25/05/2024

علی فیاض

اخیرا برای تحقیر نسلی که در انقلاب پنجاه و هفت حضور داشت، یعنی زنده بود و نفس می کشید و در میدان حضور داشت، و علیه استبداد و بی عدالتی به میدان آمده بود، اصطلاح شورشیان پنجاه و هفتی را به کار می برند! این اصطلاح طی سال های کنونی، از سوی سلطنت طلبان و پهلوی پرستان، مد شده است و از سوی بخشی از نسل کنونی هم که به شدت از پی آمدهای آن انقلاب ناخشنود هستند، نیز به کار گرفته می شود! و هیچکس هم گوش نمی دهد – و یا عامدا هم نمی خواهد بشنود و بفهمد – که بیشترین و اولین قربانیان رژیم برآمده از انقلاب 57، اکثرا همان نوجوانان و جوانان پنجاه و هفتی بودند. و این نسل کنونی هم، علاقه ای ندارد که از خود و از تاریخ بپرسد که چرا؟ به راستی چه کسانی در دهه شصت خورشیدی قربانی رژیم پس از انقلاب شدند؟ و تعدادشان؟ من همواره بر این باور بوده و هستم که در قتل و جنایت، کمیت مهم نیست. کیفیت عمل اهمیت دارد. گاهی وقت ها یک دیکتاتور ده نفر را به قتل می رساند و دیکتاتور دیگری هزار نفر را. از جنبه حقوقی و کیفی نفس عمل یکی است. هر دو مرتکب جنایت شده اند. اما از لحاظ آماری، تعداد و کمیت خود نمایانگر درصد مخالفت شهروندان با یک رژیم استبدادی می باشد. اینکه سلطنت طلبان برای مهربان جلوه دادن محمد رضاشاه پهلوی می گویند او کم کشت و باید بیشتر می کشت، تا ایران به چنین شرایطی نرسد، حکایت از جهالت عام آنها دارد. آنها نمی فهمند که قتل، کشتار و جنایت در مرحله نخست یک عمل کیفی است. “من” چه یک نفر را بکشم و چه چند نفر را، عملکردم یک مفهوم بیشتر ندارد. و آن آدم کشی است. حال چه یک نفر و چه ده ها نفر.
اما گاهی اوقات، کمیت، رویه دیگری از حقیقت را هم برای ما آشکار می سازد. مثل اینکه تعداد مخالفین چند درصد بوده است؟ یا تعداد کشته شدگان؟
تعداد قربانیان و جانباختگان دهه شصت خورشیدی، از لحاظ آماری، با هیچ دهه دیگری از تاریخ صد ساله میهنمان قابل مقایسه نیست. و خود این آمار می گوید که از “پنجاه و هفتی” ها چه مقاومت گسترده ای علیه رژیم خمینی شکل گرفته و سازمان یافته بود. بیشتر قربانیان رژیم خمینی در دهه شصت، همان نوجوانان و جوانانی بودند که در سال پنجاه و هفت، در خیابان هاحضور پر رنگی داشتند؟ چرا از خود نمی پرسید، چرا حداقل بخشی از همان نسل، با تمام وجود علیه رژیم جمهوری اسلامی به پاخاست و تا پای جان مقاومت نمود؟ اگر آنها برای استقرار چنین رژیمی به میدان آمده بودند، چرا در کنار این رژیم قرار نگرفتند و چرا از همه هستی خود برای سرنگونی و واژگونی این رژِیم گذشتند؟ آن نسل نه تنها شایسته اصطلاح تحقیرآمیز “شورشی پنجاه و هفتی” نیستند، که شایسته احترام و تجلیل می باشند.

و اما یک نکته قابل تامل و عبرت انگیز!
می گویند “شورشی های پنجاه و هفتی”. و من این تعبیر را از زاویه دیگری به فال نیک می گیرم. شورشی یعنی چه و چرا شورش؟ در طول تاریخ همواره، ستم دیدگان علیه جباران حاکم بر تاریخ شورش می کرده اند. و تاریخ به آنها حق می دهد. در زندان های رژیم های سرکوب گر، زندانیان علیه سرکوب و بی عدالتی شورش می کرده اند. و تاریخ به آنها نیز حق می دهد. رژیم های سرکوب گر مخالفان و معترضان علیه خود را شورشی، آشوبگر و فتنه گر می خوانده اند. و تاریخ حق را به آن شورشیان، “آشوب” گران و “فتنه” گران می دهد. و حالا، بخشی از نسل کنونی در همراهی با شاه پرستان، معترضان علیه استبداد شاهی را شورشیان “پنجاه و هفتی” می خوانند. آنها ناخواسته و ندانسته حق را به معترضان آن زمان می دهند! آن نسل به راستی چرا شورید؟ آیا غیر از آن بود که آنها در زندان بزرگی به نام ایران، علیه زندانبانان خود شوریده بودند؟ پس ما به عنوان انقلابیان آن زمان، بدون تردید، شورشگر نیز بوده ایم. حالا شما آنقدر بگویید “شورشیان پنجاه و هفتی” تا حنجره های خویش را جر دهید. تاریخ قضاوت خود را خواهد داشت!
با مزه تر اما این است که هم شاه اللهی ها پنجاه و هفتی ها را عامل “فتنه” 57 می دانند و هم رژیم کنونی مخالفان و منتقدان خود را فتنه گر توصیف می کند. چه تشابه جالبی بین ادبیات طرفداران این دو نوع استبداد وجود دارد! وچه پر معنی که طرفداران استبداد از هر قماشی زبان مشترکی را علیه آزادی خواهان و مبارزان به کار می گیرند!

