در تاریخ، لحظاتی هست که واژهی «لحظه» برای آن کفایت نمیکند؛ باید با تمامی رگها حسش کرد. عملیات فروغ جاویدان یکی از همان لحظات است. فروغ جاویدان، نه صرفاً یک عملیات نظامی، نه حتی بهعنوان یک خیزش انقلابی، بلکه لحظهای است که واقعیت بیرونی با تپش درونی یک ملت همصدا میشود؛ نقطهای از آگاهی که نه برای بقا، که برای بازتعریف هستی یک ملت شکل گرفت. همچون تبلور یک آگاهی جمعی که به نقطهی جوش رسیده باشد. لحظهای که تصمیم از جنس تاکتیک نبود، از جوهر ضرورت بود. از آندست تصمیمها که نه بر اساس محاسبهی سود و زیان، که از اوج مسئولیت و شرافت انسانی اتخاذ میشوند. آنچه در تیرماه ۱۳۶۷ رقم خورد، تنها نبردی با ارتش نبود، بلکه تلاشی بیوقفه برای نجات معنایی بود که داشت در گرداب صلح تحمیلی دفن میشد. فروغ جاویدان، بیش از آنکه یک لشکرکشی باشد، یک لحظهی اخلاقی بود. ارتش آزادیبخش ملی، پس از فتح مهران، هنوز نفس تازه نکرده بود که ناگهان با پذیرش آتشبس مواجه شد. اتفاقی که اگر سکوت میکرد، نهتنها ارتش، بلکه خاطرهای از مقاومت، به بهای آرامش، در خاک دفن میشد.
در این بزنگاه، فرمانده مقاومت، مسعود رجوی، نه با منطق پیروزی و شکست، بلکه با حسِ تبدار تاریخ تصمیم گرفت و گفت: اگر امروز نرویم، اگر همین حالا نرویم، خیلی دیر خواهد شد. این نه یک پیشبینی بود، بلکه نوعی شهود بود؛ شهودی از آنچه میتوانست فراموش شود، اگر به آن جان دوباره داده نمیشد. این همان لحظهایست که در آن، انسان از خود فراتر میرود، نه برای فتح، بلکه برای حفظ معنایی که در حال فروریختن است.
حکومت ایران نام آن را «مرصاد» گذاشت؛ با زبانی که همواره حقیقت را قلب میکند. هر سال با کاروانهای نمادین و خاکآلود، خاکی را میپیماید که در آن، نَه جنگ، بلکه کابوسش دفن شده است. اینهمه برای مهار چیزی است که هنوز زنده است: خاطرهای که از حافظه حذف نمیشود، زیرا هنوز در نبض این خاک سوخته میتپد. در آن روزها، مرز میان جسارت و خیانت، تنها به پهنای یک نفس بود. ارتش آزادیبخش ملی ایران، نه بهخاطر قدرت، که بهخاطر ضرورت هستی خود به پیش رفت. ضرورتی که درنگ، آن را از معنا تهی میکرد.
در شکاف لرزان میان آتشبس و قطعنامه، آنجا که حکومت به نیت دفن مقاومت، در لبخند صلح، زهر ریخته بود، رهبری مقاومت دریافت که باید رفت؛ برای آنکه مرز میان شرافت و خیانت خطی از خون می باید کشید. برای آنکه تجربه خیانت بار حزب توده پشت سر بود. وقتی هستی یک آرمان به یک تصمیم بند باشد، عقبنشینی دیگر عقبنشینی نیست، انکار خویشتن است.
و فروغ جاویدان، همین بود؛ نه صرفاً عبور از مرزها، که عبور از منطقی که امنیت را به قیمت فراموشی میخرد. حرکت به سوی آینده که با تسلیم آغاز نمیشود. فروغ، خود حماسه بود، بیداریِ یک نسل با رهبری مختص خودش بود. مرز بود و نبود، و اگر فروغ نمی بود دیگر آنچه می ماند، اصالت نداشت، با افرادی مملو از خاطرات باخته.
فروغ متکاثف از حماسه میان شعله ها بود. زنان در فروغ، نه استثنا بودند، نه تصویرسازی تبلیغاتی. آنان نیروی محوری مقاومت بودند. آنچه بعدها در قیامها دیدیم، تداوم همان جریان است. نه اتفاقی، بلکه قانونمند. اگر امروز، زنانی در خیابانها پرچمدار خیزشاند، ریشهاش در همان خاکیست که طاهره طلوع بر آن ایستاد. در میان شعله های فروغ، قامت زنی برخاست؛ فرا تر از شجاعت. نامش طاهره طلوع بود، اما او را با نام فرمانده سارا میشناختند. نامش ضربان فروغ است. فرمانده سارا، زنی اگر چه بسان افسانه ها، اما از پوست و استخوان بود. تصویر قامت نگونسارش بر بلندیهای حسنآباد، با دشنهای در قلب، فراتر از تراژدی بود؛ آن، لحظهای از تاریخ بود که در آن مظلومیت و شهامت، در هم آمیختند. نه چون قربانی بود، بلکه چون پذیرفت بایستد، جایی که دیگران وا میدادند.
