شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah    

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

جمعه ۲۴ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۴ اوت ۲۰۲۰



سايت ديدگاه


کد مطلب: 803
تاریخ ارسال: 07 Aug 2007

ارسال‌کننده: فرزين خوشچين
  

پدیدهء اصلاحطلبی در ایران

اصلاحطلبی همان پدیده ای است، که در جهان باختر «رفرمیسم» نامیده میشود و معنی درست آن «دگرسانی»(به شکلی ديگر درآوردن) است. چنین جنبشی هنگامی از سوی روشنفکران و فعالان سیاسی- اجتماعی پذیرفته و دنباله روی میشود، که یا با اساس نظم موجود موافق و همراه باشند و یا دگرسانیش را از راه انقلاب و مبارزهء قهرآمیز ناممکن دانسته و در معتدل کردنش بکوشند- اگر چه به عنوان اصل کمترين زیان.

نگرش کلاسیک به رفرميسم، بيشتر با انگ «رويزيونيسم»(تجديد نظر طلبی) از سوی محافل چپ شناخته شده، که عبارت از رويگردانی از انقلاب پرولتری و گزينش پارلمانتاريسم برای ايجاد دگرگونی های اجتماعی، از راه رفرم و دمکراسی اروپای غربی، می باشد- هرچند که، در هيچ ساختاری گريزی از رفرم، پارلمان و گزينش نمايندگان مردم برای قانونگذاری و ادارهء کشور نيست و پس از هر انقلابی، می بايد دست به انتخابات زد.

انقلاب- آنگونه که مارکسيسم میگويد- تنها از راه جايگزينی همهء نهادهای اداری رژيم سرنگون شده با نهادهای برآمده از دل انقلاب است، که بيمه ميشود. در حاليکه رفرميسم(دگرسان خواهی) در اساس خود با انقلابيگری (دگرگون خواهی) تفاوت دارد، زيرا در پی حفظ ساختار حکومتیی موجود و سمت و سوی جامعه با پيچ و خم هايی اندک در مسيراست.

پديدهء اصلاحطلبی- از گونهء ايرانيش(مجموعه ای از توده ای-اکثريتی و نمايندگان شترمرغی ملی-مذهبی) نه در پی ايجاد رفرم برای آسايش و رفاه مردم، که در پی دوختن کلاهی از اين نمد برای خود می باشد.

اصولا انقلاب هنگامی رخ می دهد، که حاکمان مستبد بسيار ناخن-خشک بوده و حاضر نباشند سرسوزنی از منافع مردم را به آنها پس بدهند. و آن درست هنگامی است، که بالايی ها نتوانند به شکل سابق حکومت کنند، و پايينی ها نخواهند، که به شکل سابق بر آنها حکومت شود.

وادار کردن هر حکومتی به رفرم، برابر است با وادار کردنش به پس نشينی از مواضع ارتجاعی موجودش. و اين، به خودی خود، نه تنها چيز بدی نيست، بلکه گامی به پيش است. و اصولا، اگر بتوان رفرم را به پيش برد و رفرمهای پشت سر هم ايجاد کرد، می توان به مواضع بالاتری دست يافت و جامعه را برای دگرگونی ريشه ای آماده کرد: گرفتن حق قانونی داشتن سنديکا، داشتن نهاد دانشجويی مستقل، داشتن اتحاديه های صنفی، آزادی بيان و قلم و ... رفرم است. و همين رفرم زمينه را برای والايش فرهنگی-سياسی فراهم می آورد. در صورت نبودن اين رفرمها، جامعه وارد فاز انقلابی کور کورانه ای خواهد شد، که نتيجه اش را در بهمن 57 ديديم.

در اينجا نکتهء بسيار ظريفی وجود دارد: رفرميستها رفرم را هدف و آماج نهايی دانسته و آنرا همچون مسکنی برای بدن جامعهء بيمار نمی دانند، در حاليکه انقلابيون رفرم و رفرمهای پی در پی را- اگر بتوان چنين رفرمهايی را ايجاد کرد- تنها تزريق مسکن پيش از کشيدن دندان به شمار می آورند. اين بروشنی نمايانگر دو برخورد گوناگون با رفرم است، ليکن اين دو نيروی رفرم خواه و رقيب موقتا در جبههء مشترکی قرار دارند.

و اما، دگرگونی اجتماعی درست و پايه دار تنها از راه دگرگونی درونی افراد جامعه، آنهم در روندی طولانی و پيوسته، در راستای شناختی پویا از آماجی می تواند پديد آيد، که هر جامعهء تندرستی - همچون تنی واحد- می باید بدان سو در تکاپو باشد. با اين حال، سرسختی ملايان حاکم در برابر روند اصلاحات، جامعه را بسوی انقلاب می کشاند. اين روند شکل گيری همهء انقلابهای دنياست و حاکمان مستبد و متحجر هيچگاه از گذشته درس نگرفته اند.

برای ايجاد هر دگرگونی يی پيش شرطهايی لازم است.شرط نخست آن پيوند تنگاتنگ پيشاهنگ- رفرميست يا انقلابی- با تودهء مردم است. هيچ جنبشی بدون اين پيش شرط به سرانجام دلخواه نخواهد رسيد. و اما، اين خود بستگی تامی با همخوانی روان گروهی اين دو دسته دارد، که در جوامعی همچون جامعهء ما، کمتر امکان پذير است.

انقلاب بهمن 57- دنباله روی توده ها از خمينی- يکیاز موارد انگشت شماری است، که نمايانگر پيوند تنگاتنگ روان اجتماعی رهبر دگرگونی ها و تودهء مردم بود. و اين خود ريشه در خاستگاه اجتماعی ملايان و اقشار پس افتادهء جامعهء ما داشت، که بازگو کنندهء روابط پيش سرمايه داری و خرده بورژوازی شهر و روستا بود- هرچند سرمايه داران بازار نقش تعيين کننده ای را در روند انقلاب به عهده گرفته بودند، اين قشر از طبقهء سرمايه داری ايران هنوز هم دارای روانشناسی پيش سرمايه داری می باشد، که اتفاقا همين ويژگی جلوی فراروئی يش را به بورژوازی خودکفا و سرمايه گذار در بخشهای لازم و بی رقيب پس از انقلاب گرفته است- بگونه ای، که نمايندگان اين قشر چيزی جز رشوه خواری، ورود بی رويهء کالاهای خارجی و تبديل کشور به بازار وابسته و مصرف کننده را از اقتصاد نمی فهمند و به قول امامشان" اقتصاد مال خر است".

همينجا بايد توضيح بدهيم، که بسيار شنيده و خوانده می شود، که رژيم جمهوری اسلامی را نظام "سرمايه داری اسلامی" می خوانند. گذشته از اينکه، خود همين برداشت التقاطی مانند ديگر اصطلاحات شترمرغی("ملی-مذهبی"، "اسلام دمکراتيک"، "جمهوری اسلامی" و ...) ره به جايی نمی برد، بيانگران اين به اصطلاح تحليل "اقتصادی-اجتماعی" از رژيم حاکم بر ايران، ناخودآگاهانه، کاسهء زير نيم کاسهء خود را به نمايش می گذارند- انقلاب سوسياليستی بلافاصله پس از سرنگونی جمهوری اسلامی. اين يعنی درس نگرفتن از اشتباه روسيه، چين، کوبا و ... و درک نکردن و نشناختن ساختار اقتصادی-اجتماعی و تاريخی-فرهنگی جامعهء ايران و شرايط جهان کنونی. سخن در اين باره نيازمند گفتاری جداگانه است و ما در اينجا به همين بسنده می کنيم. برای درکی ژرفتر و آمادگی برای ورود به چنين بحثی، خوانندگان گرامی را به مقالهء "اروپايی کردن بربرها و روسی کردن مارکسيسم" رجوع می دهيم.

