شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰ -  ۸ دسامبر ۲۰۲۱



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

شکست یا پیروزی؟ متن کامل (4 بخش)

علی ناظر

 
این متن مدتها پیش نوشته شده و آرشیو شده بود، اما نوشتار «م» و آقای جمشید پیمان مرا تشویق به انتشار متن کرد. البته می بایستی ویرایش و به روز می شد. بایستی بخشهایی حذف و مطالبی دیگر جایگزین می شد. شاید در روند این به روز رسانی، اشتباهات فراوان انشایی و املائی و «ناموزونی کلامی» دیده شود که پوزش می خواهم. با درود به جانباختگان 5 مهر که دیوار اختناق را شکستند و «مرگ بر خمینی» را در اذهان جاری ساختند، ادامه می دهم.
 
طی چند روز گذشته، مطالبی منتشر شده که مشوق من به انتشار این نوشتار شده است.
در «فوریت ایران، الگوهای راهنما و مسئولیت ملی» (سایت مجاهدین، 28 شهریور 1400 – نام نگارنده نامشخص است. برای راحت خوانی، «م») به نکات شایان تأملی اشاره می شود. از جمله، «آسیب‌های انسانی و اجتماعی اعم از معیشتی، روحی، روانی، هویت‌گریزی، ناهنجاریهای زیستی و اخلاقی به مشخصه‌هایقابل توجه بخشی از جامعهٔ ایران تبدیل شده‌اند.»، «م» در ادامه با طرح این سوال «تا به کی؟» به مبحثی کلیدی می پردازد «تا به کی روان‌شناسان و کارشناسان به کنفرانس‌ها و مصاحبه‌ها پیرامون ریشه‌شناسی و راه‌حل‌ها بپردازند، ولی نه کالبدشکافی جامعه‌شناسان و ریشه‌شناسی روان‌شناسان هیچ حاصلی برای بهبود وضعیت دردناک و جانکاه مردم نداشته باشد؟»، و با اشاره به این واقعیت که جمهوری اسلامی با ترفند های متفاوت و دائما زجردهنده توانسته «توان فکر کردن، برخاستن و دفاع کردن را در آنها [مردم] تحلیل برده و در پذیرش ناگزیر و مرگ تدریجی نگه‌شان دارد.» نگارنده در تحلیلی واقعبینانه بر این باور است که «تلاش اتاق فکر دیکتاتوری ولایت فقیهی این است که واکنش‌ها را از جمع به فرد و جداجدا و ذره به ذره تقلیل دهد؛ آنگاه فرد را در محاصرهٔ سرکوب سیاسی و عقیدتی و اقتصادی به جانب یأس و درماندگی و از دست دادن اعتماد به‌نفس بکشاند.» اما با بیان شاهد مثال هایی تأکید دارد «ضریب قابل توجهی از ۸۰میلیون ایرانی وجود دارد که در دهه‌های اخیر هرگز مغلوب بازیهای سیاسی، مذهبی، اقتصادی، اخلاقی، روحی و روانیِ اتاق فکر نظام ملایان نشده است.» و به عنوان راهنمای نجات می نویسد «تنها راه نجات از این بازی میان مرگ و زندگی و دوزخ و برزخ که اتاق فکر نظام ولایت فقیه برایمان تدارک دیده، فقط و فقط پایداری فردی و جمعی و اتحاد و همبستگی برای یاری کردن یکدیگر است.»
همزمان نوشتاری از آقای جمشید پیمان، از هواداران شورای ملی مقاومت ایران «جمشید پیمان: چند نکته ی اساسی برای من در بر خورد با نظام جمهوری اسلامی!» منتشر می شود. هر دو نوشتار به نکته ای اشاره کرده اند که بسیار درست است، اما کافی نیست.
آقای پیمان به درستی اشاره می کنند؛ «سرنگونی این حاکمیت امری الزامی است و برای تحقق آن،جز همبستگی ملی و حضور و مشارکت فعال نیروهای ایرانی آزادی‌خواه، راه دیگری نیست!»
پیمان و «م» به دو امر اشاره می کنند. آسیبهای فزونیافته در جامعه، و همبستگی برای سرنگونی.
بی شک، سرنگونی به معنای اخص کلمه، یک بایست است؛ چرا که آزادی اندیشه و بیان و مطبوعات، تا زمانی که این نظام بر مسند قدرت تکیه زده، بیشتر یک رویاست و غیرقابل دسترس. از سوی دیگر و پس از سرنگونی، آیا آزادی مطبوعات و بیان محترم شمرده خواهد شد یا نه، بستگی به سرنگونی طلبانی دارد که مهار قدرت را در دست می گیرند.
بطور مثال، شورائی ها در مقطعی از زمان ماده ای الحاقی (1388) به تصویب رساندند که باورمندی شورای ملی مقاومت به آزادی رکن چهارم را به زیر سوال برد. بعدا به آن می پردازم.
همبستگی ملی، از سوی دیگر، تنها راهی است که به مردم ستمدیده در ایران نوید رهایی می دهد. اما می بینیم که نه تنها شورا که بیانیه همبستگی ملی را تصویب کرد، گامی برای اجرایی شدن این مهم بر نمی دارد، بلکه، دیگر نهادهای سیاسی و شخصیتهای فعال هم به همین اندازه از همبستگی گریزانند. همبستگی ملی، رویایی شده برای انسانهایی که سرنگونی را بر تارک اهداف خود نهاده اند، اما از دیو و دد دلسرد شده اند.
در چند جمله که از دو نگارنده محترم نقل قول شد، یک نکته دیگر هم پنهان است (غیر عمد). اگر بپذیریم که سرنگونی بدون همبستگی ملی محقق نمی شود، ناخواسته پذیرفته ایم که فعالیت ما تا به این لحظه مثمر ثمر واقع نشده است. شواهد بسیار از به مسلخ کشیده شدن  خلق به وحشیانه ترین متد، حکایت دارد. از زمان ورود آمریکا به افغانستان و سپس به عراق، و اکنون عقب نشینی تاکتیکی آمریکا از عراق و افغانستان؛ و انتصاب رئیسی به عنوان رئیس قوه مجریه جمهوری اسلامی، مقالات متعددی منتشر شده است که یک مخرج مشترک دارند. آیا سرنگونی طلبان در جنگ با جمهوری اسلامی شکست خورده اند؟ اما آیا چنین است، و پیروز این جدال، جمهوری اسلامی بوده است؟
پاسخ به این سوال بسیار سخت است. اصولا پذیرش شکست و اذعان به آن برای هرکسی، مخصوصا کسانی که در عالم سیاست قدم می زنند، سخت تر است، و همیشه به دنبال راهرفتی برای فرار از پاسخ روشن و مستقیم به این سوال هستند، و آنقدر دوپهلو حرف می زنند، و موضوع را می پیچانند، که سوال کننده از کرده خود پشیمان می شود، و شنونده، سوال اصلی را فراموش می کند.
واقعیات در صحنه، قابل انکار نیستند. می توان به سوالی پاسخ نداد، اما واقعیتها، آن سوال و مشکل را دائما روی میز فعال سیاسی می گذارند، و او را به چالش می کشانند.
به نظر من، در کنار فرهیختگان و محققین و فعالان سیاسی حرفه ای، بهترین فرد برای پاسخگویی به این سوال، شخص آقای مسعود رجوی است.
ایشان نه تنها دست در آتش دارند، بلکه نهادهای وابسته به مجاهدین و کانون های شورشی (در هر سطح و اندازه ای که هستند)، می توانند اطلاعات زنده و دقیقتری از صحنه مبارزه و جامعه موریانه زده، در اختیار ایشان قرار دهند.
تا به آنروز که ایشان بالاخره تصمیم بگیرند و به این نکته بپردازند و با زبانی ساده به تبیین چهل و اندی سال مبارزه خلق علیه ضد خلق، نتایج چهل سال مبارزه را تشریح بفرمایند، افرادی همچون این قلم چاره ای بجز ارائه نظرات شخصی ندارند.
سوال فوق ظاهرا ساده و صادقانه است، اما پرداختن به آن، نگاهی چند جانبه گرایانه و علمی می طلبد. متاسفانه اکثر نهادهای سیاسی، از جمله مجاهدین (و شورای ملی مقاومت ایران) بجای پرداختن به آنچه ممکن و محتمل به رخ دادن است، به آنچه رخ داده می پردازند، و نقش خود را بعنوان نهادی رهبری کننده فراموش کرده و در جایگاه یک تحلیلگر و ژورنالیست (از جنس علی ناظر) قرار می گیرند. در 23 مهر 1396 مطلبی کوتاه نوشتم «سال 1410 کجا خواهیم بود؟» و اشاره کردم «سوال اینست که آیا 13 سال دیگر (سال 1410)، باز هم در نقطه ای خواهیم بود که امروز هستیم؟ اگر آری، چرا؟ واگر نمی خواهیم باشیم، امروز چه باید بکنیم؟» از آنروز تا هماکنون (مدت 4 سال)، متاسفانه، هنوز تحلیلی از سوی مجاهدین و یارانشان، و دیگر نهادهای سیاسی چپ منتشرنشده است. بهترین مقاله که مطالعه کرده ام، مطلب «م» است که در آن شعار کم و تحلیل بسیار است.
البته تا 1410، ده سال دیگر فرصت است، و اپوزیسیون سرنگونی طلب چاره ای ندارد بجز پرداختن به سوال ها و مطالب کلیدی، و ارائه راهکارهای علمی و ملموس، که در جامه شعار ها، زیبا و ریتمیک جلوه داده نشده باشند.
بسیاری از شعارها غیر واقعی، غیر قابل لمس، کودکانه، و در راستای پیشبرد اهداف کوتاه مدت بوده است. خوانندگان می دانند که این قلم هرگز قصد توهین و سرزنش نهادهای سیاسی را نداشته است. اما بپذیریم که نقد و بررسی، با اهانت بسیار فاصله دارد. برای بازگو کردن مشاهدات، چاره ای نیست بجز شکافتن دمل های چرکین و متعفن، و خود را در آینه دیدن.
شکست یا پیروزی – سوالی تاریخی؟
  • با توجه به بازگشتن قهرمانانه(!) طالبان به افغانستان، و شور و شعف غیرقابل وصف جمهوری اسلامی، و زمزمه های رذیلانه غرب برای به رسمیت شناختن این موجود مادون تاریخ.
  • با توجه به گسترش حشدالشعبی در عراق، و به لانه خزیدن آمریکا و سربازانش پشت حصار های ضد موشکی.
  • با توجه به ارسال کشتیهای حامل مواد نفتی به ونزوئلا و لبنان.
  • با توجه به موضع اخیر وزیر دفاع اسرائیل، بنی گانتز « کشورش می‌تواند با یک توافق جدید هسته‌ای با ایران «کنار بیاید»»،
  • با توجه به عضویت جمهوری اسلامی در سازمان شانگهای،
  • و بالاخره عملی نشدن تشکیل جبهه وسیع ملی برای سرنگونی تمامیت نظام اسلامی،
اذهان موریانه زده، چاره ای ندارند بجز اینکه دستها را بالا برده و بپذیرند که اپوزیسیون شکست خورده، و جمهوری اسلامی یکه تاز صحنه نظامی، سیاسی و دیپلماسی است.
طبیعتا، یک فعال سیاسی سرنگونی طلب، نمی تواند و نمی خواهد این جمع بندی را بپذیرد، و در یک کلام پاسخ می دهد که «ماندگاری و بودن» و به مبارزه ادامه دادن یعنی «پیروزی» و یا همان «رد تئوری شکست». اما آیا دچار خودفریبی شده و به شعار دلخوش کرده ایم، و یا اینکه معنایی عمیق در «ماندگاری و بودن» نهفته است؟
پس از اشغال افغانستان، بسیاری از فرهیختگان آزادیخواه افغانستان تمام تخم مرغ های خود را در سبد آمریکا و شرکای رذلش گذاشتند، به این امید که (هرچند آمریکا کشورشان را با خاک یکسان می کند و آن سرزمین تاریخی را قرنها به عقب می راند)، اما شاید بخواهد و بتواند ریشه طالبان متحجر خشک کرده و این دندان پوسیده برآمده از اسلام را ریشه کن کند. (در دوران رضاخان میرپنج، اقدامات شبه مدرنیته وی بسیاری از منورالفکران را فریب داد). ذهنیت متوهمین به دستیابی به مدرنیته زمانی از هم فروپاشید که آمریکا پس از بیست سال اشغالگری، چهره کریه خود را بار دیگر به نمایش گذاشت و با لگدی سبد تخم مرغ های این خلق ستمدیده را به نیستی سپرد.
هر چند شورایی ها هر از گاهی در بیانیه و سخنرانی ها بر استقلال عمل و «کس نخارد» تأکید می کنند، اما شوربختانه، چنین به نظر می رسد که دچار توهمی از جنس (فرهیختگان افغانستانی، و یا روشنفکران رضاخانی) شده اند، و به این باور رسیده اند که امپریالیسم جهانخوار می تواند و می خواهد این تحفه نطنز را با چند تحریم و عمل تروریستی، (همچون محمدرضا شاه پهلوی) از مسند قدرت به زیر بکشد (شایان توجه اینکه آقای رجوی بارها گفته اند که پشتشان به هیچکس بجز خلق تکیه ندارد).
مجاهدین و شورایی ها تنها نیستند. در میان اپوزیسیون، برخی نیروهای چپ مستقر در کردستان، هم به این جمع بندی رسیده اند، و بند ناف فعالیت خود را به تغییرات سیاسی در آمریکا وصل کرده اند. مجاهدین خلق، که مدعی آلترناتیو دموکراتیک هستند و در عمل، از هیچ اقدام و فدا و ایثاری کم نگذاشته اند، در این توهم (دیپلماتیک)، تا به آن حد پیش می روند که خانم مریم رجوی به گردن فاشیستی چون رودی جولیانی، مدال آزادی (مزین به عکس موسی و اشرف) می آویزد و او و بولتون را «شریف» می خواند. ولی شوربختانه و با تمام این وجود، نه جمهوری اسلامی سقّط می شود و نه آمریکا چنگ و دندان تیز خود را نشان می دهد، و «استاتس کو» ادامه می یابد.
چنانکه، وقتی رئیسی بر مسند می نشیند و ده ها پاسدار که در ریختن خون رشیدترین فرزندان ایران دست داشته اند وزیر و وکیل و صاحب منصب می شوند، آمریکای معلوم الحال برای مذاکره با قاضی جنایتکار، سر و دست می شکند. همزمان، و برای تشدید درد و نمک پاشیدن بر زخم، جمهوری اسلامی با سلام و صلوات چین و روسیه، به عنوان عضو دائم شانگهای پذیرفته می شود و خط نه شرقی، نه غربی به خط «نگاه به شرق» تبدیل شده، و سند 25 ساله با چین و به زودی با روسیه بسته می شود و غرب جنایتکار موسموس کنان جمهوری اسلامی را ترغیب به بازگشت به برجام می کند و دایره را بر عربستان تنگ می کند تا حوثی ها در یمن پیشرفت نظامی کنند، و عربستان ترغیب شود تا با سرداران سپاه قدس در عراق پای میز مذاکره بنشیند؛ و شمخانی هم برای تنگتر کردن میدان عمل، در نقش دبیر شورای امنیت ملی، و سخنگوی جناح هار در آن شورا، از عراق می خواهد تا برای خرسندی جمهوری اسلامی، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی که در کردستان عراق مستقر هستند را خلع سلاح کرده و از کشور اخراج کند، و برای اینکه کسی به جدی بودن این درخواست شک نکند، مناطقی از کردستان عراق را موشک و توپ باران میکند، و به همه پیام می رساند که رئیسی آمده تا همه چیز را به سرانجامی قابل قبول برای جهان برساند.

طبیعتا، خیلی ها که نظاره گر این رویدادها هستند، دلسرد شده، و نقطه پایان بر خط مبارزه برای سرنگونی می گذارند.

«م» با اشاره به اتاق فکر جمهوری اسلامی می نویسد «مشکلات جامعهٔ ایران جمعی ومیلیونی» شده است، و «گزینهٔ نخست این اتاق فکر، اقتصاد و معیشت و مکمل آن، سرکوب سیاسی برای بالا نگه‌داشتن هیمنهٔ شمشیر «یا مرگ یا تسلیم» به وضع موجود است.» اما، به کمبود ها در اپوزیسیون اشاره نمی کند.
به زبانی ساده تر، به کارکرد و جمع بندی و بازده «اتاق فکر» سرنگونی طلبان نمی پردازد. به عنوان یک عمل خلص سیاسی، می شود همه گناهان و خطاها را متوجه جمهوری اسلامی کرد، اما در یک نوشتار تحلیلی که می پرسد «تا به کی؟»، حین پرداختن به دشمن، چاره ای ندارد بجز به خود پرداختن. منظورم خودزنی نیست؛ بلکه به خود پرداختن، و نقاط  مثبت و منفی خود را مشخص کردن، و توانمندی ها و نقاط قوت خود را روی میز گذاشتن و نقاط ضعف خود را از روی میز حذف نکردن.
اما، فی الواقع چنین است؟ آیا شکست خورده ایم؟ آیا نسلی که موسی و اشرف و سعید سلطانپور و هزاران جانباخته که دفتر تاریخ ایران را ذرین کرده اند، بیفایده فنا شده اند. آیا آنچه در چهل و اندی سال رخ داده، اتلاف وقت بوده و فرزندان خلق که به خاک و خون کشیده شده اند، تلف شده اند؟ به راستی، هرآنچه کردیم و گفتیم بی نتیجه بود و باید بپذیریم که شکست خورده ایم؟ و اگر چنین است، از امروز به بعد چه باید کرد؟
به نظر من، باید پاسخ را در تاریخ بجوییم. در غیر اینصورت، عجولانه نتیجه می گیریم که جانباختن حنیف نژاد و امیر پرویز پویان و احمدزاده و جزنی یک ماجراجویی بی نتیجه و کودکانه بود، و چاره ای نداریم بجز اینکه بپذیریم که حزب توده درست تحلیل می کرده است و «رد رد تئوری بقا» درست بود.
در این مقدمه (بخش نخست)، اگر بخواهم نظر شخصی خود را در چند جمله بگویم، ناچار به شعار دادن می شوم. پیروزی یا شکست مقوله ای عینی است، اما در مبارزه، همین پدیده عینی، مبتنی بر «آرمان» و «ایمان» است. چه گوارا تصاحب قدرت در کوبا را یک پیروزی ارزیابی نمی کرد، بلکه گامی بود در راستای رسیدن به هدف غایی. و یا یک شیعه، قتل حسین بن علی را یک شکست برای حسین و خاندانش و  در نتیجه یک پیروزی برای یزید و امویه ارزیابی نمی کند، حتی اگر امویه برای قرنها و پس از او عباسیه برای چند قرن دیگر، بر خلق و خاک حکمرانی کرده باشند. برای شیعه، پیامی که حسین برجای گذاشت، بزرگترین پیروزی بشریت است، پیامی که روزی طبقه ستمدیده را به حقوق حقه خود می رساند. به نظر من، جانباختن امیرپرویز پویان و مسعود احمدزاده، و یا مهدی رضایی، همه در همین تعریف ابراز وجود می کنند. فدایی خلق بر زمین می افتد تا فدایی خلق به پاخیزد!
اگر فردی چپ، بر این باور است که آنچه پیشکسوتان فدایی آغاز کردند، یاد و راهشان با جانباختنشان به فراموشی سپرده شده است، یا چپ نیستند، و یا اینکه درک مشخصی از مبارزه ندارند.
بدون شک، تحلیل پیشکسوتان مجاهد و فدایی، بر مبنای آموزه های محدودی که در دیکتاتوری شاه میّسر بود، استوار شده بود. طبیعتا، مبارزات در کوبا و ویتنام و الجزایر و البته فلسطین، آنها را به این نتیجه رسانده بود که تنها ره رهایی، راهکاریست که آنها تعریف می کنند، ناگفته روشن است که عمر یک چریک در آن دوران سرد پلیسی، 6 ماه بیشتر تخمین زده نمی شد. نه شبکه های اجتماعی بود، نه سطح سواد مردم از 30% بالاتر بود، و نه اینکه شناخت پیشکسوتان بالغ شده بود. داستان امروز با آنروز متفاوت است.

