Select Page

هیچگاه باور نداشته ام که می بایست پس از وقوع «رویداد» موضع خود را با کاربران در میان بگذارم. نوشتار حاضر برخی از نکته نظراتم را عرضه کرده، هرچند که برخی از نکات می تواند برخی از عزیزان را آزرده کند. اما «ایران» در مرکز توجهات قرار گرفته، و «دشمنان ایران» قرار است که در حد توان «ایران» را به تباهی بکشانند. آمریکا در نشست شورای امنیت ملل متحد بار دیگر بر «کاپیتولاسیون» و یا «جنگ» تأکید کرده است. در حالیکه خامنه ای در ملاقات با ذوب شدگان ادعا می کند که مذاکره نه تنها مشکل گشا نیست بلکه گره را کورتر می کند، غریب آبادی در نشست پکن حضور یافته و بر مذاکرات هسته ای تأکید می کند.

این نوشتار طولانی و برای بسیاری کسل آور تلاش می کند به برخی از نکات اشاره ای هشدارگونه داشته باشد و تبعات تصمیم گیری ها را از جوانب مختلف بررسی کند. تمام تلاشم اینست که متن کوتاه باشد و در نتیجه به برخی از مباحث گذرا اشاره داشته ام و تحلیل و نتیجه گیری را به کاربر محترم سپرده ام.

پیش زمینه (طولانی)

پس از ظهور ترامپ و بوریس جانسون بازتعریف بسیاری از واژگان متداول سیاسی، پایه ریزی نظم نوین جهانی با محوریت فاشیسم قرن بیست و یکمی شتاب بیشتر گرفت. اما با نیمه کاره ماندن دوران زمامداری ترامپ، عنان در اختیار جو بایدن، که آزمایش خود در پیشبرد اهداف سلطه گری آمریکا را در کمیته امور خارجه و سپس در منصب معاون اوباما پس داده بود، قرار گرفت. نظم نوین جهانی مارک2 در دستور کار قرار گرفته شده بود و می بایست پیش از بازحیات روسیه و کنترل غرب آسیا توسط چین، پیاده شده و از نفوذ چین و روسیه ممانعت شود.

اخیرا مارکو روبیو اظهار داشته که «هرگز وجود پایگاه عملیاتی جمهوری اسلامی ایران در نیم‌کره غربی را تحمل نخواهد کرد.» و این در حالیست که بنیاد دفاع از دموکراسی ها مصّر است «هرگونه توافق با جمهوری اسلامی باید گسترده‌تر از کنترل تسلیحاتی و از برچیده شدن کامل و قابل راستی‌آزمایی غنی‌سازی اورانیوم و پلوتونیوم و برنامه موشک‌های بالستیک جمهوری اسلامی را دربربگیرد.»

در چنین راستایی، نخست می بایست برای بازتعریف برخی از واژگان زمینه چینی می شد، و تا حد ممکن آمریکا می بایست از تکرار خطای ویتنام، و سپس افغانستان و عراق دوری می کرد. ترامپ این خط سیاسی-نظامی را به زبان ساده بیان می کرد – اول آمریکا – که بسیاری آنرا با انزواطلبی (isolationism) اشتباه می گرفتند. در دکترین جیمز مونرو (1823)، اروپا و آمریکا (جهان قدیمی – اروپا و جهان نو – آمریکا) برای دوری از تداخل، تقابل، و تشدید تضادها و منافع ملی، می بایست در دو گردونه متفاوت فعال باشند؛ و یا به زبانی دیگر در انزوا به پیشبرد اهداف سلطه گرایانه خود مشغول شوند.
امروز واقعیات میدانی حاکی از آنست که آگاهی در میان مردم عادی که به زندگی روزمره مشغولند، روز به روز در حال افزایش است، و هرچه آگاهی بیشتر می شود، خواستهای به حق از دولت حاکم هم بیشتر می شود. حاکمان جهان استثمارگر به این واقعیت آشنا هستند و همیشه از آن هراسانند.

کشورهای سلطه جو و استثمارگر اما نمی توانند خود را از تشدید بحران های درونمرزی رها کنند، مگر اینکه بتوانند بحران را به خارج از خود سمت و سو دهند (صدور بحران). در دکترینی که آمریکا، پس از جنگ های ویتنام، افغانستان و عراق بر آن، مصّرشد و تأکید داشت گسترش عمق استراتژیک، و یا به زبانی دیگر صدور بحران و دور کردن آن از حیطه مرزهای (جغرافیایی، سیاسی، اقتصادی…) آمریکا بود. جنگ در سوریه، لیبی، یمن، اکراین، و اکنون غزه، نمونه ای از این صدور بحران از درون به بیرون است.

لازمه کنترل بحران، حتی در خارج از مرزها، بازتعریف واژگان ساماندهی و سازماندهی نیروهای وابسته در محیط بحران خیز است، و یا همان بکارگیری واژگان کهنه، ملبس به جامه ای نو.