و اما، چرا اين رژيم را "رژيم سرمايه داری" نمی توان دانست؟

مساله بر سر اين است، که تاکنون هيچيک از اقدامات اين رژيم در چارچوب "سرمايه دارانه" نبوده است: ملايی می آيد و دست روی کارخانه و صنعتی می گذارد، مثلا "قند و شکر". نخستين کاری، که به فکر عليل اين جانور می رسد، وارد کردن قند و شکر ارزانتر و دمپينگ بر عليه کارخانهء خودش است! کدام سرمايه دار و در کجای جهان چنين سوزن به خودش زده است؟ حرکت بعدی جناب ملا نپرداختن دستمزد واخراج کارگران است. سرانجام کار را به جايی می کشاند، که کارخانه را بسته و زمين آنرا برای ساختمان آپارتمان و اجاره دادن به کار می برد. پولهای بدست آمده را هم در بانکهای ديار کفر پس انداز می کند و هی به سرزمين پريان سر می زند. اين جانور را نمی توان «سرمايه دار» ناميد. اين جانور از دورهء روابط عشريتی ماقبل برده داری عربستان و با کمک قرآن و احاديث، نقبی به دوران ما زده است و خود را در دنيای پر زرق و برقی يافته است، که در آن هرچه بيشتر بايد چاپيد و خورد و کشيد و نوشيد و صيغه کرد.

جانور ديگری پيدا می شود و دست روی گاز می گذارد. آنگاه گاز را قاچاقی به کشورهای ديگر می فروشد و درآمدش را به جيب می زند. نه در فکر تزريق گاز به چاههای نفت است، نه در فکر راه اندازی نيروهای گازی و نه در فکر بستن قراردادی در رقابت با «گازپروم» روسيه.

جانور ديگری هم پيدا می شود و به همراه توله هايش دست روی نفت می گذارد. همه بر سر اين خان يغما نشسته اند و دولپی می لمبانند.

آنوقت رفقای «سوسياليست» ما اين جانوران را «سرمايه دار» و رژيمشان را «جمهوری اسلامی سرمايه داری» می نامند- شتر-مرغ-شتر. درست مانند آن غول يونانی، که هر چيزی را در چارچوبی، که داشت قرار می داد-اگر کوچکتر بود، آنقدر آنرا می کشيد، تا اندازهء چارچوب شود، و اگر بزرگتر بود، خيلی ساده، سر و ته آنرا می زد، تا در آن چارچوب بگنجد.

من در جايی ديگر به اين موضوع اشاره کرده ام و در اينجا باز تکرار می کنم: اين جانوران سرگرم اجرای دستورها و برنامه های امپرياليسم و استادان فراماسون خود هستند: ويران کردن ساختارهای اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی-اخلاقی جامعهء ما و از بين بردن همهء منابع زير زمينی و رو زمينی کشور ما. از محيط زيست(جنگلها، مراتع، تالاب ها، رودخانه ها، درياها، کوهها) گرفته، تا معادن و ذخاير نفت و گاز و ... با سرعت سرسام آوری غارت و چپاول می شوند. منابع انسانی ما(دختران و زنان ما برای فروش به شيوخ عرب، جوانان ما برای اعتياد) در معرض نابودی ريشه ای قرار دارند.

پس از دمپينگهای آگاهانه(ورود بی رويه و قاچاق چای، برنج، قند، شکر و .. به درون کشور)، کشاورزان ورشکست شده و به حاشيهء شهرها رانده می شوند، و چون دارای فرهنگ شهری نيستد، نمی توانند جذب بازار کار شهرها بشوند، در نتيجه، به کارهای کاذب روی می آورند و خيل عظيم لمپن پرولتاريا را می سازند.

از سويی ديگر، کارگران کارخانه ها دسته دسته اخراج می شوند، و يا شش ماه، دستمزد دريافت نمی کنند. در اين مدت چگونه بايد هزينهء زندگی خود را فراهم کنند؟ آنان نيز به لشگر لمپن پرولتاريا می پيوندند-خود و خانواده شان. قاچاق، دزدی، جنايت، روسپيگری... و اگر شانس بياورند، عضو کميته ها و نيروهای انتظامی سرکوبگر بر عليه خودشان می شوند.

همين نيروهای فالانژ لمپن پرولتاريا از ايدئولوژی واپسگرايانهء ملاها تغذيهء فکری شده و در سرکوبی تظاهرات و اعتراضات شرکت می کنند. و دقيقا همين نقطهء گرهی است، که روشنفکران مبارز ما را در برابر خود آچمز کرده است- توليد و بازتوليد لمپن پرولتاريا. روشنفکر ما در پی ايجاد انقلاب توده ای است و در عين حال، همين توده روند شتابان لمپنيزاسيون را می پيمايد. در نتيجه، خوی انقلاب آينده نمايانگر يکی از پيچيده ترين و خود-ويژه ترين انقلابهای تاريخ خواهد بود. در اين «سناريو»ی انقلاب برای توده ها، لمپن پرولتاريا و واپس مانده ترين قشرها وظيفهء يورش به سنگرهای دشمن را بر عهده خواهند داشت.

برای چنين روزی بايد بشدت کار کرد. لمپن پرولتاريا بشدت زير بمباران روزانهء خرافات و چرت و پرت های ملايان زالو صفت قرار دارد. ليکن، نکتهء مثبت و اميدوارکنندهء اين اوضاع در اين است، که خود کسانی، که به حاشيه رانده شده و می شوند، بروشنی هرچه بيشتری دروغ بودن اين تبليغات را حس می کنند. آنها بدرستی هم دنيا را از دست داده اند و هم آمادهء از دست دادن دين هستند. اخلاق و هرآنچه آنها را می توانست در قيد و بند دين نگه دارد، اينک بوسيلهء خود ملايان از بين می رود. و اين وظيفهء پيشاهنگ است، که آتئيسم را بعنوان بهترين جايگزين به آنها بشناساند. عصر روشنگری کشور ما درست در همين دوران آغاز می شود. بيداری ايرانيان، دستيابی به اخلاقی نوين و بالنده، دستيابی به آگاهی طبقاتی بسرعتی باورنکردنی امکانپذير است.

اينجا و آنجا ما را به "توهين به مقدسات مردم" متهم می کنند! کسانی، که چنين اتهاماتی بر روشنگران وارد می آورند يا خودشان ناآگاه هستند و يا کاسه ای زير نيمکاسه شان هست. و بايد گفت که؛ به مقدسات شما دقيقا از سوی روحانيان حاکم ضربه وارد می شود و ما برای برداشتن نهايی اين اين بختک هزارو چهارسدساله از روی سرزمينمان می کوشيم. نبرد ما، پيش از آنکه نبردی با گلوله و دشنه باشد، نبرد انديشه است، نبرد برعليه خرافاتی همچون چاه جمکران و کعبهء ايرانی و تقدس روحانيان و نذر و سينه زنی و ... روشنفکری، که اين را تبليغ و ترويج نکند، آب در هاون می کوبد. اينک سربازان اردوی ما را-زحمتکشان شهر و روستا را- از رابطهء سالم اقتصادی جدا کرده و به ورطهء لمپنيسم و منجلاب خرافات، افيون، روسپيگری و بی خانمانی می افکنند. ولی ما اين زحمتکشان و رنجديدگان را "تمام شده"، "خراب شده" و "غير خودی" به شمار نمی آوريم. اينها در آن روز توفانی، که دير نخواهد بود، در نبردی سهمگين شرکت خواهند کرد. ما به اين ايمان داريم.

 

به هر روی، هر انقلابی دارای سه مرحله است:

دوران گذار به آغاز درگیری(دوران آرایش دو سپاه)- دوران آمادگی سياسی-ايدئولوژيک.

دوران نبرد(دوران کشتار، سوزاندن و نابود کردن ذخاير انسانی و اقتصادی کشور)، متاسفانه چنين است، ولی لزوما هر انقلابی برابر با کشتن و سوزاندن و خراب کردن نيست و ما بايد بکوشيم از ابعاد اين کشتن و سوزاندن بکاهيم، زيرا هر آنچه که پس از انقلاب باقی بماند ثروت ملی ماست.