طبیعتا، در دل و جان آنکه امید را از دست داده، و یا بقول خودش، عقل بر او حاکم شده و مسائل را آنطور که هستند و نه آنطور که در اشعار و سرودها زمزمه می شوند، می بیند، کلیه مبارزات، از جمله کوبا و ویتنام و الجزایر و البته فلسطین، به جایی نرسیده اند. نه تنها به هدف نرسیده اند، بلکه وضعشان امروز از آنچه که بود بسیار وخیمتر شده است. فلسطین امروز، به لحاظ وسعت جغرافیایی، به کمتر از یک دهم نیم قرن پیش رسیده، و اسرائیل هارتر و آدمکش تر از همیشه به غارت زمینهای آن سرزمین می پردازد و هیچ صدایی علیه این کشور نژادپرست بلند نمی شود.
اینها واقعیات هستند، اما در چیدمان بالا یک ایراد زیرساختاری دیده می شود. تکتازی «شعور» و به گوشه راندن «شور».
شاید مولوی منظورم را بهتر بیان کند:


عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند
هردو از احساس نفرت پر شدند
دل به چشمان کسی، وابسته بود
عقل از این بچه بازی خسته بود
حرف حق با عقل بود اما چه سود
پیش دل حقانیت مطرح نبود
دل به فکر چشم مشکی فام بود
عقل آگاه از خیال خام بود
عقل با او منطقی رفتار کرد
هرچه دل اصرار، عقل انکار کرد
کشمکش ها بینشان شد بیشتر
اختلافی بیشتر از پیشتر
عاقبت عقل از سر عاشق پرید
بعد از آن چشمان مشکی را ندید
تا به خود آمد بیابانگرد بود
خنده بر لب از غم این درد بود.
ادامه دارد....
علی ناظر
28 شهریور 1400
19 سپتامبر 2021
بعدالتحریر: بعد از انتشار، به من انتقاد شده که شعر بالا از مولوی نیست، اما ذکر نشده که شاعر کیست.
شکست یا پیروزی – بخش دوم
تا به کی؟ - ریشه یابی
برای کوتاه شدن متن این نوشتار، به سرفصل ها می پردازم، امیدوارم کوتاه نویسی به کج فهمی منجر نشود (هرچند که کوتاه نویسی در این مبحث، بسی طولانی می شود).
«م» به هنگام پرداختن به سوال خود «تا به کی»، به نکته ای واضح اشاره می کند «این وضعیت علیه بودن و زیستن مردم، سال به سال بدتر و حادتر و ویران‌گرتر می‌شود.» اما در طول مقاله خود نمی پرسد، چرا؟ منظورم را با چند سوال مطرح می کنم.
  • مگر نه اینکه مجاهدین و دیگر نیروهای چپ، تا توانسته اند از بدنه و اعضای ارشد خود هزینه کرده و تعداد قابل توجهی از اعضا و کادر ها در راه سرنگونی جان باختند؟ پس چرا سرنگونی محقق نشد، و وضعیت علیه بودن و زیستن مردم حادتر شد؟
  • مگر نه اینکه مجاهدین و دیگر نیروهای چپ، با بکار انداختن موتور کوچک مبارزه مسلحانه، تلاش کردند تا موتور بزرگتر – «شورش» همگانی شود، پس چرا نشد، و وضعیت علیه بودن و زیستن مردم ویرانگرتر شد؟
  • مگر نه اینکه مجاهدین، در 5 مهر 1360، شعار «مرگ بر خمینی» را با فدای جان، به صحنه آوردند، پس چرا جمهوری اسلامی سرنگون نشد؟
  • مگر نه اینکه، مجاهدین پس از انقلاب ایدئولوژیک درونی، صف های ارتش آزادی بخش ملی ایران در نوار مرزی با ایران و عراق را گسترش دادند، و در عملیات فروغ جاویدان، بهترین فرزندان خلق را در برابر دشمن جرار قرار دادند، ولی پس از چند روز مجبور به عقب نشینی شده و دیگر عملیاتی از آن ارتش زرهی مشاهده نشد؟ چرا مردم به پا نخاستند؟
  • مگر نه اینکه ساکنین اشرف تا به آخرین لحظه در اشرف ماندند، و چون به لیبرتی رفتند از موشک و ترورهای پی در پی سپاه قدس هراس به دل ندادند؟ پس چرا رژیم سرنگون نشد؟
از فریدون مشیری یاری می جویم:
در پی آن همه خون،
که بر اين خاک چکيد.
ننگمان باد اين جان!
شرممان باد اين نان!
ما نشستيم و تماشا کرديم.
در شب تار جهان 
در گذرگاهی تا اين حد ظلمانی و توفانی،
در دل اين همه آشوب و پريشانی، 
اين که از پای فرو می افتد، 
اين که بر دار نگونسار شده است،
اين که با مرگ در افتاده است،
اين هزاران و هزاران که فرو افتادند؛
اين منم،
         اين تو،
                آن همسايه،
                            آن انسان،
                                        اين ماييم!
  ما،
همان جمع پراکنده،
همان تنها،
آن تنها هائيم!
اين همه موج بلا در همه جا می بينيم
آی آدم ها را می شنويم
ليک می دانيم دستی از غيب نخواهد آمد
هيچ يک حتی يکبار نمی گوئيم با ستمکاری نادانی اينگونه  مدارا نکنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
مهربانی را، دانائی را، بر بلندای جهان بنشانيمش
آی آدم ها...موج می آيد.
 
به خلاصه بگویم، یکی از دلایل سرنگون نشدن جمهوری اسلامی، «من» هستم که بقول مشیری «نشستيم و تماشا کرديم» و با درود به تمامی فرزندان خلق که جان فدای آزادی خلق و میهن کردند،
در پی آن همه خون،
که بر اين خاک چکيد.
ننگمان باد اين جان!
شرممان باد اين نان!

حرف و سخن در باره «من» (این قلم) بسیار است، اما همین چند سطر بالا بیان کننده بسیاری از واقعیتها در باره این قلم و هم فکرانش است. نمونه ها بسیار است، اما مشت نمونه خروار است. پس به همین چند سطر بسنده می کنم.
ایکاش با نشاندن «من» بر سکوی اتهام، صد گل می شگفت. اما، شوربختانه سوال همانی است که اول بود: چرا پس از چهل و اندی سال فدا و ایثار (مجاهدین و دیگر نیروهای چپ) جمهوری اسلامی بر قدرت تکیه زده، و وضعیت علیه بودن و زیستن مردم، سال به سال بدتر و حادتر و ویران‌گرتر می‌شود؟ چرا، در پی آن همه خون، بسیاری «نشستيم و تماشا کرديم»؟
به آینه نگاه کنیم! نه! به آینه خیره شویم و از دیدن آنچه می بینیم، تعجب نکنیم. بسیاری از «ما» به دنبال «هلو بپر تو گلو» بودیم. بسیاری از «ما» کم کردیم و زیاد خواستیم، و بسیاری از «ما» هنوز که هنوز است «زیاد» می خواهیم، بی آنکه قدمی، درمی و یا دعایی در حمایت از مبارز خلق ارزانی کرده باشیم.
شاید بهترین پاسخ به این چرا ها را اشرف ربیعی (رجوی) داده باشد «جهان خبردار نشد»!
خیلی ها دیدند، شنیدند، نشستند و تماشا کردند، اما «خبردار» نشدند. به معنی واقعی کلمه، «خبردار» نشدند که در سالهای اول 1360 بر مبارزین چه گذشت. خبردار نشدند که در زندان ها چه گذشت. صدای تازیانه را نشنیدند. صدای ضجه های دخترگان میلیشیا را نشنیدند. کر!! ماندند! کر و کور تا به آن حد که جنایت علیه بشریت رئیسی و اراذل همراهش در تابستان 1367 را هم نشنیدند. «خبردار نشدند» که نهال نوپای مجاهد خلق و مبارزین خلق چگونه آماج شدیدترین طوفانها شد، اما چه استوار ایستادند! حتی،برای لحظه ای به «من» تشر نزدند که:
در پی آن همه خون،
که بر اين خاک چکيد.
ننگمان [ننگتان] باد اين جان!
شرممان [شرمتان] باد اين نان!
 
«جهان خبردار نشد»!!! و «من» دلیل دوم و یا پاسخ دوم به «تا به کی» «م» است. (اگر این رژیم تاکنون مانده است، بخشی بخاطر کمکاری «من» است. حرف بسیار است، و وقت محدود تا به کمکاری های «من» بپردازیم). اما «من» تنها دلیل نیست، و باید بیشتر و عمیقتر کاوید. باید پرسید «پس چرا»؟
«م»، و بسیاری از اعضای مجاهدین و فعالان سیاسی (در طیف چپ) گویی آمادگی پرداختن به این سوال را ندارند، و از کنار آن به آرامی می گذرند، و این «نپرداختن به سوال های کلیدی» مهمترین و ستون خیمه و دلیل دیگری برای ماندگاری جمهوری اسلامی است. آنهایی که دست در آتش دارند، به این سوال پاسخ نمی دهند که «پس چرا»؟ یک دلیل واضحش اینست که من «نشستم و تماشا کردم»؛ شرمم باد. ولی آیا این تنها دلیل و ستون خیمه این جمع بندیست؟
فعالین و نهاد های سیاسی نمی خواهند با سوالهای کلیدی روبرو شوند. نمی خواهیم به چراها پاسخ بدهیم. به «تا به کی» ها پاسخ بدهیم.  اصولا نمی خواهیم به هیچ سوالی پاسخ بدهیم. اما، تا زمانیکه نپذیریم جمهوری اسلامی توانسته کلیه فعالیتهای سیاسی، دیپلماتیک و نظامی اپوزیسیون را به چالش بکشاند و با حداقل تلفات در جایگاه خود مستقر بماند، در بر همین پاشنه می چرخد. این قلم بار مسوولیت و کمکاریهای خود را می پذیرد. هرآنچه در باره این قلم گفته شود درست است. اما، برای فرار از پاسخ به حداقل ها قناعت نکنیم. با به مسلخ کشیدن علی و علی ها، صورت مساله پاک نمی شود. شاید با انتقاد تند و بیرحمانه، علی و علی ها، ببرّند، یا متنّبه شوند، اما و با این وجود، هنوز پاسخ داده نشده است، که «پس چرا جمهوری اسلامی سرنگون نشد»؟
از سوی دیگر، سوال «تا به کی» هرچند تا حدودی درست است؛ اما انحرافیست (منظور از انحرافی، توهین به «م» نیست). این سوال، من غیر مستقیم، می خواهد توپ را به زمین کس، نهاد، و... دیگران بیندازد و خود را از شرّ پاسخگویی و ریشه یابی رها کند (حتی اگر عمدی نباشد).
در مراسم ضبط شده انتخاب زهرا مریخی بعنوان مسوول اول سازمان مجاهدین که اخیرا در سایت مجاهدین بازتکثیر شد (من هوادار سازمان نیستم، اما جهت آگاهی از مسائل جاری، داده ها را دنبال می کنم)، مجاهد خلق مهوش سپهری در تعریف و شهادت به توانایی های زهرا مریخی، به انتقاد از خود می پردازد (حدود 24 دقیقه). شایان توجه اینکه در سال 1376، حدود 24 سال پیش از این «مریم رجوی ضمن تبریک به‌ مهوش سپهری، گفت «با ایقان و اطمینان می‌توانم بگویم که از این به ‌بعد در کادر سازمان مجاهدین خلق ایران، نسرین به‌عنوان همردیف من در زمینه تشکیلاتی، ایدئولوژیک و انقلاب، تک‌تک شما به‌خصوص شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق،‌ می‌تواند مسئولیت به‌عهده بگیرد و از عهده همه آنها بر‌آید».
در اینکه مجاهدین در جلسات درونی چه می گویند و چگونه از خود انتقاد و از دیگری تعریف می کنند مبحثی است که به خودشان مربوط می شود، اما با گوش دادن به آن سخنان مفهوم پایه ای «انتقاد از خود» در ذهن شنونده بیرنگ شده و به مبحثی «فورمالیستی» تبدیل می شود؛ و این بر میگردد به آنچه سالها پیش در سازمان مجاهدین رسم شد «آویختن به ریسمان رهبری» که «انتقاد» را به گوشه عزلت کشاند، و در بهترین وجه، به آن، حالتی فرمایشی و فورمالیته داد. حال آنکه امر انتقاد از خود و اصولا، خصلت انتقادپذیری، می بایست یک ویژگی انقلابی میان نیروهای پیشرو باشد.
به هیچوجه نمی خواهم به رهبری مجاهدین و یا دیگر نهادهای سیاسی توهین کنم. مساله رهبری درون هر تشکیلاتی به خودشان و برداشتشان از ایدئولوژیشان بر می گردد. ولی اگر با «م» موافق باشیم که «مشکلات جامعهٔ ایران جمعی ومیلیونی» شده است، چاره ای نداریم بجز اینکه باید پاسخ های ما، و راهکارهای پیشنهادی ما، و سخنرانی های ما هم متوجه آن «جمع و میلیون) باشد، و نه هوادار و سمپاتهای تشکیلاتمان، و یا طیفی محدود که بخشی از جامعه را تشکیل می دهد. با توجه به این نکته، می بایست  به واژه «رهبری» که یکی از «مشکلات روی میز همان جمع میلیونی» است، بپردازیم.
«رهبر» و مشخصات «رهبر» باید تعریف، و به اطلاع عموم رسانده شود. تکرار می کنم «عموم». یعنی من و او و دیگری و نه اعضا و هواداران یک تشکیلات بخصوص.
رهبر و یا مسوول اول یک سازمان، مساله ئی خصوصی و مرتبط با آن تشکیلات است، اما «رهبر برای سرنگونی» باید تعریفی همه شمول داشته باشد. همه فهم باشد تا بتواند همه گیر شود.
به زبانی روشنتر منظورم را بیان کنم.
چه تعدادی از ایرانیان مقیم خارج کشور، «رهبری» آقای مسعود رجوی را می پذیرند؟ کمی فراتر بروم، (با توجه به گزارشاتی که از ایران و کانون های شورشی دریافت می شود)، چه درصدی از جامعه در داخل، رهبری «مسعود رجوی» را قبول دارد؟ کمی این سوال را بیشتر باز کنم. در میان تبعیدیان چند نفر رهبری «رضا پهلوی» را قبول دارد؟ و یا به همان نسبت چه درصدی در ایران رهبری شاهزاده رضا پهلوی را قبول دارد؟
پاسخ به این سوال نمی تواند از روی تعصب تشکیلاتی تنظیم و ارائه شود، در غیر اینصورت در همین جایی می مانیم که هستیم. اگر پاسخ حدود 10-30% باشد (مهم نیست رجوی یا پهلوی)، آنوقت پاسخ به سوال «تا به کی» ساده می شود: تا زمانیکه این عدد از 80% فراتر نرود در بر همین پاشنه می چرخد. و اگر مدعی شویم که رهبری آقای مسعود رجوی، و یا شاهزاده رضا پهلوی از 80% هم بیشتر است، آنوقت سوال پیش می آید که با این جمعیت عظیم چرا شورش مداوم (نه هر 2 یا 3 سال یکبار) دامن زده نمی شود؟ می خواهم بگویم که با اعداد و ارقام بازی نکنیم، خود فریبی نکنیم، و واقعیات را آنگونه که هست بیان و ارزیابی کنیم تا شاید بفهمیم «تا به کی»؟
«م» معتقد است که «ضریب قابل توجهی از ۸۰میلیون ایرانی وجود دارد که در دهه‌های اخیر هرگز مغلوب بازیهای سیاسی، مذهبی، اقتصادی، اخلاقی، روحی و روانیِ اتاق فکر نظام ملایان نشده است. » اگر این فرضیه را بپذیریم، بپرسیم که چه ضریبی از 80 میلیون مغلوب شده است، و چرا؟ اگر بپذیریم که ضریب قابل توجهی مغلوب نشده، باید بپرسیم که پس چرا به «رهبری» گرایش پیدا نکرده است؟ و اگر مصّر هستیم که پیدا کرده اند، باید بپرسیم که چرا آن بخش دیگر پیدا نکرده اند؟ و اصولا چگونه و با چه ابزاری می شود آن بخشی که مغلوب ترفندهای اتاق فکر جمهوری اسلامی شده اند را به طرف جبهه آزادیخواهان جلب کرد؟ و اگر تا بحال و در این چهل و اندی سال، نشده اند، باید پرسید، چرا نشده اند؟ آیا اشکال از ما، و از طرح های اتاق فکر ما، و «رهبری» است؟ و یا بخاطر (عدم) ایجاد کانال وصل به آنها، و شاید مقبول نبودن طرح های اتاق فکر ما، و «رهبری»؟ و اگر به این نتیجه (نتایج) رسیدیم، چاره ای نداریم بجز اینکه بپذیریم، جبهه همبستگی ملی تنها راهکار است. در آنصورت و آنوقت است که باید بپذیریم «رهبری» باید «جمعی» باشد. باید بپذیریم که اتاق فکر ما (سرنگونی طلبان) فرمایشی و برای خوشایند «رهبری» فکر نکند، و بالاخره باید بپذیریم که در کردار چهل و اندی سال گذشته، خطاهایی داشته ایم و با تفسیر و تحلیل آنها از تعداد خطا در آینده بکاهیم.
اما این قبیل پیشنهادات فوق الذکر، مورد پسند شورایی ها نیست.
پس از مدال دادن به رودی جولیانی و شریف خواندن جان بولتون (آنهم از سوی رئیس جمهور منتخب شورای ملی مقاومت برای دوران انتقال)، مجاهدین، این روزها از مایک پمپئو دعوت می کنند تا میکروفونی مجانی در دست بگیرد و تبلیغات انتخاباتی خود را به بهانه تقبیح جنایات رئیسی کلید بزند، و سایت همبستگی ملی هم ترجمان آنرا تمام و کمال منتشر کند. شایان توجه اینکه، کلید واژه «مایک» در این سخنرانی «حسابرسی» است. صحبتی از سرنگونی به معنای اخص کلمه نمی کند. از ایرانی آزاد صحبت میکند، که می تواند با تکیه دادن به شاهزاده رضا پهلوی هم امکانپذیر شود. یکی از هواداران منتقد مجاهدین روزی به من می گفت «همه چی مجاهدین خوبست، بجز اینکه گوش شنوا ندارند». و نداشتن گوش شنوا، دقیقا همان چیزیست که مردم به آن توجه می کنند. آنها، چه مردم ستمدیده و زجر کشیده، و «ارتش گرسنگان» و «تشنگان» و چه بخشی که اصولا وابستگی به نظام ندارند اما «انقلابی» و «مستضعف» هم نیستند، (به بخش وابسته به نظام نمی پردازم) توجه خاصی به آمریکا، و بخصوص ترامپ و کابینه او ندارند، اما کو گوش شنوا، و توجه به ریزه کاری های جامعه شناختی؟ پمپئو به عنوان هوادار ترامپ که برای ادامه حیات سخیفانه خود در کاخ سفید، می خواست مجلس عوام و اعیان آمریکا را به خاک و خون بکشاند، از دموکراسی درکی فاشیستی دارد که برازنده مجاهدین و شورایی ها نیست، اما کو گوش شنوا؟
«دیپلماسی انقلابی» ظاهرا حکم می کند که برای افشای جمهوری اسلامی، می شود به هر لجن و لوشی دست انداخت و به گردن راست ترین و هارترین جناح سیاسی مدال آزادی آویخت. در چنین شرایطی، آقای جمشید پیمان در مقاله اخیر خود برای نیل به همبستگی ملی، می خواهد آگاهی و فرهنگ مردم را بالا ببرد.
این رفتار (به نظر من غلط و به نظر مجاهدین درست و انقلابی)، از دید دیگر نهادها، نیروهای سیاسی چپ و راست دور نمی ماند، و تبدیل به یک پارامتر تصمیم گیری برای همبستگی می شود. برخی التزامی برای خود نمی بینند که این رفتار را تقبیح و مورد سرزنش قرار دهند، اما به هنگام تصمیم گیری، پاسخشان به همبستگی با شورای ملی مقاومت منفی است. برخی دیگر نظر خود را بیان کرده و این رفتار را برآمده از جایگاه طبقاتی شورا و مجاهدین ارزیابی می کنند. آقای رضا پهلوی هم که در چندین مورد مجاهدین را تروریست خوانده و حسابش را از مبارزه مسلحانه برای سرنگونی جدا کرده است. پس علی می ماند و حوضش، و پز سیاسی صدور بیانیه جبهه همبستگی ملی، که پس از چند هفته از رونق افتاد و نه مجاهدین دیگر به دنبالش رفتند و نه نیروهای مطرح در طیف چپ و راست، البته بجز شخصیتهایی مانند آقای جمشید پیمان که به درستی بر همبستگی ملی پافشاری می کنند.
اما آیا «دیپلماسی انقلابی» مجاهدین تنها دلیل تشکیل نشدن جبهه وسیع است؟ بطور حتم خیر.
ناهمخوانی استراتژی برای سرنگونی هم دلیل دیگریست.
اما نخست بپذیریم که برای سرنگونی باید یک استراتژی واحد و مشخص داشت. آقای مسعود رجوی در نشریه مجاهد 369 به این نکته چنین اشاره می کند «در استراتژی نمی توان دوگانه بود. استراتژی بایستی دارای مونیسم یعنی یگانگی باشد. دوگانگی و یا دوآلیزم استراتژیک یعنی این که من از یک طرف فکر کنم که سرنگونی با ارتش آزادیبخش امکان پذیر است، و از طرف دیگر هم عنصر بین المللی، مثلا توسط آمریکا و یا انگلیس، ابدا، بالاخره کدام یک از اینها درست است؟ هردو که نمی تواند با هم درست باشد. متناقض است . باید حساب را روشن کنیم». (علی ناظر: پاشنه آشیل، بازتکثیر در دیدگاه، از نشریه آزادی، شماره 12، ص47، 1376).
علی ناظر در ادامه همان مقاله می نویسد، «البته هستند کسانی که دستگاه فوق را بیشتر به «تمام نگرها» نزدیک می بینند تا به «ساختار نگرها». از دیدگاه این گروه، هر سه دستگاه اجتماعی، سیاسی و نظامی باید در موازات با یکدیگر پیش روند تا هرکدام بتوانند حفره ها و یا نقاط ضعف مقطعی یکدیگر را پر کنند، نتیجه می گیرند که استراتژی ارتش آزادیبخش، تنها زمانی راندمان دارد که دو دستگاه دیگر سیاسی و اجتماعی، هم جوابگو باشند» (همانجا، ص 48).
برای روشن شدن چندسطر بالا، لازم است موضعگیری های آقای رضا پهلوی، که به سرنگونی از طریق مبارزات مدنی باور دارند، و دروازه برای ورود سپاه پاسداران و پیوستن به ایشان باز گذاشته اند، را با استراتژی مبارزه مسلحانه از طریق ارتش آزادیبخش ملی ایران، و یا کانون های شورشی که ارتش آزادی را تشکیل خواهند داد، مقایسه شود.
در اینجا مطرح نیست که از دیدگاه مردم ستمدیده ایران، استراتژی آقای مسعود رجوی یا آقای رضا پهلوی بهتر و پسندیده تر است، بلکه ناهمخوانی این دو استراتژی، و در نتیجه غیر ممکن بودن اتحاد برای سرنگونی بین این دو، حائز اهمیت می شود. به همین نسبت به موضعگیری حزب کمونیست کارگری، و یا ..... توجه شود. چگونه می شود از مجاهدین خواست با حزب دموکرات کردستان هم پیمان شود، وقتی که حزب دموکرات کردستان پیش از این، از شورا اخراج شده است؟
چگونه می شود از شخصیت های فعال سیاسی توقع به همسویی و هم جبهه ئی با شورای ملی مقاومت ایران داشت، وقتی که هدایت متین دفتری با ناسزا و تهمت از شورا اخراج شد؟ چگونه می شود از صاحبان نظر، نویسندگان، شعرا، و دیگر شخصیتهای سرنگونی طلب دعوت به پیوستن به جبهه همبستگی ملی کرد، هنگامیکه برخوردهای شورا با محمدرضا روحانی و کریم قصیم، پس از استعفایشان از شورا مشاهده شد؟ حتی اگر بپذیریم دلیل فحش و فضیحت و ناسزا به این شخصیتها و یا نهادهای سیاسی درست است (که من با این قبیل برخوردها شدیدا زاویه دارم)، چگونه می شود انتظار داشت که شخصیتها، و متفکرینی که می توانند اتاق فکر سودمندی برای جبهه سرنگونی طلبان تشکیل دهند، قدم پیش بگذارند و به جبهه همبستگی ملی بپیوندند، و از فردای خود مطمئن باشند که مورد خشم و غضب قرار نمی گیرند، اگر بر فرض مثال، با صحبت «رهبر»، مجاهدین، و یا مصوبه ای مخالفت کنند؟ و یا اینکه تصمیم به استعفاء بگیرند؟
جبهه همبستگی ملی، معنای خودش را دارد، و شورا در بندهای تصویب شده اشاراتی دارند که خلاصه آن میشود، سرنگونی طلب بودن، و با جمهوری اسلامی زاویه داشتن. در هیچ کجای این بیانیه، و حتی شروط و اما و اگرهایی که در مصاحبه های بعد از انتشار بیانیه شنیده و خوانده شد، گفته نشده بود که نمی شود با کسی و سازمان و شخصیتی در جبهه همبستگی ملی، مخالفت کرد. اصولا خنده دار است اگر این چنین شرطی وجود داشته باشد. اما شواهد طی سه دهه گذشته نشان می دهد که اولا حرف آخر را مجاهدین می زنند، و ثانیا، این شورا (و مجاهدین) هستند که تعیین می کنند چه حرف و عملی خطاست، گناه است، خیانت است و البته چوب لای چرخ سرنگونی گذاشتن و بلندگوی دشمن شدن است.
آقایان هدایت متین دفتری، روحانی و قصیم، پیش از ترک شورا، از فعالترین شخصیتهای شورا بودند. آقایان روحانی و قصیم در سرما و گرما، کنار معترضین در خیابانها و در حمایت از حقوق ساکنین اشرف و لیبرتی بی وقفه سخنرانی می کردند. آیا نحوه نگرش آقای هدایت الله متین دفتری تا به آن حد نزدیک به خیانت بود که می بایست اخراج شود؟ متاسفانه، آقایان روحانی و قصیم در سخنرانی های درون شورایی (در آنزمان هنوز عضو بودند) علیه آقای هدایت متین دفتری مواضعی گرفتند که مخالف مواضع امروز آنهاست.
در آنروز، برای این دو انسان محترم، پاسخ آری بود. هرآنچه هدایت متین دفتری گفته و نوشته بود، می بایست به شدیدترین نحو تقبیح شود. نتیجه اینکه، در آن «دادگاه غیابی» که متهم (متین دفتری) غایب بود، آنچه این دو انسان محترم گفتند، دو دهه بعد دامان خودشان را گرفت. به همان فضاحتی که متین دفتری را از شورا اخراج کردند، به همان شدت با استعفای این دو برخورد شد. با یک تفاوت، آقای هدایت متین دفتری، که انسانی متین و به اندازه لازم و کافی با تجربه ایست، پاسخ ناسزا ها را در شماره ای از آزادی منتشر کرد و پاسخی مستقیم نداد. اما آقای محمدرضا روحانی، که گویی در مدت عضویتشان در شورا، صابون مجاهدین به جامه شان خورده بود، بی ترمز پاسخگو شدند، و سطح خود را تا به آن اندازه پایین آوردند که در برخی از رسانه ها، آنچه برازنده ایشان نبود، در پاسخ به تهمت ها و ناسزاهای مجاهدین، از دهانشان بیرون آمد، و هرآنچه تا به آنروز در باره مجاهدین گفته بودند را یکشبه به سطل زباله ریختند.
گویی که تاریخ مجاهدین با تعریف و تمجید ایشان ذرین تر، و با تقبیح و نفرین ایشان متعفن می شود. (و به همان نسبت، آبرو و جایگاه سیاسی متین دفتری و قصیم و روحانی منبعث از پیوستن به شورا و حمایت از مجاهدین نبود که با لعن و نفرینی شورا، بر باد رود).
عيسي به رهي ديد يکي کشته فتاده
حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که «کرا کشتي تا کشته شدي زار؟
تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