پیش از این به دکترین مونرو در نوشتارهایم اشاره داشته ام. دکترین مونرو، سعی در منبسط کردن فضای آمریکا لاتین داشت و آن را حیاط خلوت خود می خواند (نیم کره غربی). دکترین مونرو، که توسط پنجمین رئیس جمهور آمریکا در سال 1833 اعلام شد، و بارها توسط روسای جمهور آمریکا به آن اشاره شده است (از جمله رخداد های پاناما، کوبا، ….). مونرو بر اصل «اول آمریکا» حرکت می کرد، به این منظور که هر اقدامی که در قاره آمریکا رخ دهد می تواند بالقوه علیه منافع ملی ایالات متحده آمریکا باشد، و در نتیجه دخالت اروپا در کشور های آمریکای لاتین را زیر سوال می برد. بسیاری از رؤسای جمهور آمریکا با تمسک به این دکترین و سوءاستفاده از رویدادهای مختلف سیاسی-نظامی دوران خود، نفوذ خود در آمریکای لاتین را افزایش می دادند. از سوی دیگر، و بنا به همین نگرش، خود را از درگیری های اروپائی دور نگه می داشت. بنا به این اصل، آمریکا خود را از دخالت در جنگ های داخلی اروپا و یا مستعمرات آنها دور نگه می داشت، چرا که «منافع ملی آمریکا» با «دخالت» افزایش نمی یافت، و عدم دخالت هم منافع ملی آمریکا را به خطر نمی انداخت.

ساده اینکه برای «آمریکا»، «منافع ملی» الویت داشت/دارد. آنچه امروز رخ می دهد، چندان تفاوتی با آن دوران ندارد. دست گذاشتن ترامپ روی گرینلند، و یا کانادا، و یا دوری جستن از درگیری در اکراین بجز اینکه به «ثروت ملی آمریکا» می افزاید، بر «امنیت ملی» هم تأکید دارد.

«ارباب» و «رعیت»

واژه ها همیشه ابزاری برای پیشبرد اهداف بوده اند، و ستمگران با نادیده گرفتن معانی اصلی، بنا به موقعیت و زمان، به آن معنا و کاربرد جدیدی می دهند.

اگر دقت کنیم دیگر واژگانی چون ارتدکس، بنیادگرایی و یا فاشیسم مذهبی به آن حد که سالها پیش بکار گرفته می شد، استفاده نمی شود. در فرانسه، مجارستان، ایتالیا و بسیاری دیگر از کشورها در اروپا، راست افراطی و فاشیسم وارد صحنه سیاسی شده و کرسی های پارلمان را یکی بعد از دیگری از آن خود می کند. استیو بنن، ایلان ماسک و ترامپ در آمریکا، بوریس جانسون و فراژ در انگلستان، و روته در هلند، پوتین در روسیه، و شی در چین تنها نمادی بارز و شناخته شده از عادی سازی و پذیرش فاشیسم در میدان سیاست و حکمرانی هستند.

حتی در مراودات اخیر «مذاکره برای مذاکره» بین ارباب و ج.ا. قرار دادن «پیش شرط» حمایت نکردن ج.ا. از گروه های نیابتی معنای مشخص خود را دارد. ظاهرا محدود کردن «برنامه هسته ای» «خواست» اصلی این مذاکرات است. حال آنکه، ارباب و دیگران به دنبال «تضمین ادامه حیات اسرائیل» هستند، و اگر چنین «تضمینی» داده نشود «جنگ» بطور حتم رخ خواهد داد. این واقعیت در گفته لاوروف برجسته می شود «آمریکا خواستار توقف برخی فعالیت‌های منطقه‌ای ایران برای توافق جدید است». ببانی ساده، امنیت و موجودیت اسرائیل می بایست تضمین شود.

واژه ها دیگر آن واژه هایی که در فرهنگنامه سیاسی دیده می شوند، نیستند، هرچند که هنوز معنای دقیق کلمه را تشریح می کنند. در میدان، کف خیابان، و در فرهنگ روزمره، افراد عادی (کوچه و بازار) از فاشیسم آنگونه که دو دهه و حتی یک دهه پیش فاصله می گرفتند، نه تنها دوری نمی گزیند بلکه آنرا در لیست انتخاباتی خود قرار داده و تفکر آنرا مقبول زمان ارزیابی می کند.

این واقعیت فقط در بستر سیاست به امری روزمره و پسندیده تبدیل نشده است. سالهاست که «استثمار عریان» در جریان است، اما ما آنرا به بازار آزاد و مارکت اکونومی می شناسیم. جنگ و دفاع مقدس برای احقاق حقوق ملی کلان، از دریچه جنگ بین اقوام و یا ادیان ارزیابی می شود. جنگ بین دو دولت فاشیستی-مذهبی جامه جنگ بین مسلمان و یهود بر تن می کند و افکار عمومی با کمک رسانه های اجتماعی این قرائت (ورزیون) از تعریف را به رسمیت می شناسد. حقوق قومیت ها (و نه جنگ برای پاره پاره کردن کشور به کشورهای ضعیف و کوچکتر منطقه ای) در دستور کار قرار می گیرد، جملگی بخشی از استراتژی تغییر فرهنگ سنتی جامعه به فرهنگی نوبنیاد که بتواند منافع استکبار جهانی را تأمین و تثبیت کند، در افکار عمومی جاسازی می شود.

حال آنکه، هنوز استثمار همان استثماری است که از آن باخبریم. هنوز برده داری همان بهره وری از عنصر انسانهای ضعیف است، هنوز زن به عنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف مردان بکار گرفته می شود، هنوز که هنوز است جنگ بین استثمارگر و استثمارشونده است. هیچ چیز تغییر نکرده بجز اینکه جامه مندرس از تن واژگان به دور انداخته شده و جامه ای جدید بر تن همان واژگان پوشانده شده است. اما هنوز استثمار کارگران در کشور های فقیر با واژه ای همه پسند «تجارت عادلانه» (Fair Trade) ادامه دارد. هنوز که هنوز است البسه ما در کشورهائی با جمعیت «محتاج»(به دستمزد کم)، دوخته می شود، با این تفاوت که بجای حداقل دستمزد به کارگران بیشتر از قبل پرداخت می شود، اما هزینه زندگی هم به همان نسبت افزایش می یابد تا کارگر و «مستضعف» هنوز که هنوز است «محتاج» باقی بماند. واژگان برای تحمیق «آدم» بکار گرفته شده، تا «آدم» هرگز وقت برای تبدیل به «انسان» شدن نداشته باشد.