و سرانجام، دوران سازندگی. و درست همين است، که بايد از پيش روشن شده باشد. بايد بدانيم، که پس از اين رژيم چه چيزی را می خواهيم بسازيم.

تجربهء انقلاب بهمن 57، همچون تجربهء ديگر انقلاب های جهان، ثابت کرده است، که انقلاب- به ويژه- آنگاه، که تودهء مردم تنها از راه آژيتاسیون(تحریک احساسات) دنباله رو پيشاهنگی باشد، که به نوبهء خود برنامه ريزی دقيقی در بارهء دوران پس از انقلاب(دوران سازندگی) ندارد- عبارت از کشتار و خرابکاری است و بس. نتيجهء چنين جنبشی، تنها کنار رفتن گروهی کلاش و بر سر کارآمدن گروهی نوکیسه و حريص در غارت مردم خواهد بود- همچنانکه، اکنون شاهد هستيم. اينجاست، که می گوييم: سد رحمت به کفن دزد اولی.

با اين حال، همانگونه، که در بالا اشاره کرديم، ما به رفرم نياز داريم و آنرا برای آماده سازی نيروهای انقلابی بسيار ضروری می دانيم، ليکن نه به استحالهء چنين رژيمی باور داريم و نه به اصلاح آن از راه رفرم.

و اما، اصلاحطلبی در ایران، پیشینه ای به درازای تاریخ دارد. نخستین اصلاحطلبان را می توان ایرانیانی برشمرد، که به همکاری با دستگاه اداری و ارتشی سلوکیان پرداختند. بدون همکاری کردگ خودايان(فئودال ها)، ساتراپ ها و ديگر کارگزاران حکومت ساقط شدهء هخامنشيان، هيچگاه سلوکيان توان ادارهء کشور پهناور ايران، از کرانهء فرات تا کشمیر، را نمی داشتند. ايشان به جای سازماندهی شورش مردمی بر عليه اشغالگران، به همکاری صميمانه و خالصانه با دشمنان پرداختند.

مقام دوم را برمکیان در همکاری با دشمنان خونی سرزمین پدری خود به دست آوردند. از این زمان به بعد همکاری با دشمنان و غارتگران به روندی همه جانبه و "طبیعی" در بین روشنفکران ایرانزمین و پایه ای از روان اجتماعی کشور ما تبدیل شد و کار بدانجا رسيد، که نام جلادان و غارتگران را با افتخار بر خود و فرزندان خود گذاردیم.

هیچ نامی بی حقیقت دیده ای؟            یا ز گاف و لام گل چیده ای؟

اسم خواندی، رو مستی را بجو          مه به بالا دان، نه اندر آب جو

گر ز نام و حرف خواهی بگذری       پاک کن خود را ز خود هین یکسری

(مثنوی معنوی)

و همین خودفراموشی(پاک کردن خود از خود) تیغی شد دو لبه، که نخستین لبه اش خاکساری در برابر جلادانی بود، که از کله ها مناره ساخته و آنگاه، که لطفی به ملت شکست خورده داشتند، همهء مردم شهر را کور میکردند. و به پاس همین الطاف است، که بسیاری از کرمانیان و دیگر شهروندان ایرانی اسکندرند و اسکندری و اسکندریان، چنگیزند و چنگیزی و چنگیزیان، تیمورند و تیموری و تیموریان و... آيا ملت ديگری را در جهان سراغ داريم، که اينگونه سپاسگزار جلادان و متجاوزان به خودش باشد؟ اين هيچ نيست، مگر نمود بارزی از مازوخيسم(خودآزاری). ما از آزار ديدن لذت می بريم و اگر کسی نباشد، که ما را بيازارد، به خودآزاری می پردازيم. دوست داريم مظلوم واقع شويم، تا بتوانيم به حال خود زاری کنيم. ما خويشتن خود را در بين کشتگان و به دارآويختگان و شکنجه شدگان جستجو ميکنيم. ما از راه سوگواری برای ايشان، بر خويشتن زاری ميکنيم.

نمود ديگرش به سر و سينه کوبيدن خود در ماه محرم است؛ گويند شيخی بر منبر روضهء کربلا ميگفت. در آن بين روستايی ئی در گريستن، گوی سبقت را از همگان در ربوده بود. شيخ فرياد برآورد که؛ ای مسلمانان، از اين مرد آموزيد اخلاص را، که روستايی گفت: مرا بزی بود، که ريشی داشت همچون ريش تو. جنبش ريش تو مرا به ياد بز گمشده ام می اندازد و سوز جگرم و آتش درونم تازه ميگردد.

اين حالت روانی، بيماری سوگواری (پاتولوجيکال مورنينگ) ناميده ميشود، که خود نتيجه و يا دنباله و نمود بيماری ديگری می باشد. و اين حالت درست نقطهء مقابل ديدگاه زرتشت است، که غم را از آن ديو می داند و هنوز هم اصطلاح "ديو غم" در بين ما رواج دارد. و اما، چگونه است، که اين روان پر تکاپو و تندرست به روان" درخود فرورفته" و" خودآزار" تبديل شده و در چه زمانی اين واقعه اتفاق افتاد؟

به باور نگارنده، "خودآزاری" تنها هنگامی مجال بروز می يابد، که انسان در ضمير ناخودآگاهش خود را مقصر بداند و شکستی بزرگ را، که جبران ناپذير باشد، تجربه کرده باشد. از اين شکستهای جبران ناپذير در تاريخ ايران به فراوانی می توان يافت. و درست همين تکرار شکستهاست، که سرخوردگی و تسليم و اعتقاد به جبر و سرنوشت محتوم را دامن می زند. و انسان دچار "خودآزاری"، هم خودآگاهانه و هم ناخودآگاهانه، تن به شکستهای پياپی ميدهد، تا بتواند زمينه ای برای خودآزاری فراهم کند.

بانو شيرين عبادی، پيش از انقلاب، نخستين بانوی دادرس بودند.ولی پس از انقلاب ، به گفتهء خودشان، به مقام منشی دادگاه تنزل داده شدند. ولی ايشان، همچون ديگر اصلاحطلبان، در پی مبارزه ای ريشه ای با نظم موجود نيستند. ايشان بيداد را با پوست و گوشت خود بساويده و هوای آکنده از بدبختی مردم خود را بوييده اند. اما، با از بين رفتن شورای نگهبان و اعمال قدرت و حاکميت مردم، ديگر بهانه ای برای گريستن به حال خود باقی نمی ماند. اينجاستکه، بانو شيرين عبادی نمی توانند شاد باشند. ايشان آرزوی پيروزی "فابيوس ماکسيموس" ايرانی را دارند، تا بتوانند ناله ای از سر درماندگی برآورند. در سخنرانی خود در اسلو-درست همانگاه، که تريبونی بين المللی در اختيار ايشان بود، ايشان از همه چيز گفتند، جز قتل های زنجيره ای و بيدادی، که در لفافهء دين مورد اعتقاد ايشان بر ايران ميرود. گويی ايشان جايزهء نوبل را در پيوند با مبارزهء مردم فلسطين دريافت کرده اند! و تو گويی اين خاتمی بود، که در جلد شيرين عبادی فرو رفته بود!

و اما، لبهء خوشایند این تیغ، فرورفتن در خلسهء عرفان ایرانی، پیچیده شده در ردای اسلام است.

اينگونه عرفان درست هنگامی گريبان ما ايرانيان را می گيرد، که برای تسکين درد خود به ترياک احتياج داريم. و هيچ ترياکی نشئه آورتر از عرفان نيست. ترکيب اين دو-ترياک و عرفان- انسان را به هپروت الارض می برد. و درست به همين دليل استکه، پس از هر موج سرکوب، پس از هر ناکامی تازه، و پس از هر ترور رهبران و فعالان سياسی، موسيقی عرفانی پا به ميدان ميگذارد- هرچند که اين موسيقی در سالهای اخير دگرگون شده و گه گاه آهنگ رزم را سر داده و انسان را به تکاپو واميدارد. با اين وجود، عرفان ايرانی ترياک درد ميهن دوستان است، نه چارهء آن.

