Select Page

 

 

برای سالمرگ خمینی

بنيادگرايي را در نظرگاه سياسي و در كاركردهاي سياسي آن را باید بررسي كرد و نه اعتقاداتش. نزدیک نیم قرن پیش هیولای بنیادگرایی از دل خاکستر تاریخ ایران سر برآورد. او زاده‌ی خلأ نبود، محصول تصادف هم نبود. مثل هر پدیده‌ی سیاسی دیگر، ریشه در جغرافیای این سرزمین داشت ،زاده‌ی زخم‌های استعمار، شبه مدرنیته‌ی تحمیلی و هویت‌های سرکوب‌شده و مخلوق  جهل، ترس ، تحقیر، و چپاول یک خلق تخت ستم بود. او از علم، زن، نگاه متفاوت و آینده می‌هراسید و با شمشیر مطلق‌گرایی تا ارتفاع خدا دیواری ساخت،که عبور از مرز اعتقادتش را غیر ممکن کند. در جهانی رو به گشایش، سودای بازگشت به گذشته و نوید مدینه فاضله ایی را می داد که دروغ ،و موهومات یک ذهن مالیخولیایی و طاعون زده قرون وسطایی است که در تضاد با واقعیت تاریخ گذشته صدر اسلام بود. برای تحقق چنین مدینه فاضله ایی،  فقط یک راه کار می شناخت.”داغ کردن”. به معنی اجبار و زندان و خشونت و سرکوب چند لایه و مقدس. (از کلمات قصار آن هیولا: گاهی آدم آدم نمیشَد مگر اینکه داغ بشَد!)

خمینی پدر بنیادگرایی ایران و نماد بازگشت به عقب در برابر تاریخ ، در برابر عقل، در برابر ساخت دولت‌-ملت مدرن و به ‌مثابه پروژه‌ای برای بازگرداندن نظم ماقبل سرمایه داری، ماقبل قانون و ماقبل شهروندی است. او ضحاک یک جمهوری بی‌جمهور شد، با الگوگیری از سلطنت و ترکیب آن با فقاهت، سلطنت مطلقه فقیه را ساخت!

برآمدن بنیادگرایی در هیئت خمینی، محصول یک نخبه کشی در آرامش گورستانی سلطنت پهلوی بود. نه از آسمان آمد، و نه به خاطر شایستگی برآمد. از خلأ ناشی از قتل عام رهبران انقلابیون و نخبه های سیاسی جامعه بیرون خزید. مانند علف هرز  که در هر زمینی می روید، در اذهان و فرهنگ توده مردم وجود داشت. نهال قدرتش را پهلوی دوم کاشت؛ که هم خود و هم پدر تاجدارش، از دل کودتای بیگانه برآمده بودند، و محصول ائتلاف نفتی و نظامی بلوک غرب آمریکا و بریتانیا بود.

اندیشه ی او، در همان اوان، به لجن نشست نه به توسعه رسید، نه به عدالت و نه به هیچ یک از وعده هایی که داد. اما به یک چیز رسید: فاشیسم. ولایت فقیه، نام شریعت‌پوش فاشیسمی شد که با صدای اذان اعدام می کند و با نوحه در زندان شکنجه، و با ادعای “بهشت” زوری، جهنم آورد.

او و میراث به جای مانده اش، معیار و آزمایش وجود و لاوجود ایران و ایرانی شد. یادآوری کارنامه‌ی او و وارثانش، هم وظیفه‌ی تاریخی، وهم ضرورتی مستمر است.

