وقتی به ملاقات او میروی، با تخت بیمارستان و سفیدی دیوارهایش کاری نداری. آنچه میبینی، قلّهایست که هنوز، پس از دههها کوچ، ترک اجباری خاک، و تبعید، قامت راست کرده است.
مردی که بهجای فراموشی، حافظه شد.
بهجای ناله، روایت.
و بهجای تن دادن، ترانه دادن.
من سالهای پیش، بارها سعادت دیدارش را داشتم؛ در مکانهایی گاه دور از هیاهو، و گاه لبریز از خاطره. و همیشه، این فرصت را تورج – برادری که چون کوه پشت ایرج ایستاده است – برایم فراهم میکرد؛
مردی که بیصدا و استوار، وزن زندگی را از شانههای شاعر برداشته بود تا ترانه بماند.
اما این بار…
در بیمارستان، چیزی در من متفاوت بود.
نه فقط بهخاطر تخت، و نه بهخاطر هوای نیمهخاموش اطرافش؛
بلکه چون چهرهای را دیدم که از دل تاریخ میآمد و هنوز فرو نریخته بود.
و فرو نخواهد ریخت.
ایرج جنتی عطایی را نمیشود تنها “ترانهسرا” نامید
او راوی سالهاییست که گم شدند، خفه شدند، و به خاک تبعید افتادند.
او شاعری نبود که در خلأ بسراید.
او در دل تاریخ ایستاد و ترانه را در میدانِ تیر فریاد کرد.
ما امروز، به دیدارش میرویم نه برای حالپرسی،
بلکه برای ادای دین به حافظه.
او که ترانه را نه برای دل،
که برای دلِ زخمی میسرود،
اکنون در بستر بیمارستان نیز،
بلندتر از بسیاری ایستاده است!
اتاق بزرگ بود، آرام،
و در عین حال، سنگینتر از هر میدان نبردی که دیدهام!
انگار هر نفس در آن، حامل حافظهایست که نمیشود با لبخند یا سلام، ساده از کنارش گذشت؛
سلامم نیمهکاره ماند،
نه از دیدن تخت،
بلکه از بغضی که گلوی مرا برید
ایرج جنتی عطایی هنوز همان بود:
شاعر زخمیها،
صدای بیصدایان،
کسی که ترانه را برای بازی های سازها ننوشت،
بلکه برای زخمهایی که بیصدا گریه میکردند.
نمیدانم چه گفتم. نمیدانم چه شنیدم
اما میدانم در آن لحظه، تاریخ به من نگاه میکرد.
و من، با تمام ناتوانیام، فقط تلاش کردم، از این نگاه عبور نکنم.
کنج اتاق،
یار و رفیق همیشهاش — همسرش —
ساکت و متفکر، و در تماشای لحظه،
همچنان مثل سالهای پیش،
همپای تبعید، خسته گی، و ایستاده گی.
و باز هم تورج،
همانطور آرام،
با دستهایی که تحمل سالها نگهداشتن برادری چون ایرج را در خود داشت.
در سکوت میان ما،
واژهای نگفته، اما مشترک، جریان داشت:
“ماندهایم.”
هرچند زخمی،
هرچند خسته.
من ماندم.
بیحرکت.
نه از ضعف،
بلکه از سنگینی چیزی که نمیتوانی با زبان توصیفش کنی.
نه بیمار بود، نه شکسته.
کوهی در برابرم بود که تاریخ را ترانه کرده بود.
کوهی که درد را بلعیده،
و به واژه تبدیل کرده بود.
و حالا، آرام آنجا آرمیده بود؛
نه برای استراحت،
برای ایستادگیِ بیکلام!
نمیدانستم به کجا نگاه کنم:
به چشمهایی که هنوز میدیدند؟
به دستهایی که سالها نوشتند؟
یا به سکوتی که میان ما افتاده بود؟
سکوتی نه از تهی،
بلکه پر از فهم، شرم، و احترام
سخت بود،
واقعاً سخت بود که مستقیم به چشمهایش نگاه کنی
نه از ترس.
از اینکه بدانی پشت آن نگاه،
یک نسل زخم خورده ایستاده است،
و تو فقط تماشاگری،
با چشمانی پُر و بیپناه.
و بعد…
لحظهای چشمهایش را بست
آرام.
نه برای خواب،
شاید برای آنکه
صدایش درون خودش بپیچد،
و ترانهای خاموش را باز بخواند
بیآنکه کسی بشنود.
من نگاه میکردم
به چهرهای که دیگر مرا نمیدید،
اما از من پر بود.
و آنجا بود که فهمیدم:
نگاه نکردنِ او، از هزار نگاهِ پرتابی، پُرتر بود.
از اتاق بیرون آمدم.
آهسته در را بستم.
نه برای آنکه صدا نپیچد،
بلکه چون داشتم
صفحۀ آخر یک کتاب را آرام ورق میزدم،
تا چیزی از آن خطهای نانوشته، پاره نشود.
راهرو خلوت بود.
صدای قدمهایم روی سنگِ سرد بیمارستان،
با من حرف میزد.
نه مثل کسی که عیادت کرده،
بلکه مثل کسی که
دست بر شانهٔ تاریخ گذاشته و برگشته.
چیزی در من جا ماند —
میان آن نگاه بیادعا،
میان آن پوستِ پیر اما نجیب،
میان صدایی که هنوز در گوشم بود،
بیآنکه حرفی زده باشد!
رفتن از اتاق،
مثل بیرون آمدن از یک تونل نبود.
مثل بیرون آمدن از یک دوران بود.
دورانی که در آن،
ترانه، سلاح بود؛
کلمه، پناه؛
و شاعر،
نه برای دل،
بلکه برای دلهای زخمیِ بیپناه، می سرود.
هم پدر بود، هم برادر و هم رفیق.
تورج، مثل همیشه،
آرام و کوه وار،
بینیاز از حرف،
اما تکیه گاهی بی ادعا و خاموش.
وقتی از ساختمان بیرون آمدیم،
هوا روشنتر از قبل بود.
اما من،
سنگینتر از همیشه.
نه از غم،
از مسئولیت دیدن؛
دیدنِ ایرج،
در آن تخت،
در آن اتاق،
در آن تاریخ.
و صدایی آرام در درونم میگفت:
“من هنوز آمادهام
دوباره ترانه خواهم ساخت”!…و
آگوست ۲۰۲۵ ۳
ناصر کمالی
