مفهوم «متامورفوزیس» یا «مسخ» یکی از عمیقترین و پیچیدهترین موضوعاتی است که به بررسی دگردیسی هویت انسانی، ارزشها و معنای وجودی میپردازد. این مفهوم در قلمرو انسانی، اغلب بار منفی و تراژیکی دارد و به استحالهای مخرب و از دست رفتن جوهره انسانی اشاره میکند. بسیاری در این زمینه نوشته اند دو کتاب برجسته “مسخ” اثر کافکا و “کرگدن”اثر یونسکو از دو زاویه این مفهوم را بخوبی شرح داده اند. در «مسخ» کافکا، دگردیسی ناخواسته است؛ فرد بیدار میشود و با وحشت درمییابد که دیگر آنکه بود، نیست. اما در «کرگدن» (1)یونسکو، مسخ آگاهانه است، انتخابی از سر منفعت فردی. آنجا که انسانها داوطلبانه پوست میاندازند، تا به آنچه منفعت می بیند برسند، نه برای بقای جامعه، که برای فرار از بار هویت انسانی. هر دو روایت، آیینههاییاند در برابر ما، یکی فرد را مینمایاند، دیگری جمع را.
اما حالا در شرایط ما و در سپهر سیاسی ایران، مسخ نه استعاره است و نه افسانه؛ واقعیتی جریانی است. واقعیتی که در سیمای نیروهای دیکتاتوری و سرکوب، در واژگان مصادرهشده، و در فرهنگِ «کلبیمسلک»(2) قدرت خود را آشکار میکند. اینجا دیگر کسی نه فقط نمیداند چه چیزی درست است، که میداند و انکار میکند؛ انکاری نه از سر نادانی، که از جنس مشارکت فعال در فرایند تخریب معنا برای منفعت خویش.
مسخ و از محتوا تهی شدن صرفاً روایتی ادبی نیست؛ صورتبندیای است از زیستِ انسان در جهانی بیمرز، در جهانی که معنای واژگان فروپاشیده است، و بدنها، ذهنها، و زبانها از آن خود نیستند. یک اتفاق نیست یک فرایند است: استحالهای غیر قابل پیش بینی، تدریجی؛ زیستن در لباسی که دیگر بافت انسانی ندارد، اما هنوز تقلای ایستادن بر پاهای انسان را تکرار میکند.
در این فضای معلق و پر از دود، واژگان دیگر معنای پیشین خود را ندارند. “امنیت” همان سرکوب است. «قانون» همان زنجیر. «اخلاق» همان فریب. و «اصلاح»، در بدترین شکل، همدستی با قاتل است. این مسخِ زبانی، مقدمهی مسخِ وجودیست. زیرا آنکه واژه را از معنا تهی کند، خود را نیز از انسان بودن تهی میکند.
مسخ شدگان در این نظم، تنها قربانی نیستند؛ بعضیشان تماشاگرند، برخی عامل، و گروهی آگاهِ ساکت. اینان نه صرفاً ناآگاهاند، که در مردابِ خودآگاهانهای فرورفتهاند؛ مردابی که در آن، مبارزه بویژه نوع قهرآمیزش و قیمت دادن اخ شده و مغازله با دشمن و بی هزینگی در پوش عدم خشونت جایش نشسته است.
اما این فقط نیمهی اول داستان است. در حاکمیت فاشیسم دینی، آنکه مسخ میشود، همیشه نا آگاه نیست، گاه بیدار است، آگاه است، و انتخاب می کند. این، «مسخ کرگدنی»ست؛ نه زادهی جهل، که مولود ارادهی خائنانه.