 

بسياری از اصلاحطلبان خودشان را انقلابی می دانند، ولی کاری جز همراهی با گلهء فالانژها از دستشان برنمی آيد، زیرا شیخ اجلمان دستور فرمودند:

با هرکه خصومت نتوان کرد باز             دستی را که به دندان نتوان گزيد ببوس

 

و اين دستبوسی در دوران ما تا بدانجا رسيد، که جماعات ملی- مذهبی و توده ای به مقام پابوسی رسيده و تمام هم و غمشان حفظ خود به هر بهايی بود؛ برخی ها سر و سامان دادن به تشکیلات اداری و برپايی سپاه پاسداران و پلیس مخفی را به عهده گرفتند، برخی ديگر به دادن خط و نفوذ در بین حکومتیان پرداختند و جماعتی ديگر نیز، که شانس حکومت موقت را یافته بودند، به نماز شب همت گماشتند و هیچ در بند آن نبودند، که عضوی از کابینهء دولت مستعجلشان زندانی نظامی باشد، که خود سرگرم پيريزيش بودند. و عجايب ترين صنعت اين دشت همانا اینکه دولت مستعجل به وظيفهء خود تا به آخر عمر منطقیش( سر و سامان دادن به دستگاه اداری قشريون مذهبی و ناآگاه از سياست و اقتصاد و کشورداری) ادامه داد، در حالیکه اينگونه رسوايی ها در هر کشور دیگری مساوی خواهد بود با سقوط بیدرنگ دولت. زیرا در سرزمين از ما بهتران، یا جناب نخست وزیر به دفاع از وزیر دستگير شده اش ميپردازد، و یا همراه موج غالب شنا می کند. ولی، به هر روی، فرقی نمی کند؛ سقوط کابينهء بحران زده حتمی است و جنجالی بزرگ همهء رسانه های گروهی کشور را فراميگيرد. اما در کشور گل و بلبل چنين نمی شود، زيرا "بط را ز توفان چه باک"؟

و اين توفان دسته دسته فرزندان اين آب و خاک را به نام "مجاهد" و" پيکاری" و " فدايی" و "سهندی" و" آرمان مستضعفينی" و "امتی" و "توده ای" و... در کام خود فرو ميبرد و هر آن اشتهايش فزونتر می گردد، تا جايی، که "خودی" و "ناخودی" برايش فرقی نمی کند. مبارزهء اصلاحطلبان دقیقا از همين لحظه است، که آغاز ميشود- تکرار مکرراتی، که هر سنگریزه و هر گياه و هر نم بارانی از پهن دشتهای اين سرزمين، تا بلندای سهند و الموت، و تا بارگاه خلیفه المسلمين، ولی الفقيه آنرا شاهد بوده است. در کنار هر بابکی يک افشين سربرميآورد.

و اما، پديدهء "ملی- مذهبی" چيست؟

پديدهء ملی- مذهبی پس از کشتار تابستان 67 رو شد، سردمدارانش را بايد در وجود آل احمد، بازرگان، بنی صدر و يزدی جستجو کرد . اينان گروهی از "روشنفکران" و تکنوکراتها هستند، که از سويی نگاهی خجلت زده به سوی شادروان مصدق داشته و خود را - در لفافه- رهروان وی معرفی می کنند و از سويی در صدد توجيه همکاری خود با ملايان برآمده و خود را مذهبی می نامند. اما مذهب اسلام، بنا بر همهء شواهد تاريخی، از همان آغاز، مخالف مليت ايرانی بود و به ياد داريم سخن خمينی را، که گفته بود: "ملی مخالف اسلام است".

کنه وجود هر اصلاحطلبی " يک تير و دو نشان" است؛ از سويی، مقابله با ناهنجاری گريزناپذير، و از سويی ديگر سود بردن از اوضاع. اصلاحطلب ايرانی در پی دوختن کلاهی مناسب از اين نمد برای خويش و کلاهی گشاد برای کشورش می باشد. در سر و سامان دادن به دستگاه اداری حکومت جلادان نقشی محوری دارد و آنرا چماقی مناسب برای از بین بردن مخالفان سياسی- ايدئولوژيک خود یافته، شبلی يی ميشود که، در موافقتی خجولانه و فرصت طلبانه، کلوخی را بسوی حلاج زمانه اش پرتاب می کند. و در عين حال کتابخانه و مسجد و مدرسه و گرمابه می سازد. تاریخ می نویسد. اشعاری دل انگيز در مدح سلطان می سرايد. و سرانجام، در صف افتخارات فرهنگی- ادبی کشور جا خوش می کند. برنده ای است پاک باخته، که سرانجام کارش- در اثر دسيسهء رقيبان- ای بسا مرگی فجيع و مصادره شدن اموال جمع آوری شده اش از غارت مردم زحمتکش می باشد. روشنفکر اصلاحطلب " ملی" است؛ وی روبنايی ناهنجار را به نابودی کامل بنا ترجیح می دهد، و درست هنگامی پا به صحنه می گذارد، که مبارزه در حال فرارويی به مبارزه ای سياسی و نبرد "که بر که" می باشد. در کوتاه سخن، سوراخ دعا را اشتباه می گيرد.

ابونصر کندری با دسيسهء خواجه نظام الملک کشته ميشود.هردو اصلاحطلب و در خدمت سلجوقيانند. ابو نصر کندری به گسترش زبان فارسی همت می گمارد و به اصلاح دیوان اداری کشور می پردازد. خواجه نظام الملک نيز به کشور نظمی خوشايند بيگانگان اشغالگر می دهد و سپس به داير کردن مدارس نظاميه می پردازد. ابونصر پيرو مذهب حنفی ، و خواجه شافعی است. ابونصر در اواخر عمر تعصب را کنار ميگذارد، ولی خواجه شافعی متعصبی است، که به سرکوب هر انديشهء ديگری می پردازد. در مدارس نظاميه تنها مذهب شافعی است، که اجازهء نشر دارد.

خواجه نظام الملک از دو سو به ايران خيانت میکند؛ از سويی به تحکيم پايه های حکومت سلجوقيان پرداخته، و از سويی ديگر، خواندن کتابهای فلسفه، نجوم، هندسه و ديگر علوم عقلی را ممنوع می کند. در نتيجه، تا اوايل سدهء هفتم هجری، زبان عربی و مذهب شافعی در ايران گسترده ميشود- البته در بين دانش آموختگان. روان اجتماعی برآمده از پس اين دوران را در درخود فرورفتگی، درويش بازی، تقديرگرايی، پستی، گدايی، خانقاه بازی، در هپروت سير کردن... می بينيم، تا آنکه توفان مغول و تاتار از را برسد.

خواجه نظام الملک اصلاحطلب است و به رتق فتق پر باد امور ممالک مفتوحهء سلجوقيان می پردازد. وزارت الب ارسلان و ملکشاه را تا آخر عمر در دست دارد و به جای سود جستن از تمايلات گريز از مرکز سران غز، که پس از تسخير ايران دارای املاک وسيعی شده اند، به سامان دادن دستگاه اداری پرداخته و رقبای ايرانی خود را، که پس از فروپاشی حکومتهای بوئيان و غزنويان بيکار شده اند، از سر راه برميدارد. اينان جماعتی اصلاحطلبند، که بسرعت با حکومت سلجوقيان کنار آمده و به تحکيم پايه های قدرت بيگانگان چادرنشين سرگرم شده و مبارزه با يکديگر را به ستيز با حکومت خودکامهء اشغالگران ترجيح ميدهند. اينان بو علی سينا و سهل نيستند، تا آوارگی و مرگ در بيابان را به خدمت به غزنويان ترجيح بدهند. و درست به همين خاطر، پس از سقوط غزنويان، نوکری سلجوقيان را ميپذيرند. زنجيره ای از اصلاحطلبان سرتاسر تاريخ ايران را درمی نوردد. خاندان جوينی کمر همت به خدمت مغولان می بندد. عطاملک جوينی پس از شنيدن خبر حبس و اعدام اعضای خاندانش و مصادرهء اموالش، سکته کرده و دار فانی را وداع می گويد. تاريخ تکرار ميشود و برمکيانی تازه پا به عرصهء سياسی ميگذارند.