واژگان آنگونه مهندسی شده اند که به مرور زمان «آدم» با «بد» بودن و «بد» دیدن «عادت» کند. از دیدن «جنایت» و «غارت» به «خشم» نیاید. در این جهان نوظهور، جامه ای نو بر تن «آدم خشمگین» از جنایات استثمارگران پوشانده شده تا بتوان او را «تروریست» خواند، و معنا و مفهوم اصلی واژه را به گور می سپارند تا «آدم» نداند و نفهمد که تحمیق شده است؛ که استثمارگر در حال عادی سازی «استثمار» است.

عادتمان می دهند که بپذیریم مخالفت با فاشیست دینی صهیونیسم، مترادف با یهود ستیزی و در تضاد با حقوق باورمندان به دین یهود است. عادتمان می دهند که اسلام ستیزی استثمارگر مترادف است با مبارزه علیه بنیادگرایی دینی. عادتمان می دهند که نادیده گرفتن حقوق انسانی مهاجران سیاسی و اقتصادی، تحت عنوان مبارزه با ورود سیل آسای مهاجرین، را همردیف مبارزه برای دفاع از حقوق کارگران و بیکاران و بی مسکن ها بدانیم.

اخبار آنگونه چیدمان می شود که افکار عمومی ناخواسته و ناخودآگاه واژگان بازتعریف شده را بخشی از واژگان روزمره دانسته و ناخواسته آنرا، بدون آنکه به کُنه معنای واژه و تبعات استفاده از واژه فکر کرده باشند، استفاده کنند. اسیران جنگی تحت الحفاظه حماس در جنگ نابرابر اسرائیل و فلسطینیان را «گروگان» می نامند، و اسیران تحت الحفاظه اسرائیل را «تروریست»؛ و به هنگام تبادل اسرای جنگی، به آزادی چند تروریست برای رهایی گروگان ها اشاره می شود. و اینگونه واژگان بی معنی، و ذبح کلمه در اذهان عمومی عادی سازی می شود.

جنایات داعش در تمام رسانه ها خبر نخست می شود بی آنکه گفته شود دلیل سیاسی و استراتژیک رشد قارچ گونه داعش چه می تواند باشد، و پیدایش داعش در غرب آسیا چگونه و در راستای چه اهدافی می تواند باشد. آنچه در رسانه ها، و افکار عمومی نقش می بندد جنایات هولناک گروهی «مسلمان» علیه «مسلمان» است. نتیجه گیری به خود مردم عادی سپرده می شود و طبیعتا اکثریت (و نه تمامیت) ساکنین جهان غرب، که قرن ها پیش با واژه بربرها آشنا شده و اخت گرفته بودند، و مانع اصلی حضور مسیحیت در غرب آسیا را بربرها می شناختند، امروز، بربریت را با چشمان خود در صحنه رسانه ها مشاهده می کنند. کشتار ساکنین سرزمین فلسطین توسط قوای «مسیحی» را نه از منظر کشورگشایی تحت لوای «مسیحیت»، بلکه رسیدن به سرزمین موعود، و «مسیحیت» بمثابه ناجی مردم از یوغ ستمگران بربر، عرضه می شود. وقتی چشم ها و دیدگان متعجب جوامع در اقصی نقاط دنیا به بربریت داعش، تحت لوای لااله الالله، «عادت» کرد. وقتی جنایت و گردن زدن و شقاوت علیه زنان امری روزمره و عادی شد، کشتار مردم و نابودی غزه راحتتر کلید می خورد. راحتتر می شود بدن تیر خورده اسیر فلسطینی را روی سپر جلوی جیپ در شهر چرخاند و افکار عمومی از اینهمه شقاوت و نقض قوانین جنگی و انسانی جریحه دار نشود. «آدم» به قتل و جنایت، به فاشیسم، به نقض تمامی قوانین، به نادیده گرفتن احکام دادگاه ها، و به ظلم «عادت» می کند. اما همین «آدم» معانی واژگان را از فرهنگنامه ای استخراج می کند که برای او تهیه شده است. یکی «تروریست» می شود و آن یکی مدافع سرزمین که اشغال کرده است.

این واقعیت و تعاریف تنها در سرزمین اشغال شده فلسطین بکار گرفته نمی شود. سالها مجاهدین خلق ایران که خود قربانی جنایت و شقاوت بی امان حکومت فاشیستی-مذهبی بوده، در راستای خشنود کردن حاکمان بر ایران، «تروریست» نامیده می شدند. مورد هجوم گلّه وحوش قرار می گرفتند، دول غربی برای هرچه خشنود کردن فاشیست های حاکم بر ایران، مقر مجاهدین را بمب باران می کردند. قساوت تا به آن حد پیش رفته بود که در انظار عمومی و پیش چشم ناظران ملل متحد، وحوش مالکی و سپاه قدس، با زرهی به ساکنین قرارگاه حمله برده و از روی تن های آنها عبور می کردند. تنها به این دلیل که مجاهدین در لیست «تروریستی» قرار گرفته شده بودند. امروز کشتار مردم غزه موجه است، چرا که نام حماس در لیست تروریستی قرار دارد. عجیب اینکه جامعه عرب به ناگاه به این نتیجه می رسد که تحرالشام دیگر تروریست نیست.

