سخني از<br>نصرت رحماني

نام شعر: انهدام

شعر و صدای: نصرت رحماني [براي شنيدن صداي شاعر لطفا اينجا را کليک کنيد]

بزرگداشت نیما
ساری - دی ماه 1374

______________
بخشي از يك مصاحبه

* چه شد كه رشت را براي سكونت انتخاب كرديد؟
ـ در حقيقت رشت مرا براي خود برگزيده است. حال جسمي و روحي من چنان است كه هر كجا باشم در انزواي خود زندانيم. حال چه شمال زيباي سرسبز باشد چه كوير لوت!

* گويا همسرتان هم گيلاني است!
ـ بله، من با همسرم كه زاده رشت است در تهران آشنا شدم. ازدواج من با او، خود از جمله دلايلي بود، كه مرا هر چه بيشتر به اين شهر علاقمند كرد.

* در مورد اين شهر و مردم آن چه نظري داريد؟
ـ من از همان اولين باري كه در نوجواني به دعوت شعر دوستان به اينجا آمدم، شيفته اين سامان شدم. اين طبيعت زيبا و پرشكوه، اين بامهاي سفالين، اين هواي پركرشمه كه هر ساعتي حالتي دارد، آفتابي ست و ميبارد، گاه نم نم باران به بارشي پيگير، و سرشار از اندوهي گنگ تبديل ميشود با حال من هماهنگي بسيار دارد.

* در حال حاضر چه ميكنيد؟
ـ ساليان گذشته به من اين فرصت را داد كه با فراغت در انزواي خود اشتباهات ناگزير گذشته را جمع بندي كنم و جمع هستي را بر نيستي بزنم، با حافظه پريش خود بستيزم شايد بتوانم از جنگ جنوني كه نامش شعر است خود را برهانم. پس در چند كلمه ميتوان گفت: ميانديشم، ميخوانم و گاهگاه، با قلم قرطاس بازي ميكنم. رويهمرفته اگر نام اين كارها زندگي باشد، زندگي ميكنم.

* اين دوره از زندگي را چگونه ميگذرانيد؟
ـ به خزان زندگي، به پيري زودرس، به خاطرات گذشته و به مرگ رهايي بخش ميانديشم. "سيسرون" در كتاب "عيش پيري" معتقد است كه:
دوران پيري از ايام جواني بسيار زيباتر و آرام بخش تر است. چرا كه اميال سركش، هوسها و عصيانهاي جواني به اعتدال ميگرايد. اين نظريه البته در مورد "سيسرون" اديب و ديپلمات صحت دارد. اما يك شاعر در اوج جواني پير ميشود. شاعر پير، جايي در جدول زندگي ندارد. بايد همواره جوان باشد و اين در توان هر كس نيست. من به سهم خود اعتراف ميكنم كه هر چه فاصله ام از جواني بيشتر ميشود زمان هم به سرعت خود ميافزايد. زمان به سرعت در گذر است و من همچنان كه بي توشه ره، پا به جهان نهادم، به همان صورت عازم ديار مرگ ميشوم.

* چه ميخوانيد؟ به چه ميانديشيد؟
ـ هر چه به دستم ميرسد با ولع ميخوانم رمان، فلسفه، شعر، گاهي هم خوانده شده ها را دوره ميكنم. اخيرا بار ديگر آثار داستايوسكي را خواندم. آنقدر نكته هاي تازه در آن يافتم كه قبلا متوجه نشده بودم. من در گذشته از كنار خيلي چيزهاي مهم بي اعتنا گذر كردم. آنها را ديده ولي در حقيقت نديدم. در مورد نوشتن بايد اعتراف كنم نوعي بيماري بي درمان است كه رهايم نميكند. بي شك اوضاع و حالي كه من دارم نامش جنون است. جواب يك نامه را قادر نيستم به موقع بنويسم، آنگاه حاشيه كتابهايي را كه ميخوانم از نوشته سياه ميكنم.

* به نظر ميرسد همچنان با شعر بر سر پيمانيد؟
ـ همين طور است. هنر، شباهت بسياري به دين دارد. وقتي به آن ايمان آوردي، ديگر در تمام تار وپود زندگيت رخنه ميكند و تا مرز مرگ بدرقه ات مينمايد.

