باران، نرم و ریز، از لابهلای ابرهای تیره میچکید روی صورتش.
خالو کنار موجها ایستاده بود،
شلوارش تا زانو بالا، پاهایش در ماسههای خیس فرو رفته.
نسیم نمکین خلیج، موهای خیسش را به پیشانی چسبانده بود
و صدای دور نیانبان با شرشر باران درهم میآمیخت.
لبهایش آرام به لبخندی کش آمد.
یاد گرفته بود که حتی وقتی توفان در دلش میغرید، بایستد و با موجها همقدم شود.
هر قطرهی باران، مثل دستانی کوچک، او را به رقصی بیپایان دعوت میکرد.
آب از شانههایش میچکید، ولی دلش گرم بود؛ گرم به یاد روزهایی که در بندر، بعد از باران، مردم روی اسکله جمع میشدند و کودکان پاهای برهنهشان را در گودالهای پرآب میکوبیدند.مادران تخمه هندوانه که خود پخته بودند را می شکستند .
خالو سرش را به آسمان گرفت، چشمهایش را بست و با هر تپش موج، یک قدم به دریا نزدیکتر شد. میدانست که باران روزی بند میآید، اما دیگر عجلهای برای آفتاب نداشت. زندگی، همین لحظه بود—رقصیدن زیر باران، در کنار دریا، جایی که قلبش با هر ضرب موج میتپید.
زندگی فقط یک لحظه است، لحظهای است که باید از آن لذت برد.
که صدای !
خیامخوانی از دل موج بلند شد:
«از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن / فردا که نیامده است، فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.
باران که تندتر شد، خالو پاهایش را روی ماسهی خیس کوبید، انگار دارد یزله میگیرد. ضربههای پا، آب را به اطراف میپاشید و موج، به شوخی، برمیگشت و دوباره خیسش میکرد. لبخندش بزرگتر شد، آنقدر که حتی ابرها هم حس کردند دلش گرمتر از باران است.
یاد گرفته بود که منتظر نماند.
زندگی از همان روزهایی که با حالبوت در دل تیفون گیر میکرد، به او آموخته بود که هیچوقت چشم به ساحل ندوزد و فقط دعا نکند که باد آرام شود. آموخته بود که در میانهی باد و باران، دستانش را بالا بگیرد، پا بکوبد، فریاد بزند و با موجها رقص کند—مثل جاشویی که در عرشهی حالبوت، وسط توفان، هنوز آواز میخواند.
یزلهاش در باران، ترکیبی بود از شادی و بغض؛ صدایی که درونش تاریخ بندر، داغهایش، و تمام خندههای گمشدهی ساحل را حمل میکرد.
باران روی صورتش میدوید، مثل اشکهایی که دیگر از چشم نمیآمدند.
هر ضربهی پا و هر حرکت دست، نه برای فرار از طوفان، که برای در آغوش گرفتن آن بود.
باران در بندر، شکل و شمایل خودش را دارد. باران اینجا، بوی نمک و شیلو میدهد، صدایش با صدای زنگدار حالبوتهای پهلو گرفته میآمیزد، و رنگش، انگار آسمان و دریا را یکجا در خودش حل کرده باشد.
وقتی باران روی دریا میبارد، موجها دیگر فقط موج نیستند؛ هرکدام دستانی میشوند که به نرمی، به خشونت، یا به شوخی، صورت خالو را نوازش میکنند. آب پاشیده به گونههایش، با قطرههای باران قاطی میشود و یک سمفونی میسازد—نه از آنها که در تالارهای بزرگ اجرا میشود، بلکه از همانهایی که فقط دلِ دریا و آدمهای عاشقش بلدند.
خالو با هر برخورد موج، یک نیمچرخ میزد، پاها را دوباره روی ماسه میکوبید و یزلهای کوتاه میگرفت. انگار باران رهبر این ارکستر بود و موجها نوازنده، و او، تنها رقصندهی این صحنهی بیانتها.