اما، هرچه بود و هرچه گفته شد و هر خطایی که صورت گرفت، یک واقعیت روشن شد. پاسخ به سوال «م» که می پرسد «تا به کی»؟ پاسخ به این سوال ساده تر شده است، تا زمانیکه بیاموزیم انسانها حق بیان دارند. تا زمانیکه شورایی ها (که برخی از آنها بهترین عزیزان خود را در راه آزادی و سرنگونی فدای خلق کرده اند) بفهمند که نمی توانند ماده الحاقی تصویب کنند و حقوق رکن چهار (مطبوعات) را به زیر سوال ببرند، ولی در عین حال، توقع داشته باشند که جبهه همبستگی ملی مورد استقبال قرار بگیرد.
ایجاد ترس، حتی ترس کاذب، دشمن را نمی ترساند، اما دوست را به فکر می اندازد.
بارها نوشته ام، باز هم می نویسم. نه زندانی سیاسی جمهوری اسلامی بوده ام و نه در زندان های این جنایتکاران شکنجه شده ام، و تنها کوله باری که دارم، باورم به سرنگونی تمامیت نظام جمهوری اسلامی، و احترام به و پیاده شدن مفاد بیانیه حقوق بشر، در ایران است. اگر این چنین بیرحمانه نقد می کنم، و (شاید) ناعادلانه به مجاهدین و شورا می تازم، یک دلیل بیشتر ندارد. چهل و اندی سال از 1357 می گذرد. مبارزه بیش از آنچه انتظار می رفت طولانی شده است. باید فکر دیگری کرد. باید خانه تکانی کرد. باید اندیشه های برآمده از سالهای 1960 را به دور ریخت، و با درک مشخص از این دوران، به مبارزه برای سرنگونی ادامه داد. هرکار و عملی که معقول و لازم است را باید کرد بجز بالا بردن دستها و تسلیم شدن به پدیده متعفن و پوسیده جمهوری اسلامی، و یا شراکت در جنایات آن.
بطور مثال، برنامه شورا، اساسنامه و وظایف مبرم شورای ملی مقاومت، که در بدو تأسیس توسط مجاهدین و آقای بنی صدر تهیه شد، شامل مرور زمان شده است. ماده و تبصره به آن اضافه شده، اما مواردی است که به اندازه کافی روشن نیست. با توجه به تغییرات اقلیمی، سیاسی، ژئو پلیتیک و... می بایست بازنویسی شود.
آقای مسعود رجوی که به عنوان «سخنگو» معرفی شده اند (فصل اول، بند 8 - «مسئولیت اینجانب (مسعود رجوی) نیز، چه به عنوان مسئول و سخنگوی شورا و چه در مقام تشکیل دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران، صرفا موقتی است» (ص 10، منتشر شده در 30/تیر 1363 – پس از خروج آقای بنی صدر). اما ایشان اکنون در جایگاه «رهبر مقاومت» فعال هستند. هرچند این امری عقیدتی برای مجاهدین است، اما آقای مهدی سامع و رفقایش، و دیگر اعضای شورا هم به «رهبر مقاومت» بودن آقای مسعود رجوی، تن داده اند. ولی به لحاظ مصوبات شورا، ایشان فقط سخنگوی شورا هستند، در شورا «رهبر» قید نشده است.
یا مثلا عنوان جمهوری. اخیرا بسیار شنیده می شود که اعضای مجاهدین و شورا از «جمهوری دموکراتیک» صحبت می کنند، حال آنکه چنین ترمی اصولا در شورا وجود ندارد. ترم اصلی «جمهوری دموکراتیک اسلامی» است، و مجاهدین هم بسیار در باره گنجاندن و اهمیت واژه «اسلام» در این عنوان صحبت کرده اند. در برنامه شورا آمده، «از اینرو احراز حاکمیت مردمی از طریق دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی، ارزشمندترین رهآورد مقاومت عادلانه ملت ایران است؛ ره آوردی که به اعتقاد مسلمانان راستین، اراده ی خدا نیز در پهنه اجتماعی، اساسا و تاریخا از طریق آن به ظهور می رسد» (همانجا، صفحه 13). و یا در جای دیگری آقای مسعود رجوی تأکید می کند «...سفارش می کردم که با این ترکیب، یعنی با حفظ کلمه اسلام در نام دولت موقت، این حربه را از دست دشمن در بیاورید و نگذارید جنگ خودش با مردم را به جنگ اسلام و غیر اسلام تبدیل کند...» (کنفرانس رادیو – تلویزیونی.... ص117). کسی نیست که بپرسد طبق کدام مصوبه، جمهوری دموکراتیک اسلامی به جمهوری دموکراتیک تغییر نام داده است؟ و یا اینکه موارد مشابه....
با توجه به طولانی شدن و پیچیده شدن دوران مبارزه، این «برنامه» می بایست بازنگری شود. چنانکه ملاحظه می شود، جبهه همبستگی ملی باید طبق داده های روز تشیکل شود. یک شخصیت یا نهاد سیاسی باید بداند با کدام شورا همبسته می شود، شورایی که به جمهوری دموکراتیک با ویژگیهای مشخص خودش، یا جمهوری دموکراتیک اسلامی با مشخصه های لازم و اجباری خودش، پایبند است؟ در غیر اینصورت، آنهایی که خواهان پیوستن هستند، با یک سری سوال روبرو می شوند که نه پاسخی هست و نه پاسخگویی.
آقای جمشید پیمان در آخرین مطلب خود «پایین کشیدن جمهوری اسلامی از راه بالا کشیدن آگاهی و فرهنگ مردم!» (سایت همبستگی ملی، 31 شهریور 1400) به درستی به بالا بردن آگاهی و فرهنگ مردم اشاره می کنند، اما متاسفانه (غیر عمد) توپ را به زمین مردم انداخته و عدم سرنگونی را به پایین بودن آگاهی و فرهنگ مردم سنجاق می کنند. حتی اگر این فرض هم درست باشد، می توان پرسید که در این چهل و اندی سال که فرهنگ و آگاهی مردم (به اندازه لازم و کافی) بالا نرفته، تقصیر کیست؟ جمهوری اسلامی (که به هرحال مرتجع است و نانش از پایین نگاهداشتن سطح آگاهی و فرهنگ جامعه تأمین می شود)، و یا عدم توجه اپوزیسیون به این نکته ظریف و مهم که ایشان می فرمایند؟ رخ ندادن همبستگی ملی را می توان در همین چارچوب بررسی کرد.
برای لحظه ای به یک فرض غیر محال بپردازیم (که اصلا قبول ندارم). روحانی و قصیم و متین دفتری و ..... خائن و جاده صاف کن جمهوری اسلامی هستند، آیا از خود پرسیده ایم چرا شاملو و .... دیگر فرهیختگان توان ماندگاری در شورا را نداشته و یا به این شورا نپیوسته اند؟
قاعدتا، و ظاهرا، نگارنده این سطور شمشیر را از رو بسته و تا می تواند یکطرفه به شورا و مجاهدین می تازد. اما، باور کنید، منظور اصلا و ابدا ضربه زدن به شورا و مجاهدین نیست. آنهایی که با اخلاق و اصول این قلم آشنا هستند می دانند که من شاید آخرین فردی باشم که حرمت و جایگاه جانباختگان این دو نهاد را نادیده گرفته و ظالمانه به آنها بی حرمتی کنم. آنچه می نویسم، فاکت و واقعیت است، و نه تهمت و افترا و نمک پاشیدن بر بدن مجروح این دو نهاد.
نمی توان ریشه یابی کرد، بی آنکه به واقعیات آنگونه که هست، و دائما خود را به ما عرضه می کند، اشاره نکرد. به فلان شاعر و نویسنده جدا شده از شورا، و یا زاویه دار با شورا می شود برچسب زد، اما به شاملو، ساعدی، خویی، و.... نه (هرچند که هرکدام اشکالات خود را داشته اند). آنها همه چیز بودند بجز خائن، آنها کمبود بسیار داشتند، اما با همه این کمبود ها، آقای مسعود رجوی حاضر بود «به اندازه وزن آنها طلا» هزینه کند. با این وجود دوام نیاوردند. چرا؟ و یا در مورد متخصصین «بازگرداندن متخصصین به بهای طلا» (کنفرانس رادیو تلویزیونی مسئول شورای ملی مقاومت، در باره گسترش شورا.... انتشارات دبیرخانه، اردیبهشت 1373، ص 166). اخیرا نامه ای از سوی 400 استاد در سایت مجاهدین منتشر شد « روز ۲۳شهریور نامه‌ٔ ۴۰۰ استاد دانشگاه و متخصص ایرانی مقیم آمریکا، نامه‌یی به جو بایدن رئیس‌جمهور ارسال کردند. آنها در این نامه خواستار محاکمه و محکومیت آخوند رئیسی شدند و از جو بایدن خواستند که در سخنرانی دیدگاههای گسترده دوحزبی در سنای آمریکا و کارشناسان سازمان ملل و عفو بین‌الملل را برجسته کند. این نامه در رسانه‌های جهانی بازتاب گسترده‌یی داشته، برخی از آنها از نظرتان می‌گذرد». که می بایست از این اساتید و متخصصین قدردانی کرد. آیا پرسیده شده که چرا این 400 استاد و متخصص عضو شورا نیستند. موانع چیست؟ (و اگر عضو هستند چرا گسترش شورا به اطلاع عموم رسانده نشده و «جهان خبردار» نشده است؟) از میان هنرمندان در موسیقی، تعداد قلیلی از جمله بانو مرضیه، آقایان عماد رام، و منوچهر سخایی و... به شورا پیوستند، اما اکثریت جذب نشدند. می شود هزاران دلیل مالی و غیره آورد، ولی هرچه که بود و هست، از جمعی بزرگ، تعدادی اندک پیوستند. چرا؟ آیا بخاطر این بود که «فرهنگ و آگاهی مردم» پایین بود؛ و یا اینکه «فرهنگ و آگاهی آلترناتیو دموکراتیک» برای جذب و نگاه داشتن اندیشه ورزان «دگر اندیش» پایین است؟
می خواهم این بخش را اینگونه جمع بندی کنم.
«مجاهد» به معنای اخص کلمه تعریف مشخصی دارد. «شورا» هم به همچنین، ولی وقتی در ادامه این دو ترم، واژه «خلق» و «ملی» می آید، تعریف آن واژگان تغییر، و اهمیتش دو صد چندان می شود.
یک بار است که فردی و یا نهادی می خواهد در راه خدا مجاهدت کند، و می گوید «یا ایّها النّبى جاهد الکفّار و المنافقین واغلظ علیهم»، «اى پیامبر با کافران و منافقان جهاد کن و در برابر آنها روش سخت و خشن در پیش گیر.» (سوره توبه آیه 73)  سپاه پاسداران، و بسیجی ها، و همسنخ های آنها چنین می کنند، و از این آیه پیروی می کنند. چرا که در سوره محمد آیه 13 هم به آنها تلقین شده که «و لنبلونّکم حتّى نعلم المجاهدین منکم و الصّابرین» (ما قطعاً همه شما را مى‏آزمائیم، تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از میان شما کیانند(و مجاهد نماها و منافقان چه کسانى)). در اینجا تکلیف بر همه باورمندان و کافرین مشخص می شود و مرز بین دوست و دشمن، منافق و صابران تعیین می شود.
اما وقتی خود را «مجاهد خلق ایران» نامیدیم، و تا مدتها سخن خود را چنین آغاز می کنیم که «بنام خدا و به نام خلق قهرمان ایران»، واژه «مجاهد» رنگ و بوی دیگری می گیرد. مجاهد در این چارچوب نه تنها به «فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا» (سوره نساء آیه 95)، پایبند شده و عقیده و جهاد خود را بر این آیه سوار کرده است، بلکه به «خلق» هم متعهد می شود. نه به مانند لشگر فاطمیون، بلکه به خلق ایران. این «تعهد» به «خلق ایران» نه تنها موتوری پیشبرنده است، بلکه «سدی بازدارنده» هم است. از یک سو این نهاد را خلقی، و ملی می کند، و از سوی دیگر از لغزش به ورطه فاشیسم بازمی دارد.
شورا هم به همچنین. «شورا» در بسیاری از واژگان سیاسی و عملیاتی بکار برده می شود. اما، وقتی دو واژه «ملی» در وهله اول، و «مقاومت» در دومین اولویت، که هر سه به «ایران» سنجاق شده است،عنوان شورا می شود؛ مسولیت و تعهد اعضای محترم شورا را دو صد چندان می کند.
با توجه به این نکات، نه «مجاهد خلق ایران»، و نه عضو «شورای ملی مقاومت ایران» نمی تواند، یعنی اجازه ندارد، ماده الحاقی تصویب کرده و رکن چهارم را به زیر سوال ببرد. تکرار می کنم. «اجازه ندارد». حتی اگر زورش زیاد باشد. حتی اگر یل و کوپالی داشته باشد به بزرگی آنچه که هست. حتی اگر مسول اولش مسعود رجوی و یا مریم رجوی و یا فهیمه اروانی و یا زهرا مریخی باشد. حتی اگر 30 هزار شهید داده باشد. حتی اگر رئیس ساواک قبلی عربستان و یا رئیس ساواک قبلی آمریکا (مایک پمپئو) در گردهمایی های آنها شرکت کنند. هیچ یک از اینها به عضو منفرد شورا، و یا سازمان پرافتخار فدایی خلق ایران، و یا سازمان غرقه به خون مجاهدین خلق ایران، اجازه نمی دهد «آزادی بیان، اندیشه، و مطبوعات» را به هر دلیلی، ممنوع، محدود، و یا تحریم کند. «اجازه ندارد».
آقای مسعود رجوی تأکید می کنند:
«....
الف – آزادی کامل عقیده و بیان و منع هرگونه سانسور و تفتیش عقاید.
ب- آزادی کامل مطبوعات، احزاب، اجتماعات، جمعیتهای سیاسی و نیز اتحادیه ها و انجمنها و شورا ها و سندیکاهای مختلف به استثنای احزاب و دستجات ضد انقلابی وفادار به شاه و خمینی، این آزادی تا مرز قیام مسلحانه برعلیه نظام مشروع و قانونی کشور، هیچ محدودیت اصولی ندارد.» (همانجا ص158).
اینچنین می توان «آگاهی و فرهنگ مردم» را بالا کشید، و نه با تصویب ماده الحاقی.
چنانکه ملاحظه می شود، و قلبا و صمیمانه پوزش می خواهم اگر تند روی می کنم، تشکیل جبهه همبستگی ملی، به بالا کشیدن «آگاهی و فرهنگ مردم» خلاصه نمی شود. این درخت تنومند باید ترمیم شود. بسیار تنومند است، اما باغبان، مدتی است که از آن چشم برداشته است.
باید بپرسیم که چرا در میان اینهمه انسان فرهیخته و دانشمند و شاعر و نویسنده و .... تنها تعداد اندکی در شورا جمع شده اند. آیا همه «رژیمی» و «خائن» و «ضد خلقی» هستند؟ اگر نه، آیا همه «واداده» و «خرده بورژوا» و «لیبرال» هستند، اگر نه، پس چرا این جمع پراکنده، به گرد این شمع سوزان پروانه وار نمی چرخند؟ آیا به راستی جمهوری اسلامی «پیروز» شده و ما سرنگونی طلبان «شکست» خورده ایم؟ و «ما همان جمع پراکنده» باید فاتحه همبستگی ملی را بخوانیم؟
از دل تیره امواج بلند آوا
که غریقی را در خویش فرو می برد
و غریوش را با مشت فرو می کشت
نعره ای خسته و خونین، بشریت را
به کمک می طلبید:
«...آی آدم ها...آی آدم ها...»
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!
به خیالی که قضا
به گمانی که قدر
بر سر آن خسته ، گذاری بکند!
دستی از غیب برون آید و کاری بکند
هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!
آستین ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم
تا آز آن مهلکه –شاید- برهانیمش
به کناری برسانیمش!…
موج می آمد چون کوه و به ساحل می ریخت
با غریوی
که به خاموشی می پیوست
با غریقی که در آن ورطه، به کف ها ، به هوا
چنگ می زد ، می آویخت…
ما نمی دانستیم
این که در چنبر گرداب گرفتار شده است
این نگون بخت که این گونه نگون سار شده است
این منم
این تو
آن همسایه
آن انسان
این ماییم!
ما همان جمع پراکنده
همان تنها
آن تنهاهائیم!
همه خاموش نشستیم تماشا کردیم
آن صدا ، اما خاموش نشد
«...آی آدم ها...»
«...آی آدم ها...»
آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد
آن صدا در همه جا دائم در پرواز است!
تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد
خاطری آشفته است
دیده ای گریان است
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز
آن صدا در همه آفاق طنین انداز است
آه اگر با دل و جان گوش کنیم
آه اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم
آی آدم ها را
در همه جا می شنویم
در پی آن همه خون
که بر این خاک چکید
ننگ مان باد این جان!
شرم مان باد این نان!
ما نشستیم و تماشا کردیم!
در شب تار جهان
در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و طوفانی!
در دل این همه آشوب و پریشانی
این که از پای فرو می افتد
این که بر دار نگون سار شده است
این که با مرگ در افتاده است
این هزاران و هزاران که فرو افتادند
این منم
این تو
آن همسایه
آن انسان!
این ماییم!
ما همان جمع پراکنده ، همان تنها
آن تنهاهائیم!
این همه موج بلا در همه جا می بینیم
آی آدم ها را می شنویم
نیک می دانیم
دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یک بار نمی گوییم
با ستم کاری، نادانی اینگونه مدارا نکنیم
آستین ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش
مهربانی را…
دانایی را
بر بلندای جهان
بنشانیمش!
آی آدم ها …!
موج می آید…
(فریدون مشیری-ما همان جمع پراکنده)
ادامه دارد....
شاد باشید
علی ناظر
1 مهر 1400
23 سپتامبر 2021
علی ناظر: پاسخ به نقدی هیستریک و غیر متعارف در باره شکست یا پیروزی؟
امروز در سایتی، انسان محترمی (با لحنی که شایسته فرهیختگان نیست) به برخی از نکات در بخش نخست شکست یا پیروزی (از این قلم) اشاراتی چند داشتند. بدون اینکه به نام سایت و یا نویسنده اشاره کنم، فکر کنم چند نکته لازم به تأکید است.
1-     اگر به پایان بخش دوم توجه شود، «شکست یا پیروزی» ادامه دار است، و هنوز نتیجه ای گرفته نشده است که اپوزیسیون شکست خورده یا پیروز شده است. منتقد کمی عجولانه تصمیم گرفته اند که منظورم اینست که اپوزیسیون شکست خورده و به رد آن پرداخته اند (ولی ایکاش منظور ایشان آگاه کردن این قلم بود). حتی اگر منظورم این می بود که اپوزیسیون شکست خورده، در یک جنگ، طرفین بارها شکست می خورند و پیروز می شوند، و جنگ ادامه پیدا می کند تا به نتیجه برسد.
2-     ایشان شکایت کرده اند که چرا از فلانی و یا فلان سازمان نام برده ام وقتی مبرهن است که آن شخص مردار سیاسی است (ظاهرا، اگر اشتباه نفهمیده باشم، منظور از نقد مقاله من، برجسته کردن این نکته است).
به راستی متوجه نمی شوم که اینهمه هیاهو در مقاله ایشان بخاطر چیست؟ چرا ایشان تا به این اندازه جوش آورده اند؟ بیاییم بپذیریم که ایشان از همان ب بسم الله تا ی یاسینی که سعی کرده اند بیخ گوش من بخوانند، درست و بی کم و کسر صحیح است. بسیار خوب، چرا تا به این حد سنگ پرانی و خشم؟ ایشان می توانستند با لحنی متین، و جملاتی منطقی و متعارف هرآنچه نوشته اند را به من بگویند و به من آگاهی بدهند، و من بیاموزم.
شخصا فکر می کنم که متن مقاله ناتمام من، پا روی عصبی گذاشته که نباید می گذاشت، در غیر اینصورت اینچنین برخورد هیستریکی لازم نبود.
3-     برای روشن شدن ذهن این هموطن، و شاید برخی دیگر از خوانندگان لازم می بینم که نکته ای را تکرار کنم.
نظر من، در باره آقای مسعود رجوی و مجاهدین مشخص است. با کسی هم تعارف ندارم. لازم هم ندارم یکی به نعل بزنم یکی به میخ. این ویژگی سیاستبازان است. هدف این قلم برای خواننده روشن است و می داند که به دنبال سیاست بمثابه ابزاری برای رسیدن به قدرت هم نیستم.
پس وقتی می نویسم مجاهدین «فرزند خلق» هستند، و تا زمانی که عکس آن به من ثابت نشود به این باور پشت نمی کنم، (این نکته را بارها نوشته ام). دیگر لازم ندارم یکی به نعل و یکی به میخ بزنم.
4-     مجاهدین خطا بسیار کرده اند، که برخی از آن در این دو بخش نخستین آمده است. همیشه هم انتقاد خود را به آن خطا ها، در مقالاتی مبسوط به روشنی بیان کرده ام. حال، اگر این هموطن می خواهد مجاهدین و یا شورائی ها را مردار سیاسی بخواند، حق ایشان است، ولی من با این قبیل واژه ها انس نگرفته ام، و در انتقاداتم ادبیات دیگری استفاده می کنم.
می تواند (بقول ایشان) بخاطر این باشد که من به مجاهدین و شورا متوهم هستم. این نظر و حق ایشان است که اینگونه فکر کنند. من این برداشت را نه درست می دانم و نه وقتش را دارم که بخواهم ایشان را قانع کنم که اشتباه می کنند. من بنا به شناخت و اصول خود به یک سری نتیجه گیری ها رسیده ام. ایشان فکر می کنند که اشتباه می کنم. بسیار خوب، ولی لازم نیست تا به این حد عصبی شده و با جملاتی هیستریک مطالب و نظرات مرا نقد کنند.
5-     من فکر می کردم که شعری که در بخش نخست آورده ام از مولاناست. مولوی شناس نیستم. خواننده اشعارش هستم و بس. حال اگر اشتباه می کنم، از خوانندگان پوزش می خواهم که اطلاعات غلط منتشر کرده ام و از ایشان که این نکته را به من (حتی با لحنی که شایسته یک انسان فرهیخته نیست) گوشزد کرده اند، تشکر می کنم، ولی ایکاش مرا لایق دانسته و نام شاعر اصلی را می نوشتند تا متن مقاله خود را تصحیح کنم.

