فئودور داستایفسکی  نویسنده مشهود روسی در اثر ادبی خود جنایت و مکافات، نشان می‌دهد که وقتی انسان‌ها وجدان خود را بخاطر سود کوتاه ‌مدت زیر پا له می‌کنند، تنها خود را فریب نمی‌دهند؛ بلکه اخلاق جمعی و اعتماد اجتماعی را نیز تهدید می‌کنند. قهرمان داستان، راسکولنیکوف، با ایده‌ای فلسفی خود را توجیه می‌کند: او معتقد است بعضی افراد برتر، حق دارند قوانین اخلاقی عادی را زیر پا بگذارند اگر این کار به «هدف بزرگ» یا سود شخصی آن‌ها منجر شود. براساس این فکر، او دست به قتل پیرزن رباخوار می‌زند تا پول و اموالش را برای خود و طرح‌هایش به‌دست آورد و تصور می‌کند که این عمل اخلاقاً قابل توجیه است. در واقع، او اخلاق را به ابزاری برای منافع خود تبدیل می‌کند و با این کار نه تنها وجدان خود را می‌آزماید، بلکه به تحریف واقعی‌ترین معیارهای اخلاق و عدالت دست می‌زند.

در جهان سیاسی و اجتماعی، حقیقت همیشه در معرض انکار و تحریف است. برخی افراد، به جای مواجهه با واقعیت، به دروغ متوسل می‌شوند؛ نه از نیاز به روشن‌کردن، بلکه از ترس، حسادت، یا جستجوی منفعت شخصی. انکار واقعیت و انتشار تحریف، گاه با هدف جلب رضایت کسانی است که جایگاه و قدرت را در دست دارند، گاه برای تثبیت موقعیت فرد در برابر رقیبان و دشمنان. اما هر چه انگیزه‌ها ظاهراً مشروع جلوه کنند، نتیجه نهایی یکسان است: بریدگی از حقیقت، پوچی اخلاقی و سقوط اعتماد عمومی. دروغ، حتی اگر با محاسبات سیاسی و تاکتیکی همراه باشد، در نهایت پوچ است؛ زیرا حقیقت خود، دیر یا زود، نورش را می‌تاباند و ناتوانی در مواجهه با آن، هزینه‌ای سنگین بر وجدان انسانی تحمیل می‌کند.

پرسش بنیادی این است: چه چیزی انسان را وادار می‌کند تا دروغ را بر حقیقت ترجیح دهد؟ حسادت، ترس، یا وسوسه تأیید دیگران؟ یا شاید همان میل دیرین به حفظ جایگاه و قدرت، حتی به قیمت قربانی کردن انصاف و وجدان؟ این پرسش‌ها، نه تنها مسئله‌ای فردی، که چالشی جمعی است؛ دعوتی است به ایستادن در برابر تحریف، به نگاه‌کردن به حقیقت، و به بازسازی پیوند میان انسان، اخلاق و جامعه، پیش از آنکه فاصله میان واقعیت و ادعا به شکست اخلاقی و سیاسی منجر شود.

دروغ پردازی های بسیار مضحک و ابتدایی ابراهیم علیزاده رهبر یک شاخه از انشعابات عدیده حزب کمونیستی عشیرتی کومه له، در مصاحبه با بی بی سی بنگاه سخن پراکنی که به سبب استقلال طلبی به خون مصدق و مجاهدین تشنه بوده و هست، بیش از آنکه نقد باشد، صورت دیگری از ترس است؛ ترس از حقیقتی که نمی‌توان انکار کرد، از حضوری که با همه‌ی ضربه‌ها نه تنها ایستاده است، که پرقدرت تر پیش می تازد. و این قدرت را در گردهمایی اخیر در بروکسل هم در برابر چشم جهانیان به نمایش گذاشت . آن‌گاه که او در رسانه‌ای بین‌المللی مجاهدین را متهم می‌کند به نداشتن آینده، یا بازنویسی قانون اساسی بر پایه‌ی شریعت، یا حتی درخواست سلاح سنگین برای سرکوب کردستان! آنچه آشکار می‌شود نه تحلیل سیاسی، که یا نمایش کلاس پایینی از اطلاع حداقلی تاریخ معاصر، است یا انکار روشن‌ترین اسناد تاریخی‌به شکل بسیار مضحک.