زندگی به خالو یاد داده بود که وقتی زیر باران میرقصد، با بلند کردن هر پا و کوبیدن آن بر زمین، قدرت خود را به دریا و موج و توفان نشان بدهد؛ گویی به همهشان میگفت که هنوز ایستاده، هنوز میخندد، و هنوز دلش برای رقصیدن تنگ نشده است.
خالو میدانست که این رقص، فقط یک بازی با آب نیست؛ این پیمان او با دریا بود. پیمانی که میگفت:
«من، با همهی طوفانهایت، میمانم.
با همهی شور و شرت، میرقصم.»
همینجا خالو فرا گرفته بود که :زندگی این نیست که منتظر بمانی تا طوفان ( تیفون )بگذرد؛ زندگی این است که یاد بگیری، با پاهای خیس و لباسهای چسبیده به تن، با زخمها و خندهها، زیر باران برقصی… همانطور که امروز، کنار دریا، با موج و باران، در دل طوفان، میرقصید.
موج، لحظهای عقب نشست، مثل نفس کشیدن عمیق یک موجود زنده، و بعد با تمام قد به سمت خالو برگشت. این بار نه برای شوخی، که برای امتحان کردن ایستادگیاش.
خالو پا را بلند کرد، محکم به زمین کوبید، همانطور که جاشوها روی عرشهی حالبوت در اوج تیفون پا میکوبند تا به هم علامت بدهند: «ما هنوز اینجاییم.»
باران از شقیقهاش میچکید، ولی نگاهش به دوردست بود؛ جایی که افق میان سیاهی ابر و سبزی-آبی دریا گم میشد. میدانست که این رقص، فقط یک لحظهی شاعرانه نیست—تمرین نفس کشیدن در دل خطر است.
یزلهای دیگر کشید، اینبار بلندتر، طوری که صدایش با صدای موج یکی شود. و در همان لحظه، حس کرد که دریا نه دشمن، که همرقص اوست. موجها به جای کوبیدن، با او چرخیدند، و تیفون در دل آسمان، ضربآهنگ تازهای پیدا کرد.
خالو فهمید که ادامهی این رقص، ادامهی زندگیست؛ رقصی که حتی اگر باران قطع شود، در دلش باقی میماند.
موج دوباره برگشت، این بار پهنتر و سنگینتر، و مثل بازوی یک رفیق قدیمی، از کمر خالو گذشت. او قدمی عقب نرفت؛ پا را بلند کرد، محکم بر ماسه کوبید، آب به هوا پاشید و با همان حرکت، یزلهای کشید که در دل باران پیچید.
صدای یزله با بوی نمک و شیلو قاطی شد و موجهای بعدی را به وجد آورد. باران، حالا دیگر نه فقط از آسمان، که از برخورد موج و زمین هم برمیخاست و روی تن خالو مینشست.
هر ضربهی پا، اعلامی بود به دریا و تیفون: «من اینجام، با همهی شور و شرّت.»
هر چرخش بدن، پیمانی تازه بود با موج که «تا تو میرقصی، من هم میرقصم.»
تیفون در دوردست غرید، مثل ساز دمامی که کوبشش از دل ابرها میآید. خالو حس کرد که این صدای بلند، همان ضربآهنگ زندگی است؛ گاهی تند، گاهی کند، اما همیشه حاضر.
و آنجا، زیر باران بندر، میان موجهایی که بیوقفه میآمدند و میرفتند، فهمید که رقصش دیگر فقط برای خودش نیست؛ برای همهی جاشوهاییست که روی عرشه، وسط طوفان، پا کوبیدند و گفتند: «هنوز زندهایم.
و درست همانوقت که خالو با پاهای خیس و گامهای استوار زیر باران میرقصید، دو سایه از دل مه و باران پدیدار شدند؛ مریم بوشهری با نگاه دریایی و محکماش، و مهرنوش شیرازی با لبخندی که آفتاب را به دل طوفان میآورد. قدمهایشان ابتدا آرام بود، اما خیلی زود با ضرب پاهای خالو هماهنگ شد. دامنهای خیس و چرخانشان با هر حرکت، قطرههای باران را چون جرقههایی از نور به هوا پرتاب میکرد.
