شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۸

سايت ديدگاه


« تلخ و شیرین»
فريبا مرزبان

طنز


ماجرای ساده چاپ کتاب


آنچه می خوانید از روی یک نوارِ ضبط شده، پیاده و کپی شده است. اسامی،  شخصیتها، موقعیتها و مکانها خیالی است. در این نمایش، همه چیز وارونه است؛ نویسنده می خواند. خواننده نقاشی می کند. نقاش فوتبال بازی می کند. کارگردان سینما، نویسنده می شود. سینما با کسر بودجه مواجه می شود. زندانی سیاسی تو سری خور می شود!! چرا؟ چون، زورش به گوریلهای خمینی نرسیده و نتوانسته از چنگالشان بگریزد. آنها هم دستگیرش کردند و الباقی ماجرا در پی می آید.


این نویسنده بخت برگشته از بدِ زمانه تاریخ نویس می شود. او فکر می کند قادر است بنویسد. احساس می کند دارای ذوق و سلیقه است. 


نویسنده می خواند: نسیم نوروزی می وزید. من هم تصمیم گرفتم بنویسم تا از نسیم، گوی سبقت بربایم. دوستانم به کرات از من خواسته بودند که مجموعه خاطرات سالهای زندان را که تحمل کرده بودم بنویسم و مکتوب کنم. کمی امتناع کردم. به حرف دیگران گوش ندادم. گوش دادن به حرف دیگران در ذات من نیست! نمی شنوم! بالاخره نصیحت دیگران شنیدم و قبول کردم که بی طرفانه بنویسم همه آنچه را خود تجربه کرده بودم به امید اینکه خوانندگان هم بی طرفانه بخوانند و قضاوت بی طرفانه باشد.


پرده اول


دوستانم خواستند کامپیوتر عصر حجریِ هندلی مرا که از دوستی به عاریه گرفته بودم جابجا کنند ناگهان کامپیوتر از کار افتاد. دلخوش بودم که مطالب تایپ شده در کامپیوتر را به روی فلاپی دیسک کپی کرده ام. فلاپی و حدود 100 صفحه از مطالب مفقود الاثر شد. از ناچاری کامپیوتر مکانیکی عصر حجر را به روی دل می کشیدم تا بلکه، شاید بشود؛ به کمک دوستی دوباره آن را راه اندازی و ری استارت بکنیم. هرچه تلاش کردیم نشد.


سرانجام پس از 6 ماه از طریق دوستی، یک سری فلاپی دیسک استارتر به دست آوردم و با هر جان کندن بود کامپیوتر را راه اندازی کردیم. بعد از آن روز دشمن کمپانی اپل مکینتاش شدم و تصمیم گرفتم با اپل کار نکنم. به همین دلیل یک دستگاه پنتیوم خریدم و همه مطالب گذشته را در ویندوز دوباره تایپ کردم.


نوشته ام" تاریخ زنده ". دو سال کار برد.


در این مدت هر آشنایی را که می دیدم می پرسید:


      -    پس این کتاب چی شد؟ بابا تو هم با این کتابت!


-         یکی می گفت: بابا، مطالب را به  اینجا بیاور،  همین جا ادیت می کنیم.


-         دوستی با تاکید می گفت: رژیم سقوط کرد پس این کتاب کی می خواد تمام بشود؟


-         یکی می گفت: برای مخارج چاپ کتاب روی من حساب کن.


من: کتاب هزینه می برد از کجا بودجه چاپ کتاب را تامین کنم پول از کجا بیاورم؟                      خلاصه هزار چرا و هزار بار از این و آن می شنیدم و مورد سوال قرار می گرفتم: کتاب چی          شد؟ پس این کتاب چی شد؟ کو، کجاست این خاطرات زندان؟ 


بدهکار شده بودم و هیچ کس مشکلات مرا درک نمی کرد. کسی اطلاع از مشکلات نداشت. اطلاع از جو درون زندان نداشت. ناگفته نماند که این وسط مسط ها، بارها مریض شده بودم. بعد از دو سال تصمیم گرفتم کار را به بندم. جلد اول آماده چاپ بود. با چند چاپخانه در باره چاپ کتاب و مخارج چاپ گفتگو کردم و استعلام قیمت  کردم.


