19/06/2024

به مناسبت 5 مه روز تولد مارکس

امید بهرنگ – اردیبهشت 1403

“هجدهم برومر لویی بُناپارت” ادامه کتاب “نبرد طبقاتی در فرانسه” است. مارکس فصل اول این کتاب را حدود سه هفته بعد از کودتای لوئی بُناپارت نگاشت. کودتایی که در 2 دسامبر 1851 سازمان‌یافته بود. فصل دوم کتاب “هجدهم برومر …” در ژانویه 1852 و فصل‌های سوم تا پنجم در فوریه همان سال توسط مارکس نگاشته شد. اتمام کتاب تا ماه مارس به درازا کشید و برای نخستین بار در ماه مه سال 1852 در سطح محدودی در آلمان منتشر و در سال 1869 این کتاب در سطح گسترده تجدید چاپ شد. مارکس تا زمان نگارش فصل‌های سوم و چهارم، هنوز نظریه اساسی‌اش درباره بُناپارتیسم را تدوین نکرده بود. به‌واقع تزهای اساسی این کتاب بعد از نگارش این فصول فرموله شد. البته به دلیل اهمیت تاریخی کودتای 2 دسامبر و نقشی که ناپلئون سوم در فرانسه ایفا کرد، مارکس تا سال‌ها پدیدۀ بُناپارت را پی می‌گرفت و سیاست‌های حکومت او را نقد و بررسی می‌کرد و افشاگر مدام وی بود. (1) کتاب “هجدهم برومر …” بیان مبارزۀ سیاسی نظری مارکس با گرایش‌هایی بود که آن زمان در جنبش سوسیالیستی در چگونگی برخورد به بُناپارتیسم به‌عنوان شکل خاصی از دولت و برخورد به خصلت عام دولت بورژوایی نمایان گشته بود. (2)

نام کتاب از روز کودتای ناپلئون بُناپارت اول (18 برومر برابر با 9 نوامبر 1799) برگرفته شد. برومر نام ماه نوامبر بر مبنای تقویمی بوده که توسط انقلابیون فرانسه در 1789 رسمی شد. مارکس با این نام می‌خواست قیاسی میان کودتای ناپلئون سوم با ناپلئون اول کند. انتخاب نام برومر بیان طنازی ادبی مارکس نیز است. ماهی از پائیز که در آن هوا تماماً ابری بوده و همه‌چیز در آن گنگ و مبهم به نظر می‌رسد. پس از گذشت بیش از 170 سال این کتاب به لحاظ سبک نگارش کماکان اثر ادبی فوق‌العاده محسوب می‌شود. مارکس در این کتاب از استعاره‌های تاریخی و ادبی بسیاری سود جست. او سبک و فرمی را اتخاذ کرد تا به مؤثرترین روش محتوی را زنده‌تر بیان کند. مارکس از منظر میزانسن (چیدمان صحنه) به قدرت سیاسی نظر کرد. شگرد تئاتری با وام‌گیری از شکسپیر در ارتباطی که میان مردگان و زندگان، اسطوره‌ها و استعاره‌ها به‌کاربرده، قابل‌مشاهده است. مارکس با این رجوع می‌خواست بگوید تاریخ همچون نمایش غریبی جلوه‌گر می‌شود: با شخصیت‌های بزرگ و رخدادهای به‌ظاهر عجیب، ناگهانی و غافلگیرکننده و به‌ظاهر بدون دلیل. درحالی‌که بسیاری از این رخدادها درجایی غیر از صحنه نمایش به‌آرامی در حال تکوین است و تماشاچی قادر به مشاهده آن‌ها نیست و با رویدادهای غیرمترقبه مواجه می‌شود و همچون هملت (در اثر ادبی خلق شده توسط شکسپیر) ندا سر می‌دهد: “ای موش کور پیر … خوب نقب می‌زنی!” نمایشنامه‌ای که مارکس تحت عنوان “هجدهم برومر…” نوشت هنوز توسط بازیگران سیاسی که دولت، طبقات و گروه‌های اجتماعی مختلف را نمایندگی می‌کنند به اشکال گوناگون در صحنه سیاسی جامعه و جهان اجرا می‌شود. (3)

همان‌گونه که انگلس در مقدمه‌اش بر این کتاب تأکید کرد. مارکس تلاش داشت در ارتباط با تجربه انقلاب 1848 فرانسه و رویدادهایی که در پی آن آمد را توسط علمی بسنجد که خود بنیان گذاشته بود. مارکس با تکیه به اصول، مفاهیم و شالوده‌های علم جدید – به نام ماتریالیسم تاریخی – دریافته بود که همه نبردهای تاریخی درصحنه سیاسی، مذهبی و فلسفی، امری جز بیان کم‌وبیش روشن نبردهای طبقاتی نیستند. طبقاتی که وجود آن‌ها و چگونگی برخوردشان با یکدیگر در تحلیل نهایی به وضعیت اقتصادی یعنی شیوه تولید وابسته است.

با نگاه امروز با قطعیت تمام می‌توان گفت که موضوع کتاب و بررسی‌های مارکس فراتر از آزمایش صرف آن قوانین بوده است. کتاب “هجدهم برومر …” به سندی کلاسیک در مورد ماهیت و خصلت دولت بورژوایی بدل شده است. مارکس با بررسی دولت در شکل نسبتاً تکامل‌یافته، ناب و استثنایی‌اش، روابط میان طبقه با نمایندگان سیاسی‌اش و قدرت دولتی با طبقات – به‌ویژه روابط دولت با فراکسیون‌های اجتماعی گوناگون طبقه حاکم- را به لحاظ تئوریک تبیین می‌کند. می‌توان گفت مارکس برای فهم ماهیت، مختصات و کارکرد دولت بورژوایی، سراغ بررسی استثنایی‌ترین نوع آن رفت. وی سراغ استثنا رفت تا قاعده را ثابت کند.