باران بر شانهها و موهایشان میلغزید، و گامها سنگینتر و کوبندهتر میشد—نه فقط برای رقص، که برای اعلام بودن. مریم با دستهای باز به پیش میرفت، مثل کسی که میخواهد آسمان را به زمین بکشد؛ مهرنوش در دایرهای تند میچرخید، پاها را محکم به شنهای مرطوب میکوبید و ردّی از آب و ماسه به هوا میفرستاد.
همان دم، از دل باران، چهرههای تازهای پیدا شدند: دختری کرد با روسری خیس و رنگارنگ که با گامهای تند کوهستانی پا میکوبید؛ دختر بندرعباسی که با چرخشهای نرم دامنش، بوی دریا را دوباره به ساحل آورد؛ دختر بلوچ با شال سوزندوزی که در هوا میرقصید؛ دختر لر که هر گامش مثل کوبش دهل، صدای کوه را زنده میکرد؛ دختر ترکمن با نگاه آرامشبخش، و دختر ترک که با لبخند، بازوانش را چون بال باز کرده بود.
صدای خندهها و ضرب پاهایشان، موج را به وجد آورد. و همان لحظه، ننه از میان شنهای خیس و باران، لنگانلنگان به جمع رسید. دستهای لرزانش را به آسمان گرفت، چشمها را بست و یزلهای کشید که نه فقط در باران، که در دل موجها و شاید در قلب تمام بندر پیچید.
ریتم تندتر شد. پاها به زمین میکوبیدند، دستها در هوا میچرخیدند و قطرههای باران را به هر سو میپاشیدند. این دیگر فقط یک رقص نبود—شبیه صفی از پایداران بود، مثل حلقهای از کسانی که در برابر طوفان، نه عقب مینشینند و نه سکوت میکنند. هر کوبش پا، ضربهای بود به سینهی تیفون؛ هر چرخش، اعلامی بود که «ما هنوز اینجاییم، با همهی زخمهایمان.»
آهنگ تیفون و غرش موج، با گامهای کوبنده و حرکات هماهنگ، صحنهای آفرید که میتوانست در حافظهی هر تماشاچی حک شود. و همانجا، زیر رگبار، نامش را گذاشتند: «بالهی رقص زیر باران»—رقصی که هم شادی بود، هم رزم؛ هم جشن بود، هم بیانیهای اجتماعی برای تمام مردمی که یاد گرفته بودند در دل طوفان، به جای ترسیدن، پا بکوبند و بخندند
خالو چشمهایش را تنگ کرد تا قطرههای تیز باران را بهتر ببیند. موج بعدی از دور میآمد، پشت سرش موجی بلندتر و خشمگینتر، انگار که هر دو با هم دست به یکی کرده باشند تا او را بیازمایند.
پاهایش را محکمتر در ماسه فرو برد، دستها را باز کرد و نفس عمیقی کشید؛ بوی نمک، بوی شیلوی خیس، و بوی کهنهی طنابهای حالبوتی که سالها پیش روی عرشه بسته بود. این بار، قبل از رسیدن موج، پا را بلند کرد و با ضربی عمیقتر کوبید، طوری که ماسه زیر پایش لرزید—حرکتی که نه فقط در برابر موج، که در برابر همه طوفانهای زندگی، اعلام ایستادگی بود.
باران با موج قاطی شد و بر تنش ریخت، مثل آغوشی خیس و پرهیاهو. و او، در دل این هیاهو، آرام بود—آرامیِ جاشویی که میداند طوفان همیشه میآید، اما مهم آن است که تو هم بیایی و کم نیاوری. این همان لحظهای بود که «تابآوری» در قالب رقصی بومی و قدمهایی استوار، معنا پیدا میکرد.