دوست عزیزی لطف کردند و خواستند کتاب را برای من رایگان چاپ بکنند. من در ناباوری ممنون ایشان بودم. دلم می خواست به من قیمت بدهند. از من وجه چاپ را بگیرند و تاریخ چاپ کتاب را مشخص کنند. در خواستهای من بدون پاسخ صریح بود. مرتب می شنیدم که کارِ من، یک کار ملی است و جایی برای این صحبتها باقی نمی ماند.


 -    چرا در باره پول و هزینه های چاپ سوال می کنی؟


 -    چرا حرف نمی شنوی؟


 -   کتاب یک ماهه حاضر است. نگرانی به خاطر چیست؟


پرده دوم


مطالب کتاب در اختیار چاپخانه قرار می گیرد. یک ماه، دو ماه سپری می شود. کتاب سرِ وقت و بعد از وقت مقرر چاپ نشد و چاپخانه دار عزیز، کتاب چاپ نمی کرد بلکه با کار بازی می کرد. پس از چند ماهی که از سوی چاپخانه دار می شنیدم امروز و فردا، این هفته و هفته بعد،  از انجام کار صرف نظرکردم.


به سراغ ناشر رفتم و یک کپی از کتاب را در اختیار ناشر محترمی گذاردم. ایشان با خوشرویی مطالب کتاب را می پذیرند و قرار می شود زحمت چاپ کتاب را بکِشَد. بودجه چاپ کتاب را پرداخت بکند و درصدی حق تالیف به من به پردازد.


از آنجا که همه ناشران، نویسنده و ادیتور در دسترس دارند و در بعضی  اوقات جایشان را با نویسنده عوض می کنند پیشنهاد کردندکه کتاب را ویرایش کنند. من بخت برگشته از ایشان دلایلی برای ویرایش کتاب خواستم و گفتگو بی نتیجه می ماند.


ناشر: چرا اینجا نوشته ای " در اندیشه بودم مبادا بخواهند دست به عمل تجاوز بزنند" باید بنویسی مبادا بخواهند به من تجاوز بکنند.


من: انتخاب کلمات سلیقه ای است و شما نمی توانید مرا مجبور به وقیح نویسی بکنید و ... دست آخر به ناشر پیشنهاد می دهم جایشان را با من عوض کنند. بهتر است ناشر، نویسنده بشود در آن صورت می تواند هر قدر که بخواهد مطالب را سانسور کند و هر جور که بخواهد از کلمات کمک بگیرد و حتی تحلیل ها و  وقایع اتفاق افتاده را هر گونه که بخواهد تغییر بدهد.


سر انجام، تصمیم می گیرم خودم کتاب را چاپ کنم. با سی دی در دست، تلفنی به سراغ چاپخانه های جدید می روم و از اولِ کار به آنها می گویم دخالت و اظهار نظر نگارشی، تاکیداً ممنوع! موفق می شوم از مدیران 2 چاپخانه هزینه چاپ کتاب و زمان لازم برای انجام کار را استعلام کنم. نام کتاب را "تاریخ زنده" می گذارم.


بعد از اینکه هفته ای چند روز را در محل چاپخانه می گذرانم و شخصاً بیش از نیمی از کارهای اجرایی و چاپی کتاب را انجام می دهم. با چاپخانه دار در حال گفتگو هستم.


من: اگر شاهنامه فردوسی را زرکوب کرده بودیم کمتر از این زمان صرف می شد؛ در این کتاب چه چیزی هست که اختاپوسی بر روی آن افتاده نه تکان می خورد، نه عقب می نشیند و نه کار به پایان می رسد؟ حالا نوبت من بود که بگویم: رژیم سقوط کرد ولی کتاب من چاپ نشد!!              


بالاخره با هر جان کندن که بود، کتاب منتشر می شود. کاری که می بایست یک ماهه تمام بشود. نه یک ماه، نه دو ماه، نه سه ماه، بلکه هشت ماه طول کشید.