در ادبیات مارکسیستی بُناپارتیسم بیان آن است که دولت از حیث سیاسی به‌ظاهر از همه طبقات اجتماعی مستقل و جدا می‌گردد و سیادت مطلق خود را بر جامعه اعمال می‌کند. مارکس نشان داد که اول، این “استقلال” یا “جدایی” چگونه به دست می‌آید و دوم علیرغم این ظواهر چرا کماکان قدرت دولتی نماینده طبقه مسلط بر جامعه – یعنی بورژوازی – است. (4)

 همان‌گونه که گفته شد تحلیل از کودتای بُناپارت سوم سهل و هموار نبود. در آن دوره، کودتای لوئی بُناپارت سردرگمی و گیجی همگانی زیادی به وجود آورده بود. بسیاری از رهبران جنبش کارگری و “سوسیالیستی” به دفاع از کودتا برخاسته بودند. برای مثال پرودون از کودتا حمایت کرده بود و از ناپلئون خواست برای ایجاد جامعه نوین تلاش کند. (البته بعدها مخالف وی شد.) برخی از سوسیالیست‌های حقیقی و سن سیمونیست ها (که مارکس در مانیفست نقدشان کرده بود) حتی به همکاری با ناپلئون سوم پرداختند. موزس هس بنیان‌گذار سوسیالیسم آلمانی یا سوسیالیسم “حقیقی” مدافع بُناپارتیسم شد. عده‌ای بُناپارت را “سوسیالیست سرشناس” نامیدند. بسیاری از نظریه‌پردازان آن دوره مانند آگوست کنت (بنیان‌گذار جامعه‌شناسی پوزیتویستی) بُناپارتیست شدند.

مارکس نیز در همان روزهای اول کودتا، در نامه‌ای به انگلس اعتراف می‌کند که از این وقایع تراژیک – کمیکی که اتفاق افتاده سردرگم شده است. حتی در نامه‌اش خاطرنشان می‌کند که به نظر اوضاع بهتر شده و ظاهراً کنار آمدن با ناپلئون راحت‌تر از کنار آمدن با مجلس ملی و ژنرال‌هایش است. ولی مارکس برای رفع سردرگمی و کشف حقیقت نیاز داشت که به‌صورت مستقل تحقیق کند. او می‌خواست دریابد که دقیقاً چه شد و چرا چنین شد؟ و چه نتایجی باید گرفت؟ مارکس با روحیه و سبک سیاق همیشگی‌اش تلاش جدی سازمان داد و ترکیبی عالی از تعهد طبقاتی با بی‌طرفی علمی را به نمایش درآورد. ازاین‌رو اتفاقات و مشاهدات تجربی را با دقت پی گرفت و سرانجام با بازشناسی تضادها و مفهوم‌سازی‌های علمی بر چگونگی رهایی از سلطه نظم سرمایه‌داری، پرتو افکند.

علیرغم آنکه کودتای دوم دسامبر 1852 نقطه پایانی بر انقلاب 1848 گذاشت و شکست قطعی و کامل آن را رقم زد اما این شکست تأثیری بر روحیه انقلابی مارکس و اعتماد استراتژیکش به انقلاب نگذاشت. روحیه‌اش در سراسر این کتاب بازتاب همان شعار انتهایی فصل اول کتاب اول یعنی” نبرد طبقاتی در فرانسه” بود: “انقلاب مرد، زنده‌باد انقلاب!”. مارکس با تلاش‌های تئوریکش نشان داد که چرا روابط و مناسبات اجتماعی سرمایه‌داری به انقلاب پا می‌دهد و می‌توان دوباره شاهد انقلاب شد، درست زمانی که انتظارش را نداریم. 20 سال بعد برپایی کمون پاریس صحت تحلیل‌های مارکس را نشان داد.

ناپلئون سوم که بود؟

ناپلئون سوم آدمی توطئه‌گر، ماجراجو، و شارلاتان بود و با حضور درصحنه نیاز تاریخی در لحظه مشخص با ماجراجویی توانست قدرت سیاسی را کاملاً در دست خویش قبضه کند. ناپلئون سوم در سال 1836 قصد کودتا علیه لوئی فیلیپ پادشاه وقت فرانسه را داشت ولی موفق به انجام کودتا نشد و پس از بازداشت فرار کرد و سرانجام بعد از چند تلاش توطئه گرایانه دیگر به سوئیس تبعید شد و به تابعیت آن کشور درآمد. او مدتی بعد رهسپار انگلیس شد و به مأمور مخفی پلیس انگلیس در جنبش چارتیست ها بدل شد. او شخصاً (تحت عنوان افراد ذخیره پلیس) در همراهی با دیگر نیروهای سرکوبگر در قلع‌وقمع تظاهرات چارتیست ها در 10 آوریل 1848 شرکت داشت.

ناپلئون سوم پس از انقلاب فوریه 1848 در اواسط همان سال به فرانسه بازگشت و با ورود به صحنه سیاسی و با انجام مانورهای سیاسی توانست خود را مستقل از همه احزاب و طبقات نشان دهد و با استفاده از نام ناپلئون اول توجه دهقانان فرانسوی را به خود جلب کند. او در انتخابات ریاست جمهوری رأی آنان را به دست آورد و با کسب 75 درصد آرا در انتخابات دسامبر 1848 پیروز شد. وی در زمانه خود تنها حکمران کشوری بزرگ (به‌جز امریکا) در جهان بود که توانست با تکیه به رأی همگانی (رأی مردان) به قدرت دست یابد. (باید توجه داشت که آن دوره زنان فرانسه از حق رأی برخوردار نبودند و تقریباً صد سال بعد در سال 1944 از این حق برخوردار شدند.) لوئی بُناپارت تا سال 1851 رئیس‌جمهور بود اما با کودتای دوم دسامبر، کنترل پاریس را در دست گرفت، نهادهای جمهوری را منحل و قانون اساسی را ملغی و یک سال بعد خود را همانند عمویش ناپلئون اول، امپراتور فرانسه خواند.