6-  ایکاش مقاله را اینچنین گزینه ای نقد نمی کردند، و آن را مثله نشده به نقد می کشیدند تا باعث ارتقا آگاهی خواننده شود.
به هر روی، این هموطن گرامی و مدیر سایتی که مقاله ایشان را منتشر کرده، من و مجاهدین، و از همه ما مهمتر، 80 میلیون خلق ستمدیده ایران، قربانی این نظام هستیم. حال اگر به این نکته باور داریم، تلاش کنیم بجای پرخاش و برخورد هیستریک، اطرافیان خود را با زبانی متین و محترم، آگاه کنیم. این روش همیشه مؤثرتر است.  یکی از دلایلی که ما درجا می زنیم، رعایت نکردن روند آگاهی رسانی، و فرهنگ نقد است.
برای این هموطن شادی و اعصابی آرام آرزو می کنم.
شاد باشید
علی ناظر
10 مهر 1400
30 سپتامبر 2021
شکست یا پیروزی – بخش سوم
لینک به بخش های پیشین (1، 2 ،در حاشیه1)
 
سخنی کوتاه با خواننده
آنچه دیروز و امروز و فردا نوشته و می نویسم، منبعث از باورهایم است. بر درست بودن  محتوایشان هم مصّر نیستم. اصراری هم ندارم که تعداد خوانندگانم بیشمار شده، و یا برای خوشایند خواننده (با هر سلیقه و گرایش فکری) برخوردی پوپولیستی با حرمت قلم انتخاب کنم. خواننده می تواند در ضمیر خود «ماده الحاقی» تصویب کرده و نوشتارم را نخواند. متاسفم که چنین می شود، اما خواب بر من حرام نمی شود. این را مینویسم، چرا که برخی از خوانندگان با کنایه هایی غیرقابل درک، اصرار بر تغییر مسیر نوشتارم دارند. به این هموطنان با احترام عرض می کنم: رفیق خوب و هموطن گرامی در فضای مجازی مقاله بسیار است، آنی را بخوان که درخور سلیقه شماست، و با مطالعه نوشتار من از «خودآزاری» دست بشوی. با درود.
علی ناظر
بخش سوم
دو بخش نخست این سری مقالات با چند سوال که یک زیر مجموعه مشترک دارند به نیروهای سرنگونی طلب اشاراتی کوتاه داشت. اما، به پاسخی درخورسوال نرسید.
در این سری یادداشتها، تلاش دارم با آسیب شناسی آنچه بود و هست، به پاسخی منطقی برسم.
یکی از پارامترهای مهم که توانسته این نظام را، با تمام فراز و نشیب ها، منسجم و بر سرپا نگاه دارد «چسب رهبری» است. برخی آنرا کاریسما، و یا توان «پل زدن با مردم» تعریف می کنند، من به «چسب» بسنده می کنم. توجه کنیم که ننوشتم، «رهبری»، هرچند که به آن بعدا می پردازم، بلکه نوشتم «چسب» رهبری، که متعاقبا «حمایت» از رهبری را به دنبال دارد. نیروهای تشکیل دهنده اپوزیسیون، هرچند چپ، رادیکال، و سرنگونی طلب، اما بستری برای همبستگی حامیان ایجاد نکرده اند. نتوانسته اند نیروها و اقشار مختلف را بهم «بچسبانند». از بهمن 57 به بعد، خمینی سالها، برخلاف تصور بسیاری، از جمله نیروهای سرنگونی طلب، از حمایت اکثریت شهروندان برخوردار بود. اگر می گفت «نه» و یا «آری» کمتر کسی بود که با آن مخالفت کند (بجز سرنگونی طلبان و دگراندیشان). به دو علت.
نخست اینکه، پیش از سال 1360، اکثر نیروهای سرنگونی طلب، که اکنون در جبهه مخالف صف آرایی کرده اند (به جز تعدادی انگشت شمار و قلیل که به نیم درصدی ها معروف شده بودند)،  به خمینی اگر امام نمی گفتند، او را پدر می خواندند. این نحوه برخورد از سوی نیروهایی که سبقه روشن و رادیکال داشتند، (خواسته با ناخواسته) مردم را «تحمیق» می کرد، تا به آن حد که چهره خمینی در ماه رویت می شد. به راستی، در ماه ها و سالهای اول، از روستایی خراسانی و کرمانی و اصفهانی و آذربایجانی چه انتظاری می توان داشت، وقتیکه مجاهد خلق، و یا فلان روشنفکر و یا بنی صدر تحصیلکرده، و یزدی و بازرگان (مصدقی)، خمینی را رهبر و امام و پدر خطاب میکردند، و عموما با هیچیک از گفته هایش مخالفت نمی کردند؟ بی شک، خواننده با این گفته نگارنده موافق نیست، چرا که نمونه های بیشماری بود که هم روشنفکران و هم نیروهای چپ و رادیکال با خمینی مخالفت کردند، و یا به افشاگری و خیزش مسلحانه روی آوردند. از جمله، واقعه گنبد، کردستان، خوزستان، تسخیر سفارت آمریکا، و.... که تمام این نمونه ها درست است، اما این مخالفت ها، «فقط» مورد حمایت بخشی از نیروهای سرنگونی طلب (کنونی) قرار می گرفت. وقتی مبارزین کرد و چریک در کردستان و گنبد برای دفاع از حقوق مردم آن خطه تلاش می کردند؛ آقای بنی صدر، در حمایت از نظام مورد نظر خمینی، فدائیان مستقر در گنبد را به چالش می کشید. مجاهدین خلق ایران، به هنگام سرکوب کردستان، تنها به نصیحت و صدور بیانیه که نباید مرحله سوزی کرد، بیانیه می دادند و یا دست به دامان آیت الله طالقانی می شدند که طرفین را به متانت و خودداری دعوت کند. وقتی دولت مهدی بازرگان بخاطر اشغال سفارت آمریکا، استعفاء داد، «مردم» شاهد بودند که برخی از حامیان مجاهدین کف خیابان، بیرون از «لانه جاسوسی»، سینه خیز می رفتند، و شعار های پر طمطراق می دادند (مواضع تند و تیز در نشریه مجاهد، با تیراژ بالا منتشر، و بین مردم عادی پخش می شد). در آن دوران مشخص، «خرد» و «دیپلماسی» تنها مانده بود، و ایران به سوی رادیکالیسمی بی در و پیکر، شتابان و بی ترمز در حرکت بود؛ (البته بعدا مجاهدین این دوران را «فاز سیاسی» و در راستای گسترش تشکیلات، و....خواندند). حزب توده که لیاقت شرح و تفسیر ندارد، حسابش از زمان مصدق روشن است. در این میان، خمینی با شمّ تیز آخوندی خود، از حرکت دانشجویان معترض به خط مشی آمریکا، بهره جست و آن جوانان را تحت عنوان «دانشجویان پیرو خط امام» ساماندهی داد، و به مبارزات ضد امپریالیستی، معنا و مفهومی جدید و منطبق با نظر خود داد، و به قول جرج بوش به «یا با منی یا علیه من» رنگ و لعاب اسلامی زد، و نقطه سنجش را برای «مردم» تعیین کرد. اگر فرد و نهادی در این جمع دانشجویان هست، ضدامپریالیست است، و الاّ «دم و دنبالچه های آمریکا و پس مانده های شوروی» است. و این فرهنگ در ذهن همه حک شد؛ و الگوئی شد برای شناخت سره از ناسره. الگویی که امروز در جبهه سرنگونی طلبان هم مورد استفاده قرار می گیرد. هر که با من نیست بر من است، که همان حرف خمینی است، با چاشنی متفاوت.  به هنگام اشغال سفارت آمریکا، کسی برای لحظه ای تأمل نکرد که آن گوری که کنده می شود برای فرهنگ آزادی اندیشی و دگراندیشی است. همه گرفتار تب و تاب ضدامپریالیستی شده بودند. صفحه پشت صفحه در نشریات و ارگانهای نیروهای رادیکال، تسخیر یک سفارت را مثبت ارزیابی کرده و اینگونه «مردم» را تربیت می کردند که می شود به سفارت دولتی بیگانه حمله برد و آنجا را تسخیر کرد. آزادی، فرهنگ سیاسی، و راهبرد دیپلماسی مترقی به گور سپرده شد. اگر امروز آقای جمشید پیمان از بالابردن سطح آگاهی و فرهنگ مبارزاتی سخن می گویند، که بسیار درست می گویند، منتج از چال کردن رسومات متعارف سیاسی، مبارزاتی، و «اجتماعی» در آن دوران است. خودکرده را تدبیر نیست.
طبیعتا، در آن دوران نخستین، همه گرم و جوان بودند. شعارها آتشین، تعارفات ایرانی، و از همه مهمتر، بالا بردن سطح آگاهی و فرهنگ (مبارزاتی) مردم بسیار محدود و خارج از دستور کار نیروهای سرنگونی طلب (کنونی). خمینی که برای سرکوب، ارتش میلیونی را پیش کشاند، برخی، از جمله مجاهدین، وقت را غنیمت شمرده و به سازماندهی میلیشیا پرداختند. اما در کنار هر میلیشیا، خمینی صفتان دهها بسیجی را در روستا ها و شهرستان های دور دست، سامان دهی و به سوی سپاه پاسداران تازه تأسیس گسیل دادند. بخشی از آموزش این بخش از مردم با دانش و شناخت پایین، تحریف مقاصد نیروهای چپ و رادیکال بود. شستشوی مغزی برای برداشتهای آینده.
در این میان، «فرهنگ مبارزاتی» و «آگاهی» ذبح می شد. منظور خمینی از ارتش بیست میلیونی سربازگیری برای جبهه های جنگ بود. بیهوده نبود که شعارهای فریبنده سر داده می شد «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله»، و با این شعار، «مردم» رهبر دیگری، بجز خمینی را به رسمیت نمی شناختند، چرا که خمینی و رهبری او بود که شاه را به زیر کشید. اوست که در برابر صدام تکریتی از میهن، ایران، این سرزمین گل و بلبل، دفاع می کرد. از خود بپرسیم، چه فایده که فریاد بزنیم «رهبری» دزدیده شد؟
صحبت از «سرقت رهبری»، پس از «پدر» و سپس «امام» خواندن خمینی، بیهوده است. «نیروهای رادیکال» قبلا، خیلی وقت پیش از خرداد 1360، گور را با دست خودشان کنده بودند. خمینی در خرداد 60، تنها کاری که می بایست بکند، هُل دادن فرزندان خلق به داخل آن گورهای کنده شده بود.  دیگر دیر شده بود. حتی اگر قویترین بلندگوها را در اختیار بگیریم و بگوییم در آنزمان که مجاهد و فدایی خلق پایه های نظام سلطنتی را به لرزه درآورده بودند، خمینی مشغول نوشتن رساله در باره رسومات طهارت بود، و یا فلان آخوند پشت سر مجاهدین نماز می خواند و یا... همه اینها درست، اما دیگر دیر شده بود. آنروزی که خمینی قرار بود سر برسد، بسیاری از نیروهای رادیکال تلاش می کردند تا به عنوان محافظ او، سازماندهی شوند. «مردم» این تلاش ها را می دیدند، این ها را می شنیدند، و با توسل به «این مشاهدات» متقاعد می شدند که خمینی «رهبر» است و می بایست از او حمایت کرد. خمینی رهبری را ندزدید، نیروهای رادیکال، خودشان، ساده لوحانه رهبری را دو دستی به او تقدیم کردند.
در دو بخش گذشته پرسیده بودم که چرا این نظام منحوس پس از اینهمه فدا و ایثار سرنگون نشد؟ پاسخ را باید در جملات بالا جستجو کرد. «چون».... خمینی مورد حمایت «اکثریت» بود. «چون».... خمینی به زبان روستایی ها و پایین شهری ها صحبت می کرد (واژه و  دستور زبان غلط، اما قابل فهم «مردم»).... «چون»....
همزمان مسعود رجوی به امجدیه رفته و یکی از بهترین سخنرانی های مهیج خود را بیان میکند که فقط مورد پسند هواداران، و بخشی از روشنفکران و سرنگونی طلبان (امروز) بود، و البته قابل درک آخوندهای هفت خط.
اگر به آن سخنرانی از دید شنونده ای که نه هوادار مجاهدین است و نه سواد و علم سیاسی بالایی دارد گوش دهیم، به نتیجه متفاوتی می رسیم. «حتی» اگر حق با مجاهدین و مسعود رجوی باشد و آنها مسلمان و شیعه هستند، خمینی در این مصاف دست بالا را دارد. حتی اگر حرفهای مسعود رجوی درست باشد و حزب الهی ها هواداران مجاهدین را بخاطر پخش نشریه زیر مشت و لگد گرفته باشند؛ یک واقعیت خودنمایی می کند، حامیان خمینی توانسته اند «چریک» مجاهد خلق را لت و پار کنند. حامی خمینی توانسته میز و بساط کتاب این سردارانی که شکنجه گر از آنها در زندان می هراسید را بهم بزند. به زبانی ساده، و در نگاه یک روستایی و یا شهروند دورافتاده، خمینی در «تعادل قوا» دست بالا را دارد، و این واقعیت از دهان رهبر مجاهدین در امجدیه بیرون می آمد. همه می دانیم که «مردم»ی که پایگاه ایدئولوژیکی قوی ندارند، در تعادل قوا، به سمت قطب برنده متمایل می شوند. مخصوصا وقتیکه، خبر شهادت جوانان در جنگ تحمیلی ایران و عراق را می شنیدند و عِرق ملی به آنها نهیب می زد که باید رفت و علیه صدام تکریتی جنگید و شهید شد و کنار امام حسین نشست، و این حکم «رهبر»، «امام»، این پیرمردی که از دنیا برای خود هیچ نمی خواهد، است. حتی وقتی مجاهدین از خمینی می خواهند که خدمت برسند و مشکلات را شخصا به اطلاع برسانند، این دجال هفت خط، این آخوند فریبکار که عمری مردم را با داستانهای دروغین به گریه انداخته بود، در پاسخ می گوید شما اسلحه تان را زمین بگذارید من خدمت شما میرسم. و «مردم» دلشان به حال این پیرمرد ریش سفید می سوزد که برای اسلام و ایران حاضر است خود را بشکند، بزرگی کند، و به دیدن چند جوان کم سن و سال برود.
مجاهدین، فدایی و دیگر نیروهای سرنگونی طلب (کنونی) هنوز متوجه نشده بودند که خمینی در نگاه «مردم» رهبر است، و نه یک «فریبکار مرتجع». و این علت دوم، ماندگاری نظام در دوران حیات خمینی است.
خمینی، هزاران هزار جوان را با یک کلید حلبی به گردن، به گورستان فرستاد و دائما اصرار می کرد که «جنگ جنگ تا رفع فتنه». یعنی اینکه این جنگ حرکتی استراتژیک است. آنقدر شهید می دهیم تا برسیم به قدس. تا برسیم به پایان سلطه امپریالیسم. تا پایان فقر و بالاخره تا روزی که برسیم به جامعه بی طبقه توحیدی، و با ظهور امام زمان، برای همیشه برسیم به رفع فتنه. همانطور که بسیاری را تحمیق کرد وقتی گفت «حجاب اجباری نیست» ولی به مجرد تثبیت حکومتش، «اکبر پونس» گنجی ها را به خیابان گسیل داشت تا زنان را به زنجیر «اسلام ناب» بکشانند. خمینی «کلید واژه» و یا بقولی رگ خواب «مردم» را خوب شناخته بود، و با سوء استفاده از این رگ خواب «مردم» را به گرد خود نگاه داشته تا بتواند «مخالفین» را قلع و قمع کند. این «جنایات» اگر از حمایت «مردم»ی برخوردار نبود، با  اعتراضات «مردم»ی هم روبرو نمی شد. 5 مهر 60 که برگیست ذرین در تاریخ مبارزات خلقی علیه استبداد، مردم صدای میلیشیا را شنیدند که «مرگ بر خمینی» اما از خانه بیرون نیامدند. خمینی، آموخته بود و توانست، «مردم» را فریب بدهد، بی آنکه «مردم» بفهمند در حال فریب خوردن هستند. تحمیق کند بی آنکه بفهمند تحمیق می شوند. «مردم» را به سوی ارتجاع و خرافات و فساد و دروغ و لجن بودن بکشاند، بی آنکه بخواهند و بفهمند که در حال تغییر ماهیت اخلاقی هستند.
و... این «هنر» از عهده نیروهای سرنگونی طلب (کنونی) بر نمی آمد.
اصولا، دجالیت و فریب خلق، در قاموس ایدئولوژیک آنها نبود، و اگر هم جلوی سفارت آمریکا سینه خیز می رفتند، اگر هم جوانان کم سن و سال به میلیشیا می پیوستند، و اگر نتوانستند خمینی را در 30 خرداد و پنجم مهر 1360 به زیر بکشند، همه و همه اینها به این خاطر بود که «سیاست» را با عینک ایدئولوژیک متفاوتی ارزیابی می کردند. آنها نیامده بودند که بر مسند قدرت تکیه زنند، بلکه آمده بودند که با فدای جان خود، خلقی را آزاد و مرفه کنند.
13 سال پس از خرداد 60، مسعود رجوی طی مصاحبه رادیو تلویزیون (1373) به این نکته  چنین اشاره می کند «.... ما هیچوقت نمی توانیم و نمی خواهیم «همه با هم » به معنای خمینی را داشته باشیم؛ این اصولی نیست. ما آنهایی را می خواهیم که روی اصل آزادی، اصل استقلال و اصل حاکمیت مردمی ایستاده اند. می بینید که بحث بر سر اصول است. بر اساس این اصول راه باز و همراه است....»(همانجا، ص35). آقای رجوی در جای دیگری به پیغام خمینی در اوان 57 اشاره می کند «[احمد] از طرف پدرش برای من پیغام آورده بود که اگر حاضرید با لامذهبها بجنگید همه درها به روی شما باز است. بروید دانشگاه علیه آنها سخنرانی کنید. این را حتی بعدها خود خمینی به من گفت. اما به هر دوی آنها جواب دادم که ما نیامده ایم برای این چیزها سخنرانی کنیم. ما به خاطر دفاع از حقوق خلقمان مبارزه کردیم و به زندان رفتیم. پس هرجا و هر آنچه که این هدف را اقتضا کند انجام می دهیم. بخش دیگری از پیام خمینی به ما، که از طریق پسرش فرستاده بود، این بود که با هرکس که من در جنگ هستم شما هم در جنگ باشید و با هرکسی که با من در صلح است، شما هم در صلح باشید و دیگر غصه چیزی را نخورید که در این صورت همه درها به رویتان باز است... در جواب گفتیم، مثل این که شاه سقوط کرده، دیگر چه جنگی و با چه کسی؟! مگر قرار نیست آبادی و آزادی داشته باشیم؟» (همانجا، ص 122). و بالاخره به این نتیجه می رسد که مجاهدین  «دقیقا در بالاترین تضاد آشتی ناپذیر سیاسی و ایدئولوژیک با او و رژیمش قرار دارند». (همانجا، ص152).
خمینی با این مواضع آشنا بود. ماری افعی خورده، و آشنا با تجارب از تاریخ اسلام و مبارزات صدر اسلام مابین مدافعان محمد، علی و حسن و حسین، و مخالفان آنها بود. او می دانست که در مصاف معاویه با علی، معاویه پیروز شد. در مصاف یزید با حسین، یزید پیروز شد. به همین خاطر، و با توسل به «هدف وسیله را توجیه می کند» تصمیم گرفت که برای ماندگاری آن کند که معاویه و یزید کردند؛ و آن کرد که می دانیم. این دلیلی دیگر برای پیروزی جمهوری اسلامی است.
در نگاه و تحلیل ایدئولوژیک خلص، در جنگ علی و معاویه، این علی بود که پیروز شد، همانطور که حسین با شهادتش پیروز شد. اما رئال پلیتیک، حرف دیگری برای زدن دارد. در رئال پلیتیک خمینی پیروز شد، و سرنگونی طلبان شهید و زندانی و تبعیدی.
خمینی این «ساده لوحی» را درک می کرد. سالها معلم طلاب جوان بود و آموخته بود چگونه می شود «مردم» خام را نادان نگه داشت، به مفهوم سیاسی «پیراهن عثمان» و تبعات آن آشنا بود، به قران بر سر نیزه کردن آشنایی داشت. همه را بلد بود؛ و می دانست این نمونه های تاریخی را چگونه بازسازی کند تا بشود مخالفین خود را «شرعا» سرکوب کند. منتظری و طالقانی ماه ها قبل می دانستند که مجاهدین به جایی نمی رسند. حتی تلاش کردند به خمینی بفهمانند که مجاهد از «سنخ» دیگریست. یعنی مسائل را با عینک دیگری ارزیابی می کند. ولی خمینی سالها قبل تر که دست رد به سینه نماینده مجاهدین (در نجف) زد، همه گوشه و کنار مواضع مجاهدین را می دانست. به عمد در انتظار بود تا این سنخیت، این تضاد ایدئولوژیک مجاهدین را به خط قرمز ایدئولوژیکی شان هدایت کند، تا دیگر نتوانند بردباری و تحمل کنند. همانطور که یزید آنقدر میدان را بر حسین که می خواست صحنه را ترک کند و به حجاز بازگردد، تنگ کرد، که فریاد «هیهات....» از دهان حسین در آمد، و یزید زمان به وجد آمد.
