سخني از<br>سهراب سپهري


رو به غروب

ريخته سرخ غروب
 جا به جا بر سر سنگ
كوه خاموش است
مي خروشد رود
 مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود
 سايه آميخته با سايه
سنگ با سنگ گرفته پيوند
روز فرسوده به ره مي گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند
جغد بر كنگره ها مي خواند
لاشخورها سنگين
از هوا تك تك آيند فرود
 لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود
 تيرگي مي آيد
 دشت مي گيرد آرام
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود مي نالد
جغد مي خواند
غم بياميخته با رنگ غروب
مي ترواد ز لبم قصه سرد
 دلم افسرده در اين تنگ غروب

http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/marg_e_rang/7.htm

لولوي شيشه ها

در اين اتاق تهي پيكر
انسان مه آلود
نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟
درها بسته
 و كليدشان در تاريكي دور شد
 نسيم از ديوارها مي ترواد
گلهاي قالي مي لرزد
ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند
باران ستاره اتاقت را پر كرد
 و تو درتاريكي گم شده اي
انسان مه آلود
پاهاي صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته
 درخت بيد از خاك بسترت روييده
 و خود را در حوض كاشي مي جويد
تصويري به شاخه بيد آويخته
كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد
گويي ترا مي نگرد
 و تو از ميان هزاران نقش تهي
گويي مرا مي نگري
 انسان مه آلود
ترا در همه شبهاي تنهايي
 توي همه شيشه ها ديده ام
مادر مرا مي ترساند
لولو پشت شيشه هاست
و من توي شيشه ها ترا مي ديدم
لولوي سرگردان
پيش آ
 بيا در سايه هامان بخزيم
درها بسته
 و كليدشان در تاريكي دور شد
بگذار پنجره را به رويت بگشايم
انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت
 و گريان سويم پريد
شيشه پنجره شكست و فرو ريخت
لولوي شيشه ها
شيشه عمرش شكسته بود
 

http://www.avayeazad.com/sohrab_sepehri/zendegie_khabha/9.htm


   برای خواندن نقل‌قول‌های دیگر، اینجا را کلیک کنید