درست است که مارکس به‌درستی و با دید تاریخی او را موجودی مسخره می‌دانست و مدام تحقیرش می‌کرد. (که البته شجاعت زیادی در آن برهه می‌طلبید و موجب تضییقات امنیتی علیه مارکس شد.) اما بُناپارت از زاویه تحول در جامعه و تکمیل دولت بورژوایی کارهای مهمی انجام داد. در دوره او بود که پاریس از نو بنیان گذاشته شد. ده‌ها هزار خانه مسکونی توسط عثمان معمار معروف تخریب و نوسازی شد. در دوره وی فرانسه به معنای واقعی صنعتی شد. بُناپارت برای اولین بار در سال 1864 اعتصاب را قانونی کرد و اجازه اعتصاب به برخی سازمان‌های کارگری داد و در نظریه بازار آزاد خویش مکانی برای قرارداد جمعی میان کارفرما و کارگر باز کرد. او حتی به نمایندگان کارگران فرانسه اجازه سفر برای شرکت در جلسات انترناسیونال اول را داد و گفته می‌شود مخارج سفرشان را هم پرداخت کرده بود.

ناپلئون سوم برای نخستین بار شکلی ابتدایی از دولت رفاه را بنیان نهاد. در کتابچه‌اش به نام “ایده ناپلئونی” متذکر شد که: “حکومت محرک اصلی نیکوکاری در هر نوع اندامواره اجتماعی است.” و می‌گفت “روزگار حکومت طبقاتی به سررسید، روزگار حکومت توده‌ها آغاز شده است.”

در دوره بُناپارت اشکال جمعی‌تر سرمایه‌داری گسترش یافت. شرکت‌هایی با فروش سهام آغاز به کارکردند. اقتصاد دولتی شکل گرفت، بانک‌های اعتباری برای سرمایه‌گذاری وسیع ایجاد شدند. هر زمان که دولت دچار کمبود بودجه می‌شد. ناپلئون اموال خصوصی – عمومی را مصادره می‌کرد. مانند مصادره املاک خاندان اورلئان‌ها و املاک مؤسسات خیریه. در دوره او قشری از بورژوازی پدید آمد که حاصل ترکیب شیادان دولتی و شیادان اقتصادی بود. در دوران حاکمیت وی فرانسه به یک قدرت استعماری بزرگ و به آزمایشگاهی برای اشکال تکامل‌یافته‌تر اقتصاد و سیاست در عصر مدرن بدل شد. (5)

این از جملات قصار اوست که: «تاریخ انگلیس با صدای بلند با شاهان چنین سخن می‌گوید: اگر در پیشاپیش افکار قرن تان حرکت کنید این افکار به دنبال شما خواهند آمد و نگهدارتان خواهند بود. اگر در پشت سرشان حرکت کنید شما را با خودتان خواهند کشید. اگر بر خلافشان حرکت کنید، موجب براندازی‌تان خواهند شد.» خود وی در جریان جنگ فرانسه با پروس در سال 1870 اسیر شد و امپراتوری‌اش برافتاد. همان‌طور که مارکس پیش‌بینی کرده بود «مجسمه مسین ناپلئون از فراز ستون واندم» به زیر افتاد. حکومت او آخرین حکومت سلطنتی در تاریخ فرانسه بود و پس از برکناری‌اش در سال ۱۸۷۰ برای همیشه جمهوری جایگزین نظام پادشاهی در فرانسه شد. ناپلئون دو سال بعد در محل تبعیدگاهش در لندن درگذشت. متعاقب شکست وی در جنگ با پروس بود که کمون پاریس در مارس 1871 اتفاق افتاد.

ژرف‌بینی‌های مارکس

 در هنگامه کودتای ناپلئون هیچ‌یک از ناظران یا اندیشمندان سیاسی درنیافتند که رویدادی جدید و متفاوت و با اهمیتی تاریخی – جهانی در دنیای مدرن اتفاق افتاده که نظیرش در گذشته وجود نداشت. مارکس و انگلس یک هفته بعد اهمیت واقعه را دریافتند. در صدر این واقعه ظهور قدرت دولتی قرار داشت که به‌ظاهر مستقل و جدا از طبقات جامعه بود.

مارکس در کتابش در ابتدا، روند قدرت‌یابی این دولت را نشان می‌دهد. اینکه چگونه پس از چهار سال مبارزه طبقاتی فشرده، طبقات گوناگون و نیروهای سیاسی منتسب به آن‌ها دچار ضعف و از صحنه سیاسی رانده‌شده بودند. (6) مارکس یادآور شد که با از پا افتادن طبقات اصلی درگیر در نبرد، زمینه برای پدیدۀ بُناپارتیسم فراهم شد. قدرت زمانی به دست بُناپارت افتاد که ناتوانی همه طبقات اجتماعی برای اعمال قدرت عیان شده بود و تمامی بازیگران سیاسی پیشین اعتبارشان را نزد مردم از دست داده بودند. مارکس با بررسی شواهد نشان داد که چگونه به دلیل شکاف‌هایی که میان طبقات – به‌ویژه جناح‌های مختلف اشرافیت و بورژوازی حاکم – شکل گرفت اوضاع به نفع ناپلئون رقم خورد. مارکس شرایط سیاسی خاص را تحلیل می‌کند. اینکه چگونه مبارزه طبقاتی درصحنه سیاسی به بن‌بست رسیده و اقشار و طبقات ناتوان از حل تضادهای خویش شده و درنتیجه توازن قوایی شکل گرفت که دولت – مشخصاً قوه مجریه – را به سمت “استقلال” راند و سرانجام با تفوق قوه مجریه بر قوه مقننه «تمام طبقات با ناتوانی یکسان و بی‌زبانی یکسان در برابر قنداق تفنگ به زانو درآمده‌اند.» (هجدهم برومر – ص 161) (7) ازنظر مارکس هسته اصلی بُناپارتیسم بهره‌برداری از چنین شرایط استثنایی در راستای ایجاد حداکثر استقلال دولت نسبت به طبقات (مشخصاً نسبت به جناح‌های مختلف طبقه حاکم) است.

