یادداشتی برای روز سیاه 28 مرداد

در توالی پر فراز و نشیب ۱۲۰ سال تاریخ میهن، کاروان آزادی که با خون دل و رنج بسیار برپا شده بود، بار دیگر با هزار آه و افسوس، در کمینگاه راهزنان استعماری ـ ارتجاعی گرفتار آمد و سرنوشت رهایی، در غبار نیرنگ و خیانت به تعویق افتاد. 28 مرداد ۱۳۳۲، همان روز شومی بود که سیاهیِ ۲۵ ساله بر آسمان ایران خیمه افکند و امید را در پس پرده‌ای از تیرگی نهان ساخت. جا دارد لحظه‌ای درنگ کنیم و با سری پرسشگر بیندیشیم: چه بر ما گذشت و چگونه آن آرزوهای بزرگ، به دست بیگانگان و دست‌نشاندگانشان درهم شکست؟ در سرزمینی که قرن‌ها، فرّ و فرّه، در دستان تبار سلاطین می‌چرخید و سایه‌ی استبداد به مدد استعمار دراز گشته بود ، فصلی از راه رسید که حکمرانی، نه از دل فرمان و فتوا، بلکه از بطن جامعه و با رأی مردم سر برآورد. هنوز ده سالی از بازی استعمار در بردن و جابجایی پدر و پسر پهلوی نگذشته بود و جامعه در گیرو دار این تحول همچنان در تب و تاب بود. آنموقع ارباب پیر، برخلاف آنچه ارباب جوان جهان در خیال داشت، تشخیص داده بود برای ما کهترها و صغار!، نشستن پسرک به جای پدرش کفایت است و نیازی به جمهوری نیست!

در چنین عصری، دکتر مصدق با سوگند بر قانون و پشتوانه‌ای از مردم به پا خاست؛ چهره‌ای که در میان گردوغبار سلطنت موروثی، از کرامت رأی و حرمت ملت سخن می‌گفت. او نه به سودای قدرت، که با دردِ حاکمیتِ قانون به میدان آمد؛ در دورانی که قانون بیش از آن‌که پناه مظلوم باشد، ابزاری در دست سلاطین برای تضمین سلطه بود. او چند سال پیش‌تر این نظم استعماری را برنمی‌تافت و به عنوان نماینده‌ی مردم در مجلس، پی‌خواست ملت را گرفت و ملی‌کردن ثروت آنان و بیرون آوردن آن از چنگ غارتگران استعماری را وجهه‌ی همت خویش ساخت. بازپس‌گیریِ منبع عظیم نفت، برای معنا بخشیدن به استقلال بود. مصدق، نفت را استعاره‌ای از ملت می‌دید: چشمه‌ای که سال‌ها در حیاط ایران می‌جوشید، اما آبی به کام ایران نمی‌رفت.

از درون مجلس چهاردهم، بانگی متفاوت برخاست. آبان‌ماه ۱۳۲۳، هنگامی که بسیاری خاموش مانده بودند، در برابر قرارداد ننگین ۱۹۳۳ ایستاد؛ قراردادی که نه سود ملت، که مصلحت بیگانه را پاس می‌داشت. در همان نطق تاریخی بود که مصدق با کلامی آتشین رضاخان را نواخت و گفت: «شاید دیگر مادر روزگار نزاید کسی را که به بیگانه چنین خدمتی کند.»

از آن پس، دولت‌های وابسته‌ی پیاپی کوشیدند این قرارداد استعماری را بار دیگر به ملت تحمیل کنند. گاه با نام الحاقیه، گاه با عنوان لایحه‌ی فوری؛ همانند زمانی که گلشائیان، وزیر دارایی در کابینه‌ی ساعد، متن تازه‌ای را به مجلس آورد. اما پشت آن اوراق، همان اراده‌ی کهنه‌ی انگلیس پنهان بود. هر بار که این طرح‌ها در صحن مجلس قد می‌کشید، مصدق در برابرشان چونان کوهی از اراده و با استدلال حقوقی می‌ایستاد و تلاش بیگانه و کارگزارانش را به شکست می‌کشاند. حسنعلی منصور، رزم‌آرا و دیگر نخست‌وزیران دست‌نشانده، هر یک کوشیدند نقش خود را در خدمت به ارباب ایفا کنند. اما تاریخ، شاهد پایداری مردی شد که نه به تطمیع تن داد و نه از تهدید هراسی. و در برابر همه‌ی این هجمه‌ها، استوار ماند؛ و نام او با هر بار ناکامی آن قرارداد ننگین، پررنگ‌تر بر صفحه‌ی تاریخ نشست.