اينان بوسهل زوزنی ها، هويداها، اعلم ها، زاهدی ها، نصيری ها، عسگراولادی ها، نوربخش ها، پيمان ها، سازگاراها، بازرگان ها، يزدی ها، بادامچيان ها، سروش ها، زيباکلام ها، بهزاد نبوی ها و کيانوری های زمانهء خوداند. بدون وجود اين گوهرهای تابناک، هيچ خودکامه ای را یارای گستردن بساط ظلم و جور در گسترهء ايران نبوده و نيست.

 

افشين در پی سروری است و می خواهد با نوکری برای بيگانگان، رقبای خود را نابود کند. چند سده پس از وی، خواجه نصير توسی همهء مخالفانش را بدست هلاکوخان نابود ميکند. وی، که نزديک بيست و سه سال نزد اسماعيليان زيسته و به تحقيق و تفحص پرداخته، به يکباره رنگ عوض ميکند و هنگام تسليم خورشاه، آخرين رهبر اسماعيليان به هلاکو خان مغول، خود را مخالف اسماعيليه و زندانی ايشان معرفی ميکند! و چنان مدارج ترقی را طی ميکند، که تا آخر عمر هلاکو خان مقرب دربار وی باقی می ماند. مبارزه ای پنهانی بين عطاملک جوينی و خواجه نصير توسی بر سر تصاحب کتابخانهء بزرگ الموت به جريان می افتد و عطاملک به تصفيهء کتابخانهء بزرگ اسماعيليان پرداخته، هرآنچه را لازم دارد برداشته و بقيهء کتابها را بدست آتش می سپارد- آتشی که در جان خواجه نظام الملک می افتد. اما، همينقدر از جوانمردی بس، که کمر به قتل خواجه نمی بندد.

با اينحال، هم عطاملک جوينی، که روزگاری حاکم عراق و پرقدرت ترين فرد پس از خان مغول بود، و هم خاندان وی به سرنوشتی همانند سرنوشت برمکيان دچار شدند. اينان نيز- پس از مصادرهء اموالشان- همگی به قتل رسيدند. آيا خواجه انتقام کتابهای سوزانده شده اش را گرفت؟ کسی چه می داند. همينقدر معلوم است، که بانگ اعتراضی و يا نالهء شفاعتی نيز از وی برنخاست.

بدين ترتيب، از جمله افتخارات تاریخی- ادبی ما التزام رکاب هلاکوخان در سرکوب اسماعيليان، بر پا کردن کتابخانه ها، جمع آوری املاک بی حد و حساب و سپس نابود شدن بدست سلطان خوناشام خودپروردهء مان است.

و شيخ اجلمان مصلح الدين نيز- همچنانکه از نامش برمی آيد- اصلاحگرايی است به نام. وی در سوگ کشته شدن خليفه بدست هلاکوخان چنين می سرايد:

آسمان را حق بود گر خون بگريد بر زمين             بر زوال ملک مستعصم- اميرالمومنين

نظام الدين شامی نيز، که از کفن دزدی و جن گيری و دعانويسی طرفی نمی بندد، به مقام "تاريخ نويس" تيمور ارتقاء می يابد و می رود تا نامی از خود در تاريخ اين کشور بلا پذير برجای بگذارد. بالاخره تاريخ نويس، آنهم تاريخ نويسی که به فنون جن گيری و رمالی آشنا باشد، به درد رژيم خون آشامی چون رژيم تيمور می خورد و می تواند با مشروعيت بخشيدن به جلادان تاريخ، خود هم کسی بشود و روان سرکوب شده اش را در پايمال کردن ديگران و خوشرقصی در برابر ستمگران التيام بخشد. بدينگونه، کشور ما سده ها پس از سده ها در دست روانپريشان حاکم، و سفلگان و دريوزگان از اين دست به آن دست ميشود.

و در زمان ما نيز مجيزگويانی به جای "خواجه" و "ميرزا"، فرنام "دکتر" را يدک کشيده و به "انقلاب فرهنگی"(بخوان انحطاط فرهنگی) ياری می رسانند.

 

اصلاحطلبان دوران ما انواع و اقسام دارند؛ خيل عظيمی از ايشان مهره های بی مقداری هستند، که خود زمانی فالانژ جلوی دانشگاه تهران و عضو انجمن اسلامی دانشگاه ها و مسئول امور تربيتی دبيرستانها بودند. در حمله ای شبهه برانگيز، سفارت آمريکا را به اشغال خود درآورده و به توهم ضد امپرياليست بودن رژيم دامن زدند و سالها يکه تاز محافل فالانژ شدند و اينک سر از مواضع اصلاحطلبانه درآورده، برخی هاشان روزنامه نگار اصلاحطلب و برخی ديگرشان دکتر شده و يا در دولت " فابيان ها" به مقامی رسيده و بيشترشان در آبنمک خوابيده و ول معطلند. گاهی هم به زندان می روند تا در نقشه ای ماهرانه افکار عمومی را از توجه به مبارزان واقعی منفک کنند. حتی امکان دارد- در راه اسلام عزيز- شکنجه هم بشوند. در مکتب ايشان هر ايثاری مجاز است و دلپذير. و چه ساده لوحند کسانی، که اين اسبهای تروآ را می پذيرند! و رژيم خودکامه نيز دست نوازشی بر سر اينگونه پاکباختگان می کشد؛ ايشان بدون کنکور و بعنوان سهميهء سپاه يا جانبازان انقلاب وای بسا، بی آنکه دارای ديپلم دبيرستان باشند، روی نيمکت دانشگاه های کشور جا خوش می کنند. چشم برهم بگذاری، گله ای از امت هميشه در صحنه دانش آموختگان نسل پس از ان قلاب فرهنگی را تشکيل می دهد. و کم مانده بود، که يکی از همين فالانژها، که دکترش می خوانند، جايزهء صلح نوبل را از آن خود کند. برخی هاشان هم از روز ازل دکتر بودند و رقيب دکتری ديگر. آنگونه تئولوژی را در خدمت ملايان حاکم قرار دادند، که بيشتر طرفداران دکتر قبلی از دم تيغ گذرانده شدند. اما امروزه شايد به فکر آخرت افتاده اند و در پی ثوابند و ميخواهند سلمانی باز کنند، لذا اصلاحطلب شده اند. خنده آورترين اصلاحطبی، که " ريق رحمت را سرکشيد"، جلاد معروف، خلخالی بود. در صحنهء سياسی کشور ما تنها نمايشنامه های کمدی- تراژيک به نمايش درميآيند. زيرا ديگر نمايش تراژدی صرف شهيدان کربلا ما را خشنود نمی کند. ما به خنده هم نياز داريم. و چه کسی بهتر از خودمان ميتواند به ريشمان بخندد؟ اين استکه، پس از حکومت چکمه نوبت حکومت نعلين است. ما به خودآزاری نياز داريم. ما به حکومتگرانی نياز داريم، که هر گفته و هر سياستشان خنده دار باشد. و در عين حال که خنده و شوخی را وسيلهء مبارزه با خودکامگان می کنيم، به خود و به بدبختی يی، که خودمان بر سر خودمان آورده ايم زهرخند ميزنيم و در واقع از خودمان انتقام ميگيريم.