* شعر دوستان زندگي خصوصي و زندگي شعري تان را از هم جدا نميدانند. در اين مورد خودتان چه عقيده اي داريد؟
ـ به تقريب و گاه به يقين، درست ميانديشند. گاه آثار من به "من"، از خودم شبيه تر است. اما بايد ديد اين من كيست؟ آيا اين من، همان مني است كه عرفا معتقدند بايد از او بريد تا آدم شد؟ يا اين من، من هاست. يعني تو هم در آن جا داري. در نتيجه اين "من" نماينده "ما" است. هنرمند از محيط خود متاثر ميشود و آنكه در اوست، از آنچه بر او ميرود حيران ميشود و به فغان ميآيد. سالها پيش، غروب يكي از روزهاي پاييزي تهران، من در يكي از اتاقهاي طبقه دهم ساختمان آلومينيوم ايستاده بودم اندوهگين و گرفته از پنجره به آسمان دودآلود تهران نگاه ميكردم. ناگاه به زمين خيره شدم. احساس كردم يك حركت كوچك كافي ست كه همه ي اندوه و نگراني هاي مرا پايان دهد. بله يك پرش. ناگاه سيگار لاي انگشتانم به لرزه افتاد. احساس كردم درهاي مرگ بازگشته اند تا مرا ببلعند من هم بي ميل نيستم. ولي پس از لحظه اي فكر، به جاي پرتاب خود، آب دهانم را به زمين پرت كردم. و عقب كشيدم. ديگر قادر نبودم. همان لحظه شعر ناتمام را سرودم كه در مجموعه "ميعاد در لجن" به چاپ رسيده است.
در شعر "شكار شعر" من احساس كردم چيزي ميخواهم بسرايم. نزديك سحر بود. خسته از مطالعه قلم برداشتم و روي كاغذ خط كشيدم و فكر كردم. ناگاه احساس كردم كشف و شهودي رخ داده؛ اما ديگر به خواب رفته بودم. وقتي به خود آمدم كه مرا بيدار كرده بودند. و من كل موضوع را اساس كار قرار دادم.

* در مورد نيما و شاعراني كه در سبك نيمايي كار ميكنند، چه نظري داريد؟
ـ مثل اينكه مصاحبه دارد جدي ميشود. نيما براساس يك ضرورت تاريخي، در دوره اي كه شعر ما گرفتار دور باطلي شده بود، پا به ميدان ادبيات گذاشت و موجب تكامل شعر اين سرزمين شد. برخلاف كساني كه به نوآوري نيما در فرم توجه كرده اند، من معتقدم كه نوآوري نيما بيشتر در پهنه محتوا بود. و طبيعتا نوآوري در محتوا، باعث شد كه او به فرمهاي تازه اي دست يابد. نيما بي آنكه هراسي به خود راه دهد، طعنه ها، هوچيگري ها و افتراها را به جان خريد و چون سيلي ناگهاني سرازير شد و كم كم بستري پيدا كرد و به چندين رودخانه منشعب شد. او پايه كار را بر چنان ضوابطي نهاد، كه ضمن نوآوري، با قوانين شعر كهن مطابقت داشت. و در واقع ادامه منطقي شعر گذشته بود. نيما هنوز به تمامي كشف نشده٬ ديگران بايد اين مهم را دنبال كنند. كه البته تاكنون از هيچ كوششي كوتاهي نكرده اند.
اما پيروان نيما، امروز هر كدام شاعري صاحب كلاس و نيماهاي ديگري هستند كه من در مورد اين گروه حق داوري به خود نميدهم. قضاوت بر عهده زمان است. به قول نيما:
"آنكه غربال در دست دارد از عقب خواهد آمد."

* آيا پيروان نيما، كاملا تحت تاثير او هستند، و يا هر كدام راههاي مستقلي را طي كردند؟
ـ نه. اغلب پيروان نيما، تحت تاثير او، خاصه زبان نيما نيستند. البته هر شاعري در جواني از شاعران مقدم تاثير ميگيرد. اين مسئله في نفسه عيب نيست. اما شاعر ميبايد دير يا زود استقلال هنري خود را اعلام كند. هر كس كه تحت تاثير شاعران بزرگ قرار بگيرد، حتا اگر همطراز آنان شعر بگويد، سرانجام تحت الشعاع آنها خواهد بود و درخشش مستقل نخواهد داشت. "موسه" ميگويد:
اولين كسي كه لب يار را به غنچه تشبيه كرد هنرمند بود، ولي دومين كس مقلد بي مايه اي بيش نبود سخن از "ازراپاند" نيز شنيدني ست:
"چنان بايد تاثير پذيرفت كه هيچ ناقدي نتواند بفهمد از چه كسي تاثير پذيرفته اي."