یزلهای دیگر کشید، بلندتر و کشیدهتر، تا آن سوی بندر برود. شاید جالبوت های دوردست، شاید جاشوهای خسته، صدایش را بشنوند و بفهمند که هنوز کسی هست که در دل تیفون، پا میکوبد و میرقصد—پیامی جمعی برای همه آنهایی که با موج و باد درگیرند که: ما هنوز اینجاییم.
باران و موج، حالا دیگر فقط طبیعت نبودند؛ همرقصانی بودند که با هر ضرب پا و هر چرخش بدن، یادآور پیوند انسان و محیط، و همبستگی جمعی بندر بودند. و رقصانی هم بودند که با آن میرقصیدند، چون در فرهنگ س»بندری شادی و مقاومت همیشه در کنار هم جاری است.
پس از آن حلقهی گرم و خیس، باران همچنان بیامان میبارید و شنهای ساحل بوی شور و زندگی میداد.
خالو، هنوز با گامهای محکم، وسط دایره ایستاده بود؛ شانهها برافراشته، نگاهش دوخته به افق، و صدای موج که مثل شروهای بیپایان دور سرش میچرخید.
اول مریم بوشهری، با نگاهی که انگار تمام جنوب را در چشمهایش داشت، یک چرخ زد و با خندهای آرام از جمع فاصله گرفت؛ رد پایش روی شن مثل یک خط شعر جا ماند، شعری که موج آمد و آن را در خود پیچید و با خود برد.
بعد مهرنوش شیرازی، با دامن خیس و قدمهایی موزون، از کنار خالو گذشت، دستش را لحظهای روی شانهاش گذاشت و زیر لب گفت: «قصهات را به شهر میبرم…» و در مه باران گم شد.
دختر کرد، با شال رنگی که زیر باران سنگینتر شده بود، آخرین یزله را زد، انگار تمام کوهها با صدایش به لرزه افتادند، و با گامهای بلند به سمت ارتفاعات خیالی افق رفت.
دختر بندرعباسی، با لبخند موجدار، پاهایش را در شن فرو برد، دوبار کوبید، و رو به دریا خم شد؛ انگار وداعی هم با خالو بود و هم با خودِ دریا.
دختر بلوچ، با پای برهنه و گیسوانی که باد از هم باز کرده بود، دایره را ترک کرد؛ رد پایش تا لب آب کشیده شد و همانجا موج آمد و آن را بلعید.
دختر لر، با گیسوان بافته، عقبعقب رفت تا چهرهی خالو را تا آخرین لحظه ببیند، بیت قدیمیاش را خواند و در باران محو شد.
و آخر، دختر ترکمن و ترک، دوشادوش، با ردای خیس و پر از رنگ، آرام به سمت افق بارانی قدم زدند؛ پیش از ناپدید شدن، هر دو آخرین نگاه را به خالو انداختند، نگاهی که انگار قول میداد قصهاش در باد بماند.
خالو ماند… تنها در میان باران و موج، با ردپای زنان و دخترانی که روزی به گرد او رقصیده بودند.
قدمهایش را محکمتر بر شن کوبید و همان صدا، این بار نه در دلش که در هوای بارانی پیچید.
خالو با گامهای استوار و با کوبیدن پا روی شنهای مرطوب، راه خود را به سوی دریا باز میکرد. میرفت که افسانه شود؛ که او هم در قصههایی که سینه به سینه میگویند یاد شود،
میرفت که وقتی بچهها روی آن شن بازی میکنند و در «عمو زنجیر باف»شان شعر میخوانند، او را هم در آوازشان یاد کنند.
خالو با موج و قدمهای بلند رفت، اما یادگاری گذاشت که ننهها در داستانهایشان از او یاد میکردند؛ یادگاری که روی شن نوشت و به نسل بعدی سپرد:
« زندگی نه انتظار برای گذر تیفون ؛ بل آموختن رقص به هنگامه باران است.»
و موج آمد… قصه را در آغوش گرفت، بر دوش کشید و با خود به دل دریا برد.
ناصر کمالی
۱۱ آگوست ۲۰۲۵
از مجموعه داستان های روایت نشده