این داستان اندوهبار فقط به ایران و سرزمین اشغال شده فلسطین ختم نمی شود. یکروز مسلمانان میانمار و دیگر روز مسلمانان در چین و یا در هند که نخست وزیر هند (در موطن گاندی) با تحقیر از مسلمانان نام می برد. این ستم فقط به مسلمانان نگذشته است. هفتاد سال پیش، لشگر ایل سونگ (کره شمالی) برای استقلال و متحد کردن دو کره (شمالی/جنوبی) به یک سرزمین مادری می جنگید، و برخلاف خواست استالین و مائو وارد جنگ با قوای آمریکا (مک آرتور و ترومن) شد. در آنزمان جنگجویان برای آزادی موطن، «تروریست» خوانده می شدند. چند سال بعد کودتای 28 مرداد 1353  با این برچسب که دولت ملی مصدق به شوروی مرتبط است، و یا کودتا در گواتمالا 1954، و… بالاخره ویت کنگ ها و الفتح فلسطین، هرکدام به یک دلیل واهی «تروریست» خوانده می شدند.

سالهاست که «کلمه» ذبح شده و ما به فرهنگنامه جدید عادت کرده ایم، تا به آن حد که گاه می بینیم نیروهای سرنگونی طلب رادیکال هم از همان واژگان «استثماری» برای پیشبرد اهداف سیاسی خود استفاده می کنند.

و حال در این دوران که فاشیسم در تمام کشورها سر از گور بیرون آورده، نمایندگان جناح راست افراطی در تمام کشورهای غربی (اروپا و آمریکا) با تکیه به همین بازتعریف واژگان و ایجاد هراس (واژه هراسی) در میان مردم عادی و افکار عمومی توانسته اند تعداد کرسی های خود در پارلمان کشور متبوعه را افزایش داده و حتی کنترل کشور را به دست بگیرند، می خواهیم پازل «ایران» اتمی را واکاوی کنیم.

بازتعریف عمق اسراتژیک در جامه موشک جواب موشک

پیش از پرداختن به انتصاب مسعود پزشکیان در نمایشی که فرصت را به تهدید تبدیل کرد، و مردم توانستند با عدم شرکت، ناقوس مرگ ظالمان را به صدا درآورند، چند نکته شایان تأمل:

  • جمهوری اسلامی سالهاست که می خواهد دروازه های ایران را به روی استثمارگران گشوده و از این سفره رزق و ادامه حیات خود را تأمین کند.
  • خامنه ای به آخرین نفس های به شمارش افتاده خود نزدیک شده، و انتخاب رهبر و جایگزین بعدی، کلیت نظام را با چالش روبرو کرده است (نامه اخیر حسن روحانی).
  • خامنه ای چندین بار مشخص کرده که 1- سلاح کشتار جمعی ممنوع، و 2 – حمایت از غزه همیشگی و غیرقابل سازش.
  • کشتار در غزه، تهدیدات مستمر اسرائیل علیه ایران، و افزایش گمانه زنی استفاده از سلاح اتمی.
  • تضاد بین ورود به بازار آزاد جهانی، و حضور ج.ا. مؤثر اما منفی در امنیت منطقه.
  • افزایش احتمال تولید سلاح اتمی توسط ج.ا. و دامن زدن به این نگاه که اگر خمینی پیش از مرگش، پیرامون جنگ جنگ تا پیروزی، مجبور به عقب نشینی شد، خامنه ای هم می بایست بهای به خاک سپردن برخی از راهبرد ها را با فتوایی جدید و خوردن جام زهری متفاوت پرداخته، و تولید سلاح اتمی را مکروه اعلام کند. شایان توجه اینکه حسینعلی منتظری سالها پیش به داشتن سلاح اتمی رأی مثبت داده بود (به فتوای وی پیش از مرگش مراجعه شود).
  • رهبر جدید (ولی فقطه تازه تأسیس) می تواند فتوای جدید برای تولید تسلیحات هسته ای داده و آنرا به فلان آیه و امر قصاص چشم برابر چشم و … وصل کند.
  • و بلاخره، تولید سلاح اتمی بر راهبرد «عمق اسراتژیک» مرجح است.

جام زهر برای تغییر عمق استراتژیک

اصولا عمق استراتژیک فقط یک کاربرد دارد، دور نگهداشتن خطر از خود، و خرید زمان برای آماده سازی و دفاع از موجودیت خود. آمریکا و اروپا دهه هاست که عمق استراتژیک دارند، و شاید هراس اروپای غربی از شکست در اکراین همین باشد که خطر به حیات خلوت آنها رسیده است.

وقتی جمهوری اسلامی، صحنه و میدان نبرد با دشمنان خود را به آنسوی مرز ها گسترش می دهد، تنها بخاطر یک هدف است، دفاع از موجودیت خود و تقلیل آسیب پذیری از آفندهای دشمن، (مثلا) ابداع داعش از سوی غرب (بنا به گفته هیلاری کلینتون). حمله آغازین آمریکا و انگلیس و فرانسه به سوریه با این دروغ که تعداد مخالفین مسلح اسد در داخل سوریه بیش از 30 هزار نفر است (سخنان دیوید کمرون در پارلمان)، و… عموما در راستای به عقب راندن جمهوری اسلامی از داخل سوریه و عراق و لبنان به پشت مرزهای ایران، و در نتیجه بالابردن درصد آسیب پذیری ج.ا. بود. به همین نسبت و در مداری متفاوت حمله به غزه.