و اما چند نکته مهم:

یک: ضد انقلاب؟
رژیم سرکوب گر جمهوری اسلامی و یا به تعبیری دقیق تر حکومت ضد جمهوری آخوندی، از همان آغاز پیدایش خود که برآمده از یک انقلاب مردمی بود، با سوء استفاده از مذهب توانست بر موج انقلاب سوار شود، خود را انقلابی خواند و منتقدان، مخالفان و مبارزان علیه استبداد تازه بر سر کار آمده را، ضد انقلاب نامید.

دو: ضد انقلاب چه کسانی بودند و انقلابی چه کسی بود؟
طرفداران رژیم سلطنتی را ضد انقلاب نمی خواندند. آنها را “طاغوتی” می نامیدند. طاغوتی ها سران ارتش، ساواکی ها و درباریان و در نگاهی کلی همه ی دست اندرکاران حکومت سلطنتی به شمار می رفتند.
حال پرسش عمده و اساسی این است که پس ضد انقلابی ها چه کسانی بودند؟ ضد انقلابی در تعبیر آخوندها، همه ی کسانی بودند که در انقلاب مشارکت داشتند، جان فشانی کردند، اما پس از آنکه دیدند که سکان انقلاب به دست آخوندیسم افتاده است، به مخالفت با آنها برخاستند. این ضد انقلاب، 15 ساله ها تا 30 ساله ها را در برمی گرفت. یعنی دقیقا همان نسلی که خواهان تغییر و تحول بود و از بی عدالتی و فقر و اختناق خسته شده بود. این نسل برای حق مشارکت در سرنوشت خود به میدان آمده بود. آزادی، برابری و نفی استبداد، شعار همه این جوانان بود. گیرم که درکشان از آزادی چندان عمیق نبود و دموکراسی و مردم سالاری را در ذیل شعارهایی چون آزادی و نفی استبداد درک می کردند. هر چند که استقرار آزادی و نفی استبداد به اندیشه رهایی و حاکمیت مردم معطوف بود. و هر چند که بخشی ناآگاه و نان به نرخ روز خور آن روزگار هم به رژیم پیوستند و سرانجام رو در روی هم مبارزان ایستادند و در یک دگردیسی تام و تمام تبدیل به ابزار سرکوب شدند. اما این گروه راه خود را از خواست ها و نیازهای مردم که نیل به آزادی، برابری و عدالت بود، کاملا جدا ساختند و منافع شخصی خود را بر منافع جمعی ترجیح دادند!
اما انقلابی واقعی چه کسی بود و چه کسانی شایسته انقلابی نامیده شدن را داشتند؟