کتاب چاپ شد و اگر کتاب چاپ نمی شد حتماً تا حالا، رژیم سقوط نکرده بود!


چاپخانه کتابها را، سالم و ناسالم تحویل دادند. نه فقط درهم تحویل دادند بلکه در کمال ناباوری، نصفِ سفارش من را تحویل دادند و دلسوزی می کردند که حالا اینها را بفروش تا بعد.


من: دوست عزیز سفارش 1000 نسخه داده ام چرا نصف سفارش را تحویل می دهید چرا کار را جدی نمی گیرید؟ مگر بدون دریافت پول و رایگان کار می کنید؟


با احتساب اینکه، تیراژ کتاب نصف شده است مبلغ هر جلد از کتاب همان می شود که دیگر چاپخانه ها استعلام قیمت داده بودند.


در طی مدتی که وقت هزینه کردم و به چاپخانه می رفتم می توانستم جلد دوم کتاب را به پایان برسانم. تقریباً یک سال از عمر من گرفته شد. باقی عمرمان هم که در زندان گذشته است. خیلی ها در باره ما نوشتند، فیلم ساخته اند، اجرای تئاتر کرده اند، مراسم زنده باد و مرده باد بر پا کردند، مراسم یادبود گرفتند که یادشان نرود بر ما چه گذشت و ...


چرا حال که خودمان هستیم و می خواهیم بنویسیم اینقدر اذیت می شویم؟!! چه جرمی مرتکب شده ایم که اعدام نشدیم تا خیلی ها در باره مان بنویسند؟ تا نباشیم و  ننویسیم بر ما چه گذشت!


پرده سوم


خبرنگاری در کشور سوئد به سراغم می آید و با نشان دادن نشریه ای از من می خواهد که با وی گفتگویی انجام بدهم به خاطر احترام به نشریه می پذیرم  به 4 سوال پاسخ بگوید به همین منظور قرار ملاقات بعدی را با هم تنظیم می کنیم.


روز مصاحبه فرا می رسد. من به همراه دوستی برای دیدن خبرنگار عازم می شویم. سه نفری در اتومبیل می نشینیم.


خبرنگار بر صندلی عقبی اتومبیل نشسته بود یکباره شروع به سخن کرد.


خبرنگار: این کتاب شما چرا اینقدر جا به جا شده است؟ چرا از صفحه 130 به صفحه 140 رفته اید و چرا از صفحه 150 به صفحه 137 رفته اید؟


در شوک و ناباوری بودم.


من: درست شنیدم صفحات کتاب جابه جا شده است؟ مگر چنین چیزی می شود، در کجای کتاب، ازکدام کتاب حرف می زنید؟


خبرنگار : همین کتاب "تاریخ زنده" را می گویم. همه اش جابه جا است.


من: تاریخ زنده، اسمش با خودش است. در این کتاب سعی شده چیزی جا به جا نشود. حتی اگر به تریش قبای خیلی ها بر بخورد. می دانید، چاپخانه کتاب درهم تحویل من داده است اما کتاب جابه جا شده نداریم.


تصادفاً کتابی در کیف داشتم به خبرنگار می دهم و از او می خواهم، که صفحات جابه جا شده را به من نشان بدهد. 


پس از کلی که خبرنگار کتاب را وارسی و بازبینی می کند می گوید: خانم، در این جلد اشکالی نمی بینم.


من: آقا من را زهره تَرک کردید. کتابهایم را از چاپخانه درهم تحویل گرفتم. درست مثل بازارهای تره بار ایران که میوه ها در هم فروخته می شود و سوا کردنی نیست. مگر فقط هندوانه باشد که می گویند: بخور و ببر به شرط چاقو. کتاب که هندوانه نیست تا شرطی باشد. برای همین به من درهم دادند.


هنگام مصاحبه، 4 سوال خبرنگار تبدیل به 40 سوال می شود.


من: آقای محترم دیگر بس است من بیش از این وقت ندارم. شما می بینید که جلسه ای با دبیر محترم کانون نویسندگان در تبعید دارم چرا رعایت نمی کنید؟ 


خبرنگار با نارضایتی از جای برخاست تا ما را ترک بگوید.