پس از نفوذ ج.ا. در سوریه، رشد روزافزون نفوذ در عراق، و عقب نشینی عربستان از یمن آشتی کنان عربستان با ج.ا.، ،  و بالاخره بازاحداث راه ابریشم که چین در حال هموارسازی راهبرد آن از مسیرهای مختلف است، زنگ های خطر را در غرب به صدا درآورد. سیاست همسویی با همسایگان، پذیرش ج.ا. در شانگهای، بریکس و… توسعه روزافزون توانمندی نظامی ج.ا.، بمثابه آخرین برگ برنده سه یار غار جدید (چین و روسیه و ج.ا.) غرب را بر این داشت که برای تغییر موازنه در غرب آسیا به سود خود، آتش در اوکراین و  غزه را شعله ورتر کرده، و همزمان زمینه را برای رشد سیاسی راست افراطی مهیا کنند، چرا که برای تقابل با فاشیسم-مذهبی، دولت فاشیست-مذهبی الزام آور شده بود. ورود تحریر الشام به سوریه زیر چتر حفاظتی ترکیه (عضو ناتو) ورود علنی ناتو به معادله را رقم می زند.

ج.ا. از سوی دیگر، پس از قتل قاسم سلیمانی در بغداد، و حمله محدود و از پیش برنامه ریزی شده ج.ا به عین الاسد، سپس یورش از پیش برنامه ریزی شده حماس به بخشی از فلسطین اشغالی، و متعاقبا حمله اسرائیل به غزه، لبنان و به کنسولگری ج.ا. در دمشق، که با نمایش پرواز چند ساعته پهپادی از ایران به سوی اسرائیل، همکاری کشورهای ناتو (در کنار همکاری تنگاتنگ ترکیه و عربستان و اردن و عراق و…) برای هدف قرار دادن پهپادها در آسمان، توسط آمریکا و انگلستان و فرانسه، و سپس سخنان کمرون در مصاحبه با اسکای که به توان نظامی ج.ا. دائما اشاره داشت، افکار جهانی را به این نکته منعطف می کرد که این «ایران» دیگر «ایران» پیشین نیست، همچنانکه چین دیگر چین چند سال پیش و روسیه هم آن روسیه نیست، و می بایست توان نظامی در اروپا چند برابر شود، از کمک های انساندوستانه کم کرد و به بودجه نظامی افزود. اگر لازم باشد می بایست نیروی نظامی در اکراین (و شاید خلیج فارس) پیاده کرد و….

ساده اینکه، هماکنون افکار عمومی در حال مهندسی شدن است.

این جمع بندی ها که هدفش چیز دیگری و در راستای تحمیق افکار عمومی در کشورهای غربی بود، ج.ا. را به این فکر انداخت که زمان آن رسیده که هزینه دفاع از موجودیت خود را به حداقل رسانده و با سوءاستفاده از جوّ حاکم بر رسانه ها، برنامه پنهان خود را عیان سازد. سخنان خرازی نه یک تهدید، بلکه استفاده از تنور گرمی است که جنگ غزه، وعده صادق، بازگشت ترامپ به صحنه و روی برگرداندن عراق و سوریه از هژمونی طلبی ج.ا. ایجاد کرده بود.

بخشی از حکومت ج.ا. با مسلح شدن به سلاح اتمی نه تنها خود را دیگر احتیاجی به «عمق استراتژیک» نمی بیند، بلکه با تولید سلاح اتمی در زمان حیات خامنه ای می تواند رهبر بعدی را از مخمصه بحران های چالش برانگیز تصمیم گیری رها سازد، و میخ آخر را بر تابوت از هم پاشیده شده برجام بکوبد. مذاکره با غرب آری، اما بر سر مسائلی که می تواند موجودیت نظام اسلامی را تهدید کند. مواضع چین و روسیه پس از نشست پکن بر این واقعیت تأکید داشت، هرچند که ج.ا. بخوبی می داند که نمی تواند روی این دو یار «رهبرد»ی حساب باز کند.

در زمانیکه روسیه حتی به وعده خود در تحویل دادن سوخو35 هم وفا نمی کند، چین از بسیاری از همکاری های زیرساخت سازی کناره می گیرد، هند پس از مدتها به تعهد چابهار بازمی گردد اما ماشین آلات فعال نبوده و خاک می خورند، و عربستان در آستانه توافقی درازمدت با آمریکا است؛ آیا منافع ملی چین و روسیه (ظاهرا شرکای راهبردی ج.ا.) با ایرانی مسلح به سلاح اتمی به خطر نمی افتد؟ برخی در داخل مرزها بر این باورند که ج.ا. دچار اشتباه محاسباتی شده و بیش از حد روی این دو شریک نیمه راه حساب باز کرده است.

ارباب به دنبال «خلع سلاح» رعیت است. رعیتی که داس و چکش نداشته باشد، محکوم به سرسپردگی به ارباب است.

 

«ایران» و «ما»

در اینجا از خواننده این سطور می خواهم (اصرار می ورزم) که تفاوت بین «ایران» و «ج.ا.» را در نظر داشته باشند. خلع سلاح ج.ا. با خلع سلاح ایران متفاوت است. منافع ج.ا. با منافع ملی و دفاعی ایران متفاوت است. و مهمتر از همه اینکه دستیابی ج.ا. به تسلیحات هسته ای شاید خیلی از کشورها را بترساند، اما نمی تواند از خیزش مردم علیه ج.ا. جلوگیری کند، همانطور که موشک های فلان و بهمان ج.ا. در شورش های 1401 و پیش از آن استفاده نشد، و نمی تواند بشود.