در آن دوره، ملی‌سازی تنها امضای یک لایحه نبود؛ اعلام موجودیت یک ملت بود، در جهانی که قدرت‌ها هنوز می‌خواستند مستعمرات را در قفس نفت و قرارداد نگاه دارند. از همین‌رو، این حرکت خشم هم‌پیمانان دیرینه‌ی استعمار را برانگیخت؛ آنان که نه استقلال یک ملت، که بقای منافع خویش را در خطر می‌دیدند.

دولت مصدق، اگرچه عمرش کوتاه بود ـ دو سال و چند ماه ـ در برابر قرن‌ها استبداد، جز لحظه‌ای نبود؛ اما طنین گام‌هایش در راهروهای تاریخ ماند و در حافظه‌ی جمعی، این درد و این زخم عمق بیشتری گرفت. این دومین بار بود که بعد از مشروطه، سلطنت مجبور به عقب‌نشینی شد؛ قانون اساسی، که سال‌ها در حاشیه مانده بود، به متن بازگشت؛ و مجلس، از نمایشگاه رأی‌سازی به میدان واقعی تضارب آرا بدل شد.

این همان فریاد پیر احمدآباد است که در مجلس خروشید: «اگر قانون نباشد، حق هیچ نیست جز فرمانِ قوی‌ترها.» در کنار او، یار وفادارش دکتر حسین فاطمی، وزیر خارجه‌ای با قلمی آتشین، در روزنامهٔ باختر امروز نوشت: «اگر نفت برای ملت است، رأی هم باید برای مردم باشد». او باور داشت استقلال اقتصادی، بدون آزادی سیاسی، یک خیال خام است. آنچه در باختر امروز می‌نوشت سرنوشت ایران بود، نه سرمقاله؛ سخنان او نه آرایش واژگان، که بیان خونی بود که در رگ‌های نهضت ملی جریان داشت. شاید حالا دیگر بتوان گفت که او تنها یاور صدیق مرادش، پیر احمد آباد بود.

 

قیام سی تیر؛  

دسیسه، ماهیت رابطه‌ی اضلاع مثلث شوم دربار، ارتجاع و استعمار را آشکار می‌کرد و از زمان برگزیده شدن دکتر مصدق به نخست‌وزیری، هیچ لحظه‌ای باز نایستاده بود؛ با کارشکنی‌های پیاپی، اجازه نمی‌دادند برنامه‌هایش پیش برود. یک سال بعد، او ناچار به استعفا شد. چند روز پیش‌تر، در ۲۵ تیر، مصدق از نخست‌وزیری کناره گرفته بود؛ فرصتی که شاه می‌خواست از آن بهره ببرد و قوام‌السلطنه، سیاستمدار کهنه‌کار دربار و مهره‌ی آزموده‌ی استعمار، را بر کرسی نخست‌وزیری نشاند.

او نیامده با بیانیه‌ای پرخشم، مردم را تهدید به سرکوب و کشتار کرد؛ تانک‌ها و زره‌پوش‌ها در خیابان‌ها به صف شدند و مأموران انتظامی آماده‌ی تیراندازی گشتند. اما تهدید قوام کارگر نیفتاد. از هر سوی ایران، سیل تلگراف‌ها و پیام‌های حمایت از مصدق به تهران روان شد.