خبرنگار، خطاب به من و دبیر کانون نویسندگان حرف می زند.


خبرنگار: خیال کردید! مگر خواب بینید که شما سرِ کار بیائید. ما نمی گذاریم که شما سرِ کار بیائید!


من: مگر دروازه ها را برای ما گشوده اند که شما در وسط دروازه ایستادید نمی گذارید که داخل بشویم؟ حواست را جمع کن که حالا گل نخوری! بغضِ کدام حسد و حسرت چه چیز داره می کشدتان. شلاق و زندان را ما تحمل کردیم شما ناراحت هستید؟ 


مصاحبه گر که مشخص نشد توپ پرٌ از کجا داشت با ادای این جمله رضایت می دهد من بخت بر گشته را ترک بگوید.


من: به کوری چشم شما، "دولت تعیین می کنم. من در دهان دولت می زنم". من دولت تعیین می کنم. من می نویسم. به کوری چشم خیلی ها می نویسم. چون جوانم و قدرت نوشتن دارم وسلولهای مغزم زنگ نزده است. به کوری چشمتان من کابینه تعیین می کنم. چون می خواهم رئیس جمهور بشوم. فروش کتابم هم خوب است. هر کجا که مراسمی باشد می روم و پشت میکروفن می نشینم و در دل می گویم کاش به جای یک دوربین و یک میکروفون 50 تا 100 تامیکروفون می گذاشتند تا چند ساعت حرف بزنم. در باره هوا. در باره زمین. در باره توپ فوتبال، در باره هر چیز. در باره پناهندگی. در باره دردهای مادرزادی که بعضی ها، با امکانات پناهندگی آنها را بر طرف کردند. در باره اعتصاب غذا و تحریم فروشگاه بند که بچه های اتاق رعایت می کردند و یکی از زندانیان که  ظاهراً موافق بود اما می رفت و در اتاق بغلی مواد غذایی می گرفت و می خورد و در جواب کسی که به او ایرادی می گرفت یا تذکری می داد معده دردش را دلیل می کرد.


زندانی شکمو: من معده درد دارم.


زندانیان: اگر موافقِ اعتصاب ما نیستی بگو که مخالف هستی. به اتاق بغلی نرو و از مواد غذایی دیگر زندانیان مصرف نکن.


این عادت از سرش نیفتاده. هرگاه با دوستان به رستوران می رود مراقب آنها هست تا در فرصت طلایی ناخنکی به غذای بغل دستی بزند.


دبیر کانون گفت: خبرنگاره، عجب آدم گوشت تلخی است. چرا اینطور حرف می زد؟


کاشف به عمل آورد که آقای خبرنگار گرفتار موج گرفتگی هم هست و مواقعی که موج گریبانش را می گیرد، همسرش را کتک می زند. زن باشی یا با مشت و لگد می زنند یا با تهمت و شایعه پراکنی.


(معلوم نشد که خبرنگار از طرف چه کسی ماموریت داشت؟ اگر شما آن مصاحبه را در جایی دیدید و خواندید یا شنیدید. من هم دیدم، خواندم و شنیدم. این افراد به هنگامی که در پی گرفتن مصاحبه هستند متملق و مودب می شوند. تند تند به ادم زنگ می زنند)


پایان پرده سوم. این ماجرا ادامه دارد


مرداد ماه  1384 مصادف با 19 آگوست 2005



منبع: سايت ديدگاه





[تاریخ ارسال: 21 Aug 2005]  [ارسال‌کننده: ولى]  [  ]  
با سلام به خانم مرزبان. نمايشنامه جالبى بود و در انتظار كارهاى ديگر شما، قبل از اين هم كتاب خاطرات زندان شما را خوانده بودم. اين كتاب يكى از بهترين كتابهائى بود كه در باره جنايتهاى جمهورى اسلامى و شكنجه و كشتار زندانىان نوشته شده است. اگر چه هىچ نوىسنده اى نمى تواند بى نظر باشد ولى اىن كتاب يكى از منصفانه ترين گزارشات را در اختيار خواننده قرار مى دهد موفق باشيد.   




طنز

ادامه فهرست ...

   


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.