* نوآوري در فرم، ميبايد از بطن تحولات جامعه، و به دنبال دگرگوني محتواي فكري هنرمندان آن اجتماع، به وجود آيد وگرنه نميتواند جزئي از پيكره فرهنگي آن سرزمين شود. رنسانس نيما، همانطور كه خود اذعان داريد، پاسخ به يك ضرورت تاريخي بود. اما شعر نيمايي قبل از آنكه به وسيله جامعه به خوبي هضم شود، به جنبشهاي فرماليستي موسمي، از قبيل موج نو، حجم، تجسم گره و موج سوم . . . دچار گرديد. در اين مورد چه عقيده اي داريد؟
ـ حق با شماست. در كنار هر جريان اصيل هنري، عوارضي هم بروز ميكند. كه البته تا وقتي آن جريان نيرومند است، آسيبي نميتواند به وجود آورد. اما اگر آن جريان به بن بست بربخورد، اگر راهگشايي چون نيما پيدا نشود، ممكن است يكي از اين شاخه هاي كنار جريان، چندگاهي بر موج شعري يك سرزمين سوار شود. مثل "تجدد ادبي" پس از سبك هندي. با شروع كار نيما، آثار شعري گوناگون، تحت تاثير شاعران قرن نوزده اروپا، كه خود را مروج شعر نو ميدانستند، به وجود آمد. مثل "شاهين" پراني هاي تندركيا، "جيغ بنفش" هوشنگ ايراني و مجله "خروس جنگي" كه به اصطلاح ارگان هنر پيشروي ايران محسوب ميشد. اين تندروي ها البته بهانه به امثال "گيلاني ها و خانلري " ها ميداد، كه با تشكيل جبهه مشتركي با شاعران كلاسيك، آن را به حساب انقلاب نيما بگذارند. مثلا "جيغ بنفش" را به منزله انحراف شعر نو تلقي كنند، و چون شمشير "داموكلس" بر سر نوپردازان فرود بياورند.
نيما در اين ميان با انتشار چند شعر كلاسيك در مجله موسيقي، اثبات كرد كه نوگرايي او، به معناي بي اطلاعي از اصول شعر كهن نيست. به هرحال از ميان اين كشاكش هاي كاذب، شعر اصيل نيمايي، موفق و سرفراز به راه خود ادامه داد. كلا درباره ي موج نو، حجم، موج سوم و . . . بايد بگويم كه اين جريانها كودتاهايي هستند كه معمولا در نطفه خفه ميشوند.

* به نظر ميرسد كه پاره اي از مطبوعات ادبي هم همواره به اين جريانات كاذب دامن ميزنند، و جوانها را جذب اين گونه جدالها ميكنند؟
ـ بله. شعر تا آنجا كه ميدانم ديپلماسي خاصي دارد. دسته بندي ها، يكباره چند، و يا برعكس، انتقاد و پرده دري از يك نفر كردن، جزئي از اين ديپلماسي است. خب بالاخره، دكاندارها هم بايد به سهم خود برسند.
اخيرا چند تن از نوجوانان شاعر، شعرهايشان را آورده بودند پيش من و گلايه هاي بسيار داشتند از چند مجله اي كه شعرشان را چاپ نكرده اند! پس از اينكه شعر يكي از آنها را كه از همه پرجوش و خروش تر بود و چند كتاب از شاعران معاصر را هم زير بغل داشت خواندم، باور كنيد هر چه كوشيدم كه با تعبير و چم و خم هاي لازمه چيزي از آن بفهمم، نتوانستم.
پرسيدم: چي خواسته اي بگويي؟
لبخندي معني دار زد و گفت: آن چيزها كه شما فهميديد!
گفتم: من خيلي چيزها فهميدم كه در يكي دو جلسه نميتوانم برايتان بازگو كنم!
گفت: آن وقت اين مجله ها شعري كه اين همه چيزها شما از آن فهميديد، چاپ نميكنند!
گفتم: شايد آنها هم همان چيزهايي را فهميدند كه من فهميدم. و به همين دليل چاپش نكرده اند. سرانجام اشاره به كتابهاي شعري كه در زير بغل داشت كردم و به او گفتم: هر كدام از اين شاعران كه اكنون كتابشان در دست تو است، عمر خود را بر سر به وجود آوردن اين آثار تباه كرده اند بدون هيچ پاداشي، پهنه تمام ادبيات را شخم زده اند، چه بسا براي بهتر شدن يك پاره از يك شعر شبي را سحر كرده اند و سرانجام تمام موهاي خود را سپيد كرده اند تا اين كتابها سياه شد.
نميخواهم نام ياران را ببرم مبادا فكر كنند سر پيري معركه گيري را شروع كرده و ميخواهم نان قرض بدهم اما دريغ ام ميآيد وقتي كتاب كوچك "دل ما و جهان" را در روي كتابها ديدم اين را نگويم "بيژن جلالي" يكي از فرزانه ترين و شاعرترين، يكي از بهترين چهره هاي شعر معاصر است كه سالها كوشيده و شعرش به شعر ناب نزديك است، بدون وزن با كلماتي ساده يك دنيا انديشه شاعرانه است اما هنوز در محاق گمناميست! تا كي براي مجلات صرف كند، گرچه او خود نياز به اين شهرتهاي كاذب كه از عمر شتاب زده تر ميگذرد ندارد!
باري سخن از عوارض شعر بود، عزيزم تا شعر جريان دارد عوارضي هم در كنارش خواهد بود٬ تا انسان زنده است بيماري هم او را تهديد خواهد كرد ولي گاه پيش ميآيد همين عارضه ها به پويايي و حركت شعر كمك هم ميكند.