زنده یاد، دکتر مصدق نیز اصلاحطلب بود. وی دستور دستگيری فردی را می دهد، که فرياد جمهوريخواهی- آنهم به سرکردگی خود دکتر مصدق را- سر داده بود. آيا وی نمی دانست، که رضاخان با کودتای انگليس ساخته به قدرت رسيده و سپس بدست همان نيروی امپرياليستی از کار برکنار شده و پسرش نیز به وسیلهء همان نيروی امپرياليستی و در کودتايی عليه پدر خود به سرير قدرتی پوشالی تکيه زده است؟

دکتر مصدق در پی اصلاح حکومتی بود، که در اساس خود وابسته به امپریاليسم مورد منازعهء جنبش ملی گرايی بود. آيا اين افتخار و سمبل ملی گرايی ما ايرانيان تناسب قوا را در نظر داشت، که از رو در رو ايستادن با اساس نظم موجود میپرهیخت؟ وی اصلاحگرايی بود، که به اصلاحات نپرداخت و همه چيز را در حد شعار باقی گذاشت. مصدق حقوقدانی بود، که حقوق را به خدمت اصلاح و سر و سامان دادن به "قانون اساسی مشروطه" ای، که خودش به آن باور داشت، نگرفت. وی حقوقدانی بود، که هرگز توجه نکرد، که حتی يک کلمه در بارهء نخست وزير و حدود اختيارات و وظايفش، در قانون اساسی مشروطه نيامده است!

و اين درست در کوران جوی بود، که هنوز مدت زيادی از تاييد سلطنت رضاخان از سوی معدود افرادی همچون سليمان ميرزا اسکندری نگذشته و هنوز فضای سياسی کشور آکنده از تمايلات جمهوريخواهی بود. به گونه ای، که حتی رضاخان هم در ابتدا جرات ادعای سلطنت را نداشت و به رئيس جمهور شدن اکتفا ميکرد. هنوز نسل جمهوريخواه نسلی ميانه سال و پرتکاپو بود. پيکانی بود، که به دنبال آرش خود می گشت، تا نوک تیزش را بر آماج آرمانخواهانه اش بنشاند. و هيهات!

می دانم، که اين سخن را بسياری، که هم اکنون پرچم زنده ياد، دکتر مصدق را در دست گرفته اند، بر نخواهند تابيد. برای اين نگارنده هم بسی تلخ و گزنده است، که بزرگان کشور خود را چنين می بيند.

بياييد کمی بيشتر به گذشته برويم. زنده ياد، امير کبير را نيز همين گونه می يابيم. وی اصلاحطلب بود، نه انقلابی. داستان را همگان می دانند؛ سرانجام کار وی مرگی مظلومانه بود. او خود، بدون هيچ مقاومتی، مرگ را پذيرا شد. چرا؟ چرا وی نخواست اساس نظامی را، که بر جهل و خرافه و دزدی و بی شرفی قرار داشت نابود کند؟ چرا تنها به رفرم های خزنده بسنده می کرد؟ وی مانند پدری بود برای ناصرالدين شاه، همچنان، که يحيی برمکی از برای هارون الرشيد. تاريخ ما تکرار مکررات است.

زنده ياد، شاهپور بختيار نيز اصلاحطلب بود. وی نيز، همانند ملی گرايان ديگر، سر سازش با اساس حکومت برآمده از کودتا بر عليه آرمان خود را داشت. وی نخست وزيری چنين نظمی را، آنهم در آن شرايط توفانی می پذيرد، تا- به عنوان اصل کمترين زيان- اصلاحاتی را در نحوهء حکومت وارد کند! آيا وی رسالهء آيت الله خمينی را خوانده و با افکار وی آشنايی کاملی داشت؟ آيا وی، پيامبر گونه، آيندهء تاريک را پيشبينی می کرد؟ بعيد به نظر می رسد. وی برچيدن سلطنت و نظم بورژوا کمپرادور را آماج خود و حزبش نمی دانست. و به همين خاطر نخست وزيری کودتا گران و غارتگران امپرياليست را ننگ نمی شمرد- همچون ديگر تکنوکراتها و نخبگان جامعهء ما، که در کنه وجود خود اصلاحطلب (رفرميست) هستند و در هر شرايطی و در هر رژيمی در پی نقش ايوانند و بس. و ای بسا همين نقش ايوان است، که برای ما اسطوره ميشود و نسل های آينده آنرا پلی بسوی پيشرفت می يابند. ولی ما کارخانهء اميرکبير سازی نداريم، تا با از دست دادن چند تای آنها زيان چندانی نبينيم.

 

حزب توده هم در اساس خود اصلاحطلب بود و هنوز هم می باشد. اين حزب هنوز هم امثال فدائيان (اکثريت ) را يدک می کشد. اين طيف روشنفکران به اصطلاح چپ و خيل بيشماری از فالانژهای رنگارنگ، سرمست از بادهء اصلاحات دروغين،عقل و دانش را به آتش افکنده و دست در گردن يکديگر، به رقص مرگ پرداختند.

 

روشنفکر ایرانی در شورای انقلاب یکه تاز است، به تدوین قانون اساسی می پردازد، در سرکوب روند انقلاب پیشگام است و خود از هول غول خودپرورده به ديار کفر می گریزد و همچنان ندای همان انقلابی را سرمی دهد، که وادار به هجرتش کرده. بیست و چند سال قلم بدست دارد، ادای روزنامه نگاران را در می آورد و هنوز از نوشتن جمله ای درست به زبان مادری خويش ناتوان است. روانشناسی" ملاتاريايی" در گفتار و نوشتارش جلوه ای بارز دارد؛ می خواهد نظم موجود را بر هم زده و خود در راس همين نظم- و اين بار بازسازی شده قرار بگیرد! به اين می گويند انقلاب برای رفرم، هیاهو برای هيچ، توفان در فنجان. برای روشنفکر ايرانی رفرم ازهمان جهان بينی و روشی سرچشمه نمی گيرد، که برای رفرميست اروپايی.

وزير سابق ارشاد اسلامی( ادارهء سانسور)، عضو شورای انقلاب فرهنگی، رئيس دايرهء ترور مخالفان برون مرزی، سيد اولاد پيغمبر، اين بار، ماموريتی تاريخی را از سوی مردم می پذيرد؛ وی می بايستی شمشير را برداشته و به جان قشريون بيافتد! سناريوی جالبی است و تنها بايد کمپانی والت ديسنی آستينها را بالا بزند و سريال تازه ای از ميکی ماوس بسازد.

مژده که گربه تائب شد               عابد و زاهد و مسلمانا

و در حرکتی انقلابی- رفرميستی روشنفکران به اصطلاح سوسياليست، که از اول موافقت چندانی با جمهوری اسلامی نداشتند، پرچم اصلاحات را بدست خاتمی می دهند و او نیز چه اصلاحاتی می کند!به به، به به! همه اش با واجبی!

پيش از آنکه بار ديگر ندای "کسی که رای نداده حق نظر نداره" را بشنويم، صدای عطار نيشابوری همگان را سر جای خودشان می نشاند که:

ترا چون اختيار سابقت نيست                 به حال و کار حکم خاتمت نيست(الهی نامه)

 

 

روشنفکر اصلاحطلب ايرانی آنقدر اين چراغ جادو را می سايد و برق می اندازد، که ناگاه شمپانزه ای از آن به بيرون می تراود. و کيست، که به نظريهء تکامل داروين ايراد بگيرد؟

بحران سرتاسر کشور را درمی نوردد، موج اعدامهای دسته جمعی و علنی، سنگسار ها و قطع عضوها در گوشمان تنين انداز می شود که: ان يقتلو و او يصلبو و ...

کشور در پرتگاه جنگ قرار می گيرد، همهء منابع غارت می شوند، آزاديخواهان و آزادانديشان به قتل می رسند، کارگران و زحمتکشان از کمترين حقوق خود محروم می شوند، ولی کاری سيستماتيک برای رهايی از اين منجلاب صورت نمی گيرد-روشنفکر ايرانی خودش دچار بحران است و هنوز تکليف خودش را با خودش روشن نکرده است، سردرگم است و گاهی به نبرد مسلحانهء چريکی می انديشد و گاهی به دست يازی به خاشاک سلطنت پهلوی می پردازد. با اينهمه تجربه، هنوز از سازمان دادن مبارزات صنفی کارگران و زحمتکشان و بردن آگاهی طبقاتی به درون جنبش فرسنگها فاصله دارد و با اين حال خودش را مارکس می داند- کارل مارکس دوران ما!