درختی که پیکرش را زینت خویش ساخته بود، سالها بعد قطع شد. نه از فرسودگی، بلکه از وحشت. درخت طاهره را کشتند، چون او نماد زنی شد که بدل به افسانه شد. هنوز نفس میکشد. چون برق خاطره فرمانده سارا را در هر برگش تکرار میشد و هیچ گور دستهجمعی نمیتواند خاموشش کند. آنها میدانستند که بعضی مرگها، زندگیاند. و برخی هرگز نمیمیرند، چون هنوز در حافظهی دشمن زندهاند.
طاهره طلوع، نه یک فرد، بلکه نقطهی تلاقی تاریخ و جنسیت بود. او نه بهدنبال قهرمانی، که در جستوجوی معنا جنگید. گاه آنقدر از خود عبور میکنی که دیگر بازگشتی ممکن نیست؛ چون آنچه پشتسر گذاشتهای، نه مسیر، که خویشتن بوده است. طاهره از خود گذشته بود، نه برای آنکه قهرمان شود، برای آنکه خیانت نکند، نه به آرمان، بلکه به خویشتن اصیل.
هنوز، دههها پس از آن نبرد، وقتی سربازان حکومت از زنان مجاهد حرف میزنند، واژههایشان بهجای تحقیر، از حیرت سرشار است. یکی از آنها گفت: «به چشم خودم دیدم زنی با تیربار ۸ کیلویی، از تنگهٔ چهارزبر بالا میآمد… مثل باد». چشمشان یارای دیدن آن همه شجاعت را نداشت. چیزی که از جنس اسطوره است نمیتوان آن را کوچک کرد. آنها از زنان مجاهد در چهارزبر و حسنآباد که سخن میگویند، زبانشان ناخودآگاه از تحسین سرشار میشود. حیرتزده، انگار در حال بازگو کردن افسانهای باشند که در داستانها خوانده اند.
فروغ جاویدان، برشی از زمان نیست، پیوستگی لحظهایست که هنوز ادامه دارد. آن بذرها که در دشت حسنآباد با خون آبیاری شد، حالا در هیئت کانونهای شورشی روییدهاند. این جریان، حادثهای گذرا نیست؛ قاعدهایست قانونمند. زنانی که امروز در خط مقدم خیزشها هستند، امتداد همان نوریاند که در فروغ شعله گرفت. اگر امروز دخترانی به خیابان میآیند که مرگ را به قیمت فریاد میخرند، این معجزهی فروغ است.
و شاید راز جاودانگی فروغ همین باشد: نه در پیروزیاش، بلکه در زندهماندنش. در اینکه حتی شکست آن هم از جنسی دیگر بود شکستی که بذر شد، نه پایان. و اکنون، وقتی بر بلندای آن روزها میایستیم، درمییابیم که فروغ، یک عملیات نبود، یک پاسخ بود. پاسخی به پرسشی که هنوز باقیست: سرنگونی!
فروغ جاویدان، هنوز در حافظهی ایران زمین نفس میکشد. به گامهای سنگین جوانان در کف خیابان نیرو می بخشد، فقط متعلق به برهه ایی از تاریخ نیست؛ تجربهی زندهایست که هر بار در هنگامهی قیام، دوباره متولد میشود.
فروغ جاویدان، یک یورش نبود؛ انکارِ انفعال بود. ضربه ایی بود که قفل تاریخ را در آستانهی بستهشدن (لا اقل برای یک دوره)، با ضربهای باز کرد. و شاید در همین است که معنا بیمه نامه به خود گرفت؛ نه در موازنهی قدرت، بلکه در بازتعریف زمان. در واژگونی ترسی که حکومت با پذیرش صلح میخواست به جامعه تزریق کند، فروغ، هشداری بود: هنوز کسی هست که نبرد را معنا می کند.
فروغ جاویدان، عملیات ناتمام سرنگونیست. نه پایان یافت، نه خاموش شد. هنوز در آب و خاک و وطن جاریست، در هر خیزش، در هر فریاد، در هر نگاه پرسشگر نسل جدید. طلایهداران آن ارتش، امروز با نام کانونهای شورشی، در جغرافیای ایران پراکندهاند، اما قلبشان در دشت حسنآباد میتپد.
و اگر بخواهیم بفهمیم که چرا هنوز از آن میهراسند، کافیست بدانیم که هر حقیقتی که سرکوب شود، بدل به اسطوره میشود. و فروغ با نسل خاصش و تصمیم خاص تر فرمانده اش، حالا دیگر جان یک حقیقت جاری، یک اسطوره است که بعید است تکرار شود.
نعمت فیروزی 8 مرداد404 – 30 جولای 2025
