سخني از<br>احمد شاملو

بودن

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
 
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

http://www.avayeazad.com/shamloo/havaye_taze/6.htm
از نفرتي لبريز

ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم

http://www.avayeazad.com/shamloo/baghe_ayne/8.htm

مرثيه

به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-

و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.

پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...

http://www.avayeazad.com/shamloo/marsiehaye_khak/1.htm
___________
در قفل در كليدي چرخيد
لرزيد بر لبانش لبخندي، چون رقص آب بر سقف، از انعكاس تابش خورشيد
در قفل در كليدي چرخيد
بيرون، رنگ خوش سپيده‌دمان، ماننده يكي نوت گمگشته، مي‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روي سوراخ‌هاي ني، دنبال خانه‌اش...
در قفل در كليدي چرخيد
رقصيد بر لبانش لبخندي، چون رقص آب بر سقف، از انعكاس تابش خورشيد
در قفل در كليدي چرخيد
http://omidparsanejad.blogspot.com/2004_10_10_omidparsanejad_archive.html


   برای خواندن نقل‌قول‌های دیگر، اینجا را کلیک کنید