در خرداد 60، مجاهدین شوریدند، و خمینی به وجد آمد. توانست مجاهد و صدام تکریتی را در یک جبهه قرار دهد و خودش در جبهه مقابل و کنار «مردم» قرار بگیرد. «مردم»ی که فرزندانشان در جبهه «حق علیه باطل» می جنگیدند و به به بهشت می رفتند. صحنه پردازی که برایش برنامه ریخته شده بود، جامه عمل پوشید. میدان مبارزه مشخص شد. «مردم» که نظاره گر این شر و شور بودند، با یک ارزیابی سطحی «فریب» خمینی را خوردند، و در 30 خرداد 1360 از «خانه ها» بیرون نیامدند. خمینی گرفت و زد و کشت، اما کسی بیرون نیامد. بخش اعظم «مردم» فریب خورده بودند، و بخشی دیگر (نیروی بالقوه سرنگونی طلب) مات و مبهوت و به دنبال «چه باید کرد». اما خمینی آماده بود. می دانست که این بخش از «مردم» که نیروی پتانسیل سرنگونی طلبان هستند، در این مقطع از زمان مات و مبهوتند و نمی دانند چه باید بکنند، «چون».... رهبر نداشتند. پس تا دیر نشده، لشگر حزب الهی به همه، دیوانه وار و وحشیانه هجوم برد و تر و خشک را با هم سوزاند. آنقدر گرفت و شکنجه کرد و اعدام کرد و همه را در رسانه های خود تبلیغ کرد که «هراس» در دلها افتاد، و بسیاری به خارج کوچ کردند، اما کسی «خبردار نشد» که چرا در پشت دیوار های زندان آنچنان جنایاتی به نام «اسلام»، بنام «محمد و علی» رخ می دهد. و بخشی دلسرد از همه و همه چیز و انقلاب و انقلابی گری، به روزمرگی قناعت کردند.
لازم به تأکید است که صحبت از «رهبر» بودن یا نبودن نیست. صحبت از «دزدیده شدن» یا نشدن رهبری هم نیست. صحبت بر سر واقعیتی است که نیروهای سرنگونی طلب در آن نقش آفرینی کردند. صحبت بر سر آنچه پیش از همه اینها رخ داد است. صحبت از حمایت از دادگاه های انقلاب است که وقتی «تعطیل» شد، نیروهای سرنگونی طلب «کنونی»، در آنروزهای خونین و آنارشیست اعتراض کردند و در ارگانهای خود خواهان اعدام دولتمردان حامی سلطنت شدند. صحبت از سوار شدن بر موجی است که ناخدای کشتی خمینی بود. در اوان سرنگونی نظام سلطنتی، خمینی دادگاه صحرایی تشکیل داد، شکنجه کرد و کشت، اما کسی (از نیروهای رادیکال) فریاد نزد، چرا هویدا را اعدام کردید، چرا پارسا اعدام شد، چرا...؟ و این «سکوت» باعث شد تا «فرهنگ و آگاهی» مردم پایین بماند. باعث شد تا «مردم» فکر کنند «اعدام» حق است. باعث شد تا «مردم» به نحوه دستگیر شدگان و در نحوه غیر «حقوقی» دادگاهی شدن بازماندگان نظام سلطنتی، ایرادی نبینند. چرا؟ چون نیروهای رادیکال و چپ به آن اعتراض نکردند. و آنروزی که در خیابانها، رودی خروشان از خون بهترین فرزندان خلق، جاری شد، «مردم» آنرا یک درگیری بین این اسلام و آن اسلام ارزیابی کردند. درگیری بین مسعود رجوی که می خواهد رهبر شود، و خمینی که «رهبر» است. کمتر کسی متوجه عمق این درگیری و تبعات آن شد.
بسیاری از سرنگونی طلبان، وارد بازی خمینی شدند. بازی شیادانه آن فریبکار قرن، که خلق به پاخاسته و بهم پیوسته را از میان دو شق کرد.
بجز آن نیم در صدی ها که از نخستین روز، خمینی و ذات این بدذات را چون خورشیدی عالمتاب دیدند و به جمهوری اسلامی گفتند نه! و در رفراندوم دروغین و دست ساز شرکت نکردند. . به اعدام فرخرو پارسا اعتراض کردند، به تسخیر «لانه جاسوسی» اعتراض کردند، چرا که سیاست را برای بازی، و «مردم» را مهره های این بازی نمی شناختند. نیم در صد بیشتر نبودند، اما صدای خسرو گلسرخی شدند. نیم در صد بیشتر نبودند، اما صدای مهدی رضایی، محمد آقا حنیف نژاد، بیژن جزنی و مسعود احمدزاده و رفیق فدائی خلق امیرپرویز پویان شدند. نیم درصد بیشتر نبودند، اما از همان لحظه اول، از آزادی، از حق، از حقوق بشر و از ایران گفتند. درود به آنها که هستند، و آنها که جان فدای خلق قهرمان ایران کردند.
برای پاسخ به اینکه «تا به کی»؟ (در نوشتار «م» - بخش 1 و 2)، و یا برای بالا بردن فرهنگ و آگاهی مردم و پایین کشاندن این جمهوری خمینی زده (نوشتار آقای جمشید پیمان – بخش 1 و 2)، می بایست از خود شروع می کردیم. اما نکردیم. باید نخست خود را آگاه می کردیم، ولی نکردیم. حرفهای زیبا زدیم، بی آنکه روستایی و شهروند شهرهای دورافتاده درکی از آن جملات داشته باشد. و برای «آگاه نکردن مردم» بهایی بس گران دادیم. بهترین فرزندان خلق. میلیشیای قهرمان، و مبارزین به پاخاسته و خستگی ناپذیر را فدای آزادی کردیم، اما «کسی خبردار نشد».
به امروز بازگردیم. به چهل و اندی سال پس از آنهمه اشتباه، و بی نهایت فدا و جانفشانی.
 امروز با همان معضلی روبرو هستیم که آنروز بودیم. امروز «مردم» به همان اندازه «ناآگاه با فرهنگی پایین» هستند که آنروز بودند. لازم است به «مردم» بگوییم که فریب شبکه های اجتماعی، تظاهرات نیم بند، و اعتراضات پراکنده را نخورند، اما نمی گوییم، بجز فقط تعدادی کم از نیم درصدی ها.
اگر به کنه این وقایع نگاه کنیم. همان می بینیم که در سال 1357 دیدیم. در آنروز نشریات را حزب الهی ها پاره می کردند و میز کتاب را بهم می ریختند و حامیان سازمانهای چپ و رادیکال را به زیر مشت و لگد می گرفتند. و «مردم» نظاره گر بودند. امروز، کارگران به خیابان می آیند. مورد ضرب و شتم لباس شخصی ها قرار می گیرند و «مردم» نظاره گر هستند. جوانان وابسته به «کانون های شورشی» تلاش می کنند تا شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» بر سر زبانها بیفتد، و برایش دستگیر و شنکجه و اعدام می شوند، اما «مردم» نظاره گر هستند. تحرکات تروریستی و سرکوبگر سپاه علیه اپوزیسیون کُرد، در اخبار شبکه های اجتماعی و حتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش می شود، ، اما «مردم» نظاره گر هستند. چرا..؟
«چون»... در این چهل و اندی سال، در کنار تمام آنچه انجام شده، نیروی سرنگونی طلب چپ و رادیکال، «مردم» را به حقوق اولیه خود آگاه نکرده است. در بالا بردن سطح آگاهی کوشا نبودند.
«چون»... در این چهل و اندی سال، در کنار همه آنچه سازمانهای سرنگونی طلب کردند، به حامیان خود آموزش ندادند که «حق اندیشه و بیان و نشر» دادنی نیست، بلکه یک بایست است که نمی توان از کسی ستاند.
«مردم» نظاره گر هستند، چون امروز فرق چندانی با آنروز ندارد.
در این چهل و اندی سال، تبعیدی می بایست از دو عنصر هراس داشته باشد. آنکه در درون کشور چماق بر سر مخالف می کوبد، و آنکه در خارج کشور با شنیع ترین برچسب ها، دگر اندیش را به گوشه ای هُل می دهد.... و «تبعیدی» از آن بیزار و از این دلسرد، پشت به انقلاب و انقلابیگری می کند. عطای آزادی برای خلق و وطن را به لقایش می بخشد و در بهترین شق به دنبال روزمرگی می رود؛ حال آنکه فرهیختگان، و اندیشه ورزان باید در صحنه بمانند و همگام با مبارزین مسلح و شورشگر، به ارتقاء اندیشه و فرهنگ مبارزاتی کوشش کنند. اما ترس از برچسب، هراس از بیان اندیشه و راهکار، نقد از «رهبر» و آنچه رخ می دهد، سکوت می کنند. چرا که «حرمت انسان»، «حرمت قلم»، و «حرمت اندیشیدن» برای بسیاری پشیزی ارزش ندارد.
و...
به مرور زمان، سالن های مملو از هوادار و تبعیدی متنفر از جمهوری اسلامی، به محفل های انترنتی و توئیتی و فیسبوکی تبدیل می شود.
و...
«هوادارنمایان» در پشت صحنه شبکه های اجتماعی، در پس نامهای بی معنی و دروغین، آنقدر بر منتقدین و اندیشه ورزان می تازند که منتقد دیگر نمی تواند فرق سربازان گمنام را با «هوادارنمایان» تشخیص دهد، و همه چیز را بر سر نیروی سرنگونی طلب که نیم قرن تاریخچه سیاسی-نظامی ذرین دارد، خراب می کند و نیم قرن فدا و ایثار را بخاطر این قبیل برخوردهای لمپنی، حزب الهی، و شنیع، از یاد می برد.
و...
به ناگاه، بازمیگردیم به 1357، که جمهوری اسلامی اعدام می کرد و نیروهای چپ و رادیکال اعتراض نمی کردند؛ با این تفاوت که اینبار اعدام فیزیکی نیست.
اعدام شخصیت است.
اعدام حرمت اجتماعی اشخاص است.
و...
بدتر از همه، اعدام انسانیت است.
و....
«مردم» نظاره می کنند.
و...
نظام جهل و جنایت به حیات رذل و کثیف خود ادامه می دهد
.
به نظر نگارنده، همبستگی ملی، یک توهم است که توسط فعالین سیاسی، از جمله این قلم (علی ناظر) بر روی میز قرار داده شده است. همبستگی ملی، تنها زمانی امکانپذیر است، که ما، همه ما، نخست بیاموزیم، به «انسان»، و به «مقام انسانیت» احترام بگذاریم. آنوقت است که تفاوت ما، همه ما، با خمینی صفتان، بارز می شود.
تا زمانیکه نپذیریم، انسان، موجودی متکلم، و اندیشه ورز است، و در نتیجه، حق او بیان نظرش است، تا زمانیکه متوجه نشویم، و درک نکنیم که آزادی در ایران، حتی پس از سرنگونی این جنایتکاران، ممکن نیست، مگر اینکه امروز یاد بگیریم که حتی به دشمن خود اجازه صحبت و دفاع از خود بدهیم، آزادی در ایران یک رویا، و صحبت از آن یک فریب (قرن بیست و یکمی) برای دستیابی به قدرت است.
و...
این آموزش، اولین «وظیفه»، و شاید بهتر است بنویسم «تنها وظیفه» رهبر است.
رهبری که می خواهد «مردم» با فرهنگ و آگاه باشند. رهبری که می خواهد «مردم» با آگاهی انتخاب کنند، و نه از روی «اجبار»، «تشنگی»، و یا «گرسنگی». «رهبر» چاره ای ندارد بجز اینکه «اخلاق حرمت به دگراندیش» را در میان «مردم» نهادینه کند.
ارتش تشنگان و گرسنگان را می توان با لقمه ای نان و قطره ای آب منحرف کرد، اما ارتشی که بر مبنای آگاهی تشکیل و ساماندهی شود، هرگز شکست نمی خورد.
مسعود رجوی، برای جا انداختن مقوله «رهبری»، بقول خودش سازمانش را فدا کرد، و خودش را بر سکوی اتهام نشاند تا هرکس در دادگاه ذهنش او را محاکمه کند. این حرکت را مجاهدین «انقلاب ایدئولوژیک درونی» نامیدند.
غلط یا درست آن به خودشان مربوط است و در این زمان مورد بحث قرار نمی گیرد، اما این «فدا»، و این ازخود گذشتگی «مریم رهایی» (بقول خودشان) ، هرچند برای مدتی بازده مثبت داشت، اما هنوز که هنوز است، «مردم» به اهمیت و جایگاه «رهبری»، خارج از نظام جمهوری اسلامی، واقف نشده اند. هنوز که هنوز است، در اوج به پا خاستن، «مردم» فریاد می زنند «حسین، حسین میرحسین»، و جنبش سبز سیدی شکل می گیرد، و چون «رهبر» آن جنبش از جنس خود نظام است، و «ساختار شکن» نیست، «مردم» دلسرد به خانه ها بر میگردند، چرا که «فرهنگ مبارزاتی» توسط نیروی چپ و رادیکال آموزش داده نشده است. آموزش نظامی، آری؛ اما آموزش فرهنگی در دستور کار نبوده است.
بپرسیم، چرا پس از اینهمه جانفشانی فرزندان خلق، در ایران شعار «رضا شاه روحت شاد» سر داده می شود؟ آیا دلیلش کمکاری نیروهای چپ در بالا بردن آگاهی و فرهنگ «مردم» نیست؟
شاید تحلیلگرانی که مصرّند این نظام در حال فروپاشی است، درست بگویند. شاید ارتش گرسنگان و تشنگان این نظام را کن فیکون کند. شاید کانون های شورشی، زمینه ساز شورش های همگانی شوند و نظام تا به دندان مسلح جمهوری اسلامی نتواند در مقابل این فوج عظیم مستأصل دوام بیاورد. شاید...
اما، و حتی اگر بپذیریم که سوریه دوم و بسی بدتر رقم زده نمی شود و همه چیز بنا به برنامه و با حداقل خونریزی به پایان می رسد، «مردم»ی که چهل و اندی سال با دروغ و فریب و کلاهبرداری و تهمت و دزدی و... اخت گرفته اند، چگونه می خواهند نمایندگان «شایسته» مجلس موسسان را انتخاب کنند؟ طبق کدام «آموزش» و «تمرین دموکراسی»؟ در این چهل و اندی سال که نظام خمینی زده، برایشان تصمیم گرفته و برایشان نماینده و رئیس جمهور و .... انتخاب کرده اند؛ «شناخت» مردم بر پایه کدام آموزه هاست؟ آنهم در عرض 6 ماه؟
می خواهم بگویم، اگر به راستی بر این باوریم که این نظام در حال سرنگونی است و آخرین نفس ها را می کشد، چرا در تلویزیون ها، وابسته به هر سازمان و یا شخصیتی، بجای پرداختن به تخطئه یکدیگر، و یا پرداختن به مسائل تئوریک، و یا افشای جمهوری اسلامی سراپا افشا شده، به آموزش «مردم» اقدام نمی شود؟ چرا رادیو ها و تلویزیون های رنگارنگ به مقوله و اصل «انتقاد» و «انتقاد پذیری» نمی پردازند تا «مردم» بیاموزند؟
بجای اینکه در بیانیه ها بگوییم «جمهوری دموکراتیک اسلامی» و یا «جمهوری خلق» و یا «جمهوری دموکراتیک»، و یا «نظام سلطنتی پارلمانی»، بیاییم به «مردم» تفاوت جمهوری فدرال، با جمهوری دموکراتیک را آموزش دهیم. چرا به «مردم» در باره نحوه قتل حسین بن علی بنا به شواهد و روایات غیر شیعی، صحبت نمی شود؟ چرا فرق مارکسیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و نقش کارگر و پرولتاریا، آنگونه که هست، و نه آنگونه که می خواهیم به «مردم» القاء کنیم، صحبت نمی شود؟
چرا تلویزیون سیمای آزادی وابسته به (مجاهدین)، از سران و سخنگویان احزاب سرنگونی طلب دعوت نمی کند تا نقطه نظرات خود را ارائه داده و بدون تخطئه شدن سیستماتیک، به سوالات بینندگان پاسخ دهند؟ به راستی، چگونه می شود این خواست ساده آقای جمشید پیمان (بالا بردن فرهنگ و آگاهی) را عملی کرد؟ هرگز با خود فکر کرده ایم که سایت همبستگی ملی بجز انتشار اخبار و دیدگاه های «خودیها»، چه وظیفه دیگری دارد؟ چرا این سایت هرگز به «ملی» بودن پایبند نیست و همیشه به حداقل رضایت داده است؟ به نظر مسوول محترم سایت همبستگی ملی، کدامین مهمتر و «آگاه» کننده تر است، انتشار سخنان مایک پمپئو فاشیست، یا مثلا انتشار آخرین نوشته فلان رهبر یک سازمان و یا حزب سرنگونی طلب (خارج از شورا)؟
پاسخ این همه سوال را فقط یک نفر می تواند بدهد، آنکسی که ادعا می کند «رهبر» است. آنکسی که نوید «آزادی» می دهد. آنکسی که از دیگران می خواهد تا به او بپیوندند. و در این کارزار، آقای رضا پهلوی مستثنی نیستند. چرا تا بحال ایشان رسانه آگاهی دهنده (ارگان) تشکیل نداده اند؟ چگونه انتظار دارند «مردم» تنها با خواندن (هرازگاهی) بیانیه ایشان جان بر کف نظام را سرنگون کنند؟ چرا ایشان که از پیوستن صحبت میکنند، تا بحال با هیچکدام از شخصیت های مطرح مذاکره و به توافق نرسیده اند؟ چر این توافقات به اطلاع «مردم» رسانده نمی شود؟
آقای جمشید پیمان به درستی می نویسند که «پایین کشیدن جمهوری اسلامی از راه بالا کشیدن آگاهی و فرهنگ مردم!» است. در این راستا، شاید خوب باشد به برخی از استراتژی ها، و شخصیتهای مطرح بپردازیم. اما نخست، می خواهم به «خواهش» آقای مسعود رجوی پاسخ بدهم. ایشان در کنفرانس رادیو-تلویزیونی (1373)، پس از پاسخ به سوالاتی پیرامون گسترش شورا، ادامه می دهند:
«.... حالا دیگر نوبت من است که خواهش کنم هرکس می تواند فهرستی از احزاب و سازمانها و جریانهای سیاسی آزادیخواه – البته با اسم و رسم مشخص – که شایستگیشان برای ورود به شورا محرز است و هنوز به شورا نیامده اند، به من بدهد تا از آنها به طور رسمی و علنی دعوت کنیم، و یا لااقل ما توضیح بدهیم که چرا نیامده اند. یا هم که سازمانها و احزاب مزبور (که لابد شناخته شده اند و سوابقی هم باید داشته باشند) زحمت کشیده و خودشان توضیح بدهند. نیازی به تذکر ندارد که منظور من از این سازمانها و گروهها بقایای شاه و خمینی و متحدان عینی و آزموده شده آنها علیه مقاومت مسلحانه انقلابی و شورا و ارتش آزادیبخش نبوده و نیست....» (همانجا، ص 30-31). آقای رجوی چند لحظه پیش از این می گویند «باید خاطر نشان کنم که شرط عضویت و گردهمایی در شورا «انقلابی» بودن به معنی دقیق و فنی کلمه نبوده و نیست.... لازمه عضویت در شورا، نفی شاه و خمینی و پایبندی به اصول استقلال و آزادی و التزام به مصوبات شورا بوده و هست.....» (همانجا، ص 28).
با اجازه اسامی جریانها، سازمانها و احزابی را در زیر می آورم. اگر شورا نمی خواهد از این سازمانها و احزاب دعوت کند (از دعوتنامه کلی دوری کرده و به نام از آنها دعوت شود)، همانطور که آقای رجوی می گویند «توضیح  داده شود»، و اگر دعوت شدند، این دعوت، همانطور که آقای مسعود رجوی می گویند «علنی» باشد.
چریکهای فدائی خلق ایران (رفیق اشرف و یارانش)
حزب کمونیست کارگری
کومه له (سازمان کردستان حزب کمونیست ایران)
حزب کمونیست کارگری – حکمتیست
اتحاد فدائیان کمونیست
و....
در کنار این احزاب و سازمانها، نهادهای دیگری هم هستند که بدون شک، می شود از آنها دعوت به همکاری/همیاری نمود. دعوتی علنی و روشن. همزمان، شخصیت های متعددی هستند که هم سرنگونی طلب هستند، و هم آزادیخواه و هم شناسنامه دار. نزدیک شدن آنها به یک طیف همبسته، بی شک کمبودها و حفره های سیاسی و اندیشه ورزی را پر کرده، و توان شورا دوچندان می شود. آیا هرگز از این شخصیت ها دعوت شده است؟ از نام بردن شخصیت ها خودداری می کنم.
اگر به هر دلیلی، ورود این نهادها و شخصیتها به شورا (پس از دعوت علنی) ناممکن شود، چرا از آنها برای گردهمایی در یک کنفرانس انترنتی در راستای بحث و گفتگو پیرامون «تدوین برنامه برای تشکیل جنبش سرنگونی طلبان متحد» تلاش نمی شود؟ تا شاید «مردم» به معضلات سرنگونی پی برده و در راستای عملیاتی شدن سرنگونی همسویی کنند.