تمرکز مارکس در این کتاب بررسی نقش و جایگاه دولت در چگونگی اعمال دیکتاتوری نسبت به پرولتاریا و طبقات فرودست نیست. مارکس این نقش و جایگاه را قبلا در کتاب “مبارزه طبقاتی در فرانسه” مورد تحلیل قرار داده بود. نقشی که به قول وی در روزهای سرکوب خونین قیام کارگران در ژوئن 1848 به اثبات رسیده بود. (8) مارکس در ابتدای کتاب “هجدهم برومر …” دوباره تأکید کرد که: «جمهوری بورژوایی به معنای تسلط استبدادی نامحدود یک طبقه بر طبقات دیگر است.» (هجدهم برومر – ص 37) (البته مارکس بعدها در آثار دیگرش به‌جای واژه استبداد از مفهوم دیکتاتوری طبقاتی بورژوازی سود جست.) معضل اصلی که مارکس با آن درگیر بود نقش آتی دولت بُناپارت در برابر تضادهای گوناگون و منافع متقاطع میان طبقات دارا بود. یعنی کسانی که برای در هم شکستن قیام کارگران در ژوئن با یکدیگر متحد شده بودند. او توجه ویژه‌ای به تضادهای میان مالکان ارضی، اشرافیت مالی و بورژوازی صنعتی و تجاری کرد.

البته مارکس و انگلس در آثار قبلی خود تأکید کرده بودند که علی‌القاعده دولت، دولت قدرتمندترین طبقه مسلط اقتصادی است، طبقه‌ای که با میانجی نهاد دولت به طبقه مسلط سیاسی بدل می‌شود. نهادی که خشونت و قهر نهفته در روابط تولیدی – اجتماعی (شیوه تولید استثمارگرانه و روابط اجتماعی ستمگرانه) را به شکل قانون و حقوق درمی‌آورد و به‌طورکلی دستور کار جامعه – و چه باید کردها و چه نباید کردها – را برای عموم مردم تعیین می‌کند. (9)

 اما نمونه دولت بُناپارت تفاوت‌هایی را نشان می‌داد. به‌ظاهر ناپلئون سوم نماینده دهقانان بود و برای اشرافیت مالی و بورژوازی تره خرد نمی‌کرد. ناپلئون سوم سعی می‌کرد خود را مستقل و ورای همه طبقات نشان دهد. مارکس در “هجدهم برومر … ” برملا می‌کند که چرا این دولت در عمل بیشتر از همه به کل طبقه بورژوازی خدمت می‌کند. او برای تجزیه‌وتحلیل گرایش به “استقلال یابی” نهاد دولت – به‌ویژه دولت بورژوایی – مجبور می‌شود دو رابطه را تدقیق کند: رابطه میان طبقه با نمایندگان سیاسی و رابطه میان طبقه با دولت.

رابطه پیچیده اندیشه با پیشه

 مارکس برای اینکه دریابد لوئی بُناپارت واقعاً نماینده چه طبقه‌ای است. از درک رایج از رابطه میان طبقه با نمایندگان سیاسی آن طبقه گسست. او درک عامیانه از رابطه میان طبقه با نمایندگان سیاسی طبقه را به نقد کشید و مفهوم‌سازی نوینی از این مسئله ارائه داد. مثال مشهور او درزمینۀ رابطه روشنفکر دمکرات با دکاندار از اهمیت زیادی برخوردار است. اینکه چگونه علیرغم تفاوت “زمین تا آسمان” میان این دو، موقعیت اجتماعی آنان بر هم منطبق است.

«نباید تصور کرد که تمام نمایندگان دمکراسی، دکاندار یا مفتون دکانداران هستند. اینان ازنظر معلومات و موقعیت فردی خویش می‌توانند زمین تا آسمان با آنان تفاوت داشته باشند. عاملی که آن‌ها را به نمایندگان خرده‌بورژوا بدل می‌سازد این است که مغز آنان نمی‌تواند از حدی که خرده‌بورژوا در زندگی خود قادر به گذشتن از آن نیست – فراتر رود و بدین‌جهت درزمینۀ تئوریک به همان مسائل و همان راه‌حل‌هایی می‌رسند که خرده‌بورژوا به‌حکم منافع مادی و موقعیت اجتماعی خود درزمینۀ پراتیک به آن می‌رسد به‌طورکلی رابطه نمایندگان سیاسی و ادبی یک طبقه با خود طبقه‌ای که نمایندگی آن را دارند نیز بر همین منوال است.» (هجدهم برومر – ص 74)

 مارکس از ترسیم رابطه یک‌به‌یک، مکانیکی و تقلیل گرایانه میان نمایندگان سیاسی یک طبقه با خود طبقه اجتناب می‌کند. او تأکید می‌کند که تعلق طبقاتی نمایندگان سیاسی یک طبقه معین ربطی به موقعیت اقتصادی – اجتماعی فردی‌شان ندارد. وجه اشتراک روشنفکر دموکرات و دکاندار را باید در افق تنگ و محدودی دید که هر دو دارند و دنیا را فراتر از آن نمی‌بینند. جهان‌بینی، اندیشه و برنامۀ سیاسی طرح‌شده توسط روشنفکران دمکرات است که موقعیت اجتماعی‌شان را با موقعیت دکانداران یکسان می‌کند. علیرغم تأکیدات مارکس در این کتاب بسیاری از منتقدین به مارکس ایراد می‌گیرند که وی رابطه مستقیم، یک‌به‌یک میان پیشه و اندیشه برقرار کرده و همه امور را به موقعیت اقتصادی تقلیل داده و پیچیدگی‌ها میان این دو عرصه را نادیده انگاشته است. حال‌آنکه این امر واقعیت ندارد.

اما این واقعیت دارد که شوربختانه بعدها برداشتی در بین بخش‌هایی از جنبش بین‌المللی کمونیستی رایج شد (و کماکان رواج دارد) که برای تشخیص اهداف سیاسی و برنامه یک حزب یا گروه‌بندی سیاسی به منشأ طبقاتی رهبران یا اعضای آن گروه یا میزان کارگران متشکل در آن حزب یا گروه سیاسی توجه کنند. درصورتی‌که در همه حال باید بر جهان‌بینی، تئوری و سیاست‌های غالب بر یک حزب یا گروه متمرکز شد. این خط ایدئولوژیک – سیاسی حاکم بر یک حزب یا گروه است که تعیین می‌کند که مدافع چه طبقه‌ای است. اینکه افراد یا احزاب چگونه تضادها و مشکلات جامعه را می‌بینند و چه راه‌حلی ارائه می‌دهند تعیین‌کننده آن است که با کدام بخش از جامعه سمت‌گیری دارند و منافع چه قشر و طبقه‌ای را بازتاب می‌دهند.

