شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷ - ۲۶ مه ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


شاه پیش از آن که برود ، رفته بود


شاه  پیش از آن که برود ، رفته بود

رود خروشان مردم بپاخاسته ایران شاه را کنار زد و او که همه چیز را زیر سر امثال هایزر و کارتر و کالاهان می‌دید ــ در گردباد حادثه‌ها، ۲۶دی ماه ۱۳۵۷ از ایران رفت، رفتنی که بازگشت نداشت.


او و هیچکس دیگر تصّور هم نمی‌کرد که در قاهره به خاک می افتد...


 


روزنامه ها پیش از رفتن او تیتر «شاه رفت» را آماده کرده بودند چرا که جدا از مردم به شور آمده، ابر و باد و مه و خورشید و فلک،نیز ــ در کار بودند که بماند.


به «قره باغی» که تقاضا می‌کرد «اعلیحضرت لطفاً نروید»، گفته بود:


 تو کجای کاری؟  سفير آمريكا با ژنرال هايزر اينجا بودند و از من ساعت و روز حركتم را مى‌خواستند!


در آنزمان چاقو دسته ِ خودش را می ُبريد ! حتی ُسوليوان و برژينسکی و جورج بال و سران shah2.jpg«کمسيون سه جانبه» و نیز، امثال ثابت پاسال و القانيان و اخوان و خيامی اعليحضرت را دماغ در نمی آوردند !


***


برق تظاهرات میلیونی مردم، اربابان او را هم گرفته بود و آنها منافع خود را در دَک کردن شاه و توامان پس زدن نیروهای رادیکال و کنار آمدن با امثال بهشتی و اردبیلی می دیدند و  این حرف‌ِ ربيعى، فرمانده پيشين نيروى هوايى که گفت:  «هايزر شاه را مثل يك موش مرده از ايران بيرون انداخت!» ــ بیجا نبود. با این حال شاه از خر خودش پائین نمی‌آمد و می گفت:


«آنها از سياست مستقل من و نقشى كه در سازمان كشور هاى صادر كننده نفت (اوپك)بازى مى‌كردم راضى نبودند و از تبديل ايران به يك قدرت نظامى و صنعتى در منطقه دل خوشى نداشتند.»


هرالدتريبيون مى نويسد: «او ضمن سخنان خود يك بار گفت: در آخرين سال سلطنتم... و لحظه‌اى تامل كرده جمله خود را به اين ترتيب اصلاح نمود-‌‌ در آخرين سالى كه در كشور بودم...
گويى هنوز پايان سلطنت خود را باور نداشت.»...


برگردیم به ۲۶دی ماه ۵۷  


***


همه جا ولوله بود، و آن دسته از آخوندها که تا حالا گوشه و کنار کز کرده بودند تا بیبنند چه خبر می‌شود و دنیا دست کیست ــ دُور بر داشته، کفش و کلاه کردند تا نگذارند دشمنان خدا و پیغمبر در صفوف تظاهرات رخنه کنند !


سمبل‌های شاهانه‌ خرد و خمیر می‌شد. مجسّمه میدان انقلاب (۲۴ اسفند) جان سختی نشان می‌داد و هر چه زور می زدند، از جایش تکان نمی‌خورد، حتی جرثقیل هم دست‌هایش را بالا کرد و لُنگ انداخت!  تا اینکه یک تریلی غول پیکر از راه رسبد و در حالی‌که همه داد می‌زدند « درود بر تريلی قهرمان »! حسابش را رسید. 


***


انقلاب «کعبه» آمال و آرزوها شده و هر کسی خود را ابراهیم خلیل می دید که باید بُت ها را یکی پس از دیگری بشکند.


«باده شور»، همه را سرمست کرده و هیچکس حال و روز خود را نمی‌فهمید... 


در تظاهرات، عکس صمد بهرنگ و احمد زاده ها را پائین کشیده بودند و امثال معادی خواه و هادی غفاری و فاکر و لاجوردی، از خطر کفار و منافقین دم می زدند که تظاهرات مردم مسلمان را آلوده می کنند !


گوئی آسمان آبی که از دود و آتش لاستیک های سوخته، سیاه شده بود نیز ، فردای تیره و تار را به تصویر می کشید...


