مي بايستي به اهداف خود رسيده بوديم. ولي واقعيت اينست که رژيم جمهوري اسلامي هنوز حاکم بر جان و مال مردم است، و اگر هم در حال فروپاشي است عمدتا بخاطر تاکتيکهاي جريانهاي سياسي اپوزيسيون سرنگوني طلب نيست، بلکه بخاطر شورشهاي خود بخودي اجتماعي از يک طرف، و بي لياقتي مديران نظام جمهوري اسلامي از طرف ديگر بوده است. در اولين گام، اپوزيسيون سرنگوني طلب بايستي با از خود گذشتگي و بزرگ منشي زمينه را براي يک آلترناتيو مردمي مهيا کند. فراموش نکنيم که براي رسيدن به اهداف کلان هزينه بالا بايد پرداخت. انتخاب با ماست، ولي زمان کوتاه تر ازآنست که تصور مي رود! 9 بهمن 1381

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.