نقل قولي از اشرف رجوی<br> کلیک کنید

...یاد خاطراتی می افتم که چند سال پیش قبل از ازدواجمان هر دو آنجا زندگی می کردیم (زندان) ــ موقع ورزش، همیشه به بالاترین آجر حیاط نگاه می کردم نگاهم می لغزید و می آمد پائین، گاهی اوقات پرنده ای هم آن جا بود که اکثر حواسّم را توی ورزش پرت می کرد، طناب رخت ها، شیر آب و خلاصه بچه ها، چقدر با همه آنها احساس یگانگی می کردم و در عین حال تنها بودم. چه قدر با آن آجر، با آن پرنده، با شیر آب و طناب رخت ها و با بچه ها احساس نزدیکی می کردم، این که همه آنها در نهایت، همراه و مددکار هم و به همراه من و همه انسان ها، همه سنگ ها و همه کبوترها و همه...و همه هستی به پیش می روند...

توی کمیته، وقتی َسَرمو فرنچ (لباس زندان) می انداختند که ببرند بازجویی، با موزائیک های زیر پایم احساس یگانگی می کردم و می خندیدم.

این سیل خروشان هستی پیش میره و چقدر احمقند این ها، این سنگ ریزه ها که می خواهند جلوی حرکت آبشار و سیل خروشان هستی را بگیرند...

از دومیّن نامه اشرف به مسعود 

 


   برای خواندن نقل‌قول‌های دیگر، اینجا را کلیک کنید