دلشوره اینکه نکند از چاله به چاه بیافتیم و بد از بدتر شود ــ فرهیختگان جامعه را در خود فرو برده بود.هیچوقت یادم نمی رود که بهشتی می گفت :


[کلمه به کلمه حرف او نیست اما منتهای امانت را در نقل قول به کار می برَم]


آقا جان ما الآن با دشمن غداری روبرو هستیم که خطر اصلی است ، چرا شما ایراد می گیرید؟ چرا نق می زنید . چرا همزبان ِدشمن می شوید . صبر کنید انشاالله به فضل الهی این رژیم طاغوت که به درَک واصل شد، آنوقت می نشینیم و با هم صحبت می کنیم ...


 ***


بگذریم و باز به ۲۶ دی ماه ۵۷ برگردیم.


مردم همیشه منتظر ما، همچون قحطی کشيده و تشنه ای که چشم به راه باران است در انتظار تغئير اوضاع و دگرگونی مناسبات آلوده ِ وابسته ساز می سوختند که استبداد زیر پرده دین  از َگرد ِ راه رسيد . حالا همه آیات عظام و حجج اسلام جلودار شده بودند...


آیا براي ايجاد نظمي پويا و نوين بود که آخوندها ساز مخالفت با رژيم پيشين را مي‌زدند ؟  


حوزه هاي علميه در آن‌زمان نيز غرقه در « ُسيوطي » و  «َوسا ئل» و َ«مکاسِب» و . . . بود و در ظلمت شبانه آن روزگار « ُلمعه » ! و نوري نمي تابيد ، حد اکثر درکي که ازپديده هاي نو و مسائل ُمستحدثه وجود داشت ، نه پيمان استعماری «سنتو» ، نه آرتيست بازي هاي سياسی و خيمه شب بازي هاي انتخاباتي ، نه قراردادهای ننگينی که رژيم شاه با آمريکا و انگليس می‌بست ، نه تراژدي فلسطين و ويتنام ، نه کنسرسيوم غارتگر نفت ، نه جنايات ساواک شاه که بهترين فرزندان مردم را زير شکنجه مي کشتند . . . که‌ مسائلی چون چگونگي بر گزاري نماز در قطب شمال و جنوب که ۶ ماهه شب و ۶ ماه روز است و کيفيت غسل در زير دوش به جاي خزينه بود.
خيلي که هنر ميکردند مانند حضرت آيت الله العظمى حاج شيخ ناصرمكارم شيرازى با تشخيص درست ِ سمت ِ باد ! پس از ۲۸ مرداد و شهادت امثال خسرو روزبه ، در رد ماترياليسم «فيلسوف نما » را نوشته ، جايزه بهترين کتاب سال را از طرف دربار شاه به خود اختصاص مي دادند ! و يا همچون مشکيني با ادله قراني ! عليه اصل تکامل و کتاب خلقت انسان دکتر يدالله سحابي داد سخن مي‌دادند و به دکتر علي شريعتي به خاطر اين‌که دست‌هاي آلوده «دستی برای گرفتن و دستی برای بوسيدن» ! را رو کرده بود - پيله نموده و دوش به دوش ساواک برايش دوز و کلک می‌چیدند ...وقتي هم از اقتصاد اسلامي صحبت مي شد ، شناخت و ديد آخوند ها از مسئله کنز و قسط و . . . صد پلّه از امثال « جان ميليارد کينز » که براي نجات سرمايه داري ، چين و ُچروک آنرا ُاتو کرده بودند ! پائين تر بود.


***


از رفتن شاه می گفتیم، اصحاب مطبوعات معتقد بودند اگرچه هنوز زیر پای ساواك محکم است  و دولت زمین نخورده و احتمال کودتای برخی امرای ارتش  و بازگشت مجدد شاه صفر نیست، امّا باید جا زدن ِ او را جار زد تا دل آمرین تیراندازی به مردم، خالی شود و نظاميان پايين دست اطمينان حاصل كنند كه شاه باز نخواهد گشت و از تير اندازي به مردم  دست بردارند. همه روزنامه نگاران آنزمان زحمات امثال غلامحسين صالحيار و رحمان هاتفی... را به یاد دارند.