به نظر نگارنده، ما لازم است «درک صحیح» از «منافع ملی ایران» داشته باشیم، و این «مبحث» را جهت ارتقاء «فرهنگ مبارزاتی خلق ستمدیده» به میان نخبگان برده و نتایج بحث و گفتگو و تحلیل ها را تبیین و تدوین کنیم تا از بیراهه رفتن پرهیز شود.

همچنین لازم است «دشمن» را به خوبی بشناسیم.

بطور مثال در گزارشی که بی بی سی در باره ونس معاون ترامپ منتشر کرده آمده است «جاش هاولی، سناتور جمهوریخواه از میسوری و همکار سابق ونس در سنا، یادآور می‌شود زمانی که ونس سناتور بود، اغلب از دخالت آمریکا در جنگ و مبالغ هنگفتی که برای آن صرف می‌شد انتقاد می‌کرد. هاولی به بی‌بی‌سی گفت: «موقعیت او در آن زمان بسیار شبیه بود به آنچه اکنون است… که درگیری باید پایان یابد. باید به گونه ای پایان یابد که به طور حداکثر برای امنیت ایالات متحده مفید باشد و باید به گونه‌ای پایان یابد که متحدان اروپایی ما مسئولیت بیشتری را بر عهده بگیرند.»

بدون اینکه بخواهم به هوش و ذکاوت خواننده بی احترامی کرده باشم می خواهم تأکید کنم که بنا به پایه فکری «آمریکا اول» همه چیز گرد آمریکا و بنا به منافع آمریکا برنامه ریزی می شود. اگر خلع سلاح ایران به نفع آمریکا باشد، چنین باید بشود، و اگر به نفع آمریکا نباشد، ایران نباید خلع سلاح شود. و یا بقول هاولی «باید به گونه ای پایان یابد که به طور حداکثر برای امنیت ایالات متحده مفید باشد». با توجه به نکته، اگر از «خلع سلاح ایران» (نه ج.ا.) دفاع می کنیم، خواسته و یا ناخواسته از «منافع آمریکا» دفاع می کنیم و در زمین آنها بازی می کنیم.

تعریف ساده این جملات اینست که مهم نیست چه کسی «حاکم» بر ایران است و یا خواهد بود، بلکه مهم اینست که آیا «حاکم بر ایران» منافع حداکثری امنیت آمریکا را لحاظ می کند یا خیر. اگر آری، می تواند «حاکم» باشد و بماند (و یا بشود) وگرنه آمریکا علیه آن سنگ می اندازد.

با توجه به نکات فوق، سوال ساده اینست که ایران خلع سلاح شده بهتر است یا خیر؟!

از این سوال نمی توان به آسانی و با «احساسات میهنی و یا سرنگونی طلبانه» بگذریم. در اینجا و با پرداختن به این سوال، خواسته و یا ناخواسته، آینده ایران و امنیت ایران مورد توجه قرار گرفته است.

بنابراین، پیش از اینکه سطوری که در زیر آمده مرور شود، لازم است نکات بالا را دائما د ذهن مرور کنیم. «ایران» و «ج.ا.» دو مقوله جدا هستند. در تدوین راهبرد نباید این دو را همگون و همسنخ بدانیم. «منافع ملی ایران» بسیار متفاوت با «منافع دولت ج.ا.» است. و اگر بخواهم به زبان ریاضی ساده بگویم، «منافع ج.ا.» زیر مجموعه «منافع ملی ایران» است، و نه بالعکس.

از سوی دیگر، سیاست های (ارتجاعی/جنگ افروزانه) ج.ا. با توجه به دنیای دیوانه ارباب بی مروت، می تواند ایران را به سوی ویرانی و از هم پاشیدگی سوق دهد. (بار دیگر تأکید می کنم که در این نوشتار واژه «ایران» مترادف با واژه «ج.ا.» نیست. ویرانی و تباهی ایران و مردمش لزوما به تباهی و از هم پاشیدگی ج.ا. نمی انجامد. می شود ایران را ویزان کرد بی آنکه ج.ا. سرنگون شود). معتمدی یکی از ذوب شدگان اخیرا اظهار داشته «اگر تصمیم بگیریم غنی‌سازی را ۹۰ درصد پیش ببریم مثل آب خوردن است برای ما می‌توانیم، اگر تصمیم بگیریم به‌رغم میل باطنی و آموزه‌های دینی و اعتقادی‌مان سلاح هسته‌یی داشته باشیم مثل آب خوردن می‌توانیم، پس قلدری‌هایتان را بگذارید برای کشورهایی که گاو شیرده شما هستند، بروید تحریم‌های ظالمانه را بردارید بروید انسانیت را یاد بگیرید بروید آدم شوید بروید وفای به عهد را یاد بگیرید بعد بیایید مذاکره کنید.»

