مریم، مسئول اول، چرا؟ به بهانه 26 و30 مهر
در آغاز تاریخ، طلسم و نکبت مالکیت همراه صورتبندیِ قدرت، نخست بر جسم زن فرود آمد. از لحظهای که زمین به ملک بدل شد و نامِ مرد بر خاک و خانه و فرزند حک شد، زن از مقامِ همنفسِ انسان به «شیء قابل تملک» تنزّل یافت. اسطورهها، دینهای تحریفشده، امپراتوریها و بعدها سرمایه و حاکمیت ها، هر یک به شکلی این زنجیر را کلفت کردند؛ زن یا الههای بود روی سکو، یا کنیزی در سایه، اما هرگز صاحب نام و حق و دارای افق نشد. تاریخ، با دستِ مرد نوشته شد و زن، یا سوژهای ممنوع بود در پستو یا موضوعی منفعل. قرنها، بدنِ زن عرصهٔ قانون بود و صدای زن بیرون از قانون. هرگاه صورتبندی قدرت در جهان تغییر کرد، زنجیر بر دست و پای زنان از میان نرفت؛ بلکه با هر تغییر، زنجیر نیز شکل تازهای و متناسب با ساختار جدید، به خود گرفت.
در جهان بردهداری، زن نه انسان که ملکِ مُهرخوردهی برده دار بود؛ جسمی برای تملک، شکمی برای تولید برده، و سکوتی اجباری در زنجیر. تاریخ، نام مردان فاتح را ثبت میکرد و زن، در حاشیهی غبارآلود وقایع، حتی به ردی از کلمه بدل نمیشد. بردهداری، نخست بدن زن را تصاحب کرد تا روح او را مطیع سازد؛ زن هم کالای معامله بود، هم غنیمت جنگ، هم ابزار سودا. در این جهان، زن نه حق داشت و نه صدا؛ او را به زنجیر نیاز نبود، قانون و سنت و مالکیت، زندان کافی بود.
در فئودالیته، زمین ارباب داشت و زن، ضمیمهی همان زمین بود؛ میراثی که همچون خاک، به ارث میرسید یا بخشیده میشد. کلیسا تقدّسِ اطاعت را موعظه میکرد و زن، در لابهلای انجیلی مردانه، به صبر و سکوت محکوم میشد. او زندانی قلعهها و ناموس نامها بود؛ در تملک پدر آغاز میشد، در تصرف شوهر ادامه مییافت و با مرگ، در مالکیت سنت دفن میگشت. زن در این عصر، «شرف» خوانده شد تا به زنجیر تبدیل شود، و «ناموس» نام گرفت تا مالکیت پنهان، قداست بیابد. در این جهان، زن هنوز مالک نامِ خویش نبود، و به نام پسر یا شوهر و یا “ضعیفه” خطاب می شد.
سرمایه داری و مدرنیته که آمد، تصور بر این بود که به پایان عصر زنجیر رسیده اند، کار و شغل داد، صندلی داد، رأی داد، حتی مقام و عنوان داد؛ اما زبانِ قدرت همان زبانِ کهن ماند و زن، حتی در لباس نو، هنوز در قفس واژگانِ مردسالار تنفس میکرد. سرمایهداری، زنجیر را از دست به ذهن منتقل کرد؛ زن را از حیاط خانه بیرون کشید، اما او را در ویترین بازار اسیر کرد. آزادی را وعده داد، اما بدن او را به کالای تبلیغ، لذت و سود بدل ساخت. سرمایهداری با لبخندی مدرن، زن را به نیروی کارِ ارزان، به تصویر جذاب مصرف و به «حق انتخابی» محدود فروکاست که جوهرش همچنان در بند سود بود. زن امروز، در ظاهر آزاد و در باطن محصور است؛ زندان دیگر دیوار ندارد، اما دیوارِ نگاه، رسانه و سرمایه، تنگتر از همیشه بر گردنش حلقه زده است.
زنان ایران نیز بیرون از این سرنوشت نبودند؛ در محیطی سختتر و با پشتیبانی سنت و روحانیت، به حرمسراها و تملک پادشاهان و سلاطیم و مردان قبایل سپرده میشدند. رهایی از این چرخه در تصور زمانه نمیگنجید. اما لحظهای فرا رسید که زن دیگر «ابزار و شیئ قدرت» نبود، بلکه «آفریننده تاریخ فردا» شد. جستوجوی برابری دیگر در قالبِ درخواست معنا نداشت. هنگامی که بنیاد یک نظام بر سرکوب زن بنا شده باشد، پاسخ، سهمخواهی نیست؛ پاسخ شکستن میز قدرت است.