مجموعه ای از فالانژها و اصلاحطلبان زمام امور را در دست دارد و "چپها" هم در پس اين دسته سينه می زنند. همهء آبرو و آيندهء کشورمان را همينها در طبق اخلاص گذاشته و تقديم روسيه کرده اند و هيچ صدای اعتراضی بر عليه امپرياليسم روسی از هيچ جناح اپوزيسيون چپ شنيده نمی شود. از پشت سر ما چيزی آرام آرام منابع و منافع ما را می مکد و ما پس از فروپاشی اتحاد شوروی توده ای شده ايم- چشمانمان را بر روی لفت و ليس های روسها بسته ايم. اگر توده ای بودن در آن دوره توجيهی ايدئولوژيک داشت، توده ای شدن در اين دوره، واقعا هم، که بسيار کمدی-تراژيک است. روسها ميلياردها دلار برای نيروگاه اتمی بوشهر اين ملاهای گاو را سرکيسه کرده اند و همان دلارها را در همکاری با برنامهء اتمی ايتاليا به کار انداخته اند و هيچ صدايی از ما درنمی آيد! چرا؟ چون آنها روس هستند و بايد ما را بچاپند. و روشنفکر توده ای ما همچنان به دنبال ترجمهء ياوه های حزب کمونيست روسيه سرگرم است و هيچ هم به کنه مطلب پی نمی برد و اعتراضی نمی کند، که آخر کجای اقتصاد چين و ويتنام امروزی در راه شکوفايی سوسياليسم است! امروزه در چين و ويتنام برده داری برپاست. کارگران چينی در شرايط وحشتناک استثمار سرمايه داری با ترکيبی از برده داری محض بسر می برند.

و برخی ها همچنان در پی چريک بازی و بازگشت به دوران گذشته در رويای ترور و چه گوارا بازی بسر برده و انتظار دارند، که تودهء مردم از آنان رويگردان نشود. انقلاب کوبا و نظم کنونی رفيق فيدل را کعبهء آمال خود معرفی می کنند و انتظار دارند، که مردم خواهان برپايی چنين نظمی در کشور خود باشند. غافل از اينکه امروزه بر کمتر کسی پوشيده است، که کوبای رفيق فيدل همچنان روسپیخانهء توريستهای خوشگذران است، فقر به تساوی تقسيم شده و مشروبخواری گسترده شده است. و در اين بين رفيق فيدل يکی از ثروتمندان جهان به شمار می آيد.

آيا ما براستی به دنبال برپايی کوبايی ديگر در کشور خودمان هستيم؟

سازمان چريکهای فدايی خلق ايران با آنهمه از جان گذشتگی ها و فداکاريهايش نتوانست به اندازهء سنديکای کارگران در زندگی آنها تغييری ايجاد کند. حق داشتن مسکن، بيمه، بيمهء بيکاری و سوانح ناشی از کار، بازنشستگی، حق اولاد و ...بالاتر از همه، حق داشتن تشکل صنفی و حق آزادی بيان، حق کتاب خواندن و دستيابی به دانش طبقاتی و تجربهء مبارزات صنفی-سياسی است، که رفقای کارگر را می سازد و آنها را برای ادارهء توليد و توزيع آماده می کند. اين است پی ريزی روانشناسی طبقاتی برای ادارهء کشوری که با اصول دمکراسی اداره خواهد شد. اين است نقب زدن از زير.

ای موش کور خوب نقب می زنی، ادامه بده، نقب بزن!


   
نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از فرزين خوشچين:





[تاریخ ارسال: 09 Aug 2007]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
نکتهء مهم ديگری را، که بايد دوباره در موضعگيری ويژهء خودم توضيح بدهم اين است، که
از آنجاييکه جامعهء ايران جامعه ای کلاسيک نبوده است-هرچند هر جامعه ای از روند عام جامعه شناسی علمی پيروی می کند- روند توليد لمپن پرولتاريا نيز در جامعهء ايران از روندی خود-ويژه برخوردار شده است:
اگر در جامعهء کلاسيک بورژوايی، لمپن پرولتاريا پيش از هر چيز محصول مستقيم کارکرد ساختار اقتصادی-اجتماعی توليد سرمايه داری بوده است، در ايران توليد اين قشر اجتماعی در درجهء نخست، محصول تاثيرگذاری عوامل بازدارندهء خارجی بوده است- بويژه در نتيجهءانقلاب سفيد بود، که روستائيان را از زمين کنده و به حاشيهء شهرها پرتاب کردند.
در جامعهء کلاسيک، روستائيان آزادشده از قيد روابط سرواژ بسرعت بيشتری جذب صنايع نوپای شهرها شدند. سپس همين صنايع نوپا-همانگونه که می دانيم- به توليد لمپن پرولتاريا نيز پرداختند و اين روند ساختاری اين جوامع بوده است. ليکن روستائيان ما پس از انقلاب سفيد نتوانستند در صنايع جذب شوند، زيرا روابط سرمايه داری کمپرادور نمی توانست آنها را جذب کند.
سرمايه داری مانوفاکتور و سپس کارخانه و کارگاههای بزرگتر در روندی طولانی در جوامع اروپا پا گرفتند. ولی روند رشد صنايع داخلی ما قطع و خنثی شد. و درست هنگامی صنايع پرقدرت کمپرادور وارد کشورمان شدند، که روستائيان نزديک يک قرن از فرهنگ سرمايه داری عقب افتاده بودند.
و نکتهء جالبی، که در نتيجهء اين بحث بايد عرض کنم، اين استکه امپرياليستها در محاصبات خودشان همين لمپن پرولتاريای ايران را در نقشه ای ماهرانه دو بار به کار گرفته و هر بار هم موفق شده اند: بار نخست در کودتای 28 امرداد 1332 و بار دوم در انقلاب بهمن 1357.
هر دو بار لمپن پولتاريا در نقش سپاهيان امپرياليسم ظاهر شد(فکر می کنم لازم نباشد که در بارهء اين نقش در سال 57 و بويژه در سرکوبی دمکراسی بوسيلهء رژيم توضيحی بدهم-وقايع خرداد 42 "جنرال رپيتيشن" يا همان آخرين تمرين پيش از شب نمايش بود).
در بارهء توليد و بازتوليد لمپن پرولتاريا در زمان کنونی نيز توضيح داده ام.
و اما، من هرگز نگفته ام، که لمپن پرولتاريا به جای کارگران و ديگر نيروهای انقلابی بايد رهبری را بدست بگيرد و يا چيزی شبيه اين. بلکه خواسته ام توجه همگان را به اين گوشهء معادله نيز جلب کنم، که چه برنامه ای در جريان است، تا بتوانيم آن نقشه را خنثی کنيم. امپرياليستها نشسته اند و دقيقا دارند جامعهء ما را مطالعه می کنند و روی نيروهای جامعه حساب باز می کنند. ما نبايد از نقش مخرب لمپن پرولتاريا غافل بشويم. بايد بتوانيم از موقعيت بوجود آمده برای تبليغ در بين کارگران و زحمتکشانی، که به حاشيه رانده می شوند سود ببريم- موقعيت ايجاد شده اين است، که آنها دروغ بودن اسلام و ايدئولوژی حاکم را می بينند. ما بايد دشمن را به آنها نشان بدهيم و نبايد بترسيم، که ما را به ضديت با دين متهم کنند. ما بايد لبهء تيز حملات ايدئولوژيک خود را روی خرافه پرستی و فساد اسلاميان حاکم بگذاريم و اجازه ندهيم، تا برای بار سوم لمپن پرولتاريا در صف ضدانقلاب قرار بگيرد. هنر انقلاب اين است، که بتوانيم اردوی دشمن را پراکنده کنيم. ولی ضد انقلاب از ما بهتر کار می کند: کارگران و کشاورزان را به حاشيهء شهرها می رانند و زيرساخت اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی جامعهء ما را به نابودی می کشانند. اگر روند حوادث همينگونه پيش برود، بزودی سرتاسر ايران شيره کش خانه و روسپی خانه خواهد شد. شوخی نيست. اين خواستهء برنامهء "يک ميليارد زرين" است. همهء منابع جهان را فقط بايد موبورهای چشم آبی مصرف کنند و مردم کشورهای ديگر بايد نابود شوند. اين فاشيسم نوين است، که در برنامهء "يک ميليارد زرين" تدوين شده و از 1975 به اينسو در دستور روز قرار دارد.
  