آیا برای این سخنان آقای مسعود رجوی که نزدیک به یکربع قرن پیش زده، راهکاری عملی و گوشی شنوا در دبیرخانه شورا وجود دارد؟
در صورت کمکاری دبیرخانه شورا در این مورد، مطمئن هستم که همه چیز بر سر آقای مسعود رجوی خراب می شود. چنانکه هماکنون، بسیار گفته می شود «رجوی نمی خواهد»، «رجوی نمی گذارد»، «خودش پشت این عمل و آن گفته و یا نوشته است».
به نظر من، دبیرخانه شورا اجازه ندارد بوروکرات مانده و ازخود ویژگی انقلابی بروز ندهد. و اگر کمی جلوتر برویم، اعضای شورا، به همان اندازه دبیرخانه موظف و مسئول هستند تا مصوبه خود «جبهه همبستگی ملی» را به سرانجام برسانند. باید شجاعت داشته و پا پیش بگذارند و هرگونه مانع بوروکراتیک را به کناری بزنند.  باید به خودباوری به عنوان «نمایندگان در پارلمان در تبعید» برسند. این فرهنگ حاکم که همچون بختکی بر آنها سوار شده، باید زدوده شود. اعضای محترم شورا، (بقول آقای مسعود رجوی) اعضای «پارلمان در تبعید» هستند. در غیر اینصورت، آنگونه که شایع است، اعضای شورای ملی مقاومت فرقی با عروسکهای خیمه شب بازی ندارند؛ آن می کنند که مسعود رجوی می گوید.
سخنی کوتاه با اعضا و دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران
بیانیه چهلمین سالگرد تأسیس شورا منتشر شد. 98 صفحه کار پژوهشی و سیاسی، اما شورا پس از 40 سال هنوز اندر خم همان کوچه ئی است که بوده؛ از زمان گسترش شورا بیش از 27 سال می گذرد. پس از آن روزهای گسترش، نه تنها شورا گسترده تر، خلقی تر و سرزنده تر با کادرگیری جدید نشده، بلکه تعدادی هم از شورا استعفاء داده اند. نمایندگان «پارلمان در تبعید» باید از خود بپرسند، از چه زمانی دیگر به گسترش شورا فکر نکرده اند و چرا؟ دبیرخانه محترم شورا به «مردم» گزارش بدهدکه چرا نمی تواند اعضای جدید جذب کند. به راستی مشکل بر سر چیست؟ روشنفکران و فرهیختگان و متخصصین (که آقای مسعود رجوی قرار بود هموزنشان طلا هزینه کند) و .... اگر به شورا پشت نکرده باشند، ظاهرا به شورا بی توجه شده اند. و یا شاید بهتر است بنویسم، شورا به آنها بی توجه شده است. چرا؟
بیاییم، برای لحظه ای سوال «شکست یا پیروزی» را در چارچوب «گسترش شورا» بررسی کنیم، و به نتیجه برسیم که در این مدت، جمهوری اسلامی در ترفندهای جدایی انداز خود پیروز بوده، یا سرنگونی طلبان در تاکتیکهای جذب (چسب) و گسترش دستاورد داشته است؟ چنانکه ملاحظه می شود، نگارنده به مقوله «جبهه» اشاره نمی کند، چرا که می بیند «شورا» در گسترش خود ناتوان است، چه برسد به همبستگی ملی با نیروها و جریانهای دگراندیش.
این پرسش ها در در راستای ضربه زدن به شورا نیست، بلکه برای قوام بخشیدن به آنچه دستاورد داشته، و آنچه می تواند دستاورد داشته باشد، است.
می خواهم مطلبی بنویسم و خاضعانه امیدوارم که کج فهمی نشده، و بدبینانه ارزیابی نشود.
اکثر اعضای قدیمی و پیشکسوت شورا، مسن هستند. سازمان مجاهدین خلق، با درک این واقعیت که سنی از اعضای قدیمی اش گذشته، اعضای جوانتر سازمان را در مسوولیتهای پیچیده و کاربردی به شورای مرکزی محول کرده، و مسوولیت کنونی سازمان به عهده مجاهد خلق، خانم زهرا مریخی است، (حتی همردیف و معاونین هم انتخاب و معرفی شده اند). سوال اینست که آیا این موضوع در داخل شورا مورد بحث قرار گرفته، و دبیرخانه در راستای بال و پر دادن به اعضای جوانتر کوشاست؟ آیا با خود فکر کرده که اگر (بقول مسلمانان) خدای ناکرده آقای مسعود رجوی و یا خانم مریم رجوی فوت کردند، شورا توانایی جانشینی این فقدان مهم را دارد؟ جمهوری اسلامی، پس از مرگ خمینی، طبق روال همیشگی آخوندی، توانست جانشین او را در اسرع وقت به حامیانش معرفی کند. از خیلی وقت پیش از مرگ خمینی، این موضوع در دستور کار قرار گذاشته شده بود. نکند، روزی به ناگاه برسد، و شورا در برابر سوالی قرار بگیرد که برای آن آمادگی نداشته و برنامه ریزی نکرده باشد.
به این مبحث در بخش بعدی بیشتر می پردازم.
ادامه دارد
شاد باشید
علی ناظر
11 مهر 1400
3 اکتبر 2021
 
شکست یا پیروزی – بخش پایانی
لینک به بخش های پیشین (1، 2 ،3، در حاشیه1)
نگاهی گذرا به آخرین بیانیه 98 صفحه ای شورای ملی مقاومت پیرامون چهلمین سالگرد تأسیس آن، این قلم را با سوالات متعددی مواجه کرده است. برای کوتاهی سخن به چند نقل قول اکتفا می شود
در بند 70، صفحه 65، به یک قطعنامه (118) اینگونه اشاره می شود
«.....  70- روز سه شنبه ۷ ارديبهشت ۱۴۰۰ ، در کنفرانسی که توسط شماری از نمايندگان ارشد کنگرة آمريکا از هر دو حزب اصلی به طور آنلاين برگزار شد، قطعنامة اکثريت کنگره با امضای ۲۲۵ نماينده از هر دو حزب دموکرات و جمهوريخواه به آگاهی عموم رسيد....»
 
بیانیه شورا در این خصوص نتیجه گیری می کند:
«.... از سوی ديگر، اين قطعنامه [118] اثبات می کند ديپلوماسی انقلابی مقاومت ايران مبتنی بر مبارزه و ايستادگی مردم ايران، رزمندگی رزمآوران، خونهای پاک شهيدان راه آزادی و سختکوشی کادرها و فعالان مقاومت، ايرانيان شريف و هواداران فداکار سازمان مجاهدين خلق ايران در خارج کشور، بر شالودههای بسيار مستحکمی بنا شده است.
اين بنای رفيع و استوار از باد و باران تحولات سياسی در کشورهای غربی گزندی نمیبيند؛ بنايی که آجرهای آن از رنج و خون فرزندان ايران و تجسم آرمان آزادی مردم ايران است؛ ايرانی آزاد، دموکراتيک، آباد و مستقل و عاری از سرکوب و اختناق و بقايای ديکتاتوريهای شاه و شيخ.....»
در بخش هایی از این قطعنامه [118] آمده «....
....از آنجا که سازمان ملل به جامعه بين المللی فراخوان داده که برای تحقيقات اقدام به راه اندازی يک تحقيقات بين المللی کند؛
از آنجا که ايالات متحده بايد در هر تحقيقات بين المللی در مورد کشتار فراقانونی ١٩٨٨-١٣٦٧  مخالفان ايرانی -شرکت داشته باشد.....»
 
قبل از اینکه به بیانیه شورا بپردازیم، آیا دبیرخانه شورا که بیانیه شورا را تنظیم و منتشر کرده و این قطعنامه را در آن گنجانده، از خودش پرسیده که چرا ایالات متحده آمریکا که در کودتای 1332 علیه دولت ملی مصدق شراکت مستقیم داشته، از همین الان که نه اتفاقی افتاده و نه تحقیقاتی می خواهد آغاز شود، و نه جمهوری اسلامی سرنگون شده، این ارباب بی مروت که یک دم به جمهوری اسلامی چراغ سبز می دهد تا سر میز مذاکره برجامی بنشیند، از هماکنون برای خودش صندلی در تحقیقات بین المللی، رزرو کرده و برای خودش کارت دعوت می فرستد؟ اگر این نمایندگان محترم در کنگره آمریکا از روی انسانیت (؟؟؟) و یا بخاطر دیپلماسی انقلابی مجاهدین (؟؟؟) تصمیم می گیرند که موضعگیری نیم بند بکنند، چرا فکر می کنند که خودشان (آمریکا) یکی از متهمان ردیف اول نیستند؟ این صیغه «باید» که در جملات بالا (در قطعنامه) آمده نه تنها ریشخند به خواستهای مردم است، بلکه از همین الان تلاش دارد تا در «محکوم شدن یا نشدن» عناصر جنایتکار (آمر و عامل) در جمهوری اسلامی نقش آفرینی کرده و چوب لای چرخ احقاق حقوق مردم ستمدیده ایران بگذارند.
شوربختانه، بیانیه شورا در چهلمین سالگرد خود، ضعف خود در تحلیل جملات جهانخواران را به نمایش گذاشته و آن را در بوق و کرنا بازتکثیر می کند. اما چرا؟ تنها به این خاطر که 220 نماینده کنگره زیر یک قطعنامه که بیشتر بوی سیاسی و چماق و هویج برای جمهوری اسلامی می دهد تا حمایت از ملت شریف ایران، امضا کرده و برای بخش دیپلماسی مجاهدین خوراک تبلیغی درست شده است.
 
در صفحه 69 همین بیانیه به نقل از قطعنامه 118 کنگره آمریکا آمده:
 
«.... کنگره در کنار مردم ايران که به تظاهرات مسالمت آميز و مشروع خود عليه رژيم سرکوبگر و فاسد حاکم ادامه میدهند، می ايستد.
٤  کنگره حقوق مردم ايران و مبارزة آنان برای برقراری يک جمهوری دموکراتيک غيرمذهبی و غيراتمی را به رسميت می شناسد.
....»
 
