Select Page

 

امروز مطلبی در بی بی سی از کوچ برخی از هموطنان به ارمنستان خواندم. فکر کردم متن زیر که تقریبا بی ربط نیست (مربوط به سه چهار روز پیش) را منتشر کنم. [بی بی سی]: «زنی موهایش را مطابق مد روز کوتاه کرده است و فرزندش را در آغوش دارد در حالی که شوهرش بر سر قیمت با راننده‌های تاکسی چانه می‌زند. خانواده سه‌نفره دیگری با پسر کوچک‌شان می‌خواهند به اتریش کشور محل اقامت‌شان بازگردند.

بیشتر افرادی که به ارمنستان آمده‌اند اقامت یا شهروندی کشور‌های دیگر را دارند. بسیاری از آنها به دلیل جنگ میان اسرائیل و ایران که اکنون به روز نهم رسیده است ایران را ترک کرده‌اند.

پدری که با فرزند خردسالی نزدیک خودرو کوچکی که اجاره کرده ایستاده است می‌گوید: «امروز یکی از مناطقی که بمباران شده بود را دیدم». آنها از تبریز به ارمنستان آمده‌اند.»

چند شب پیش با خانمی که مقیم تهران است صحبت می کردم و از اوضاع و احوال می پرسیدم. از دخترش، از شوهرش، و اینکه بمباران ها در زندگی روزمره چه تأثیری داشته جویا شدم. با توجه به خبر بی بی سی، پاسخ این خانم 60 و خورده ای ساله که عنفوان جوانی را زیر بمباران و موشک پرانی صدام گذارنده بود و معنای جنگ و تبعات آنرا کاملا لمس کرده بود، برایم جالب بود و فکر کردم با کاربران سایت در میان بگذارم. (اسامی تغییر کرده اند)

علی: حالتون خوبه، آقارضا و رعنا و شوهرشون خوبن؟

ریحانه: آره، ما همه خوبیم. ایران هیچ خبری نیست، خودتونو نگران نکنین!

علی: خبرکه هست؛ بالاخره دارن میزنن.

ریحانه: به ما نمیزنن. به اونا میزنن که باید بزنن.

علی: بالاخره تعدادی غیر نظامی کشته شدن.

ریحانه: اونایی که کشته شدن، از خودشونن. فکر میکنین آدمایی مثل من و رضا و رعنا و شوهرش رو میذارن همسایه شمخانی یا باقری بشیم. همه اونایی که تو این ساختمونا کشته شدن از جنس خودشونن.

علی: یعنی اصلا به مردم عادی نخورده؟

ریحانه: نه!! اصلا به ما کاری ندارن. اونایی رو میزنن که باید بزنن. گفتن که با مردم عادی کاری ندارن. اونا رو میزنن که باید بخورن. نوش جانشون. بخورن تا بترکن.

علی: شنیدم که خیلی ها شهرو ترک کردن و رفتن خارج از شهر

ریحانه: اون آره!!! تهرون خالی خالی شده. رعنام رفته بودن شمال، ولی دارن برمیگردن. شوهرش میگه باید برگردم وگه نه حقوق بهم نمیدن. ولی میگن مرز بازرگان غلغله است. همه اونایی که با پاسپورت انگلیسی و آلمانی اومده بودن.. از طریق زمینی دارن در میرن. یکی نیست بهشون بگه عقل ندارین که برمیگردین اینجا. اینجا چه خبره، براتون ریدن که میاین (با پوزش)؟

علی: پس رعنا برگشته؟

ریحانه: آره اومدن خونه ما. رضا میگه اینطوری بهتره. اگه قراره بریم، بذار همه با هم بریم.

علی: آقا رضا خودشون حالشون خوبه؟

ریحانه: دیروز پکر اومده بود خونه و هنوز کفشاشو در نیاورده بود، شروع کرد به فحش دادن. تا خوردن رضا فحش می داد. رفته بود دواهاشو بگیره، گفته بودن خارجیشو نداریم. فعلا این وطنی ها رو میدیم فقط با دکتر در تماس باشین، چون باید مونیتور بشیین. رضا پکر داد و بیداد که نگو خارجیشو نداریم، بگو داریم ولی برای از مابهترون نگه داشتیم. سوار ماشین که شده، هنوز چند متر جلو نرفته، گشت ایست و بازرسی جلوشو گرفتن. اونم تا تونسته داد و بیداد کرده که فکر میکنین من با این عصا تو دستم و این موهای سفید میخوام چکار کنم. اگه جرأت داشتم که خیلی وقت پیش یک کاری کرده بودم. جناب سروانه اومده جلو و با توضیح و توجیه سعی کرده صدای رضا را بیاره پایین. همه جا گشت گذاشتن. چند تا بسیجی مسلسل به دست جلوتو میگرن. شده مثه اون اولای انقلاب. از سایه شون میترسن. تا دیروز گشت میذاشتن که حجاب داشته باشی، الان چک میکنن که بمب و ریز پرنده نداشته باشی (با چندتا ایموجی خنده و ریسه رفتن).