علاوه بر این اظهار نظر بی مایه و آبکی در باره مسائل ایدئولوژیک مجاهدین، و دیگر مسلمانان، مثل حجاب، آدمی را  از میزان پایین درک او شگفت زده می کند ! تو گویی که یک سایبری هوادار بچه شاه دارد در باره حجاب زنان مجاهد اظهار نظر میکند! تصور کنید چنین کسی به خودش دسته گل حامی آزادی بی قید و شرط هم بدهد! چگونه می‌توان مدعی دفاع از «آزادی‌های بی‌قید و شرط» بود و هم‌زمان حق پوشش و باور دو میلیارد مسلمان را انکار کرد؟ گفتن اینکه مجاهدین «جرأت» ندارند روسری از سر زنان بردارند، چیزی جز تحقیر انتخاب زنان نیست. انتخاب پوشش، اگر به زور تحمیل شود، اجبار است، و اگر انکار شود، باز هم اجبار است؛ تنها آزادی در این میان آن است که زن خود انتخاب کند. و این دقیقاً همان چیزی‌ست که مجاهدین در اسفند ۱۳۵۷ در دفاع از زنان بی‌حجاب نشان دادند. این همان نقطه‌ای‌ست که واژه‌ های او از معنا تهی می‌شوند و مدعی آزادی، خود به ابزار انکار بدل می‌گردد.

تهمت به مجاهدین درباره‌ی کردستان، در برابر یک واقعیت ساده فرو می‌ریزد: در سال ۱۳۵۸، احزاب کرد از جمله کومله، به صراحت از نامزدی مسعود رجوی حمایت کردند. چند سال بعد، شورای ملی مقاومت طرح خودمختاری کردستان و نیز جدایی دین از دولت را تصویب کرد. چگونه ممکن است جریانی که چنین مواضعی داشته، متهم به خواست سرکوب همان مردمی شود که در صف نخست از آن پشتیبانی کرده‌اند؟ این دیگر نه خطا، که تحریف آگاهانه‌ی تاریخ است.

اتهام «بی‌آیندگی» نیز بیش از آنکه درباره‌ی مجاهدین باشد، درباره‌ی گوینده سخن می‌گوید. آینده، پرسشی نیست که با آرزو یا انکار ساخته شود؛ آینده محصول ایستادگی، سازماندهی و پرداخت بهاست. و اگر هنوز پس از نیم قرن، دغدغه‌ی اصلی بقایای شاه و شیخ ، «آینده‌ی مجاهدین» است، خود این پافشاری گواهی‌ست بر حضور زنده‌ی آنان.

در نهایت، مسئله فراتر از یک موضع حزبی است. این‌جا پرسش از اخلاق و مسئولیت انسانی‌ست: آیا می‌توان حقیقت را دید و معکوس گفت؟ آیا می‌توان در موضع رهبر و نه عضو و هوادار این میزان تاریخ را تحریف کرد که هم مضحک است و هم خیانت بار ؟ کوری سیاسی، نه از نابینایی چشم که از زیر خاک کردن وجدان آغاز می‌شود؛ آن‌جا که حقیقت حاضر است اما نگاه، آگاهانه از آن می‌گریزد.

در انتهای رمان جنایت و مکافات، راسکولنیکوف با عذاب وجدان و فروپاشی روانی مواجه می‌شود و نویسنده آشکار می‌کند که تحریف حقیقت اخلاقی و کنار گذاشتن مسئولیت انسانی، حتی اگر با منطق خود فرد توجیه شود، نهایتاً به سقوط اخلاقی و روحی می‌انجامد. به قول هانا آرنت، شر همیشه در هیئت هیولا ظاهر نمی‌شود، بلکه «از ناتوانی انسان در اندیشیدن» زاده می‌شود؛ و در همین عادی‌سازی دروغ و بی‌مسئولیتی است که ابتذال شر حمایت می شود. هرگاه مبارزه سیاسی به دروغ آغشته شود، مسئله دیگر صرفاً اختلاف نظر یا رقابت حزبی نیست؛ مسئله مرگ اخلاق است. هر جنبش یا حزبی، که بخواهد بر دروغ پیش برود، از درون فرو می‌پاشد، فروپاشی و انشعابات همین کمونیست های عشیرتی که در جلوی چشمان مان قرار دارند از عبرت های روزگار ما هستند.

نعمت فیروزی 22 شهریور 404 برابر با 13 سپتامبر 2025