مارکس در سراسر کتابش برای تشخیص گروه‌بندی‌های سیاسی موجود در آن برهه از مبارزه طبقاتی در فرانسه – من‌جمله لوئی بُناپارت – برخورد هر یک را به چهار رکن اصلی جامعه بورژوایی مورد ارزیابی قرار می‌دهد: مالکیت، نظم، مذهب و خانواده. بر این پایه است که لوئی بُناپارت را در آن مقطع تاریخی بهترین گزینه برای گرداندن دولت بورژوایی می‌داند. چراکه بهتر از هرکسی قادر بود از این چهار رکن حفاظت کند.

رابطه پیچیده طبقه با دولت

مارکس برای توضیح رابطه پیچیده طبقه با دولت از واژه “مجموع طبقه” سود می‌جوید. او جدال‌های مختلف میان فراکسیون‌های مختلف (مالکین ارضی، اشراف مالی، صاحبان صنایع بزرگ و بازرگانان بزرگ) و «دشمنی‌های خصوصی، بیم و امیدها، خرافات و پندارها، و حب و بغض‌ها، معتقدات، اصول دین و پرنسیپ ها به این یا آن خاندان سلطنتی» (در فضای سیاسی آن زمان فرانسه) را به اشکال مختلف مالکیت و هستی اجتماعی ربط می‌دهد. اینکه چگونه «اشکال مختلف مالکیت و شرایط هستی اجتماعی را روبنای جامعه از انواع احساس‌ها و پندارها و شیوه‌های ویژه تفکر و جهان‌بینی پوشانده است. مجموع طبقه تمام این روبنا را بر پایه شرایط مادی خود و مناسبات اجتماعی وابسته به آن ایجاد می‌کند و به آن شکل می‌دهد.» بر همین پایه تصریح می‌کند که «باید میان گفتار و ادعاهای احزاب و سرشت واقعی و منافع واقعی آنان، میان تصورات آنان درباره خویش و آنچه در واقع هستند فرق گذاشت.» (هجدهم برومر– ص 71)

مارکس ضمن تأکید بر «خودخواهی رذیلانه‌ای که همیشه بورژوازی عادی را وامی‌دارد تا منافع عمومی طبقه خویش را فدای این یا آن انگیزه شخصی کند.» (هجدهم برومر – ص 117) بر خصلت منحصربه‌فرد جمهوری پارلمانی انگشت می‌گذارد که «شرط لازم تسلط مشترک آن‌ها (منظور فراکسیون‌های مختلف بورژوازی) و شکل دولتی منحصربه‌فردی بود که در پرتو آن منافع طبقاتی مشترک آن‌ها هم بر دعاوی فراکسیون‌ها مختلف بورژوازی و هم بر تمام طبقات دیگر جامعه تسلط دارد.» (هجدهم برومر – ص 130)

مارکس در فصل‌های آخر کتاب خویش فرایندی را نشان می‌دهد که چگونه در آن لاف‌وگزاف‌های خرده‌بورژواهای دمکرات در مجلس و حماقت پارلمانی بورژوا دمکرات‌ها، به همراه تناقضات ذاتی در قانون اساسی بورژوایی و مهم‌تر از همه امکانات عینی که به‌واسطه رشد بوروکراسی دولتی به وجود آمده، راه قدرت‌یابی ناپلئون گشوده شد. تا سرانجام “زور بی‌حرف بر زور حرف” پیروز شود.

قصد این نوشتار بررسی فرایند فوق نیست، بلکه برجسته کردن نیاز اساسی جامعه بورژوایی برای تمرکز بخشیدن به دولت است. به این معنا که به قول مارکس «آن تمرکز دولتی که جامعه معاصر به آن نیازمند است فقط بر روی تکه‌پاره‌های ماشین دولتی – نظامی – بوروکراتیکی که از کورۀ مبارزه با فئودالیسم بیرون آمده می‌تواند پدید گردد.” (هجدهم برومر – ص 169) و تمام دگرگونی‌هایی که پس از انقلاب 1789 صورت گرفت «به‌جای آنکه این ماشین را در هم شکنند آن را تکمیل کرده‌اند.» (هجدهم برومر – ص 162) این امر  از ضروریات تقسیم‌کاری بود که در داخل جامعه بورژوایی پدید آمد. یعنی ظهور «گروه‌های تازه‌ای از منافع و بالنتیجه عرصه‌های تازه‌ای برای رهبری دولتی به وجود آمد.» (هجدهم برومر – ص 162) به‌گونه‌ای که با گسترش این تقسیم‌کار «هر نفع مشترک بی‌درنگ از جامعه متنزع می‌گردید و به‌عنوان نفع عالیه همگانی در نقطه مقابل آن قرار داده می‌شد، از حیطه فعالیت مستقل اعضای جامعه ربوده می‌شد و به لازمه فعالیت دولتی بدل می‌گردید.» (هجدهم برومر – ص 162) بر این پایه بورژوازی توانست دولت را به‌عنوان افزار تسلط طبقاتی خویش شکل دهد. اما «فقط در دوران بُناپارت دوم است که به نظر می‌رسد دولت کاملاً مستقل شده است.» (هجدهم برومر – ص 162) بدین‌سان است که ماشین دولتی می‌تواند وضع خود را در قبال جامعه بورژوایی تحکیم بخشد.