 روزنامه ها نوشتند « شاه رفت » ، برخی بين کلمه « شاه » و « رفت » با دست کلمه « در » را اضافه کرده  و بلند بلند داد می زدند: 


« شاه در رفت... شاه در رفت. »


***


اعلیحضرت البته میهنش را دوست داشت اما کبر و غرور ، دهن‌کجی به «شبی که آبستن سحر بود»،  و نیز تکیه اش به باعث و بانی کودتای ننگین ۲۸ مرداد ...او را زمین زد. با مردم و جامعه بیگانه و «کافر ِ واقعیت» بود و مانند ازهاری که در باره تظاهرات مردم  می گفت «نوار است.» ــ شاهنشاه نیز ــ زنانى را كه در تظاهرات دوران انقلاب شركت می كردند، توده ای‌هائی می پنداشت که از چادر سياه استفاده کرده‌اند! 


گویا وقتى از پنجره كوچك هليكوپتر بر فراز آسمان تهران، مردم به جوش آمده را می بیند از خلبانش (آقای بهزاد معزی) می‌پرسد این ها چی می خوان؟ آيا همه اين‌ها بر ضد من تظاهرات مى‌كنند؟ واسه چی ؟


بارها می‌گفت: «من بنيادهاى يك ملت را كه اصولاً سنتى و محافظه كار بود دگرگون كردم...»  واقعاً تصور می کرد به میهنش خدمت می کند اما افسوس که نه تصورات آدمی همیشه واقعی است و نه حس نیتِ تنها، کاری از پیش می برَد. او سوء نیت نداشت.


***


واپسين سال هاى نظام سلطنتى که ناگهان قیمت نفت بالا رفت ، باز هوا برَش داشت غافل از این که حركت پرشتاب ايران به سوى پيشرفت و مدرنيسم !ــ به ضد خودش مبدل می‌شد و تورم و اختناق تور خود را پهن می‌کرد.


هنگامى كه اوریانا فالاچى به او گفت، ...در حال حاضر چند زندانى سياسى در ايران وجود دارد؟ پاسخ داد: «...بستگى به اين دارد كه منظور شما از زندانى سياسى چه باشد. مثلاً اگر از كمونيست ها صحبت مى كنيد، من آنها را زندانى سياسى نمى دانم زيرا كمونيست بودن به موجب قانون در ايران ممنوع است. در نتيجه به نظر من يك كمونيست زندانى سياسى نيست بلكه مجرم است. اگر از كسانى صحبت مى كنيد كه مرتكب سوءقصد مى شوند و پيران و زنان و بچه هاى بيگناه را مى كشند، به طريق اولى آنها را هم زندانى سياسى نمى شمارم. من هيچ ترحمى نسبت به اين افراد ندارم... هرگز كمترين ترحمى براى کسانی‌كه شما نام چريك بر آنها مى گذاريد، يا آن‌هايى كه به كشورشان خيانت مى كنند، ندارم!...»  


حالا شاه دستش از دنیا کوتاه است و بعد از آنکه استبداد دینی رو سپیدش کرده، خدابیامرز هم لقب گرفته که بسیار بسیار پُر معنا است. 


***


«همنشین»‌ی داشتم که در زندان همیشه با من بود، پدر و مادرش با زندانی شدن او کلافه و بی‌پناه شده بودند و به هر دری می زدند تا فرزندشان که حکمش تمام شده و آزاد نشده بود ــ بلکه از «ملی کشی » رهائی یابد . دزدکی ِ فرزندشان، پرسون و پرسون رفته بودند و خانم فرخ رو پارسا را که وزیر آموزش و پرورش بود، دیده و التماس کرده بودند شما را به خدا پسر ما را که یک سال است حکمش تمام شده بفرمائید آزاد کنند ما بیچاره هستیم و او شمشیر دست ما بود...خیلی هم گریسته بودند.


خانم فرخ رو پارسا (خدا رحمتش کند) متأثر شده و می گوید آیا فرزند شما تقاضای بخشش نکرده؟ مادر می گوید «نه اهل این چیزا نیس ... اون که ملی کشی می کنه» ، خانم وزیر می گویند راستش خانم فرح دیبا شاگرد خودم بودند، من باشه میگم اما می دونم بی نتیجه است...یعنی به حرف ایشان هم گوش نمی‌دهند.


