شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷ - ۱۵ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

تقابل دو متضاد - بخش 6 – رهبرخاص
بخش 6 – رهبرخاص

علی ناظر

در نوشتار پيشين  به خلاصه اشاره اي شد بر تعريف و نقش «مردم» در شکل بندي موقعيت نظام اسلامي و اپوزيسيون برانداز. نگارنده معتقد است که «مردم» در صورت بهره گيري از رهنمودهاي مشخص براي انجام پروژه هاي ملموس، مي توانند در راستاي پيشبرد امر سرنگوني فعال شوند. اما مشخصه رهنمود دهنده چه بايد باشد؟ اصولا براي براندازي نظام جمهوري اسلامي در قرن بيست ويکم، آيا «رهبر» لازم است؟ «رهبر» يعني چه؟

تقابل شعار و واقعيت

از آنجايي که مقوله «رهبري» از درجه ي اهميت بالايي برخوردار است و اکثر نهادهاي سياسي به گونه اي با «رهبري» چفت شده اند، لازم مي بينم که در اين نوشتار بخصوص از صراحت کلام استفاده کنم و با فاکتهاي مشخص نظر خودم را بيان کنم.

من هيچ ايرادي در اين سه شعار نمي بينم: «يا مرگ يا مصدق»، «تا خون در رگ ماست، خميني رهبر ماست»، «ايران- رجوي، رجوي- ايران».
اصولا شعار هايي از اين قبيل تفکر و فرهنگ شعار دهنده را بيان مي کند. تيز بودن يک فرد در نوک يک جنبش را ترسيم مي کند. شعار دهنده مشخص مي کند که بدون اين «رهبر»، بودن، انقلاب، جنبش، پيشرفت، پويايي، شکست دشمن، استراتژي، و خلاصه همه و همه چيز بي معناست. شعار دهنده تقابلي بين «شعار» ذهني و واقعيت نمي بينيد، چرا که شعار دهنده به اين جمع بندي رسيده است که بدون «رهبر» قيد شده در اين شعار، دستيابي به «هدف» امکان پذير نيست. «خون شهيدان ما، رنج اسيران ما در تو گره مي خورد رجوي قهرمان». در اينجا تمام بالا و پايين شدن يک جنبش در«رهبر» خلاصه مي شود. و واقعا چرا نه؟ اگر براي حزب الهي ها خميني، براي مجاهدين رجوي و براي مليون مصدق نماد شرف و پويايي است، چرا بايد به اين نگرش خرده گرفت، چرا بايد از طرفداران اين گويش هاي فکري خواست که خود سانسوري کنند؟ بگذاريد تا مي توانند فرياد بزنند، اين حق آنهاست که نگرش خود را هر چه رساتر منعکس کنند. بگذاريد تا «مردم» را با واقعيت روبرو کنند – «مردم» را آگاه کنند.

شعار راهگشا

اما آيا شعار هاي فوق راهگشاست؟ آيا با هرچه رساتر فرياد زدن و شعار دادن، «مردم» جذب جنبش مي شوند؟ تجربه و تاريخ ثابت کرده است که پاسخ منفي است.  شعاري راهگشاست که به مساله ي روز «مردم» بپردازد – مثلا نان، مسکن، کار، آزادي، و...شعار ها بايد از بطن جامعه برخيزد، «رهبر» آن را در چارچوب استراتژي و ساختار حرکت جنبش فورموله کند، و «مردم» آن را هدفمند بازگو کنند. ساده تر اينکه، رابطه از پايين به بالا و نه از بالا به پايين تنظيم مي شود.  يکي از کارکردهاي شعار راهگشا ضد تبليغ است. دشمن به کمک ماشين تبليغاتي خود عليه آرمانها، دستاوردها، و خواست هاي جنبش تبليغ منفي ميکند. «رهبر» با شناخت از ترفندهاي دشمن، دست به ضد تبليغ زده و با ارائه ي شعار هاي راهگشا ضد تبليغ مي کند. بايد به اين واقعيت تن داد که نظام حاکم، چون در مسند قدرت است، از ابزارها و توانمندي هاي پيچيده تر و توانمندتري برخوردار است، حال آنکه «جنبش» در تعادل قواي تبليغاتي قرار ندارد. دقيقا به همين منظور بايد از شعار ها به نحو احسن بهره بجويد.