* شعر امروز ايران، هر چه بيشتر رو به پيچيدگي مينهد دچار نوعي "آريستوكراسي" روشنفكرانه ميشود. در حالي كه بعد از انقلاب مشروطيت، يكي از اهداف شعر و نثر مدرن، شكستن زبان كلاسيك، گسستن از حصار اشرافيت فرهنگي، و نفوذ هر چه بيشتر در ميان مردم بود. شما در اين باره چه عقيده اي داريد؟
ـ چندي پيش يكي از دوستانم كه استاد دانشگاه ست، شعري از يكي از بهترين شاعران معاصر پيش من آورد و گفت:
فلاني! ميداني كه من هميشه به شعر معاصر علاقمند بوده ام. ولي اين شعر را هر چه ميخوانم گيج تر ميشوم. شعر مذكور، پيچيده در ململ تمثيل و ابهام، با اشاره به يك داستان، ميكوشيد ماجراي ديگري را در ذهن بيدار كند و البته شعر بسيار مبهم بود و خواننده ي عادي نميتوانست پي به نيت شاعر ببرد. گفتم:
ـ شاعر را گناهي نيست. او ميكوشد در بن بست به نحوي از انحاء رخنه كند. ولي عوارضي ايجاد ميشود كه اجتناب ناپذير است.
شعر را براي اين دوست معني ميكنم . جوابم ميدهد:
ـ عجب! من كه عمريست شعر امروز را دنبال ميكنم، به اصطلاح يك پا متشاعرم، بايد شعر را بياورم تو برايم معني كني. تازه اگر اينطور باشد، هزار جور معني ديگر هم ميتوان برايش تراشيد. حتا براي يك لطيفه هم ميتوان تفسيري اين چنين كه تو كردي، كرد. تازه شاعر ميتوانست اين شعر را براي چند شاعر كه به كنايات و اشاراتش واقفند، بفرستد. نه اينكه در يك مجله عمومي آن را چاپ كند.
به حرفهايش انديشيدم، ديدم زياد هم غلو نميكند. راستي وظيفه شاعر چيست؟ آيا حرفي هست كه انسان تحصيل كرده و شعردوست آن را نفهمد؟ آن حرف هر چه باشد، اگر از كلاف تمثيل و تشبيهات غامض بيرون بيايد، و ساده تر بيان شود، همه ميفهمند. اگر شعر دوستاني كه همراه شاعران اين دوران حركت كرده اند، و هواي شعر آنها را استنشاق نموده اند، حرفشان را نفهمند، آن وقت آيندگان چطور ميتوانند پي به معاني اين اشعار ببرند. اينجاست كه بعضي از شاعران اين عصر اشتباه ميكنند. بالاخره بايد به ضوابطي تن داد.
پاره اي از شعرهاي امروز، آنچنان گنگ و نامفهوم، بي شكل و بي فرم، و فارغ از تعهدات اجتماعي هستند كه بي اختيار آدم را به ياد دادائيست هاي اوايل قرن بيستم فرانسه مياندازند.