*** 


 بهترین فرزندان مردم قربانی استبداد می شدند ، امثال دکتر اعظمی، قادر شریف، سعید محسن ، مهرنوش ابراهیمی و شکرالله پاک‌نژاد... فدا می‌شدند... هیچ روز و شبی نبود که در کمیته به اصطلاح ضد خرابکاری شاه فریاد زندانی های زیر شکنجه به گوش نرسد، هیچ روزی ...امّا همیشه به خودم نهیب زده‌ام میدان دادن به کینه ها گل وجود آدمی را پرپر می‌کند . به جای لعنت به تاریکی ، شمعی برافروزیم. کیست که ادعا کند هر لحظه با شاهی و شیخی در درون خویش درگیر نیست ؟


***


شاهنشاه مدت ها پیش از ۲۶ دی سال ۵۷ ، از ایران رفته بود! روزی که امثال روزبه و حنیف نژاد و جزنی و شعاعیان...به خاک افتادند رفته بود ! ۱۷ شهریور ۵۷ رفت که رفت... با این حال تصمیم گرفتم مصر را ببینم تا علاوه بر اهرام و ابو سمبل و موزه ای که مومیائی فرعون در آن است... ــ مسجد الرفاعی، سر مزار شاه بروم و رفتم. بگذریم که بر خلاف قبر تنها و مظلوم دکتر شریعتی در سوریه، و مزار شهیدانی که اینک سنگ قبرهایشان را هم می شکنند ــ آرامگاه او دبدبه و کبکبه داشت، اما مرا پاک در خود فرو برد. نمی توانم روی ستم بزرگی که در عصر او به فرهنگ ورزان جامعه رفت ، خط بکشم. ذره المثقالی هم در جنایات اداره سوم ساواک تردید ندارم...با اینکه ظلم و جور بي َحد رژيم آخوندي که شکنجه گران ساواک را هم انگشت به دهان نموده ، ستم نظام ِ پيشين را کمرنگ کرده ولي واقعيت اين است که بخصوص پس از ۲۸ مرداد به اين سو که کنسرسيوم غارتگر نفت بيداد مي‌کرد ، رژيم شاه بزرگترين َسد ِ شکل گيري نهادهاي دموکراتيک بود. ظلمات پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ و ُملا ُخورشدن ِ آنهمه رنج و شکنج ــ فقط در گواِدُلوپ و آخرين بازی ماهرانه کارتر و فقرعنصرذهني ــ  ریشه ندارد ، به ستم رژيم پيشين نيز مربوط است. منهای شهدای ُبزرگواری چون دکتر ارانی و وارطان و... تنها از حماسه سياهکل تا حول و حوش انقلاب،  ۴۶ نفر از زندانيان سياسی در زير شکنجه های ساواک شاه جان دادند ، اما...در مسجد الرفاعی از صمیم قلب برای شاه فاتحه خواندم ( و در حقیقت برای خودم که هر دم با گرگ و روباه و موش درگیرم.) 


آرزو کردم هيچ شاهی و شیخی و شهنشاهشیخی تحت هيچ عنوانی،  «آزادی خلاقيت» را که قلمهای مقدس ديکته ناپذير،  تنها پرتو کوچکی از آن است ، چشم نزند، هیچکس بر ذهنيت عاطفي و مذهبي مردم پاک ما سوار نشود، آزادى کامل نقد مذهب و نيز نقد « هيستری ِ ضد مذهبی «، در سطح جامعه  به رسميت شناخته شود و بالا ترازهمه  دين از دولت جدا باشد وجز ستم و استثمار هيچ ُکفري به رسميت شناخته نشود... آرزو کردم این حکومت پلید که هر مویش یک ساز می‌زند « ویقولون بافواهم ما لیس فی قلوبهم »  به دست توانای مردم ایران سرنگون گردد، مردمی فرهیخته که خدائی جز عشق، و شیطانی جز انتقام گیری ندارند بر سر ِ کار آیند و آرامگاه شاه نیز به میهن خودمان انتقال یابد.


همنشین بهار


hamneshine_bahar@yahoo.com


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 







با درود به ملت شریف ایران

باید یکی شویم


باید یکی شویم




-->

 

تماشاگهِ راز

   


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.