خالو میگفت: مو مادری دیدم که یک عمر وایساد.
نه بر خاک نرم، که بر زمین سخت تبعید، ها کا!
نه زیر سایهٔ آرامش، که زیر سایهٔ زندانها و دیکتاتورها.
سه بار تبعیدش کردن؛ یک بار از خونه، یک بار از خاک، یک بار از آرامش. سی کو زندگی ایطوری زنان ایران را ساخته کا!
هر بار کَندنش، باز ریشه زد.
هر بار پرتابش کردن به غربت، باز جان گرفت.
هر بار خواستن بشکننش، ایستاد. ها جون، چون ریشه در خاک داشت.
مادر میگفت: من سالها پای درِ زندانها سوختم.
درِ زندان شاه، درِ زندان خمینی.
سالهای جوونیام، سالهای میانسالیام، همه پشت در گذشت.
نه یک روز، نه یک ماه، سالها… اوما نشکستم!
خالو میگفت: مادر چشمبهراه وایساد، نه خاموش، پر از فریاد توی دل.
وایساد مثل هزاران مادر دادخواه دیگه، با دلی سوخته و قامتی راست و استوار، مثل درخت دمیت (نخل) که هیچی حریفش نمیشه؛ نه سرما، نه گرما!
ها خالو! مثل لنجی که باد و تیفون هم نمیتونه غرقش کنه!
وایساد، چون زن بود، چون مادر بود، چون دادخواه بود، چون حق داشت و هنوزم داره.
اکنون مادر نود و شش سال بار رو دوش داره.
نود و شش سال زندگی، نود و شش سال مقاومت. اوما او یک زنه، یک مادر از تبار مادران دادخواه.
بدنش افتاده، بیماری زور آورده، دست و پاهاش دیگه گوش نمیکنن.
اما خالو میگفت: این افتادگی مادر رو از زندگی جدا نکرده. هنوز چشمهاش برق و عبوت خودش را داره!
مادر فریاد میزنه، خالو، که:
این لعنتیها شاه و شیخ بشنون!
که مو هنوز زندهام.
هنوز نفس میکشم.
هنوز نگاه میکنم.
هنوز حرف دارم.
هنوز ادعا دارم.
هنوز امید به سرنگونی رژیم دارم.
هنوز چشم به عدالت اجتماعی دارم
خالو میگفت: مادر نمیترسه از چین و چروک صورتش، از عصا، از لرزش دستش.
ترسش از اینه که چشمهاش بسته شن و سقوط آخرین دیکتاتور رو نبینه.
این تنها هراس دل مادره:
که اون روز بزرگ، روز آزادی، روز سرنگونی آخرین ستمگر رو نبینه.
مادر خیلی جدی میگفت: من ترحم نمیخوام. من احترام میخوام.
بدنم شاید سست باشه، اما بهعنوان یک زن معترض و خواهان عدالت اجتماعی سست نشده، ها!
مادر بودنم از یاد نرفته.
خالو میگفت: این همون مادریست که تبعید رو تاب آورد.
سالها پشت زندانها چشم به راه موند.
تو تنهایی سوخت، اما خم نشد.
و هنوز، تو پیری و افتادگی، ایستاده.
مادر میگفت: این وصیت منه، این ادعای منه:
زن، حتی تو پیری، حتی تو تبعید، باید حرمت داشته باشه.
مادر، حتی با بدنی خمیده، نوری تو دل تاریخه.
مادر، حتی رو بستر بیماری، هنوز معلم زندگیه.
فرزندانم، مردمم، بشنوید!
اگر روزی دستم رو برای یاری دراز کردم،
اون دستی رو بدین که بلند کنه، نه دستی که تحقیر کنه.
اگر از پا افتادم، یادتون باشه:
من زنی بودم که بار نبودم.
من مادری بودم که پر از نور زیستم.
من زنی بودم که سه بار تبعید شد،
اما هیچبارش نشکست.
خالو میگفت: مادر نقل میکرد که او سقوط یک دیکتاتور رو شنید.
سرنگونی یکی رو دید.
اکنون چشمبهراه بعدیه.
مادر میگفت: زندهام تا روزی که آخرین دیکتاتور هم فرو بریزه.
و اگر اون روز رو ندیدم، شما باید ببینید.
شما باید ادامه بدید.
شما باید راه ناتمام ما رو تمام کنید.
خالو میگفت: مادر میخوانه، مادر که میگه:
ما زنده بر آنیم آرام نگیریم.
میگفت: «من موجم؛ آسودگی، مرگ منه. موج هیچوقت بر ساحل آروم نمیمونه. موج میدوه، برمیگرده، دوباره میکوبه. من موجم و زندگی من همین کوبشه.» ها خالو!
راز مادر اینه:
افتاده میشه، اما تسلیم نه.
پیر میشه، اما خاموش نه.
زن میمونه، مادر میمونه.
و نام او نوریه که تا همیشه ماندگار میمونه.
ناصر کمالی
۸ آگوست ۲۰۲۵ – لندن
از مجموعه داستانهای روایت نشده