همهی آنان که در این چهلوپنج سال، آگاهانه، راه حفظ وضع موجود را در پیش گرفتند، اکنون که کشتی فرسودهی این نظام به گل نشسته، و چرکابهی جنایت و سرکوب از شکافهای آن بیرون زده، گویی تازه به یاد آوردهاند که باید خود را از این مرداب بیرون بکشند. اما بهجای آنکه از مردم عذر بخواهند، بهجای آنکه لب بگشایند و بگویند در درون این ماشین کشتار چه دیدند و چه کردند، بار و بنهی خود را جمع کرده، به فرنگ به تبعید خود خواسته میروند، و در کنار بقایای سلطنت، در جوار قبه و بارگاه پسرکی پیر و منتظر ارث پدری که شاهزاده ابلوموف، در تن لشی پیش او لنگ می اندازد، فرود میآیند.
اما اینجا هم مسخ پایان نمیپذیرد؛ لباس عوض میکند. دیروز لباس پاسدار و دادیار و بازجو؛ امروز نعلین درآورده و کراوات بسته، اما همچنان همان جانور است. همان کرگدن. با همان پوست، همان چشمها، و همان خلق و خو.
اعتمادی، کیانی ، سعید قاسمی، و ژورنالیستهای من و تو و اینترنشنال که نام این ژن برتر را جار می زنند، به همراه مهدی نصیری که برای این ماموریتش بیش از دو سال در آب نمک اطلاعات خوابانده شد، و از بد حادثه زیادی نمک بخود گرفته و شور شده است! تا ایرج مصداقی نفوذی و اسماعیل وفا یغمایی، که در حسرت شاملو شدن، سوخت و مشاعرش را از دست داد تا بهاره هدایت و دهها سلبریتی دیگر که میدان سیاست و انقلاب را با نمایشنامه و فیلم و زمین فوتبال عوضی گرفته اند، از زمره مسخ شدگانی هستند که در پی منفعت خویش گله کرگدن ها را تشکیل دادند.
از شگفتی های این روزهای این جماعت، بالاگرفتن جنگ و دعوای درونی ( جنگ کرگدن ها) است که بعد از شکست تظاهرات واشنگتن شروع شده و حالا به خوردن استخوان همدیگر رسیده اند. این امری علمی و تجربه شده است که جماعتی که بر سر منافع شخصی به همنشینی با هم روی آوردند، دیر یا زود به پاچه گیری از هم می رسند. از قبل هم برای اهل انصاف و اندیشه واضح بود. این روزها، همانانی که با هیاهو به سامانهی ژن برتر پیوستند، اکنون به جان یکدیگر افتادهاند. آنکه دیروز مداحی می کرد، امروز مدعیالعموم شده است؛ آنکه تا دیروز مجیز میگفت، اکنون رسوا می کند. و این «مشت و مالِ متقابل»، نه از سر بازگشت به حقیقت، که از جنس جنگ لاشخورها بر سر لاشهای متعفن است.
حالا که بحث ” مشت و مال متقابل” شد خوب است که بدانیم همزمان با اعتصاب فراگیر کامیونداران، از دور نمایان است که مشت های زیادی بر سر آن «پیربچهی بیتخت و تاج»—که نه شاه است، نه شاهزاده، نه سیاستمدار، نه حتی شهروندی مسئول—فرود می آورند که، صندوق اعتصابات چه شد؟ آن صندوقی که با غوغا و کمپین، پول جمع کرد تا هنگام اعتصاب، پشت کارگران بایستد کجا به یغما رفت؟ راستی که مراحل یک انقلاب چقدر عبرت آموز است. دیری نگذشت که بطور اتو دینامیک این “رمه خوری”(3) برسر خودش خراب شد. پسرک نمی دانست که براه انداختن کمپین کمک به صندوق اعتصابات در یک جامعه جوشان و البته لطیفه گوی ایران با تاکتیک های برنده شدن در قمار خانه های لاس وگاس با هم متفاوت است. و حالا که اعتصابات کامیونداران، این زنجیرهی نان و جان، به اوج رسیده، شاهزاده فانتزی، جرأت نمی کند برغم اینکه خبرنگار “من و تو” در دهانش می گذارد، بپذیرد، او فراخوان داده است! اینجاست که نقابها فرو میافتد. مسخ شدگانِ کراواتزده، حالا نه زبانی برای مدح، که رو به هم شمشیر کشیدهاند. آنچه فرو میریزد، فقط هیمنهی یک نهادِ جعلی نیست؛ افسانهی اتحادِ تاجطلبان، با تاج زاده ها در آینهی خشم و گرسنگی مردم، چون حبابی ترکیده است. آنها مأموریتشان، فقط زدنِ سنگر مقاومت، و مهار خشم مردمیست که دیگر هیچچیز برای از دست دادن ندارند. وقتی در گرماگرم قیام 1401 از چهار جهت و شش سو، میکروفنها و دوربینها به سمتشان هجوم میآورد، فقط یک حرف را فریاد می کردند ، همه با هم می توانیم الا مجاهدین !! عطش عریان خیانت علیه پیشروی انقلاب چنان در آنها زیاد بود که جملاتشان را برای زدن به مقاومت، از آخوندهای شقاوت پیشه عاریه ایی گرفته بودند..