[تاریخ ارسال: 09 Aug 2007]  [ارسال‌کننده: شهرام فاضل]  [  ]  
بخش بزرگ طبقه سرمایه دار مرتجع ایران در حال حاضر سودی در ایجاد و یا حتی حفظ کارخانجات صنعتی نمی بیند و عمده سودهای کلان آنها ناشی از بساز بفروشی و دلال بازی و مالی می باشد. الان بندر دبی مرکز مهمی برای این رژیم و بازاریان دلال حامی این رژیم شده است. برای اینها صرف می کند که برای مثال آن کارخانه تولیدی داخلی را نابود کنند و از فروش اراضی آن سودهای نجومی ببرند و سپس همان اجناس تولیدی آن کارخانه را که نابود کردند را بطور انحصاری وارد کرده و با سیستم پخش مافیای خود سودهای کلانی را نصیب اشتهای سیری ناپذیر خود کنند. طبقه سرمایه دار ایران تنها موردی را که به آن فکر نمی کند تولید داخلی می باشد زیرا بخش حاکم و با نفوذ این طبقه بازاریان دلال می باشند که صرفا مانند تمامی دلال ها کوتاه مدت فکر می کنند و به فکر سود زیاد در کوتاه ترین مدت می باشند. آنها هرگز به فکر مخاطره انداختن سرمایه های خود در بخش تولیدی نمی باشند زیرا هم از کارگران نفرت دارند و هم از وجود بازار جهانی به خوبی آگاهی دارند و هرگز به رقابت اعتقادی نداشته و ندارند! در ایران اکنون همه چیز یافت می شود حتی نوشابه های الکی پلمپ شده! سودش نیز به دوام حکومت ناب محمدی ملایان کمک می کند!   

[تاریخ ارسال: 08 Aug 2007]  [ارسال‌کننده: فرزين]  [  ]  
من هم دقيقا همين نظر را دارم، که بورژوازی تجاری چيست و سرمايه داری چگونه رشد می کند، ولی در رابطه با ملاها که چنگ بر اقتصاد کشور انداخته اند و همچنين بازاريانی، که از روحيه سرمايه داری واقعی برخوردار نيستند نوشته ام، و منظورم اين است، که در هرجای دنيا بورژوا اگر حتی سرمايه دار تجاری باشد، بسوی گسترش سرمايهء خود و ادغام سرمايهء تجاری در سرمايهء صنعتی و برعکس عمل می کند-جز در بين حاکمان ايران، چون آنها اصلا روحيهء سرمايه دارانه ندارند و متعلق به دنيای 1400 سال پيش هستند.
سرمايه دار واقعی اگر مثلا کارخانهءشيشه گری داشته باشد، همطشه هوس دارد، که دست روی کارخانهء کارتن سازی و چوب بری هم بگذارد، تا بسته بندی ها را هم خودش توليد کنند و بتواند سلطهء بيشتری بر بازار داشته باشد، ولی صاحبان آخوند زاده همان شرکت و کارخانهء خودشان را هم به ورشکستگی می کشانند.
ما نمی توانيم صرفا بخاطر وجود چند کارخانه در کشور، رژيم را هم سرمايه داری بدانيم. رژيم سرمايه داری، در هر دوره ای که باشد، مطابق همان گرونديسه و کاپيتال در پی قوانين ياری رساننده به سرمايهء خودش می باشد و بنابر اين، سرمايه دار صنعتی و کشاورزی بايد به دمپينگها اعتراض کند، اگر سرمايه دار است. سرمايه داری کمپرداور هم از منطق سرمايه داری پيروی می کند.
  

[تاریخ ارسال: 08 Aug 2007]  [ارسال‌کننده: علی یحی پور (سل تی تی )]  [ salltiti@freenet.de ]  
با سلام حدمت دوست عزیز فرزین باید بگویم فر زین عزیز شما سرمایهء صنعتی را با سر مایه ء تجاری اشتباه گرفتید هر چند ریشهء سرمایه صنعتی تاجران وبازرگانان بودند در اولین بار این سرمایه ء تجاری بود که پا به عرصهء مناسبات بورژوائی گذاشت سرمایهء صنعتی نتیجهء رشد پیشه وران واصناف نیست بلکه اولین مانو فاکتور ها توسط سرمایهء تجاری ساخته شد وبعد اصناف و پیشه وران را در خدمت خود گرفت وپیشه وری را نابود کرد سرمایهء صنعتی وسرمایه ء تجاری جفتشان سرمایه دارند واز هدف سود در تولید پیروی می کنند بهتر بگوئیم در مناسبات سرمایه از سود پیروی می کنند در ایران سرمایه صنعتی زیر کنترل سرمایه ء تجاری ورانتی است در واقع ملاهای ایران برای اینکه به حد اکثر سود نایل شوند به تجارت رو آوردند در روند حرکت سود بری سرمایه در جامعه پیرامونی که زیر سلطهء انحصارات صنعتی سرمایهء مالی امپریالیستی قرار دارد این کاملاٌ طبیعی است ملا های ایران با سیاست های امپریالیستی خودشان را وفق دادند وحد اکثر سودشان در هم گامی با سرمایهء صنعتی اروپا وروسیه است که تحقق می گیرد بازار ایران در بست در اختیار امپریالیسم وتولیدات امپریالیستیست وملاها از این طریق با لا ترین سود را می برند هدف آنها کسب سود وسر کوب مخالفین است دوران کلاسیک سرمایه داری صنعتی گذشته است بورژوازی در ایران قادر به صنعتی کردن کشور نیست چون هیچ وقت نمی تواند مستقل از سرمایهء امپریالیستی عمل کند به خاطر همین راه آزادی مردم ایران راه بورژوائی نیست راهی است که طبقهء کارگر سکاندار آنست فقط طبقهء کارگر می تواند از طریق مدیریت کارگری در تولید وتوزیع با زار ایران را از چنگال امپریالیسم در بیا ورد وسرمایه ء صنعتی را روی شالوده های اقتصاد ملی باز سازی کند واین مستلزم برش از سلطهء امپریالیستیست فقط طبقهء کارگر انقلابیست بقیهء طبقات به دام ارتجاع می افتند وسرکوب آزادیها را آغاز می کنند من به شما توصیه می کنم برای تکمیل معلوماتتان گروند ریسهء مارکس وفقر فلسفه مارکس را به دقت مطالعه کنی در ضمن انقلاب مال لمپن پرولتاریا نیست لمپن پرولتار یا در حاشیهء تولید سرمایه داری مدام زایش می کنند وبزرگترین مانع انقلاب می شوند وپایگاه بورژوازی اند جمهوری اسلامی یک نظامی سرمایه داریست که ایدئولوژی اسلامی را به عنوان حقوق قضائی خود پذیرفته است به خاطر همین کومونیستها به درستی می گویند جمهوری سرمایده داری اسلامی ایران این تناقض نیست در ضمن بورژوازی ایران تاریخاٌ اصلاح طلب نبوده است همیشه سرش یا مثل بازرگان ویزدی در آخر آخوند ها بوده است یا مثل مصدق و امیر کبیر در فکر نجات سلطنت بوده است این تناقض با اصلاح طلبی منافات دارد   



ورود به بخش دیدگاه کاربران

نام ورودی:  
کد ورودی:       

آرشیو مطالب دیدگاه کاربران

لیست عنوان‌ مطالب دیدگاه کاربران

برای دستیابی به تمامی نوشته‌های هر یک از نظردهنده‌گان(منظور کسانی است که پیرامون مقاله‌ها نظر داده‌اند)، نام کاربر مورد نظر را در کادر زیر به فارسی تایپ کرده و سپس روی "پيدا کن" کلیک کنید.




[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.