«رهبر»

اصولا «رهبر» کيست؟ به نظر من «رهبر» يک فرد نيست، بلکه يک «فونکسيون» است. به همين خاطر نمي توان «رهبر» را در يک فرد تعريف کرد، بلکه بايد در آن «فونکسيوني» که انجام مي دهد تعريفش نمود. به نظر من سه نوع «رهبر» را مي شود فورموله کرد. رهبر نهادهاي سياسي، رهبر اجتماعي، رهبر جنبش. بي شک روشن است که فونکسيون اين سه رهبر بنا به محيطي که در آن قرار مي گيرند متفاوت است.
رهبر نهاد سياسي يک رهبر خاص الخاص است. رهبريت عقيدتي يک عده آدم که پيرامون يک سري برنامه هاي دراز مدت مشخص (ايدئولوژي) گرد هم آمده اند را به عهده دارد. مثلا مسعود رجوي، منصور حکمت، خميني، و يا.... اينها «نماد» هايي هستند که فقط بويسله ي اعضا و هواداران همان نهاد ارج داده مي شوند. خارج از چارچوب آن نهاد سياسي، اين «رهبر» ديگر از وزن بالايي برخوردار نيست. «مردم» او را نمي شناسند، با او تنظيم رابطه نمي کنند، به او اعتماد نمي کنند، و در خيلي از مواقع برايش تره خرد نمي کنند. اين واقعيتي است که «رهبران» سياسي جهان «دموکرات» غرب به آن انس گرفته اند. تا زماني که «رهبر» حزب هستند و ... مورد توجه قرار مي گيرند، اما اگر از منصب رهبري کنار بروند، باز نشسته بشوند، و... خاص الخاص بودن آنها هم منتفي است. در سياست امروزي ايران اين فرهنگ جا نيفتاده، و بسياري «رهبر» نهاد سياسي را ناخواسته با رهبر جنبش و يا رهبر اجتماعي يکي فرض مي گيرند.

فونکسيون «رهبر اجتماعي» کمي پيچيده تر از نوع اول است. «رهبران اجتماعي» اصولا روشنفکران و اليت جامعه هستند. آنها قاعدتا وابستگي به گويش فکري مشخص سياسي نداشته و جامعه را فراسازماني تحليل و بررسي مي کنند. بي شک، روشنفکران در بحبوحه ي جنبش به يکي از دو جبهه ي دشمن و براندازان جذب مي شوند و توانمندي خود را در راستاي اهداف يکي از اين دو جبهه کاناليزه مي کنند، اما روشنفکران واقعي از وابستگي تشکيلاتي پرهيز کرده و فونکسيون خود را جدا از ترويج خطوط سياسي يک نهاد بخصوص ارزيابي مي کنند.

رهبر جنبش

«رهبر جنبش»، بر خلاف باور بسياري از فعالان سياسي، تنها بوسيله «مردم» به اين فونکسيون گماشته مي شود. ساده تر اينکه «رهبر جنبش» را نمي توان به زور شعار و تبليغ و تراکت و تلويزيون و گردهمايي و... به «مردم» تحميل کرد. به چند دليل:
1- «مردم» ذاتا ضد تبليغ اند. يعني هر چه بيشتر بگويي، کمتر به تو توجه ميکنند.
2- «مردم» آگاهند. انتظار دارند که کليه مشخصه هاي فرد را بدانند و در مقايسه با ديگر افراد تصميم گيري کنند.
3- «مردم» يک پديده ي ديناميک است. در حال تغيير است. خواست هاي ديروز «مردم» لزوما خواست هاي امروزش نيست. «رهبر» دلخواه ديروزش، لزوما «رهبر» دلخواه امروزش نيست.
4- «نسل ديروز» ديگر امروز تعيين کننده نيست. نسل ها هر چند سال تغيير مي کنند، خواست نسل امروز با نسل ديروز متفاوت است.
5- انفورماتيک (رسانه هاي عمومي) يکي از فاکتور هاي تاثير گذار است. «مردم» ديگر «تک کاناليزه» نيستند. اطلاعات خود را از کانال هاي مختلف – با نگرش هاي متفاوت، تکميل کرده و بنا به داده هاي «به روز شده» تصميم گيري مي کنند. اينترنت و سايت ها مي توانند نقش ابزاري «تبليغ» و «ضد تبليغ» را بخوبي ايفا کنند. «مردم» از طرق رسانه ها (راديو، تلويزيون،و...) با مواضع «رهبران» آشنا شده و تصميم گيري مي کنند.