* پاسخ هاي شما مرا به ياد مقولات "هنر براي هنر" و "هنر براي مردم" مياندازد، كه در موردش سخن بسيار گفته اند . . .
ـ هنر براي هنر، نظريه است كه ايدئولوگهاي بورژوا جلوي پاي هنرمنداني ميگسترانند كه از وضع حاكم بر محيط خود به ستوه آمده اند. و در عين حال از دگرگون كردن آن نيز وحشت دارند.
البته شعر با الهام و اشراق سر و كار دارد. شاعر از اول تصميم نميگيرد كه چه بگويد. اما هدف، عرضه ي انديشه ي شاعرانه است. كار شاعر فقط بازي با كلمات و پرداختن به فرم نيست. فرم زيبايي كه حاصل پيامي نباشد، مثل ديدگان زيبايي است كه نتواند ببيند. سارتر كه خود روشنفكري متعهد است در رساله«ادبيات چيست؟»، به مسئوليت در پهنه ادبيات اعتقاد دارد، اما شاعر را از قيد تعهد آزاد ميداند. آنچه سارتر ميگويد به محيط اجتماعي خودش مربوط ميشود، ما نميتوانيم چشم بسته از او تبعيت كنيم.
اما هنر براي اجتماع نيز بدين معنا نيست، كه شعر و آثار هنري، تا حد پايين ترين سليقه هاي عمومي تنزل پيدا كند. در هر صورت، هنرمنداني كه با ناهنجاري هاي محيط در تضادند، و با بن بست روبه رو ميشوند، و مفري براي پيشبرد آثارشان ندارند، به فرماليسم پناه ميبرند. اما اگر اين پناهگاه نتواند آنان را بفريبد، مثل بسياري از هنرمنداني كه ديده ايم، سرانجام مرگ را انتخاب ميكنند.

*در مورد شاعران پس از نسل خود، و درخصوص شعرهاي پس از انقلاب، چه ميگوييد؟
ـ ما را رفته پنداريد. بعضي هايمان شتابزده رفتند، و از آنها كه باقي هستند، اغلب از لحاظ جسمي و رواني بيمارند. خود بنده هم كه يك تيمارستانم! از جوانترها چندان خبري ندارم. گاهي آثارشان را در مجلات ميخوانم، كه برتر از گذشته نيستند. مطمئنا شاعران همچنان شعر ميگويند. حال اگر ارائه نميشود، لابد به خاطر دشواري هايي ست كه ناشران دارند، خاصه اينطور كه ميگويند از لحاظ كاغذ!
پس در جمع بندي ميتوان گفت، يا پس از انقلاب اشعاري درخور انقلاب به وجود نيامده، و يا به وجود آمده و منتشر نشده، كه من به شق دوم بيشتر مومنم. گرچه شتاب هم نبايد كرد، هنوز چيزي از انقلاب سپري نشده كه ادبياتش چهره بنماياند. انقلاب هنوز خيلي جوان است، تا سواد خواندن بياموزد، آثار خواندنيش هم آماده خواهد شد!

*درباره نقد شعر چه نظري داريد؟
ـ جهان همواره در تغيير است. پس معيار و ضوابط نيز متغيرند. روزي عارف قزويني را بزرگترين شاعر ايران ميدانستند. او از طريق سرايش تصانيف و غزليات ملي و ميهني، همراه با صدايي خوش و ساز و كنسرت، نامش را بر سر زبانها انداخت، امروز هم بعضي از شاعران معروف از چنين شيوه اي استفاده ميكنند. ولي اين شهرتهاي حبابي به درد سالهاي نوجواني ميخورد. حتي همان عارف در سالهاي پيري با سگش در انزوا و دور از مردم مرد. خيلي ها هم پس از مرگشان بر سر زبانها مي افتند. ولي يك شاعر در زماني كه شعرش را ميسرايد به تنها چيزي كه نمي انديشد همان شهرت يا انتقاد است. او بايد بسرايد تا آرام شود! با اين همه در پهنه نقد كارهايي شده كه شايد همين تلاش هاي گاه مذبوحانه و غيرصميمي راه به دهي ببرد. انتقاد در شعر گذشته ما نيز اساس درستي نداشته است. وقتي«سعدي» در مورد «فردوسي» داوري ميكند، با تندروي بيش از حد، آبروي خود را به باد ميدهد. خود را در حماسه سرايي برتر از او ميپندارد و ميگويد:
نداند كه ما را سر جنگ نيست
وگرنه مجال سخن تنگ نيست
توانم كه تيغ زبان در كشم
جهاني سخن را قلم در كشم
بيا تا در اين شيوه چالش كنيم
سر خصم را سنگ بالش كنيم
آن گاه ميرود تا با «فردوسي» چالش كند. ولي در همين اولين مصرع خود را ميشناساند كه اين كاره نيست.
مرا در صفاهان يكي يار بود
كه جنگ آور و شوخ و عيار بود
و يا بر مولانا ميخروشد، و مثلا در مقابل اين بيت زيباي او:
يك دست جام باده يك دست زلف يار
رقصي چنان ميانه ميدانم آرزوست
ميگويد:
چون كودكان كه دامن خود اسب ميكنند
دامن به كف گرفته ميدانت آرزوست
به هر حال به سعدي نبايد ايراد گرفت، او چنان به شيوه خود اعتماد داشته كه خداونداني چون فردوسي و مولانا را نميتوانسته از خود برتر بداند و شايد همين اتكاء به نفس او را«افصح المتكلمين» كرده.