بر این پایه از یکسو بُناپارت به‌عنوان قوه مجریه‌ای که به نیروی مستقل بدل شده، احساس می‌کند که رسالت او تأمین “نظم بورژوایی” است و از سوی دیگر بورژوازی فرانسه نیز به این نتیجه می‌رسد که «اگر نجات جامعه بورژوازی هنوز میسر باشد کار آن فقط از عهده ناپلئون ساخته است. مالکیت را فقط دزدی، مذهب را کفر ابلیس، خانواده را زنازادگی و نظم را بی‌نظمی می‌تواند نجات دهد.» (هجدهم برومر – ص 170)

با نگاه امروز می‌توان گفت مارکس تلاش دارد به این پرسش پاسخ دهد که چرا تبعیت بورژوازی از دولت به‌عنوان مجری طبقه حاکم مهم است. چرا دولت باید به‌مثابه نگهبان کلکتیو طبقه عمل کند. در غیر این صورت سرمایه‌داران به دلیل رقابت ذاتی میان خود – در اثر عملکرد تضاد آنارشی و ارگانیزاسیون در حیطه تولید- به‌عنوان یک طبقه نمی‌توانند قدرت خود را حفظ کنند. بورژوازی بدون داشتن دولت نمی‌تواند به‌صورت طبقه‌ای کامل– به معنای طبقه‌ای که عاملیت تاریخی‌اش کامل شده – عمل کند. (این امر در مورد همه طبقات من‌جمله پرولتاریا صادق است. پرولتاریا نیز تنها با کسب قدرت سیاسی می‌تواند عاملیت تاریخی خویش را در تغییر جامعه و ایجاد جهانی عاری از ستم و استثمار به منصه ظهور رساند.) بورژوازی نیاز به افزاری دارد که اراده‌اش را در جامعه نمایندگی کند و بتواند این اراده را در حیات روزمره جامعه و جهت‌گیری‌های کلی جامعه اعمال کند. تنها از طریق دولت است که منافع جمعی بورژوازی حفاظت می‌شود. تبعیت از قانون ارزش (تعین ارزش هر کالا بر مبنای زمان کار اجتماعا لازم و اصل مبادله برابرها) و تبعیت از دولت طبقاتی خویش، جز پرنسیپ های اساسی بورژوازی است. دولت علاوه بر اعمال سلطه بر طبقات فرودست موظف است مانع از آن شود که سرمایه‌داران همدیگر را تکه‌پاره کنند. بعدها مارکس در کاپیتال با تحلیل عمیق‌تر از نقش رقابت، نظام سرمایه‌داری را “انجمن اخوت دزدان” نامید و زمینه را برای درک بهتر از رابطه دولت با طبقه در عصر بورژوایی فراهم کرد.

از منظر دیگری نیز گرایش به “استقلال” دولت مهم است. دولت وظایف عام دیگری را نیز بر عهده دارد که باید مستقل از این یا آن جناح بورژوازی انجام دهد. بورژوازی برای نظارت بر روح مردم به روحانیت (و همچنین نظام آموزشی) نیاز دارد، برای سرکوب نظامی مردم – هنگام شورش‌ها – به ارتش و برای جلوگیری از اقدامات “خرابکارانه” و “توطئه چینانه” به سیستم امنیتی احتیاج دارد. انجام این وظایف زمینه بیشتری برای ایفای نقش دولت به‌عنوان نهاد “مستقل و جدا” از این یا آن جناح بورژوازی فراهم می‌کند.

بعدها مارکس در سال 1858 در مقاله‌ای به نام «حاکمیت پراتوری ها» (10) که در آن به شالوده طبقاتی و ویژگی قدرت دولتی بُناپارتی در دوره زوال می‌پردازد این پرسش را طرح می‌کند که چرا علیرغم اینکه همه انواع حکومت‌های طبقاتی در وهله نهایی به نیروی مسلح متکی‌اند و نیروی مسلح در همه موارد پیشین حامی قدرت اقتصادی اجتماعی طبقات حاکم مختلف بودند، پس «در رژیم بُناپارت چه چیز تازه‌ای نهفته است؟ این‌که به کمک ارتش حکومت می‌کند؟ همه اسلاف او از زمان ترومیدور بدین سو همین کار را کرده‌اند.» و خود چنین پاسخ می‌دهد «تابه‌حال، اگر در همه اعصار پیشین آخرین چاره طبقه حاکم که استیلایش با الگوی توسعه خاص جامعه فرانسه سازگار باشد، در مقابله با دشمنان تکیه به ارتش بود، با این‌همه منافع اجتماعی خاص همیشه تفوق داشت. در امپراتوری دوم منافع خود ارتش است که تفوق دارد. ارتش، دیگر مدافع حکومت یک بخش مردم علیه دیگر نیست. ارتش مدافع حکومت خویش در برابر کل مردم فرانسه است که با خاندان خود تجسم مادی یافته است. ارتش به نمایندگی از دولت در تعارض با جامعه است.» (11)

او یک‌بار دیگر از زاویه‌ای دیگر و البته مهم‌تر – یعنی نقش قوای مسلح به‌عنوان قلب ماشین دولتی – به صورت “مستقل” دولت اشاره می‌کند. به یک معنا گرایش به “استقلال” را بخشی از تکمیل ماشین دولتی و کارآمدتر کردن آن توسط بورژوازی می‌داند. “استقلالی” که می‌توان گفت امروزه دیگر گرایشی صرف نبوده و به عملکرد دولت‌های مدرن بورژوایی بدل شده و در قرن بیستم به سراسر جهان تعمیم‌یافته است.

همان رابطه پیچیده‌ای که بین طبقه با نمایندگان سیاسی طبقه موجود است در سطحی کیفیتا بالاتر و پیچیده‌تر میان طبقه با دولت نیز برقرار است. رابطه پیچیده میان نمایندگان سیاسی یک طبقه با طبقه، در مورد گردانندگان دولت بورژوایی نیز صادق است. این درست است که بسیاری مواقع گردانندگان اصلی دولت بورژوائی، خود سرمایه‌دار هستند یا از قِبَل امتیازاتی که نصیبشان می‌شود دیر یا زود از موقعیت بالا و مرفه ای برخوردار می‌شوند. اما ماهیت طبقاتی دولت بورژوایی توسط منشأ طبقاتی کارکنانش تعیین نمی‌شود. چراکه دولت به‌عنوان محصول مبارزه طبقاتی و ارگان سیادت یک طبقه بر طبقه‌ای دیگر بخشی از ساختار عینی جامعه است و ماهیت آن اساساً با تقسیم‌کار اجتماعی حاکم بر جامعه تعیین می‌شود نه با موقعیت اقتصادی – اجتماعی تک‌تک کارکنان آن‌که می‌توانند از هر قشر و طبقه‌ای برخاسته باشند. وظیفه دولت و بالطبع کارکنانش در درجه اول تداوم بخشیدن به تقسیم‌کار اجتماعی حاکم و بازتولید کلیه روابطی است که به این تقسیم‌کار خدمت می‌کند. (12) اینکه چه کسانی با چه منشأ طبقاتی در رأس این دولت بنشیند، نقشی در خصلت و کارکرد پایه‌ای دولت بورژوائی ندارد.