نقطه شروع برآمدن متاثر از کودتای 28 مرداد است. ترس سلطنت پهلوی از نفوذ همسایه شمالی، ریسمان سیاه و سفید هر جنبش و انقلاب، در چشمانش مار می نمود! و ترس از اندیشه نو و نگرش نو او را به دامن شبکه آخوندی، متحد تاریخی اش در این سرزمین انداخت. حوزه‌های علمیه، به‌مثابه مرکز فرماندهی سنتی شبکه‌ی روحانیت که همچنان در هزارتوی مناسبات قرون وسطایی سیر می‌کند و با ترویج خرافه عقلانیت را به حاشیه می‌راند و تربیت انبوه آخوند به موازات سپاه دانش برای سربازگیری در “سپاه دین” ، و نیز تکثیر  مساجد از حدود ۲۰۰ باب به بیش از ۵۵ هزار در طی تنها سی‌وهفت سال، به‌عنوان سنگرهای پیشتاز مقابله با آن‌چه “کفر و الحاد” نامیده می‌شد، با حمایت بی‌دریغ و گشاده‌دستی نهاد سلطنت ، به طرز چشمگیری توسعه یافت ،در آن هیاهوی شبه مدرنیزاسیون بی‌ریشه و ناقص الخلقه، اینچنین دیوِ بنیادگرایی پروار شد. وقتی موج انقلاب برخاست، سلطنت بی بته بسیار سریع بخار شد! همین سرعت بخار شدگی بود که بی ریشگی و بی بتگی را نمایان ساخت. قبل از آن، بدست آفت ساواک یاران پیشین پیشوای نهضت ملی خفه، و رهبران و برپا کنندگان موج انقلاب، یا زندان و  تیرباران، یا کشته و فدا شده در میدان بودند. (آه که چه جان هایی و چه نسل تکرار نشدنی از انقلابیون اصیل مجاهد و فدایی بر خاک میهن بوسه زدند و صدایشان شنیده نشد.) جریانِ پوسیده اما سازمان‌یافته‌ی بنیادگرایی که حالا ماسک انقلابی به چهره زده بود.. با زبان توده، با شبکه‌ی آخوندی و با خاصه خرجی های سلطنت، خمینی را بر موج  انقلاب سوار کرد و چهره او را از صدقه جهل قرون وسطایی توده ها، در ماه نشاندند!

سلطنتی که ، “چکمه بر پا” و پوک مغز و تهی از گفتمان، دشمن ساختار مدرنیته و توسعه سیاسی حقیقی، با ماسک شبه مدرنیته، نشئه از پول نفت، در اوهام بازگشت به امپراطوری هزاره های پیشین، به جشن و پایکوبی و مغازله با  سران کشورها، بریز و بپاش میکرد  و رژه اسب ها و شترهای عصر امپراطوری را به نمایش می گذاشت تا مدال قدرت و شایستگی ژاندارمی منطقه را بر گردن آویزد!

خمینی تنها رهبر تاریخ معاصر بود که اعدام را «رحمت» نامید و خشونت مقدس را ترویج کرد. توده‌«مردم»، چک سفید امضایی شدند برای فاشیسمی که خود را با نام خدا و جانشین او  معرفی کرد.

حدود نیم قرن پس از شروع این فاجعه اکنون ایران در خیلی از عرصه ها به نقطه بود و نبود رسیده است. در چنین شرایطی آیا این خواست مینیمم نیست که از هر جریان و شخص ایرانی خواسته شود صداقت خود را در آیینه تاریخ نشان دهد و مختصاتش را با او و نظامش در این 45 سال تعیین کند؟

مجاهدین نخستین جریانی بودند که مختصات خود را با او مشخص کردند . تصمیم‌شان، پس از 2 سال و نیم بردباری، نبرد آتشین و قهر آمیز بود. بی‌تردید، جسورانه و پرهزینه تا امروز .

این، داستان  رود جاری خون شهیدان است رودی جاری از دل آتشفشان انقلاب. که نه در کوچه‌های سازش و بی شرافتی جاری شد، نه در زمین‌های اصلاحات فرو رفت. جدال مقدس و تقابل دو افق، دو جهان، دو سرنوشت. داستان این جدال، از نخستین روزهای پیروزی انقلاب، تا امروزِ جاری‌ست.

آغاز جنبش قهر آمیز، پایان توهم نیز بود. وخونی که از پیکر مجاهدین، ریخت،  این حقیقت را به کرسی نشاندکه،  فاشیسم، اهل گفت‌وگو نیست.از آن روز  نسل‌کشی مجاهدین آغاز شد. و آنها، آوارهٔ کوه و دشت و بیابان و خیابان شدند. یک کشاکش  و نبرد خونین که تا امروز هنوز ادامه دارد و از مراحل نفسگیری عبور کرده است. از فدای موسی و اشرف که چراغ های راه شدند در شب‌هایی که مرگ، سایه‌اش را بر در هرخانه می‌انداخت، تا رهروان را از “گمشدگی”نجات دهند. آنها که سرانجام از دهلیزهای مرگ عبور کردند و  زنده ماندند، خانه و  خانواده و خاک را رها کردند، و در غربت، آنگاه که دیگران در گوشه خانه‌ها یا در سایه‌ قدرت خزیدند، ارتشی بنا نهادند: تا ضرب بازوی پر اقتدار خلق را به خمینی بچشاند. و البته خوب هم چشاند. بی‌دولت و بی‌سرزمین. اما با آرمان، با فرماندهی که باور داشت: “می‌توان و باید.”