حتما متوجه خط دادن های این حضرات به مجریان «دیپلماسی انقلابی» می شوید.
ترجمان من از این چند خط چنین است:
1-     کنگره تا زمانیکه مبارزه «مسالمت آمیز» باشد، در کنار مردم ایران است (درست است که نوشته شده «تظاهرات مسالمت آمیز»، اما کنه متن بر این نکته مصّر است که نباید ساختار شکن باشد و در تقابل با کشتار، دفاع مسلحانه کرد. تظاهرات باید مسالمت آمیز باشد. به زبانی ساده تر «نافرمانی مدنی» شاهزاده رضا پهلوی). کنگره به زبان سیاسی خط و نشان می کشد که وای به روزی که شعار «تنها ره رهایی....» بلند شود. از آنروز به بعد، همانطور که فرانسه خودفروشی کرد و خانم مریم رجوی و رفقایشان را دست بسته به بازداشتگاه منتقل کرد، و یامجاهدین وارد لیست تروریستی شدند، تا خاتمی را خوش آید، تاریخ برای چندمین بار تکرار می شود. همانطور که بر سر قرارگاه ها بمب ریخته شد، و آمریکا ککش هم نگزید، اینبار،  آلبانی مرکز اراذل جمهوری اسلامی می شود.
2-     جهت اطلاع عموم، که البته این حضرات یانکی از آن خوب باخبرند، پرچمدار مبارزه مسالمت آمیز دو نفر بیشتر نیستند. «حسین حسین میرحسین»، و «رضا شاه روحت شاد». با توجه به این نکته، امضاکنندگان تا به این بند قطعنامه، از سرنگونی طلبان رادیکال حمایت نکرده، بلکه به آنها که مبارزه مدنی، ورود سپاه پاسداران در معادله تغییر قدرت، تغییر رفتار جمهوری اسلامی، و وابستگی در دستور کارشان است، فضا برای بازی، و چراغ سبز داده است. گویی «دیپلماسی انقلابی» مجاهدین جاده صاف کن سبز سیدی و شاهزاده پهلوی شده، و حتما چند سال دیگر، دوباره می خوانیم که «رهبری به سرقت رفت».
می خواهم بنویسم که این قطعنامه با تمام تزئین و چراغانی و جملات خوش طعم و بو، در راستای منافع ملت ایران نیست.
3-     کنگره بر خلاف جملات بالا هرگز (در تاریخ دو صد ساله خود) از حقوق ملتهای ستمدیده حمایت نکرده که این بار دومش باشد. دیگر اینکه، تا زمانیکه رفراندومی انجام نشده، مجلس مؤسسانی تشکیل نشده، قانون اساسی نوشته نشده، «تظاهرات مسالمت آمیز» برای برقراری یک «جمهوری»، «دموکراتیک»، «غیر مذهبی»، و ایرانی «غیر اتمی» یا دستور از بالاست که در پاسخ باید گفت «فضولی موقوف»، و یا از سر ناآگاهی است و حضرات کنگره جوّگیر شده اند.
4-     آنچه در ایران رخ می دهد، خودجوش، تک بُعدی، و کم عمر است. این تظاهرات، با آنچه در 5 مهر 1360 روی داد تفاوت ماهوی دارد. معلمان که به خیابان می آیند، از سر ناچاری و درماندگی اقتصادیست، و  نه از سر «انقلابی گری» حتی اگر فریاد سر داده «معلم قیام کن، از حق خود دفاع کن»، «تا حق خود نگیریم، از پا نمی‌نشینیم»، «معلم زندانی، آزاد باید گردد». به چند نقل قول از مجاهد خلق مسعود رجوی دقت کنیم.
وی در پاسخ به انتظاراتش از قیام عمومی و... چیست می گوید « شرایط با شرایط پایانی حاکمیت شاه، بسیار متفاوت است..... شرایط عینی انقلاب فراهم بود و در موقعیت مناسب بین المللی که سرپوش خفقان را کنار زد، به بار نشست و انفجار اجتماعی صورت گرفت..... اما اکنون... اصلا انتظار نداریم که همان وضع مجددا تکرار شود. چرا که خود رژیم مانع است.... کاش می شد باز هم قیام مسالمت آمیزی داشت آن هم با گُل... بنابراین، اصلا نباید انتظار داشت که همان شرایط و همان فضا و چشم انداز تکرار شود.... ما باید خودمان را با واقعیات و سطح امروزی تکامل و بغرنجی مبارزه منطبق بکنیم... »(همانجا صص 71-72).
 
مجاهد خلق مسعود رجوی به خط مسالمت آمیز چنین پاسخ می دهد «اینها [شورا] برخلاف خمینی، در صدد اینکه به شیوه مسالمت آمیز سیاسی حریفشان را سرنگون کنند، نیستند که بعد آن حقه بازیها و دجالیتها و زد و بند ها موضوعیت پیدا کند....» (همانجا، ص 153). این کجا و آنچه «دیپلماسی انقلابی» توانسته در آن قطعنامه کذایی 118 بگنجاند کجا؟
 
نمی دانم چرا کسی در این کنگره صدایش درنیامد و نگفت تا آنجایی که به شورای ملی مقاومت مربوط می شود، اعضای این نهاد، متعهد و ملتزم به مفاد و مصوبات شورا هستند.
 
یکی از مصوبات، تشکیل جمهوری دموکراتیک اسلامی است. آقای مسعود رجوی هم بارها بر آن تأکید داشته و ساعتها بحثهای توجیهی داشته اند که نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد. واژه اسلامی باید در این عنوان بماند. پس این آقایان و خانمهای حامی آزادی مردم ایران، «جمهوری دموکراتیک» را از کدام دکان بقالی در آورده اند؟ البته حساب آنها روشن است، ولی چرا شورای ملی مقاومت این جملات را در بیانیه خود، برجسته و پررنگ به چاپ رسانده اند، گویی «تنظیم کنندگان بیانیه» در دلشان قند آب شده که بالاخره ارباب بی مروت این حرف را زده و می شود روی این موج سوار شده و بدون احتیاج به چرخشی قهرمانانه و هیچ مصوبه ای، عنوان «جمهوری» را عوض کرد؟
بدتر اینکه سایت مجاهدین هم به واژه نامربوط (هرچند مقبول) «جمهوری دموکراتیک» فضا می دهد «...آری به جمهوری دمکراتیک
خمینی برای آن‌که نوع حکومت مورد نظر خود را به مردم تحمیل کند، هرگز در مورد محتوای آن حرفی نزد. مردم نیز در انقلاب ضدسلطنتی می‌دانستند چه چیزی را نمی‌خواهند ولی کمتر به این می‌اندیشندند که چه چیزی را باید جایگزین آن نمایند. اکنون می‌دانند جایگزین استبداد دینی یک جمهوری دمکراتیک و مستقل و مبتنی بر جدایی دین از دولت و برابری زن و مرد و آزادی و برابری همهٔ ادیان، اقلیتها و ملیت‌هاست. این خواست مبرم در  اجلاس میان‌دوره‌یی شورای ملی مقاومت ایران با حضور رئیس جمهور برگزیدهٔ شورا برای دوران انتقال حاکمیت به مردم ایران بارز شده است...»
شایان توجه اینکه آنچه در اجلاس میاندوره ای شورا در فروردین 1400، و در طرح جبهه همبسگی ملی آمده، مطرح شدن یک خواست است و نه عنوان جمهوری آینده که اعضای شورا به آن رأی داده باشند.
 
مجاهد خلق مسعود رجوی با اشاره به این شکل از سیاستگذاری می گوید «چرا باید تسلیم فضای خود به خودی بشویم و اینبار پاندول وار از آن منتهی الیه به این یکی منتهی الیه برویم؟ ما که نباید سطحی نگرانه مغلوب این فضا بشویم. افغانستان کنار ماست. می خواهید دورتر برویم، به الجزایر، تونس، مصر، و یا جمهوری های مسلمان جدا شده از شوروی که رژیم با حربه اسلام به آنها چنگ انداخته است، اشاره کنیم....» (همانجا، ص 124). «... قرار نیست که ما با جوّی بالا و پایین بشویم. یک بار با فضای شدیدا مذهبی،  یک بار با عکس آن...» (همانجا، ص 122). «هرکس این را می داند که اگر در اسم گذاری دولت موقت، کلمه اسلام را نمی آوردیم و به «دولت جمهوری دموکراتیک» اکتفا می کردیم، در بازار روز سیاست مقبولتر بود و خرج کمتری می داشت...» (همانجا، ص 119).
اما کو گوش شنوا و چشم بینا که مصوبات شورا را ببیند، و در کنار مقالات آنچنانی که با عنوان «جمهوری دموکراتیک» در سایت مجاهدین منتشر می شود، مقالاتی هم در باره التزام به عنوان «جمهوری دموکراتیک اسلامی» هم منتشر شود.
 
جهت اطلاع اعضای محترم شورای ملی مقاومت، راه حل بسیار ساده تر برای تغییر عنوان جمهوری در دست است، و احتیاج به این قبیل نرمک نرمک گویی ها نیست.

شورای ملی مقاومت ایران، همانطور که چند سال پیش، نشستی تشکیل داد تا آن ماده الحاقی کذایی را به تصویب برساند و رکن چهارم (آزادی اندیشه، بیان و مطبوعات) را زیر پا له کند، می تواند یک نشست دیگر گذاشته و یک ماده واحده دیگر به تصویب برساند که از این به بعد جمهوری دموکراتیک اسلامی به جمهوری دموکراتیک تغییر نام داده است. البته شورا لازم است توضیح دهد که آن همه حرف و حدیث آقای مسعود رجوی در اهمیت گنجاندن «اسلامی» در تیتر جمهوری، چه بود و چرا این تغییر عنوان، در این مقطع از زمان، موضوعیت پیدا کرده است؟ آیا یک حرکت پوپولیستی است یا درایتی آنرا پشتیبانی می کند؟

اما و قاعدتا، نگاه پوپولیستی و ابن الوقتی در قاموس اعضای شورا نیست. چنانکه مجاهد خلق مسعود رجوی جهت آموزش نسل های آینده تأکید می کند «دجالیت یعنی سوءاستفاده از عواطف و اعتقادات مردم و بر سادگی و جهل عوام الناس سوار شدن و روی آن سرمایه گذاری کردن.» وی ادامه می دهد «کلمات مقاومت ایران، حساب و کتاب دارد...» (همانجا، ص153). حال، باید پرسید که کنگره آمریکا چه شده که می خواهد از تظاهرات مسالمت آمیز (بخوانید نافرمانی مدنی) حمایت کند؟ شایان توجه اینکه در قانون اساسی آمریکا حمل اسلحه مشروع و قانونی است، اما حضرات کنگره ای این حق را برای ملتی ستمدیده قائل نیستند، و در قطعنامه خود تأکید دارند که باید در امر سرنگونی دست به اسلحه نبرد تا نکند خدای نکرده به تریش قبای ارباب بی مروت بربخورد و برنامه هایش بهم بریزد؟ غم انگیزتر اینکه، شورای ملی مقاومت که در راستای احقاق حقوق جانباختگان رشید خلق تأسیس شده، این دودوزه بازیهای آمریکا را در بیانیه چهلمین سالگرد تأسیس خود تمام و کمال نقل می کند، و به آن خرده نمی گیرد، و آنها که به «دیپلماسی انقلابی» (از نوع قرن بیست و یکم) باور دارند، فراموش می کنند که پیش از این مسوول شورا تأکید داشته «دو چیز هم سنخ و هم جنس، همدیگر را پیدا می کنند و متحد یا همسو و هم جهت می شوند...» (همانجا، ص 152). این را به عمد نوشتم تا اعضای محترم شورا آنرا یکبار دیگر بخاطر بیاورند، و رک و راست از خود بپرسند همسنخی و هم جنسی کنگره آمریکا با فرزند خلق در چه چیزی خلاصه می شود؟
به نظر من هیچ! به این گفته از مجاهد خلق مسعود رجوی دقت کنیم تا ماهیت نماینده کنگره، و سیاست پشت پرده این قبیل قطعنامه ها را بهتر بفهمیم. در 21 بهمن 1391، محل استقرار پناهجویان مجاهد خلق در لیبرتی موشک باران شد. مسعود رجوی در بخشی از پیام خود به درستی سوالی را مطرح می کند که می بایست، همیشه آویزه گوش «دیپلمات های انقلابی» باشد. « این است آن امنیت و سلامت و رفاهی که کوبلر در خیانت آشکار به حقوق‌بشر در مساحتی ۸۰بار کمتر از اشرف به ما وعده می‌داد. » (سایت مجاهدین، پیام مسعود رجوی بعد از نخستین حمله موشکی به لیبرتی).
رابطه با ارباب بی مروت آری، اما اعتماد به این دایناسور های آدمخوار هرگز.
آنها هر لحظه می توانند دشنه ای زهرآگین به پشت مبارزین خلق فروکرده، و برای یک مشت دلار بیشتر به همه این قطعنامه ها تف کرده و ده ها لیبرتی دیگر، و لیست تروریستی و .... برپا سازند. این واقعیت سیاسی را اگر من می دانم، مطمئن باشیم که جمهوری اسلامی هم حتما می داند، و هر زمان که عرصه را به خود تنگ ببیند، برای نجات خود، تمام ایران و خلق و آرمانش را به حراج می گذارد، اما تنها به یک شرط - ارباب بی مروت باید نخست از روی اجساد فرزندان خلق بگذرد. چنانکه در غائله «گابن» کردند. در حمله به عراق کردند. در محاصره اشرف کردند. و در لیبرتی پناهجویان بی سلاح و بی دفاع را گوشت دم توپ قاسم سلیمانی کردند. اگر دیپلمات های انقلابی این را نفهمند، یا خود را به خواب بزنند و برای هر قطعنامه آبکی، جشن بگیرند و در بیانیه شورا آنرا آنگرادیسمان کنند، پاسخ به سوال این نوشته مثبت است. آری، ما شکست خورده ایم. صدها بار بدتر از آنچه می توانیم تصور کنیم شکست خورده ایم؛ چرا که برای ما تعیین می کنند چه نظامی داشته باشیم. ما را مجبور می کنند تا بدون هیچ مصوبه ای عنوان جمهوری را تغییر دهیم.
 
نمی دانم کسی متوجه منظور این قلم می شود یا نه؟ در اینجا، صحبت در دفاع از ایران اتمی یا سلاح اتمی و یا در رد آن نیست. صحبت از شکل و نام و هویت نظام بعد از سرنگونی هم نیست صحبت بر سر موضوعی مهمتر است. می خواهم به نکته ای که ظاهرا از انظار مسوولین، از جمله خانم مریم رجوی،  پنهان مانده، اشاره کنم.
اگر امروز که هنوز هیچکسی، به هیچ مقامی نرسیده، اعضای شورا نتوانند به این چند خط اساسنامه و مصوبات شورا پایبند باشند («جمهوری دموکراتیک اسلامی»)، وقتی قانون اساسی با ده ها و صدها بند و تبصره نوشته شد و به تصویب رسید، اصولا چه تضمینی است که آن قانون محترم شمرده خواهد شد؟
این قلم اصولا به اسلام و واژه اسلامی باور ندارد، ولی چه شده که به یکباره، شورا هم دل چندان خوشی از استفاده واژه «اسلامی» ندارد و خواسته و ناخواسته «جمهوری دموکراتیک» را زیر لب زمزمه می کند؟ چه چیزی چرخیده که شفاف نیست؟ و چرا آنرا با خلق در میان نمی گذارد؟
 
به نکته دیگری بپردازیم.
خوانش این قلم، از خواست حضرات کنگره ای برای ایران غیر اتمی ساده است. آنها یک هدف بیشتر ندارند، وابسته کردن ایران به خود و شرکاء. آیا منظورم اینست که مجاهدین بخاطر «منافع ملی» نمی بایست برنامه پنهان و هسته ای جمهوری اسلامی را افشا می کرد؟ خیر! اصلا منظورم آن نیست. به نظر من، به آن می گویند دیپلماسی انقلابی. اما سلاح اتمی، با ایران غیر اتمی متفاوت است.
 
اصولا وقتی نوشته می شود، «ایرانی غیر اتمی»، یک زیرنویس هم احتیاج دارد تا معنای واقعی آن کاملا مفهوم شود. یکبار است که درباره ایرانی بدون سلاح اتمی صحبت می کنیم. یکبار است که می گوییم درب تمام دپارتمانت های تحقیقاتی و دستاورد های هسته ای را تخته کنیم. هرچه مواد لازم برای داروسازی لازم است را از خارج وارد می کنیم. اصولا کلیه داروها را، و دستگاه های پزشکی که به دانش هسته ای وابسته هستند را بخشی از واردات منظور کنیم. و النهایه... آیا منظورمان از «ایران غیر اتمی» اینست؟ به راستی این تخم لق را چه کسی در دهان آنها شکسته که اینچنین به بیراهه می روند؟
منظورم چیست؟
دانش هسته ای یک علم است. همانگونه که ژورنالیسم، و ترانه سرائی.
می توان هزاران ماده الحاقی تصویب کرد، اما هرگز نمی توان دهان ژورنالیست، شاعر، نویسنده، هنرمند، و خلاصه اندیشه ورز را بست.
می توان ده ها و صدها و هزارها فعال سیاسی را به صف کرد، و گفت و نوشت که عمل درستی بود وقتی فلان نویسنده در فلان کشور که به نازیست ها یاری می رساند اعدام انقلابی شد - همانطور که نظام جهل و جنایت سعید سلطانپور ها را به قتل رساند، می شود از این قبیل سخنان گفت و نوشت و در برنامه تلویزیونی تبلیغ کرد؛ ولی نمی توان، هرگز نمی توان به دهان نویسنده و ژورنالیست پوزه بند بست. کریم پور شیرازی ها (صاحب امتیاز روزنامه شورش) یک نسل تمام نشدنی هستند. فرخی یزدی و میرزاده عشقی ها ناتمامانند. هیچ قدرتی، اسلامی، سوسیالیستی و  یا فاشیسم تحت لوای ایرانیسم نمی تواند صدای آنها را خفه کند.
به همان نسبت، اگر بفهمیم که نمی توان دانش را از دانش ورز گرفت. اگر بفهمیم که حتی اگر اندیشه ورز را بدنام و مضحکه عام کنیم نمی توانیم او را از اندیشیدن بازداریم، شاید بتوانیم بفهمیم علم و دانش دادنی و گرفتنی نیست. می توان دانشمند را به زندانش انداخت و حتی اعدامش کرد، اما اندیشه او همیشه زنده است؛ از جمله دانش هسته ای. تمام دنیا هم اگر جمع شود و ایران را با خاک یکسان کند، دانش هسته ای در رگ و پی علم دوستان و دانش پژوهان ریشه دوانده، و نمی شود آنرا از مردم گرفت.
روی سخنم با دیپلمات های انقلابی است. در یک مذاکره، در یک مبارزه، در یک معامله، باید دانست که چه می خواهیم بگیریم، و در ازای آن چه می خواهیم بدهیم.
من، علی ناظر (که روشن شود «من» کلی ننوشته ام). برای قطعنامه کنگره آمریکا که می تواند به لحاظ سیاسی پوئنی مثبت باشد، هرچه که لازم باشد می دهم، بجز استقلال عمل مبارزین، استقلال در انتخاب استراتژی برای سرنگونی، و بدون شک و هرگز «اصول»م. این من هستم که باید تصمیم بگیرم جمهوری دموکراتیک می خواهم یا دموکراتیک خلق، یا سلطنتی، و نه نمایندگان کنگره. این من (بعنوان یک فرد از یک جامعه 80 میلیونی) هستم که باید اعضای کمیته تحقیق پیرامون جنایات سران جمهوری اسلامی را تعیین کنم، و نه اینکه حضرات یانکی، یک پیش فرض داشته باشند که «باید» در آن کمیته عضو باشند. این من هستم که تعیین می کنم ایران سلاح هسته ای داشته باشد یا نه. دانش هسته ای تا غنی سازی 90 درصد داشته باشد یا نه، و نه آمریکا یا روسیه و یا چین و یا هر کشور دیگری. اگر این را نفهمیم، اگر به این «حق» انتخاب بی اعتنا شویم، ما «شکست» خورده ایم. شکستی ایدئولوژیک، تاریخی و شرم آور.
حال، اگر من، علی ناظر، احساس می کنم به سوالی که باید پاسخ بدهم برخورده ام که فراتر از سوادم است، بیشتر از گلیمم است، موضوع را با مردم در یک رفراندوم به پرسش می گذارم. اگر اکثریت به بمب اتمی گفتند آری، حتی اگر مخالف باشم (که هستم و تا حد امکان تلاش می کنم که مضرات سلاح هسته ای را برای رأی دهنده روشن کنم)، به خواست ملت تن می دهم. اگر به دانش هسته ای نه گفتند، بازهم تن به آن می دهم. ولی تصمیم را مردم بعد از سرنگونی می گیرند. نمایندگان مجلس مؤسسان می توانند روی آن بحث و تصمیم بگیرند، و نه نمایندگان مردم آمریکا در کنگره آمریکا.
یکبار دیگر عرض می کنم، ناگفته روشن است که در دیپلماسی انقلابی، اصول و اهداف تاریخی، هویت مبارزه و بود و نبود ایران را تعیین می کند . این اصول است که به مبارز هویت می بخشد. اصول پایه (مبانی) هرگز روی میز مذاکره نمی رود و معامله نمی شود.
 