درد مشترک

با توجه به نکات فوق «رهبر» جنبش ديگر بگونه ي سيستماتيک سنتي انتخاب نمي شود. «رهبر» هر روز محک زده مي شود. موضع گيري هايش تحليل مي شود، درست و يا غلط بودن تحليل هايش ارزيابي مي شود. حرف و عملش مطابقت مي شود، و در مرور زمان به او جلب اعتماد (ويا از او سلب اعتماد) مي شود. و اين مشخصه اصلي «رهبر جنبش» است – مورد اعتماد «مردم» قرار گرفته است. کسي به «صداقتش» شک نمي کند،  حرف هايش را «باور» مي کند، او را «از خود» و «همرديف» خود مي داند. «رهبر جنبش» در بالاي کوه قاف ننشسته است. در ارتباط دائم با «مردم» است. از «درد» هاي مردم آگاه است. همراه آنها اشک مي ريزد و با آنها شادي مي کند. و فراتر از همه و همه ي اينها «رهبر جنبش» فراسازماني است. وابستگي به نهادي بخصوص ندارد، چرا که «همه» ي مردم را نمايندگي مي کند؛ 70 ميليون نفر را؛ 70 ميليون آدم جور واجور را؛ 70 ميليون مسلمان، بهايي، يهودي، شيعه، سني، مسيحي، بي خدا، «بيغ»، معتاد، تن فروش، بيکار، گرسنه، بي خانمان، خيابان خواب، 70 ميليون دردمند را. و از آنجايي که 70 ميليون نفر را نمايندگي مي کند، بايد بتواند حرف تمام اين 70 ميليون را بفهمد. گوش شنوا داشته باشد، چشم بينا داشته باشد، زبان آنها بشود، دستهاي پينه بسته ي آنها بشود، همچون زنان تن فروش هر روز در کنار ده ها مرد بخوابد، همچون معتادين هر روز مرفين مصرف کند، و...خلاصه از پوست «من» بودن بيرون بيايد و «مردم» بشود. وقتي که اين «فونکسيون» را انجام داد، «مردم» او را بعنوان «رهبر جنبش» مي پذيرند. ميشود گاندي.
البته مي تواند فقط تظاهر کند – بشود خميني. براي رسيدن به قدرت بگويد که طلبه اي بيش نيست. مي تواند سر 70 ميليون نفر را شيره بمالد. مي تواند خود محور شود – حرف، حرف خودش باشد، راه، راه خودش باشد، فکر کند که فقط اوست که مي فهمد و «مردم» گوسفنداني هستند که محتاج چوپانند. اما بايد بپذيرد که «مردم» دنباله رو او نخواهند شد. طردش مي کنندو هر روز تنها تر مي شود. هر روز ايزوله تر مي شود، تا به آنجا پيش خواهد رفت که خودش مي ماند و فقط چند نفر از اطرافيانش. «مردم» با بي اعتنايي او را از اوج به پايين مي کشند. صفحات تاريخ که روزي براي او ورق مي خوردند، ثابت مي مانند. فراموش مي شود. باور نداريد، به تاريخ «مردم» هاي مختلف نگاه کنيد، از اين قبيل «رهبران جنبش» فراموش شده بسيار اند.

رهبر نوين

اين «رهبران» سعي داشته اند که زمان را از حرکت باز دارند، حال آنکه زمان در حرکت است. «رهبر جنبش» با تعاريف سنتي ديگر جايگاهي ندارد. جنبش محتاج به «رهبر نوين» است – بايد چارچوب ها را در هم شکست و از نو واژه ها را تعريف کرد. در تعريف جديد، «رهبر» ديگر فرمان نمي دهد تا «جنبش» فرمانبرداري کند؛ بلکه جنبش خواست خود را به رهبر ابلاغ ميکند، و «رهبر جنبش» در نقش «مدير اجرايي»
Chief Executive Officer فونکسيون مي کند. و مانند هر «مدير اجرايي» به سهامداران اين شرکت سهامي (جنبش) پاسخگوست. و اين مهمترين تفاوت «رهبر» سنتي با «رهبر» نوين است. در قرن بيست و يکم، «رهبر» پاسخگوست.

چالش

سوالي که مي ماند اين است که چه کسي از رهبران سياسي اپوزيسيون برانداز آمادگي پاسخگويي دارد؟ کداميک با فرهنگ پاسخگويي آشنا هستند؟ کداميک خود را موظف به پاسخگويي مي دانند؟ و مهمتر از همه، کداميک پتانسيل و توانمندي پوسته شکني داشته و مي تواند اين چالش را جدي بگيرد؟

تقابل دو متضاد
ديپلماسي سرنگوني

حتي اگر رهبر جنبش با مشخصه فوق انتخاب شود، مردم هم خواهان سرنگوني باشند، آيا سرنگوني بدون دعاي خير کشورهاي جهانخوار امکان پذير است؟

علي ناظر – 7 تير 1384 - ديدگاه
 

منبع: سايت ديدگاه




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.