*آنچه شعر معاصر را از شعر كهن متمايز ميكند چيست؟
ـ شعر معاصر ديگر به حريم نويسندگي تجاوز نميكند، و داستان پرداز نيست. بلكه بيشتر به جوهر شعر مي انديشد. شعر كهن، تمامي رشته هايي را كه به نثر مربوط ميشد، در خود ميپروريد. از جمله حكايت، فلسفه، پند، طامات و شطح، مولانا را مثال ميزنم. ما در مثنوي، شعر كه جاي خود دارد، قرآن را تلاوت ميكنيم، خيام را با تمام فلسفه اش ميخوانيم، «اسپينوزا» را با وحدت وجودش ميبينيم، هگل را با ديالكتيكش كشف ميكنيم... به نظر من مولوي يكي از بزرگترين نوابع جهان است. امروزه هر كدام از رشته هايي كه او در آن تبحر داشت، خود به شاخه هاي مختلفي تقسيم شده اند. در عصر ما ديگر كسي نميتواند مانند مولوي به جميع علوم زمانه اش به تنهايي مسلط شود. در نتيجه شعر ديگر مكلف نيست كه بار نثر را بر دوش كشد، و در خدمت داستانگويي و فلسفه سازي و... قرار بگيرد.
در اينجا بيتي از مولانا مثال ميزنم كه در آن ميتوانيد با تحول هنريش، و صادق هدايت را با شعر خامش، پيدا كنيد.
لفظ و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بي اين هر سه با تو دم زنم
مگر نيما چه كرد؟ لفظ و گفت و صوت را درهم ريخت، و باعث گستردگي پهنه شعر شد.

*از شعر خام هدايت سخن گفتيد. در اين مورد توضيح بيشتري بدهيد.
ـ هدايت پدر شعر منثور ايران است. گذشته از آثار عميقي كه در قصه دارد، بوف كور او كاملا شعر است. شعر ناب بدون تزيين. به اين قطعه توجه كنيد:
پاورچين، پاورچين ميرفت
صداهاي دوردست خفيف به گوش ميرسيد
من، صداي رويش گياهان را ميشنيدم
شايد يك مرغ، يا پرنده رهگذري
خواب ميديد.
يا به اين تكه:
لحظه به لحظه
كوچكتر و بچه تر ميشوم
ناگهان افكارم محو و تاريك شد
به نظرم آمد تمام هستي من بر سر يك چنگك
باريك آويخته شده.
و در ته چاه عميق و تاريكي آويزان شدم
ميلغزيدم، دور ميشدم و به هيچ مانعي بر نميخوردم.
يك پرتگاه بي پايان در يك شب جاوداني
بوف كور از اول تا آخر شعر است. خيلي ها هم از او تاثير گرفته اند. متاسفانه مستشرقيني كه به معرفي آثار هدايت پرداخته اند، از قبيل«هانري ماسه» و «رژه لسكو» به اين جنبه از آثار او توجهي نشان ندادند. خودمان هم در تدقيق آثار ادبي خود فقير هستيم. تاريخ ادبيات ما را بايد«ادوارد براون» بنويسد. و يا مثلا مولانا را«نيكلسن» تدوين كند. آن هم با ديدگاهي كه چندان به اصالت آن نميتوان اعتماد كرد.