فراموش نکنیم که قبل از عنوان «دموکراتیک»، «فدرال»، و یا «دموکراتیک اسلامی» واژه «جمهور» آمده، یعنی « انتخاب مردم». همان هایی که لشگر تشنگان را تشکیل می دهند. نمی توان بدون صلاحدید با مردم (رفراندوم) در یک گردهمایی سیاسی خارج کشور به ایرانی غیر اتمی متعهد شد. مبارز خلق نمی تواند بجای مردم تصمیم بگیرد.
به واژه «جمهور» عملا احترام بگذاریم، و به ارباب بی مروت، اجازه ندهیم حرف ناحق را در البسه ای زیبا به ما تحمیل کند. در غیر اینصورت، پاسخ به سوال «پیروزی یا شکست»، چیزی نخواهد بود بجز «شکست». شکستی مفتضح. شکست در اصول، در باورها، در ایدئولوژی، و در استراتژی.
باید یک تفاوت فاحش بین «دیپلماسی انقلابی» سرنگونی طلبان، و «نرمش قهرمانانه» خامنه ای باشد. می خواهم بنویسم که تنها و تنها «شهید» دادن کافی نیست، اگر به «اصول» پایبند نمانیم. فرزندان خلق، هرچند رشید و پاک سرشت و جانباز، اما نمی توانند (اجازه ندارند چون منتخب مردم نیستند) بجای «خلق ستمدیده» وعده ایران غیر اتمی بدهند. این دیپلماسی انقلابی نیست، بلکه جوّگیر شدن است. متوهم شدن به مقام خود است. یک مجاهد در راه خدا و خلق، و یک فدایی در راه خلق مبارزه می کند. همین! و نه برای تصاحب قدرت از طریق دالانهای تو در توی سیاست.
خوبست به سخنان مجاهد خلق فرزین هاشمی پیرامون دیپلماسی انقلابی (13/6/1397) گوش کنیم (البته سخنان ایشان همان سخنان آقای مسعود رجوی است که سالها قبل گفته بودند). ایشان در هشداری پیرامون «دیپلماسی انقلابی» می گویند «دوستانه و خیلی صریح بگویم که کار هر کس هم نیست؛ یعنی نیاز به یک مبانی دارد. چون شما وقتی وارد این صحنه می‌شوید، اگر آن مبانی را نداشته باشید، همه می‌خواهند شما را از بین ببرند؛ همه می‌خواهند شما را به وابستگی بکشانند.» ایشان در ادامه می گویند «این مقاومت فقط و فقط با اتکای به خودش، به مردمش، به تشکیلاتش و همان‌طور که گفتم پایداری بر اصول و آرمانش و انقلاب درونی خودش توانسته از پس همه فشارها بر بیاید و به نقطه کنونی برسد.» محتوای این سخنان درست است، اما ظاهرا همخوانی با آنچه در قطعنامه 118 و بیانیه شورا آمده، ندارد.
منظورم را با چند تعریف روشنتر بیان کنم. بیاییم ایران غیر اتمی را تعریف کنیم، با این پیش فرض که ایران غیر اتمی از دو راه ممکن است. وابستگی به ارباب بی مروت، و یا پذیرش کاپیتولاسیون، که هر دو  درتضاد با اصول شوراست.
نخست تعاریف.
1- کاربرد دانش هسته ای (چند نمونه... فرهیختگان سرنگونی طلبی که از دانش هسته ای آگاهند و علم و تخصصشان در این زمینه است، می توانند کم و کاستی های چند پاراگراف زیر را بهینه کرده و یا اگر اشتباهی در آن است تصحیح فرمایند):
  1. کاربرد دانش هسته ای در دارو سازی را دانشکده داروسازی – مرکز تحقیقات علوم داروئی، در سایت خود دانش هسته ای را چنین تعریف می کند:
    «داروسازی هسته‌ای (Nuclear Pharmacy/RadioPharmacy)  شاخه ای تخصصی از علوم داروسازی می باشد که هدف از آن ساخت، توسعه و کاربرد مواد پرتوزا برای تشخیص و درمان بیماری ها و تحقیقات علوم پایه داروسازی و پزشکی می باشد.» و در ادامه می افزاید «امروزه داروسازی هسته ای یکی از مهمترین تخصص ها در حوزه تشخیص و درمان بیماریها مطرح بوده و در سالهای اخیر پیشرفت بسیار چشمگیری در افزایش درخواست جهانی رادیو داروها به موازات افزایش وقوع بیماریهای قلبی، عصبی و سرطان صورت گرفته است، به نحوی که  بازار رادیوداروها از ۵ میلیارد دلار در سال ۲۰۱۰ به  ۸ میلیارد دلار (با نرخ رشد سالانه ۱۰%) تا سال ۲۰۱۶ رسیده است. علت افزایش درخواست های جهانی رادیو داروها را می توان افزایش اثربخشی، پذیرفته شدن و کاربردی شدن تصویر برداری هیبریدی جهت تشخیص و تولید رادیو داروهای تشخیصی و درمانی جدید دانست. افزایش استفاده از رادیوداروهای درمانی به موازات رادیو داروهای تشخیصی نیز بسیار چشمگیر بوده است و پیش بینی می گردد نرخ رشد سالیانه این دسته از رادیوداروها تا سال ۲۰۳۰ حدود ۳۰% باشد.»
  2. پزشکی هسته‌ای برای تشخیص و درمان بیماری سرطان  « پزشکی هسته‌ای عملکرد اعضای بدن را نشان می‌دهد و این با عملکرد سی‌تی‌اسکن، رادیوگرافی و سایر روش‌های تصویربرداری متفاوت است.»
  3. کاربرد انرژی هسته ای در کشاورزی «با استفاده بهینه از منابع موجود،مسیر تامین امنیت غذایی را برای جامعه امروز و نسل آینده هموار کرد و کشور را در زمینه تولید محصولات کشاورزی به ویژه محصولات استراتژیک به خودکفایی رساند شامل : تولید ابزارهای مقاوم به شوری و سرمابا پرتودهی بذرها، با استفاده از روش پرتوتابی گاما به بذر مرکبات یا میوه های هسته دار می توان با اصلاح ژنتیک میوه های با هسته کوچک یا بی هسته تولید کرد، افزایش ماندگاری میوه به ویژه مرکبات را در سردخانه ها، افزایش سلامت محصولات کشاورزی و کاهش مصرف سم و کود شیمیایی می توان از فناوری پرتودهی هسته ای برای آفت زدایی از محصولات بدون استفاده از انواع سموم و کودهای شیمیایی، برای بررسی یک بذر تا رسیدن به نتیجه مطلوب در تحقیقات معمولی اگر ده سال زمان نیاز باشد در تحقیقات هسته ای به 5 سال کاهش می یابد....»
  4. آب شیرین کن «از کل آب موجود در کره زمین تنها ۲.۵ درصد آب شیرین است و مابقی آن آب شور دریاهاست... در سال ۲۰۲۵ جمعیت در مناطق کم‌آب جهان به ۳.۵ میلیارد نفر خواهد رسید که از این بین ۲.۴ میلیارد نفر از آنها در مناطق با کمبود آب شدید زندگی خواهند کرد..... استفاده از آب دریا و شیرین کردن یکی از بهترین راه‌حل‌هایی است که برای تأمین آب در بسیاری از کشورها می توان به آن پرداخت.... از یک نیروگاه برق هسته‌ای برای شیرین کردن آب استفاده شود، رآکتور هسته‌ای در زمان تولید انرژی برای تولید برق آب اطراف خود را به دمای بالا رسانده و در کنار تولید برق می‌تواند آب دریا را بخار کرده و در یک روند که خیلی هم پیچیده نیست به آب شیرین تبدیل کند.....»
2- کاپیتولاسیون و کاربرد آن
این تعریف را از سایت پرتال جامع انسانی عاریه می گیرم. «روابط استعماری همواره حول محور «امتیازات»، شناسایی و تحلیل شده اند. در میان انواع امتیازات واگذارشده به قدرت های استعماری، کاپیتولاسیون اهمیت ویژه ای دارد. سلب حق قضاوت، صریح ترین و شفاف ترین اقدام استعماری است که بیانگر رویکرد استعمارگران به هویت مناطق تحت استعمار می باشد. ازاین رو، عکس العمل این مناطق نسبت به آن نیز گویای پویایی هویت آن هاست.»
 
در زبان انگلیسی، معنی تحت اللفظی کاپیتولاسیون می شود، تسلیم به خواست بالاتری ها (capitulation) ساده تر اینکه، آنقدر بر سوژه مورد نظر فشار وارد می شود تا کشور و دولت مورد نظر، زیر فشار از هم بپاشد و یا اینکه به خواست ارباب تن بدهد (که در هر دو صورت، برای ارباب بی مروت پیروزی است). چند سال پیش (علی ناظر، 2 آذر 1393) مطلبی پیرامون برجام نوشتم تحت عنوان کاپیتولاسیون که خواننده را به آن ارجاع می دهم.
 
به «ایران غیر اتمی» که در قطعنامه 118 حضرات کنگره آمریکا آمده است، بازگردیم. شاید بهتر باشد نظرم پیرامون تبعات این نکته را به فدایی خلق مهدی سامع، مسوول کمیسیون صنایع، عرضه کنم.
مسوول شورا، آقای مسعود رجوی به درستی می گویند «... اگر ما خواهان توسعه و پیشرفت هستیم و اگر می خواهیم در امر آموزش و پرورش، علوم، صنایع، کشاورزی، بهداشت و درمان و... پیشرفت بکنیم، طبعا به عنوان پایه و مبنای لازم، نیازمند تخصصهای حرفه یی و فنی هستیم. اینها که با باد و هوا درست نمی شود..... حرف ما چیست؟ حرف ما این است که تخصص در خدمت منافع ملی، یعنی در خدمت رشد و توسعه اقتصاد و صنایع و کشاورزی و فرهنگ ملی (و نه در خدمت منافع بیگانگان) بسیار حیاتی و ضروری است. در یک کلام: تخصص در خدمت منافع ملی به بهای طلا. بلکه بیشتر از آن چون قابل جایگزینی نیست....» (همانجا، صص 167-168).
از فدایی خلق مهدی سامع می پرسم، آیا ایشان بعنوان مسوول کمیسیون صنایع، که پای بیانیه چهلمین سالگرد تأسیس شورا را هم امضا کرده اند، در  «اتاق فکر صنایع» شورا، به عواقب «مفهوم» کامل و بی قید و شرط «ایران غیر اتمی» توجه شده است؟ آیا این نکته بررسی شده که با بسته شدن صنایع وابسته به دانش هسته ای، بسیاری از متخصصین از کشور خارج شده و دانش و تخصص خود را در اختیار جهانخواران خواهند گذاشت؟ آیا به «فرار مغز ها» فکر شده، وقتی شورا بر «ایران غیر اتمی» صحه گذاشته است؟ متخصصین رشته دانش هسته ای انگشت شمارند، اما بسیاری از کارگران، و کارمندان و «لشگر تهیدستان، تشنگان و گرسنگان»  غیر مستقیم، از قبَل تولیدات وابسته به این دانش، نان می خورند، آیا فکری برای آنها شده است؟ آنها را به کنار بگذاریم، آیا برای صنعت پزشکی، کشاورزی، داروسازی، و.... که به دانش هسته ای وابستگی دارند فکر شده است؟ با توجه به تبعات محیط زیستی، آیا برای شیرین کردن آب، برای توسعه باغات و زمینهای زیر کشت که به آب وابسته است (با توجه به روند خشکسالی در ایران و منطقه)، «اتاق فکر کمیسیون صنایع» شورا فکری کرده است؟ امیدوارم فدایی خلق مهدی سامع سوالات بالا را به عنوان «جدل» ارزیابی نکرده و به کنه مطلبی که می نویسم توجه داشته باشند. منظورم ساده است. «ایران غیر اتمی»، تا زمانیکه دانش جایگزین ابداع نشده (توربین های بادی، انرژی خورشیدی، و...) نباید از صحنه صنایع حذف شود، و «دیپلمات های رادیکال» نمی بایست این قطعنامه را که بر ایران غیر اتمی تأکید دارد می پذیرفتند.
متاسفانه فرهنگ مبارزاتی به چنان سطحی نزول کرده که هرکس (مهم نیست وابسته به فاشیسم و پوپولیسم، یا سوسیالیسم و آنارشیسم) چند ناسزا و موضعی علیه جمهوری اسلامی می گیرد، ما فورا برایش هورا می کشیم و سوت می زنیم، و متاسفانه به آن جا می رسیم که مدال آزادی مزین به چهره همیشه ماندگار موسی خیابانی را به گردن فاشیستهایی همچون رودی جولیانی می آویزیم و جنگ طلب دیگری را «شریف» خطاب می کنیم. این دیپلماسی انقلابی نیست؛ بلکه گامی فراتر از مبانی و خطوط قرمز است. اگر این نمونه را به تنهایی بخواهیم ارزیابی کنیم و به سوال اصلی این سلسله نوشتار پاسخ دهیم، جواب من (علی ناظر) می شود، آری شکست خورده ایم. این کجا و رهنمودهای امیرپرویز پویان و محمد حنیف نژاد و مهدی رضایی کجا؟
بیاییم «دیپلماسی انقلابی» را یکبار دیگر مرور کنیم. مجاهد خلق، فرزین هاشمی، در تعریف خود، بر چند مبنا تأکید دارد که یکی از آنها «پایبندی به اصول و آرمانها» است. با توجه به کلید واژه «اصول»، به ایران غیر اتمی بپردازیم.
 
نخست یک سوال، آیا «منافع ملی» مبتنی بر تعریف ما از «اصول و آرمانها» شکل می گیرد و یا بر تز «هدف وسیله را توجیه می کند» استوار است؟ بدون شک، یک نیروی انقلابی و رادیکال، نه تنها نمی تواند منافع ملی را بر مبنای هدف وسیله را توجیه می کند گره بزند، بلکه وقتی به اصول می رسد، نیروی انقلابی با گامهای شمرده اما استوار حرکت می کند (به زبان خودمانی، کس نخارد پشت من...).
منافع ملی، به این نظام یا نظام بعدی و یا بعد از آن گره نمی خورد. منافع ملی، امریست که می بایست به آن در چشم اندازی صد ساله نگریست. باید ایران را نه امروز، نه فردا، و یا بعد از سرنگونی، بلکه سالها بعد از آن پیش چشمان خود برانداز کرده و از خود بپرسیم آیا با آن ایرانی که که در دور دستها می بینیم موافقیم یا نه؟ برای سرنگون شدن این نظام به شرط وابستگی به استثمارگر موافقیم یا نه. برای سرنگونی محتوم این نظام با تن دادن به کاپیتولاسیون – کم و زیادش مهم نیست –موافقیم یا نه؟
اگر پاسخ «مثبت» است، شما را بخیر و ما را به سلامت. دیگر حرفی با هم نداریم.، و مطالعه این سطور برای شما ناخشنود است. اما اگر پاسخ «منفی» است. یعنی بر «اصول» پافشاری می کنیم. یعنی یادمان نمی رود که بنیادگزاران سازمانهای انقلابی از ستارخان تا به همین امروز چه گفته اند، در نوشتار و سخنان آنها چه آمده، «آرمان» چیست، اگر به همه اینها آشنا هستیم و از «اصول» شناخت دقیق داریم، و هیچکدام را فراموش نکرده ایم، آنوقت چاره ای نیست بجز اینکه به «وابستگی» و «کاپیتولاسیون» بگوییم نه (حتی اگر به سرنگونی در کوتاه مدت نینجامد).
 
تا به آنجاییکه من از سخنان مسعود رجوی، فرزین هاشمی، و دیگر مبارزان می فهمم، در بسیاری از موارد می شود میانبر زد، بجز «اصول». در هر موردی می شود سر خم کرد و هزار حرف پلید شنید، بجز «آرمان». اصولا، و کلا، انسان، بخصوص مبارزین و حامیان آنها، بدون «اصول» و «آرمان» به پلشتی می گرایند.
آنچه در بالا آمد در تقبیح «دیپلماسی انقلابی» نیست؛ چرا که استفاده از ابزار دیپلماسی در چهل و اندی سال گذشته توانست برخی از کج فهمی ها در میان سیاسیون وابسته به جهانخواران را تصحیح کند، و یا مواضع مماشاتگر آنها را تقلیل دهد. نمونه بسیار است. از جمله خروج نام مجاهدین از لیست تروریستی، انتقال (هرچند دیرهنگام) پناهجویان مجاهد خلق از لیبرتی به آلبانی، و یا حتی اخیرا، به فکر انداختن رئیسی برای سفر به اسکاتلند و شرکت در کوپ 26، بدون اینکه از اصول خود گامی به عقب برداشته باشیم.
این، آن روی دیگر دیپلماسی است. دولت ها، سیاستبازان و عاملین و آمرین خط مشی های استثماگرانه مجبور به اتخاذ موضعگیری به نفع خلق استثمارشده می شوند. به آن می گویند «دیپلماسی انقلابی».
 
آیا منظور نویسنده این است که باید «سرکوچه کمینه...» را زمزمه کنیم؟ آیا باید فریاد «مرگ بر امپریالیسم...» گوش ها را کر کند؟ خیر! اصلا! ابدا! بارها در طول این 30-40 سال گذشته نوشته و گفته ام که دوران شعارهای (خیلی درست) دوران 1960 گذشته است. آن شعار ها به آن دوران تعلق دارند. دوران تغییر کرده و راهکار ها باید تغییر کند. هرچند که «اصول»، «دیدگاه» و «چشم انداز» باید همانی باشد که بود. کار، برابری، عدالت اجتماعی، آزادی (اندیشه، بیان و مطبوعات) هدف دیروز، امروز و فرداست و برای آن، با توجه به آنچه بوده و هست (و حتما خواهد بود) یک راه بیشتر نیست. شورش های اجتماعی، زیر پوشش حفاظتی نیروهای رادیکال مسلح. این تنها راه رهایی است. بوده، و خواهد بود آن روز من و تو او نخواهیم بود، اما گرسنگی و زور و ستم و استثمار هم نخواهد بود.
 
با توجه به نکات بالا، سوال این سلسله نوشتار را از دیدگاه خودم پاسخ می دهم، البته تا به آنجا که به نیروهای سرنگونی طلب رادیکال بر می گردد (حساب سرنگونی طلب بودن شاهزاده رضا پهلوی را باید در دفتری جداگانه نوشت).
 
آیا ما نیروهای سرنگونی طلب شکست خورده ایم؟ پاسخ، بدون ذره ای شک منفی است.
ما در اصول همچنان پایدار مانده ایم. خطا بسیار داشته ایم. گاهی از اوقات چپ و راست زده و حتی به جاده خاکی زده ایم، اما عمرش کوتاه بوده. از اعضا و هواداران احزاب (کمونیست کارگری)، و طیف رادیکال و انقلابی فدائی خلق، تا برسیم به سازمان مجاهدین خلق، همگی کم و کاستی داشته اند، اما ضدیت آنها با نظام جهل و جنایت خدشه بردار نبوده است.
علیه یکدیگر گاه به گاه شاخ و شانه کشیده و به کارکرد یکدیگر بسی انتقاد و بداخلاقی داشته اند، اما وقتی آمریکا بر سر ساکنین اشرف بمب می ریزد، همگی یک صدا، با یک هدف و استوار، این دنائت سپاه مؤتلفه اشغالگر را محکوم می کنند. وقتی مزدوران قاسم سلیمانی در لباس ارتش عراقی، با بولدزر و زرهپوش بر تن خسته مجاهد خلق یورش می برند، سایت دیدگاه شاهد است که از شاعر و نویسنده و موسیقیدان تا فعالین منفرد و مستقل سیاسی و حقوق بشر یک صدا و استوار آن یورش مغول وار را محکوم کردند.
این موضعگیری ها برآمده از استواری آنها بر ایمان و آرمان و درک انقلابی آنهاست؛ و تاریخ نمی تواند بر این یکصدایی و همبستگی ملی پرده ای از گرد و غبار کشیده تا نسل های آینده آن را فراموش کنند.
خوبست که تأکید کنم، همه و همه این حمایت ها در زمانی انجام می شد که تک به تک این انسانهای رادیکال و شریف، با بیشتر کارکردهای مجاهدین مخالف بودند،
و....
اگر من به آن مدالهای آزادی که بر گردن آن فاشیست ها آویزان شد، دسترسی داشتم، به تک تک این عزیزان آزادی ستان، که ظلم و ستمی که بر مجاهدین می رفت را تحمل نکردند و یک صدا و استوار ایستادند، تقدیم می کردم.
درود به تک تک آنها. که به نسل آینده پیام دادند که شاید در مبارزه سنگر به سنگر شکست خورده باشیم، اما در «اصول» و دفاع از «انسانیت» خطی پر رنگ و برجسته از خود بجای می گذاریم. درود به این انسانهای پاک سرشت.
 
تنها به این خاطر، ما، همه ما سرنگونی طلبان، با همه کمی و کاستی ها، در این مصاف سراپا ظلم و خون و شکنجه، پیروز بوده ایم، چرا که پر توان گفتیم و می گوییم «اصل، اصول است» و دیگر هیچ.
شاد و برقرار باشید
علی ناظر
28 مهر 1400
20 اکتبر 2021
 
 
 
 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.

  


[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.