در ۳۰ تیر، بازارها تعطیل، کارخانه‌ها خاموش و کارگران و بازاریان و همه‌ی اقشار خلق، دوشادوش یکدیگر به خیابان آمدند. تهران یکپارچه فریاد شد؛ فریادی که در شعارهای «یا مرگ، یا مصدق» و «مرگ بر قوام» طنین انداخت. از بامداد، انبوه جمعیت راهی بهارستان شد. شاه که قدرت را لغزان می‌دید، فرمان تیر داد. گلوله‌های ارتش بر پیکر مردمان بی‌سلاح نشست، اما خون ریخته‌شده، خود به مشعل تازه‌ای بدل شد.

تهران در آتش خشم و امید می‌سوخت و تنها یک صدا در شهر می‌پیچید: «یا مرگ، یا مصدق.» مردمی که بر روی دریایی از نفت زیست می‌کردند، اما در فقر و تنگدستی جانکاه دست و پنجه نرم می‌کردند، در آن روز کنار هم آتشی شدند که خیابان‌های تهران و دیگر شهرها را شعله‌ور ساخت. در میان دود و گلوله، نه تنها نخست‌وزیری بازگردانده شد، که نشان داده شد اراده‌ی ملی را نمی‌توان با گلوله و تهدید در هم شکست.

مثلث شوم، موقتا عقب نشست، اما دسیسه ادامه داشت و یک سال بعد دوباره امواج توطئه برآمد.

آغاز یک حافظه

۲۸ مرداد رسید؛ و کودتای ننگین با اتحاد عمل همان مثلث شوم، به اجرا درآمد. و خنجر آخته، بر پیکر نیمه‌جان دولت ملی فرود آمد. تانک‌ها آمدند، مردم را سرکوب کردند، مصدق را به حصر بردند، فاطمی را تیرباران کردند. و ما دو باره زخمی بر خاک سیاه نشستیم.

براستی چه شد که دوباره کاروان آزادی به کمین راهزنان افتاد؟ زخم‌ها گاه بذر حقیقت‌اند. این زخم نشان داد که دوباره از بی ساختاری ضربه خوردیم. حالا دیگر با خون گرم و جوشان دریافتیم که جنبش آزادی‌خواهانه، اگر بر ستون «سازمان و ساختار» استوار نشود، همچون نهالی در طوفان فرو می‌افتد. این یادگار تلخ، چراغی شد برای آینده؛ هشداری برای نسل بعد، که مصدق در واپسین روزهای زندگی، با الهام از جنبش الجزایر، به آنان وصیت کرد: «ملتی هم هست که در راه آزادی و استقلال از همه چیز می‌گذرد، و دیگران هم اگر علاقه به وطن دارند، باید از همین راه بروند و آن را انتخاب نمایند.»

یک دهه بعد، «مستمعین به تمام معنا فداکار»،مجاهدان، فداییان و دیگر مبارزان،وصیت پیر احمدآباد را به گوش جان شنیدند و پای در راه نهادند. آنان نقایص «سازمان و ساختار» را رفع کردند و رفتند و رفتند…

دهه‌ها گذشت و در میانه‌ی تاریکی‌ای دیگر، هزاران هزار مستمع فداکار تحت هدایت مسعود رجوی در شورای ملی مقاومت به هم پیوستند. تا بازآفرین و نه تکرار آرمان‌های مصدق در بستری نو، شوند، این‌بار نه در دل دولت و قدرت، که در دل مقاومت، و از متن نبردی خونین و سترگ به پیش می تازد.

بله «مستمعین فداکار» در سازمان مجاهدین شصت سال است که با رفع نقیصه و بذل جان، به وصیت پیر احمدآباد در میدان اند. نبرد ادامه دارد و شگفتا که دوباره در فاز پایانی نبرد، با وارثان نسبی و سببی  همان کودتا چیان، در هیئت همان مثلث شوم، چنگ در چنگند. آنها می خواهند دوباره  ما را به 120 سال قبل و به سلطنت مطلقه قبل از مشروطه برگردانند. جنگ همچنان بر سر همان اصل استقلال است و نیارمند اراده ای سترگ. هگل گفت «تاریخ جهان، نمایش اراده‌ی آزادی است»، “شصت سال نبرد و افتخار”، زمانی کافی برای ظهور نتیجه و تجلی اراده‌ی آزادی نیست؟

 

نعمت فیروزی28 مرداد404 برابر با 19 اوت 2025