*درباره تفسير شعر، و يا بحث تكنيكي در اطراف صناعت شعري، كه اين روزها در مطبوعات ادبي رايج شده چه فكر ميكنيد؟
ـ بايد اعتراف كنم هر گاه ميبينم نويسنده اي چرب دست، به جاي نوشتن مطلب جالبي كه شايسته نامش باشد، درباره وزن يا قافيه بحثي تكراري را عنوان ميكند، نفرتم ميگيرد. چرا كه اين مسائل بسيار ابتدايي و شناخته شده است. از ديرباز شاعران در مورد شكستن اوزان، يا رفتن از بحري به بحر ديگر، و يا استفاده از قوافي و يا چشم پوشي از آن، به اندازه كافي اطلاع داشته اند و دارند. اصولا با رعايت تمام صنايع بديعي و شيوه هاي فني، اگر خمير مايه شعري وجود نداشته باشد، كاري نميتوان از پيش برد. و اما در مورد تفسير زيبايي شعر در همان ايجاز و ابهامي است كه در نهفت خود دارد. هر كس هم ميتواند معنايي به فراست خود از آن دريافت كند. تفسير به آن ميماند كه روي آينه يك تصوير بگذارند، و مانع شوند كه ديگران تصويرهاي خود را ببينند، و به كمك «يونگ» و «فرويد» و ديگران بگويند منظور شاعر اين است و جز اين نيست! من تاكنون هر شاعري را كه ديده ام از تفسيري كه بر شعرش نوشته اند ناراضي بوده است! مثلا همان پاره اول«اجاق سرد» نيما را ميتوان چند گونه تفسير كرد. ميشود نتيجه اي سياسي ـ اجتماعي از آن گرفت كه دال بر شكست يك قيام باشد. ميتوان آن را كنايه از عشقي به ناكامي كشيده دانست. و يا ميتوان نتيجه اي فلسفي از آن گرفت و آن را به معناي يأس فلسفي شاعر تلقي كرد.
بهايي ميگويد:
هر كس به زباني سخن حمد تو گويد
بلبل به غزل خواني و قمري به ترانه
و نيما چه شيرين گفته است:
چه بسا حرفها ميتوان زد
ميتوان چون يكي لكه دود
نقش ترديد بر آسمان زد
ميتوان چون شبي بود خاموش

*به اين ترتيب آيا شما اعتقادي به نقد شعر نداريد؟
ـ نميدانم چرا به ياد اين بيت سعدي افتادم.
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟
آن چه تاكنون به عنوان نقد درباره آثار ايراني نوشته شده، جز تعريف و تمجيد، و يا فحاشي و هتاكي، و در مجموع جز باندبازي و دكان داري، چيزي نبوده است. اغلب شاعران و نويسندگان بزرگ معاصر درباره اشعار من نوشته اند. البته نام آنان اعتباري براي من به وجود آورده است. حتي اگر گاهي نيش زده اند، نوش آنها بيشتر بوده. من شيوه نگرش همه آنها را ميستايم و از آنها تشكر ميكنم:
از نيماي مردستان، اميد نوميد، جلال پرشور، شاملوي خسته، طاهباز انسان، براهني نازنين، سهراب نوش دارو، آينده شيفته، آتشي سينه سوخته، فروغ خاموش، سپانلوي صميمي، رهنماي نجيب، گلستان مهربان و...
باري من از تمام اينها كه درباره شعرهايم نوشته اند چه به عنوان انتقاد، چه در حد اظهار عقيده ممنونم. اما متاسفانه هيچكدام از آن مقالات نميتواند انتقاد محسوب شود. آن مقالات يا تشويق بود يا تحريف، يا نيش بود و يا نوش. آخر با كدام متر ميتوان به سنجش شعر پرداخت؟ اگر محك سليقه مردم باشد، اين سليقه كه به سهولت تغيير ميپذيرد. شعري را كه مردم در بيست سالگي ميپسندند، در سي سالگي ممكن است مبتذل بينگارند. «كريتيك» در اصل كار مهمي است. اما منتقدي كه به ارزيابي شعر ميپردازد، ميبايد آثار برجسته جهان را بشناسد، و از جامعه شناسي، روانشناسي، زبان شناسي و فلسفه و تاريخ اطلاعات كافي داشته باشد.
كار او با عمل يك شاعر كه بيشتر به كمك كشف و شهود و غريزه انجام ميگيرد، فرق دارد. «بلينسكي» با خواندن اولين نوشته«داستايوسكي» نيمه شب به جستجوي خانه اش ميپردازد، تا او را بيابد و راهنماييش كند.
منتقد يعني اين.