نبردی خونین و سترگ در همه جبهه های داخلی و خارجی، نظامی و سیاسی گسترش یافت.

توسل به بیگانه و زدن چوب حراج به ثروت مردم ایران برای زنجیر کردن دست و پای مجاهدین، فصل دیگری از ماراتن خون و نفس 46 ساله است که فرصت خودش را می طلبد. اما همین قدر اشاره شود که شکستن همین زنجیرها فراز درخشان دیگری از تئوری “کس نخارد” است.

لشکر کشی احمقانه آمریکا به خاک عراق و اشغال آن و پیامدهای بعدی که به خلع سلاح مجاهدین انجامید، و عراق را درسینی طلایی تحویل آخوندها داد ، تعادل ژئوپلیتیک منطقه را به هم زد و برای نزدیک به ربع قرن، مردم ایران را از حاکم شدن بر سرنوشت شان محروم کرد. و برای ارتجاع هار بنیادگرایی زمان خرید.
در هنگامه بالا گرفتن فریب و بازی اصلاح‌طلبانه رژیم که همه را مات کرد و دهان بسیاری از نیروهای داخلی و خارجی را آب انداخت این مسعود رجوی بود که تکرار کرد افعی هرگز کبوتر نمی زاید. هم او بود که از قتل عام اشرف، استراتژی “هزار اشرف” و “کانون های شورش” را بیرون آورد که امروز کاتالیزور و سمت دهنده جنبش و قیام های آتشین داخل میهن تبدیل شده است. و هم او بود که بعد از فاجعه 7 اکتبر، تکرار کرد سرمار در تهران است در شرایطی که خود اسراییل تلاش داشت حضور رژیم را در هفته های اول کتمان و تکذیب کند.

حالا طنز تاریخ را بنگرید که روند روبه رشد قیام ها و نقش شورای ملی مقاومت و مجاهدین با کانون های شورش  چنان عرصه را بر فاشیسم دینی تنگ کرده‌اند که به دامن فسیل‌های سلطنت پناه برده است. نه از سر عشق به مشروطه، بلکه از سر وحشت از جمهور مردم. نه برای تبلیغ دموکراسی، بلکه برای رقابت با تنها آلترناتیو واقعی. این ایده از آن جنس طنزهایی‌ست که خود تاریخ وقتی زمانش فرا برسد خواهد گفت که: کوری که عصا کش کور دگر شده است. ( با عذر هز پیشگاه روشندلان میهن ) ارتجاع عمامه‌دار، به فکر افزودن طول عمر از بازیافت نوستالژی تاج و تخت دلخوش است. در این نمایش، فاشیسم کهنه و نو، دو بازیگر یک سناریوی شکست‌ خورده‌اند. طنز مصحک تر این که در این میدان، آنان‌که سکوت کردند، آنان‌که معامله کردند، و آنان که برای خمینی عبای ضد امپریالیستی دوختند و زیرش جای گرفتند حالا که از تاریخ حذف شده اند، و حال که سازمان و تشکیلات ندارند، در فرنگ نشسته با پز خشونت پرهیزی برای رژیم دست تکان می دهند و به مقاومت و مجاهدین خرده می گیرند که چرا نبرد قهر آمیز را  با دیو بنیادگرایی شروع کرد و چرا کنار نمی گذارد؟ با بقیه نیروها متحد شوند؟ گذار از این رژیم صورت پذیرد!!  این محافل که مبارزه قهر آمیز را در شمار گناهان کبیره مجاهدین می دانند! کاری به این ندارند که  گذار از این رژیم چگونه باید صورت گیرد. پاسخ اما یک جمله بیش نیست همچنانکه در بالا خواسته شد،  اول مختصات مواضع چهل و چند ساله خود را مرور کنید و برای مردم فاش کنید تا صلاحیت نگاه در آینه استراتژی مجاهدین بیابید. راه و استراتژی مجاهدین آینه است. خود شکن آینه شکستن خطاست.

 

نعمت فیروزی 13 خرداد1404 برابر با 3 ژوئن 2025