با توجه به این نکات، آیا «خلع سلاح» ج.ا. ضربه ای به «منافع ملی ایران» می زند، و یا اینکه باعث می شود تا «ایران» پس از 46 سال روی صلح و آرامش را ببیند؟ و اگر پاسخ منفی است، راه حل چه می تواند باشد؟

گفته می شود که ترامپ نه تنها به دنبال نابودی امکانات هسته ای ایران است، بلکه می خواهد توان برد موشکی ایران هم به حداقل برسد. صدای آمریکا از قول ادم بویلر نقل می کند «احتمالا باید برنامه هسته‌ای حکومت ایران را نابود کنیم». همین گزارش از قول لیندزی گراهام (از حامیان مجاهدین) می گوید « ایران باید به غنی‌سازی توسط جمهوری اسلامی پایان دهد و همه اورانیوم غنی‌سازی‌شده با خلوص بالا را از این کشور خارج کند. او تصریح کرد که باید «به‌سرعت» به چنین توافقی رسید و در نتیجه آن، حکومت جمهوری اسلامی توانایی هسته‌ای برای ساختن بمب را نداشته باشد.» (در اینجا توجه داشته باشیم که گراهام از سقوط نظام صحبتی به میان نمی آورد. فقط می خواهد ج.ا. امکان تولید نداشته باشد).

پهنای خلیج فارس حدودا 250 کیلومتر است. حال اگربرد موشکی ایران به 300 کیلومتر تقلیل بیابد، می توان نتیجه گرفت که نه تنها اسرائیل از زیر ضرب رهائی می یابد، بلکه اکثر کشورهای حوزه خلیج فارس هم می توانند برای ایران شاخ و شانه بکشند؛ چرا که یک ناو موشک انداز آمریکا که در خارج از این محدوده لنگر انداخته باشد به راحتی می تواند هر گوشه از ایران را مورد هدف قرار دهد.

ترامپ از سوی دیگر ظاهرا نامه نوشته و دو سناریو پیش روی ج.ا. قرار داده: مذاکره (چنانچه در بالا آمد) و یا «نابودی»، و ادعا کرده که او ترجیح می دهد مذاکره کرده و وارد جنگ نشود. لیندزی گراهام، بولتون و اسرائیل سالهاست که می گویند می بایست به ایران حمله نظامی کرد. بنابراین اگر ج.ا. وارد مذاکره شود، هیچ تعهدی وجود ندارد که پس از خروج تمام اورانیوم غنی سازی شده بالای 20% از کشور، موضوع جدیدی روی میز گذاشته نشود. بنا به آنچه در چندین سال گذشته گفته و نوشته شده، ج.ا. می بایست به ضعیف ترین نقطه دفاعی تقلیل بیابد، آنچنانکه در لیبی رخ داد و سرنوشت لیبی فراموش نشده است.

بسیاری در این ذهنیت به سر می برند که ضعف دفاعی ج.ا. به سرنگونی می انجامد. این یک فرضیه غلط و گمراه کننده است. ضعف نظامی ایران به کودتا و جایگزین کردن شیخ با شاه می انجامد، حال آنکه خیزش اجتماعی زیر چتر حفاظتی نیروهای رادیکال مسلح به سرنگونی ختم می شود؛ حتی اگر ج.ا. در بهترین و عالیترین حالت دفاعی-نظامی باشد. حتی اگر تسلیحات هسته ای داشته باشد. این واقعیت را ارباب بی مروت می داند، و از آنجائیکه می خواهد ج.ا. به حیاتش ادامه دهد و یا عنصر مطلوب ارباب سرِ کار بیاید، شدیدا با خیزش اجتماعی زیر چتر آتشین فرزندان خلق مخالف است.

این است نقطه مشترک ارباب و ج.ا.

هر تغییر در شکل و توانمندی دفاعی «ایران»، و یا هر «تغییر سیاسی (ازجمله سرنگونی)» لزوما در راستای تضمین «منافع ملی ایران» نیست.
شاید با تغییر «فرمایشی» نظام،  منافع گروهی مشخص (مثلا رضا پهلوی که دائما در آمد و شد با اسرائیل است) تضمین شود، اما در راستای منافع ملی ایران و ایرانیان نخواهد بود. نیروهای سرنگونی طلب رادیکال می بایست هرگونه حمله نظامی به ایران/تأسیسات هسته ای ایران را شدیدا محکوم کرده و خود را از تبدیل شدن به ابزار تبلیغاتی در دست سیاست های درازمدت ارباب بی مروت دور نگهدارند.

اما اگر ج.ا. پذیرفت که اورانیوم را خارج کند، که برد موشکی را افزایش ندهد، که به توانمندی نظامی نیفزاید، و…. و غرب و اسرائیل هم پذیرفتند که ج.ا. دیگر خطری برای همسایگان و منافع استثمارگران ندارد، آیا سرنگونی تسریع می شود و یا اینکه استثمارگران این گاو شیرده را به دوران بلبشوئی پس از سرنگونی ترجیح می دهند؟
پاسخ ساده است، گاو شیرده را ترجیح می دهند، و حتما در ازای تمام هزینه هائی که ج.ا. می پردازد، فشار روی سرنگونی طلبان افزوده خواهد شد. نمونه تاریخی آن حملات جت های جنگی بریتانیا و آمریکا به مقر فرماندهی ارتش آزادی بخش ایران، در اولین ساعات پس از حمله نیروهای ائتلاف به عراق.

زاویه دیگر بررسی خلع سلاح اینست که کدام یک برای سرنگونی طلبان بهتر است، ج.ا. خلع سلاح شده ولی مورد اعتماد استثمارگران، و یا ج.ا. مسلح اما در تنش با اسثمارگران؟

این پیچیده ترین زاویه پرداختن به مبحث است.

