سخني از<br>فرخي يزدي

فرخي با دهان دوخته بر ديوار زندان نوشت:
به نگردد اگر عمر طي من و ضيغم الدوله و ملک ري
به زندان ار شد مر بخت يار برآرم از آن بختياري دمار

__
آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي دست خود زجان شستم از براي آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را مي روم به پاي سر در قفاي آزادي
در محيط ظوفانزاي, ماهرانه در جنگست ناخداي استبداد با خداي آزادي
دامن محبت را گ
ر کني زخون رنگين مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي زجان و دل مي کند در اين محفل دل نثار استقلال جان فداي
آزادي
http://www.mashaheer.net/archives/000018.html

_______
شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته‌ام   

تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام
http://rezababaei.blogfa.com/post-46.aspx

_______
در كف مردانگي شمشير مي بايد گرفت
حق خود را از دهان شير مي بايد گرفت
تا كه استبداد سر بر پاي آزادي نهد
دست خود بر قبضه ي شمشير مي بايد گرفت
http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=599&P=5
_______


   برای خواندن نقل‌قول‌های دیگر، اینجا را کلیک کنید