سه: ضد انقلابی ترین نیروی اجتماعی
روحانیت – و در ایران آخوندیسم – در هر جامعه و در هر دین و مذهبی، آخرین نیرویی می باشند که شایسته لقب انقلابی را دارا می باشند. دقیق تر سخن بگوییم. انقلاب در معنای کلاسیک آن عبارت است، از فروپاشی نظام کهن و برسازی نظام نوین. در درازنای تاریخ سه طبقه همواره از انقلاب گریزان بوده و از پیدایش آن وحشت داشته اند:
طبقه ای که قدرت سیاسی را در دستان خود داشته، طبقه ای که قدرت اقتصادی را در انحصار خود داشته و طبقه ای که قدرت دینی جامعه را در انحصار خود داشته و به تعبیری دیگر، از دین برای خود دکان، جایگاه و منبع قدرت ساخته بود. به زبانی دیگر باید گفت که این سه طبقه محافظه کارترین و ضد انقلابی ترین نیروی تاریخ بوده اند. هر جنبش اجتماعی – سیاسی و هر نوع فروپاشی سیستم های موجود اقتدار و نفوذ آنها را به چالش می کشیده است. انحصارات و امتیازات آنها را – اگر نه به تمامی – اما دست کم بخشا دستخوش دگرگونی و تزلزل می ساخته است. به همین دلیل این هر سه طبقه از جمله ضد انقلابی ترین و محافظه کار ترین نیروی اجتماعی به شمار می روند.
طبقه روحانی، با توجه به حفاظت از دین رسمی و سنت های کهن اجتماعی، از هر دو طبقه دیگر ضدانقلابی تر بوده و هست. این که در برش هایی از تاریخ، رگه هایی از بین آنان در کنار مردم قرار گرفته اند، نه تنها نماینده فکری حاکم بر این طبقه نبوده اند، بلکه نشانه ای از تمایلات استقلال طلبانه و دگراندیشانه آنها بوده است. از این استثناها که بگذریم، طبقه روحانیت در کلیت خود همواره از انقلاب و دگرگونی نه تنها گریزان که متنفر بوده است.
در انقلاب سال 57 نیز، این طبقه اگر چه از موضع فرصت طلبانه و خاستگاهی ارتجاعی با مردم و انقلاب همراه شد، دیدیم که خواست آنها نه پیشرفت جامعه و فروپاشی بنیادهای کهن، که تداوم و استمرار آنها بود. آنها پس از به دست گرفتن قدرت، و به انحراف کشاندن خواسته های مردم که در استقلال و آزادی متبلور شده بود را با افزودن جمهوری اسلامی – که در واقع منظور آنان حکومت اسلامی بود – هر روز بیش تر از روز پیش، مسیر انقلاب را به انحراف کشاندند. و نیروهای واقعی انقلابی را ضد انقلاب نامیدند، در حالی که همانطور که پیش تر یادآوری شد، آنها بنا به ماهیت طبقاتی و فرهنگی خود – که میراث دار جهان کهن و مدافع سنت های ارتجاعی می باشند – ضد انقلابی ترین نیروی اجتماعی به شمار می روند.

چهار:
“انقلابی” های پنجاه و هفتی چه کسانی بودند و چه می خواستند؟
انقلابی های پنجاه و هفتی– آنهایی که در خیابان ها بودند – درست مثل همین نسل، عموما نوجوان و جوان بودند که از ظلم و تبعیض به جان آمده بودند و در پی دنیایی بهتر بودند. نگاه آن نسل به آینده ای بهتر و زیباتر بود. آن نسل تحصیل کرده، دبیرستانی و دانشجو بودند. آنها نه احمق بودند و نه دیوانه. آنها در تصورشان نیز نمی گنجید که رژیم بعد از انقلاب ده ها بار بدتر از رژیم پیشین باشد. خواست آن نسل آزادی سیاسی، عدالت اجتماعی و اقتصادی و مشارکت شهروندان در سرنوشت خویش بود. حال اگر به اینجا رسیده ایم، آیا آنها مقصر هستند و در چشم نسل کنونی باید مورد توهین و دشنام قرار بگیرند؟ چنین موردی درست به این می ماند که اگر نسل کنونی که در مبارزه با این رژیم و خواهان سرنگونی آن است، در یک پروسه انقلابی موفق به سرنگونی این رژیم شود، و یکی از پیامدهای آن تجزیه طلبی شود، آیا باید این جوانان را محکوم کرد و آنها را مورد توهین و تحقیر قرار داد که شما کشور را به اینجا کشانده اید؟
از همه اینها گذشته، در دهه شصت، خمینی و رژیمش– از اصلاح طلب تا اصول گرا – هزاران نوجوان و جوان این سرزمین را به جوخه های آتش سپردند، به دار آویختند، قتل عام کردند و در زیر انواع شکنجه ها به قتل رساندند، از همان نسل پنجاه و هفتی بودند. چقدر بی شرمی و بی انصافی می باید داشت، تا این همه رشادت ها و مقاومت ها علیه رژیم ارتجاعی را نادیده گرفت و همه کاسه کوزه ها را بر سر آنها شکست؟ یا حداقل، بخش قابل توجهی از همان نسل پنجاه و هفتی ها، که امروز مورد بی احترامی و توهین قرار می گیرند! اگر همین رژیم از این نسل، صدها تن را به جرم حق طلبی با فجیع ترین روش ها به قتل رسانده و ناقص العضو کرده است، در دهه شصت از همان نسل “پنجاه و هفتی” هزاران هزار تن را به دار آویخته و با بدترین نوع شکنجه ها در زندان ها به قتل رسانده است. آن نسل – لااقل بخش بزرگی از نسل “پنجاه و هفتی” – به بهای از دست دادن همه چیز خود، تا پای جان علیه این هیولای ارتجاعی مقاومت کرد، جان بازی نمود، شلاق و داغ و درفش و شکنجه را به جان خرید تا نشان دهد که استبداد را تحمل نخواهد کرد. آن نسل حتا برای حقوق بردی خود به مبارزه برنخاست، درد آن نسل سرنوشت جامعه و توده های مردم بود.نسلی که هدف خود را نابودی استبداد و استثمار می دانست و برای نیل به رسیدن به یک جامعه دموکراتیک و عدالت محور تلاش می کرد. آن نسل شایسته بیشترین احترام ها می باشد.