اگر ج.ا. کاپیتولاسیون را برای دریافت یک مشت دلار بیشتر بپذیرد، تنش و مباحث تنش آفرین بین ارباب و رعیت مختومه هستند. دیپلماسی انقلابی آن برش و بُرد کنونی- تشدید تنش بین آمریکا و ج.ا. – را نخواهد داشت. ج.ا. دستش برای قلع و قمع بیشتر باز است و بدون شک شیرزنان ایران بهای دوچندانی خواهند پرداخت.

از سوی دیگر، سرازیر شدن دلار و عادی شدن روابط با همسایگان، ج.ا. را به مرکزیت در دیپلماسی برگردانده و چاره ای نخواهد بود بجز چرخش نظام به راست میانه. اگر این فرض (که خیلی اما و اگر  دارد) به وقوع بپیوندد، ایران به دوران 1350-1353 باز خواهد گشت. ولی در حال و روز تنگدستان تأثیری نخواهد کرد.

خلع سلاح، با توجه به دو سناریو فرضی بالا، در میان مدت به ضرر سرنگونی طلبان خواهد بود.

بنا به آنچه در بالا آمد، آیا چاره برای «امنیت ایران»، تولید تسلیحات اتمی است؟ به این سوال می توان هم آری گفت و هم خیر. آری چرا که می تواند «امنیت ایران» را تأمین کند – نمونه آن کره شمالی. از سوی دیگر مسلح شدن ایران به بمب هسته ای، خواسته و یا ناخواسته ارباب را به مماشات هرچه بیشتر با ج.ا. نزدیک کرده، و مناسبات سیاسی-دیپلماتیک بطور حتم بازتعریف خواهد شد و می تواند پایه های اپوزیسیون سرنگونی طلب مقیم در خارج را تضعیف کند.

ولی اگر بپذیریم که بود و نبود ج.ا. به حمایت ارباب و یا بمب هسته ای سنجاق نشده (نظر نگارنده)، و اگر بپذیریم که کانون های شورشی به وظایف خود کاملا آشنا شده و استراتژی عملیاتی آنها تبیین شده است، و اگر بپذیریم که ج.ا. با تحریم و یا بدون تحریم، به هر جهت منافع طبقات تنگدست را در نظر نخواهد گرفت، و به مرور زمان تنگدستان آماده شورش و خیزش خواهند شد، (ورود کانون های شورشی به میدان)، اگر همه این اگر ها را بپذیریم (نظر نگارنده)، در چنین حالتی، زاغه های مملو از موشک های دور بُرد و بمب های هسته ای نمی تواند جلوی خشم ملت شریف ایران را بگیرد.

بالاخره، با این سوال این نوشتار را به پایان می رسانم که اگر خامنه ای فردا سقّط شد، خیزش های اجتماعی پیروز شد، و حکومت اسلامی سرنگون شد، اپوزیسیون که قدرت را در دست می گیرد، چه استراتژی دفاعی ارائه خواهد داد؟ برای پرداختن به این سوال، بسیاری از مواضع گروه های مختلف اپوزیسیون را بالا و پائین کرده ام اما به پاسخی نرسیده ام. آیا بُرد موشک ها را کم می کند؟ آیا خط 1357 که تبلیغ می کردند را پیاده خواهد کرد -انحلال ارتش (و سپاه)؟ فراموش نکنیم که اگر ارتش در 1357 منحل شده بود، عراق می توانست سرزمین های بیشتری از ایران را تصرف کند.

به نظر نگارنده، وظیفه اپوزیسیون فقط و فقط سرنگونی نیست.

در کنار این وظیفه خطیر، می بایست برای آینده «ایران» هم برنامه داشته باشد. «حرف» کمتر بزند. بطور مثال، شورای ملی مقاومت ایران از اوان تأسیس، برنامه ای برای «پس از سرنگونی» ارائه کرد. در اینجا مهم نیست که این برنامه درست بود یا نه، و چرا امروز «جمهوری دموکراتیک اسلامی» بدون تصویب شورای ملی مقاومت به «جمهوری دموکراتیک» تغییر ماهیت داده، بلکه مهم اینست که برنامه ای ارائه کرد. آیا دیگر نهادهای سرنگونی طلب، بخصوص آنها که رهبریت دوران گذار را بدون دعوتنامه به عهده گرفته اند، هم برنامه مدوّنی ارائه کرده اند؟
لازم به تأکید است که با توجه به تغییرات سیّال ژئوپلیتیک، حتی شورای ملی مقاومت هم لازم است به آنچه ارائه داده، تجدید نظر کرده و مفاد جدید را جایگزین تعهدات قدیمی و غیرقابل عملیاتی شدن بکند. از جمله به «استراتژی ذفاعی ایران» پرداخته و موضع خود را شفاف بیان کند. مخالف «ایران اتمی» بودن یک مفهوم دارد، مخالف ارتش توانمند بودن معنای دیگر. توانمند بودن ارتش یک معنا دارد، ارتشی که شاه ساخته بود که از اول تا آخرش به دم ارباب وصل شده بود معنای دیگری دارد.

حرف آخر: سناریو مطلوب ج.ا – هم امکانات هسته ای کنونی را تا حد امکان داشته باشد و هم تحریم ها برداشته شود. البته میان ماه من تا ماه گردون…. این سناریو مورد پسند ترامپ نخواهد بود.
ارباب در عین حالا می داند که حمله نظامی می تواند ج.ا. را به سوی تولید سوق داده، و در کشاکش «جنگ تعرفه ها» آمریکا توان جنگیدن در دو جبهه پر هزینه را نخواهد داشت، و استراتژی «آمریکا اول» و دکترین مونرو در گل گیر خواهد کرد.