استقلال نسبی دولت از طبقه حاکم به عبارت دقیق‌تر استقلال دولت از اعضای طبقه حاکم یا تک‌تک سرمایه‌داران نقش مهمی در فهم سازوکار و پویایی دولت سرمایه‌داری، نقش احزاب حکومتی و رهبران آن‌ها دارد. ازاین‌رو مهم نیست که “دولت – مردان” (و امروزه به‌طور قسمی “دولت- زنان”) از میان چه قشر و طبقه‌ای یا کدام ملیت یا جنسیتی برخاسته‌اند و در هر مقطع معین چه فاصله‌ای با اقشار مختلف بورژوازی داشته یا به کدام قشر از آنان نزدیک می‌شوند یا برخی دیگر را تحت‌فشار قرار می‌دهند. محک اصلی این است که همگی این کارکنان علیرغم اختلاف‌های دائمی میان خود – و علیرغم ابتکارات سیاسی مشخص و تأثیرگذار و گاها تعیین‌کننده بر روندهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی ( برای حفظ منافع فردی، جناحی و جمعی) کارگزار یک ساختار معین هستند. ممکن است در هر دوره یا مقطع مشخص بر سر اینکه هژمونی دولت به دست کدام قشر یا فراکسیون بورژوازی باشد کشمکش و تنش صورت گیرد و حتی تحت شرایط بحرانی، مدیریت دولت به اقشاری از خرده‌بورژوازی نیز سپرده شود اما در ماهیت و خصلت اساسی دولت – به‌عنوان دیکتاتوری طبقاتی بورژوازی – تغییری صورت نمی‌پذیرد. (13)

*****

بُناپارت سوم انسانی رذل و فرومایه بود و درمجموع نقش محدودی در قرن 19 میلادی ایفا کرد اما جمع‌بندی از عملکرد وی به‌عنوان کسی که به قول مارکس برای “حفظ کیسه بورژوازی، تاج از سرش برداشت” (هجدهم برومر – ص 92) برای تئوری مارکسیستی دولت بسیار مهم بود. تئوری که راز بسیاری از وقایع سیاسی امروزی جهان را بر ما آشکار می‌کند. بدون تکیه به این تئوری نمی‌توان از جنگ‌ها، انقلاب‌ها، خیزش‌ها، وقایع و رخدادهای جامعه و جهان سر درآورد و مهم‌تر از هر چیز نمی‌توان جهت‌گیری انقلابی و کمونیستی را تضمین کرد و به مقابله جدی با رفرمیسم پرداخت.

تقریباً بیست سال بعد از نگارش “هجدهم برومر لوئی بُناپارت”، مارکس هنگام بررسی وقایع کمون پاریس در کتاب دیگر خود به نام “جنگ داخلی در فرانسه” نشان داد که چگونه می‌توان از دولت بورژوایی به‌عنوان نهادی که بر بستر و متن روابط اقتصادی – اجتماعی تاریخا معین شکل‌گرفته و به قدرتی بر فراز جامعه و جدا از آن بدل شده، رها شد.

منابع و توضیحات:

1 – بیشتر اطلاعات در مورد ناپلئون سوم، شرایط اقتصادی – سیاسی – اجتماعی آن دوره و تلاش‌های مارکس و انگلس برای تدوین کتاب “هجدهم برومر …” متکی بر مطالعه این آثار هستند.

کتاب “نظریه انقلاب مارکس جلد اول – دولت و بوروکراسی” اثر هارل دریپر، ترجمه حسن شمس آوری، نشر مرکز 1382. این کتاب  اطلاعات مفیدی در مورد کارهای بعدی مارکس و انگلس در مورد پدیده بُناپارت و به‌طورکلی دولت بُناپارتی در اختیار خواننده می‌گذارد

دو کتاب “عصر انقلاب” و “عصر سرمایه” اثر اریک هابسبام با ترجمه علی‌اکبر مهدیان، 1374، شرکت چاپ خواجه. (ترجمه این کتاب ازنظر نگارنده از کیفیت خوبی برخوردار نیست.)

2 – لازم به ذکر است که مارکس در این اثر به لحاظ مفهومی تمایز چندان دقیقی میان دولت و حکومت یا رژیم نمی‌گذارد. و به نظر می‌رسد مسئله اصلی او بررسی دولت در معنای کلی‌تر آن است. هرچند درجاهایی مارکس از واژه رژیم سود می‌جوید و به‌طور خاص از نقش قوه مجریه و قوه مقننه و ارتباط میان آن دو و درگیری‌هایشان با یکدیگر سخن می‌راند. به همین دلیل در این نوشتار به تبعیت از مارکس در همه‌جا از واژه دولت استفاده‌شده است. دولت نه به معنای عامیانه و مصطلحش یعنی کابینه، بلکه نهادی که اعمال کننده دیکتاتوری یک طبقه بر طبقه (یا طبقات) دیگر است. به قول مائو ئسه دون باید میان “ساخت دولت” با “سیستم حکومتی” تفاوت قائل شد. ساخت دولت می‌تواند از اشکال حکومتی (یا سیستم قدرت) مختلف سود جوید. «سیستم قدرت مسئله‌ای است که به شکل ساخت قدرت سیاسی مربوط می‌شود، به شکلی که طبقات اجتماعی معین، هنگام برقراری ارگان‌های قدرت سیاسی برمی‌گزینند تا با دشمنان به نبرد پردازند و از خویش دفاع کنند.» (مائو تسه دون، منتخب آثار جلد دوم – درباره دمکراسی نوین، صفحه 525)