تا وقتی بین مردم و حاکمیت ترک ها به شکاف بزرگ تبدیل نشده بود در کنار اصلاح طلبان سبز و بنفش، به حمایت از رژیم ادامه می دادند. دو طرف در مارپیچ دو جانبه و فزاینده توهین به مقاومت، دست به دست هم دادند تا سر آن را زیر آب کنند.این مارپیچ در هر دو طایفه، از پیش پا افتاده ترین شکل بزدلی یعنی از دروغ گفتن در باره گذشته خویش، شروع شد.
دیکتاتورها همیشه از روی دست هم نگاه می کنند و بی جانشین اند. در سرزمینی که هیچگاه فرصت تجربه کردن دمکراسی را نیافته است هر دو فاشیسم دینی و ناسیونالیسم افراطی ممکن است چند صباحی ستایش بگیرد، و میدان را خالی دیده و پیش بتازد، و برای متزلزل ترین نوع مشروعیت، به درست کردن کاریزمای دینی یا کاریزمای خدایگانی روی بیاورند. اما درک خدایگانی و غیر قانومند از مراحل انقلاب، آنها را در صف حمقا قرار داده و اتوماتیک از جاده انقلاب به بیرون پرت می کند. همه این کنش و واکنش ها در خلاء رخ نداده. برج و باروی استقلال ایران زمین مجاهدین و شورای ملی مقاومت و جبهه بزرگ خلق، بوده که با پختگی تمام در حال نظاره و عمل بود. آنها که ۶۰ سال بیوقفه جنگیدهاند، امروز در هیاهوی ساختگی این رسانهها سانسور میشوند اما نه گم میشوند و نه حذف.
نکته آخر هم اینکه مسخ فقط پروژهی تکرارناپذیر انحراف از حقیقت نیست، فرآیند جان کندن انسان در خود هم هست. آنکه مسخ میشود، همدست جنایتکار می شود. و آنکه مسخ خود را نمیبیند، مضاعف شریک جنایت است. اکنون در غوغای جنگ کرگدن ها، این شورای ملی مقاومت و مجاهدین هستند که سنجیده و پرشتاب به پیش می تازند. و در حال پی افکندن بنای برج و باروی آزادی میهن هستند. کافی است قد برافرازید و از هیاهوی رسانه های استعماری فاصله بگیرید بخوبی آن را می بینید. اینطور نیست؟
نعمت فیروزی 10 خرداد1404 برابربا 31 می 2025
پاورقی:
- کرگدن موجودی است عظیمالجثه، کندذهن؛ دارای پوستی ضخیم که نماد بیاحساسی و بیتفاوتی است؛خشن و غریزی، بیمنطق و بیاستدلال.
- “کلبیمسلک” از قانون و قرارداد عرفی و اخلاق اجتماعی متنفر است. معتقد به زندگی حیوانی تحت عنوان طبیعی است.
- رُمه خوری یعنی اوج بی لیاقتی وبی کفایتی فردی که مایه ایی که برای سرمایه گذاری است را میخورد.