*چرا شعر ما نتوانسته جهاني شود؟
ـ بي گمان منظورتان شعر معاصر است وگرنه شعر كهن ما يكي از جهاني ترين شعرهاست. حاصل شيفتگي «گوته» به حافظ كتابيست كه به تمام زبان هاي جهان بارها ترجمه شده است. در جهان ادب هنرمند و انديشمندي نيست كه در مقابل«مولانا» سر تعظيم فرود نياورد. مگر«هگل» درباره اش نميگويد:
آن«رومي برتر»
به خاطر ترجمه آزاد اشعار«خيام» فيتز جرالد يكي از چهره هاي جهان ادب شد. البته به قول يكي از شاعران ترك زبان، اين نكته را نيز به خاطر بسپاريم:
كسي كه شعري را از زباني به زبان ديگر ترجمه ميكند، به آن ميماند كه پرنده خوش آوازي را بكشند تا از گوشتش استفاده كنند.
سخن را كوتاه كنم. از شيخ عطار تا سعدي و فردوسي و نظامي و كه و كه، معرف شعر، فلسفه و حكمت ايران، و در كل پاسدار فرهنگ و تمدن ايران، در شرق و غرب بوده اند. اما چرا شاعران معاصر جهاني نشده اند؟ اين مسئله دلايل مختلفي دارد.
شعر معاصر پس از مشروطيت، جز در مواردي استثنايي، هرگز به زير سلطه ي سلاطين نرفت. و يا حتا برعكس در مقابل سلطه آنان قرار گرفت. سيستم گذشته كه خود را در جهان از خادمان فرهنگ و تمدن ميانگاشت، روشنفكران خودفروخته را به خدمت ميگرفت، تا از انتشار حرفهاي روشنفكران واقعي جلوگيري كند. دلالان كارآزموده ي آنان، اغلب نشريات جهان را به نوعي ميخريدند، تا بلندگوي خدمات فرهنگي سيستم باشند. يك نگاه شتاب زده به شعر معاصر نشان ميدهد كه شاعران همواره با دستگاه در تضاد بودند. در نتيجه سر و كارشان معمولا به زندان و شكنجه و سين جيم‌هاي پليسي ميافتاد. البته دستگاه ميكوشيد كه به انواع حيل اين شاعران را ترغيب كند و آخورهايي نشان دهد كه آنان را بفريبد. اما شاعران سرو كارشان با مردم روشنفكر بود، مردم هر گناهي را بر شاعر ميبخشيدند، به جز كنار آمدن با حكومت. شاعر با كوچكترين خطايي بايكوت ميشد و شاهد تشييع جنازه ادبي خود ميگرديد. از طرفي سانسور هم باعث ميشد كه شاعران با توسل به تصويرسازي هاي غريب، ابهامات شگفت، تمثيل سازيهاي پيچيده، شكوه و شكايت سر دهند، كه اين خود آفتي براي سلامت شعر بود. پس چگونه شعري كه در وطن خود غريب بود، ميتوانست جهاني شود؟ از سوي ديگر قسمتي از شعر معاصر تاكنون نتوانسته است خود را از تاثير شعرهاي جهان آزاد كند. اشعاري كه تحت تاثير شاعران بزرگ جهان است، نبايستي هم جهاني شود. مترجمين و منتقدين خارجي وقتي به اصل آنها دسترسي دارند، پس احتياجي به فتوكپي آن آثار نخواهند داشت.
شعري ميتواند جهاني شود، كه داراي اين سه اصل باشد: رنگ ملي، ديد جهاني و تكنيك علمي. تابلوهاي مينياتور جهاني شد، اما نقاشي هاي مدرن حتا در ايران گمنام ماند. تابلوهاي نقاشي قهوه خانه اي حسين قولر آغاسي، كه جنگ رستم و سهراب را نقش ميزد، از قهوه خانه هاي جنوب تهران خريداري شد و رفت به موزه ها و كلكسيونهاي بزرگ جهان. ولي آثار نقاشي آبستره كه تحت تاثير نقاشان اروپايي كشيده شد راه به جايي نبرد. براي آنكه اصالت ملي نداشت. شعرهاي اصيل ايراني، اگر شرايط مساعدي به وجود بيايد، بالقوه آمادگي آن را دارند كه جذب فرهنگ جهاني شوند.
اما شعرهايي كه تحت تاثير اليوت، اسپندر، والري، لوركا و . . . سروده ميشوند، مطمئنا امكان جهاني شدن نخواهند داشت.
باري، بگذريم. شب به درازا كشيد و سخن همچنان ادامه دارد. از پشت جام هاي ارسي نگاه كنيد گل يخ ما غرق شكوفه است. هنگامي كه بار ديگر اين درخت گل كند، آيا در زير مهتاب، ما باز هم همديگر را ملاقات خواهيم كرد؟

* اين گفت وگو از كتاب گزينه ي اشعار نصرت رحماني از انتشارات مرواريد، سال ۱۳۷۰، گرفته شده است.
http://www.gissoo.com/Nosrat.htm
_____


   برای خواندن نقل‌قول‌های دیگر، اینجا را کلیک کنید