 3- درزمینۀ ویژگی‌ها ادبی کتاب هجدهم برومر رجوع شود به درس گفتارهای سید جواد طباطبایی تحت عنوان “اندیشه‌های سیاسی – اجتماعی کارل مارکس” – 1389

4 – البته از بحث دولت بُناپارتی مارکس، به‌عنوان دولتی که مستقل از طبقات است برداشت‌های نادرستی نیز صورت گرفته است. برداشتی که به‌طورکلی یا خصلت طبقاتی دولت را زیر سؤال برده یا آن را به یک کاست تقلیل داده و یا دولت را عرصه‌ای دانسته که همه طبقات به یکسان می‌توانند برای پیشبرد منافع خود از آن سودجویند. جدا کردن تزهای مارکس درباره “دولت بُناپارتی” از بدنه تئوریکی که وی در مورد دولت جلو نهاده، نادرست بوده و درصحنه سیاست به ناگزیر به محدودنگری و سازش‌کاری ختم خواهد شد. نیاز به فرصت دیگری است تا به تأثیرات این درک نادرست در جنبش بین‌المللی کمونیستی پرداخت. در تاریخ جنبش کمونیستی ایران نیز درک غلط از جایگاه نهاد دولت در دوران های مختلف (دوران رضاخان در دهه 1300 ، مصدق در سالهای 1332- 1330، دیکتاتوری فردی شاه در دهه چهل و پنجاه شمسی و جمهوری اسلامی و تحلیل طبقاتی از نهاد روحانیت و خمینی در سال 1357) موجب بروز خطاهای سیاسی زیان‌بار شد.

5 – امیل زولا دوران اجتماعی ناپلئون سوم را در رمانی به نام “پول و زندگی” به تصویر کشیده است.

6 – قابل‌ذکر است که مارکس و انگلس قبلاً در مانیفست کمونیست به این نکته اشاره‌کرده بودند که در شرایطی معین «مبارزه طبقاتی می‌تواند یا به بازسازی انقلابی جامعه در سطح وسیع منجر شود یا به ویرانی عمومی همه طبقات ستیزنده منتهی گردد.»

7 – کلیه نقل‌قول‌ها از چاپ چهارم کتاب “هجدهم برومر لوئی بُناپارت” – ترجمه محمد پورهرمزان از انتشارات حزب توده ایران برگرفته شده است. این کتاب در اینترنت قابل‌دسترس است.

8 – در ارتباط با کتاب “مبارزه طبقاتی در فرانسه” به نوشتار دیگری از همین نگارنده تحت عنوان «به یاد فردی که ذهنش: ظرفی نبود برای انباشتن بلکه آتشی بود برای افروختن» رجوع شود. این مقاله در سایت اخبار روز و همچنین کانال تلگرامی زیر قابل‌دسترس است.

@obehrang

9 – لوئی آلتوسر فیلسوف فرانسوی در چارچوب دستگاه مفهومی خویش این نکته را در مقاله “دربارۀ دیکتاتوری پرولتاریا” چنین فرموله کرد. او دولت را ماشینی می‌داند که «خشونت را به قدرت تغییر می‌دهد؛ به‌طور دقیق‌تر ماشینی که روابط زور و قهر مبارزۀ طبقاتی را به روابط قضایی تنظیم‌شده در قانون تغییر می‌دهد.». این مقاله با ترجمه محمدحاجی نیا در سایت رادیو زمانه قابل‌دسترس است.

10 – “پراتورها” در روم باستان روسای منتخب دادگاه‌ها بودند که مسئولیت دادگستری را بر عهده داشتند اما در اصطلاح و با توجه به نقش بعدی آنان در امپراتوری روم به معنی حکومت‌نظامی و استبدادی است.

11 – از مقاله مارکس به نام “حاکمیت پراتوری ها” از نشریه نیویورک تریبون 12 مارس 1858 نقل‌شده در کتاب “نظریه انقلاب مارکس جلد اول – دولت و بوروکراسی” اثر هارل دریپر، ترجمه حسن شمس آوری، صفحه 459 – نشر مرکز 1382

12 – برای بحث بیشتر در این زمینه به اثر قدیمی و مهم “اتحاد شوروی: سوسیالیست یا سوسیال-امپریالیست؟” – مناظره ریموند لوتا با آلبریت ژیمانسکی ترجمه منیر امیری، 1400 از انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م) رجوع شود.

13 – برای نخستین بار در تاریخ اندیشه سیاسی “مسئله استقلال کارکنان دولت از فعالیت اقتصادی مشخص” توسط افلاطون فیلسوف یونان باستان طرح شد. افلاطون با تکیه‌بر نظریه “فیلسوف – پادشاه” ویژگی خاصی برای گردانندگان دولت – یا پاسداران نظم – قائل شد. ازنظر او پاسداران نظم یا افراد فرمانفرما باید باانضباطی آهنین توسط حکومت آموزش طولانی ببینند، یک کار خاص بر عهده گیرند، وظیفه اصلی‌شان باید ممانعت از تغییر نظم حاکم باشد. از دید افلاطون، آنان برای اینکه به امور دیگر مشغول نشوند باید با برخورداری از حداقل ضروریات زندگی درگیر فعالیت‌های اقتصادی نشوند، از ثروت‌اندوزی اجتناب کنند و دنبال مالکیت خصوصی نباشند و در برابر امیال نفسانی خویشتن‌داری از خود نشان دهند و با رضایت خاطر برای “خیر همگان” (یعنی منافع طبقه برده‌دار عصر وی) فداکاری کنند. فلسفه سیاسی افلاطون برای بورژوازی از جذابیت خاصی برخوردار است. زیرا ایده اولیه افلاطون به‌نوعی با فرارسیدن عصر سرمایه‌داری در شکل تکامل‌یافته‌اش به اجرا گذاشته شد. در نظام سرمایه‌داری جدایی نسبی میان طبقه سیاسی با طبقه اقتصادی کامل شد، قشری متخصص به نام کارگزاران سیاسی شکل گرفت که اصلی‌ترین وظیفه‌شان گرداندن امورات دولت و حفظ آن از گزند مبارزات انقلابی است.