همین نقطه، لحظه زایش یک انقلاب بود؛ جایی که رهبری از مدار مردانه خارج شد. زن دیگر قربانی تاریخ نبود؛ نقضکننده آن بود. سخن دیگر از «حقوق» نبود، از «بازنویسی بنیان جهان» بود. این آستانه، در تجربه مقاومت سازمان مجاهدین خلق، به شکل عینی متولد شد. نسلی از زنان که حاضر نبودند بر صفحهای بنویسند که قلم و حاشیهاش بهدست قدرت مردانه تعیین شده بود. آنان برای گسستن زنجیر آمدند؛ نه برای نشستن کنار مردان، بلکه برای برچیدن میز کهن قدرت.
زنانی که زیر شلاق و طناب و آتش ایستادند، سالها بهای آزادی را پرداخته بودند؛ پس عجیب نبود که روزی فرمان آزادی از زبان آنان صادر شود. هژمونی زنان در سازمان نه امتیازی تشریفاتی بود و نه جابهجایی صوری قدرت. زمانی که مریم رجوی بر سکوی رهبری نشست، معیار برتری نه جنسیت که ظرفیت رهایی شد. مردان ارتش آزادیبخش، باید یکبهیک از چنگ تاریخ مردسالار خارج می شدند. حذف نشدند؛ بلکه از قفس نقش تحمیلی سلطهگری آزاد گشتند.
مسعود رجوی دریافت که تا زبان قدرت تغییر نکند، تاریخ با جوهر کهنه بازمیگردد. برابری با شمارش صندلیها به دست نمیآید؛ باید صحنه را از نو ساخت. انقلاب درونی نه تقلید از موجهای جهانی بود و نه نسخهبرداری؛ بلکه پارادایم و گفتمانی تازه آفرید. فمینیسم در جهان در مرز برابری حقوق متوقف شد اما در این تجربه، مسئله شکستن “منطق قدرت “گذشته بود نه تکرار آن.
در این افق، زن نماد یا قربانی یا سوژه تزئینی جنبشها نیست؛ او بنیان قدرت نو است. سازمان مجاهدین نخستین تجربهای را عرضه کرد که در آن زن نه در متن قدرت، بلکه خود «نظام قدرت نو» شد؛ نظامی که مرد را نیز از تباهی سلطهگری میرهاند. این رهایی، رهایی هر دو جنس از اسارت نقشهاست.
در این گسست تاریخی، رابطهها و واژگان دگرگون شد. برابری امتیاز نبود؛ اصل بود. آزادی وعده نبود؛ روش زیست و مبارزه بود. زن دیگر سایهای بر حاشیه تاریخ نبود؛ معمار آگاه تاریخ نو بود. الگویی شکل گرفت که نشان داد انسان میتواند از تقدیر جنسیتی عبور کند و تاریخ را با اراده آگاه معنا بخشد.
اینجا پایان مردسالاری بهمثابه یک نظام فرهنگی رقم میخورد؛ نه حادثهای سیاسی. از این پس قدرت به جنسیت متصل نیست و آزادی از آگاهی برمیخیزد، نه از بخشش. تاریخ دیگر در دستگاه کهنه نوشته نخواهد شد؛ زن نه بازیگر دیررس که بنیانگذار زمین تازه است.
اکنون تصور کنید آنان را که با ظاهر بینی و قشریت، از فهم این تحول بازماندهاند؛ روسری زنان مجاهد را نشانهای از عقبماندگی میپندارند و زنجیرهایی را که با رنج، شکنجه و ایستادگی در هم شکستند، نمیبینند. این افراد متاثر از فرهنگ بورژوازی در فکر چهره و ژست، از درک عمق مبارزه ضد استثماری عاجزند. آنان فراموش کردهاند که رهایی واقعی با خون، پایداری و انتخاب آگاهانه ساخته میشود، نه با گیسوی افشان در باد. در برابر این نگاه سطحی، مقاومت تاریخی زنان مجاهد قله هایی از رهایی زن را فتح کرده اند که نه تنها زنجیرها را شکسته، بلکه چشمانداز نوینی از آزادی و کرامت انسانی را روشن میکند. اینجا است که میتوان دریافت: پر بها دادن به ظاهر و پوشش زن به جای اندیشه و کنش، رگه هایی آغشته به تمایلات “مردانه” را برملا می کند، و عبور از سایهٔ قدرت مردسالار، تنها با فهم و شناخت تاریخی ممکن میشود.
چنین نگاه قشری هرگز قادر به درک آن لحظه بنیادین نیست؛ لحظهای که زن برای درهمشکستن بنیان قدرت مردانه برخاست. همانجا پرسش راهگشا طنین افکند: «مریم مسئول اول، چرا؟» این پرسش اعلام دگرگونی جهانبینی و شکستن سنت دیرپای سلطه مردانه بود. آن روز ــ ۲۶ مهر ۱۳۶۸ ــ مرز تاریخی جدیدی رقم خورد؛ مرزی میان زنی که «فاعل و سازنده قدرت» است با جهانی که هنوز او را «شیئ تزئینی سیاست» میخواهد.
نعمت فیروزی
۲۷ مهر ۴۰۴ – ۱۹ اکتبر ۲۰۲۵
