دمیتری آگرانوفسکی (Dmitry Agranovsky)، حقوقدان، مدیر کانون وکلای مسکو، روزنامهنگار، عضو رهبری حزب کمونیست فدراسیون روسیه
ا. م.شیری- این نوشتار بسیار ارزشمند را در طبقی از اخلاص نهاده به مناسبت اول ماه مه، روز اتحاد و همبستگی کارگران جهان به کارگران شریف میهنم که برغم بیحقوقی تحمیلی عوامل داخلی سرمایۀ جهانی و با تحمل تمام سختیهای کار و زندگی، مشکلات طاقتفرسای معیشتی، همچنان در سنگر کار و تولید از عزت و شرف میهن، از تمامیت و استقلال وطن، از عظمت و کرامت ساکنان این سرزمین دفاع میکنند، تقدیم نموده، روز جهانی کارگر را به آنها مبارکباد میگویم.
*-*-*
ما در زمانی زندگی میکنیم که عبارت «چهرۀ درندۀ سرمایهداری» منتسب به مبلغان شوروی، به واقعیت تبدیل شده است. پس از انحلال و نابودی اتحاد جماهیر شوروی و شکست آن، سرمایۀ جهانی در روند جنگ سرد، حداقل برخی از قوانین بازی را که عمدتاً خودش اختراع و تحمیل کرده بود، رعایت میکرد. گسترش امپریالیسم غربی در وهلهٔ اول از طریق روشهای اقتصادی و تبلیغاتی، روشهایی که در جریان «جنگ سرد» کارآمدی خود را نسبت به نیروی نظامی نشان دادند، انجام میگرفت. با این حال، این امر مانع از آن نبود که علیه کشورهایی که میکوشیدند حتی اندکی استقلال از خود نشان دهند، اما توان کافی برای دفاع از خود نداشتند، از قدرت نظامی نیز استفاده نشود. بگونهای که سرنگونی و نابودی حکومتهای قانونی و حذف مقامات در یوگسلاوی، لیبی، عراق، سوریه و تعدادی از مناطق دیگر جهان، عمدتاً با نیروی نظامی یا ترکیبی از این روشها محقق شد.
یادآوری میکنم که آمریکا پس از آغاز حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ با مجموعهای از شکستهای نسبتاً حساس روبهرو شد و متحمل تلفاتی گردید. با این حال، آمریکاییها موفق شدند فرماندهی ارتش عراق را تطمیع نمایند و مهمتر از همه، مقاومت را از بین ببرند. با این حال، تطمیع و «خریدن» فرماندهان بعدها هیچ مانعی در مقابل اعدام شماری از نظامیان و مقامات عراقی ایجاد نکرد. این امر بهروشنی نشان داد که هرگونه توافق با «هژمون» جهانی چه ارزشی دارد. واضح است که این امر موضوع جدیدی نیست. غربِ به خوبی سازمانیافته، صنعتی، بیرحم و فریبکار، پانصد سال تمام جهان را تحت کنترل خود داشت و قصد دارد به این کار همچنان ادامه دهد.
اما در اینجا لنین ظاهر شد. منظور من در این مورد، لنین به عنوان نوعی نماد جمعی مقاومت است. روشن است، که ولادیمیر لنین به تنهایی عمل نمیکرد، بلکه همراه با حزب بلشویک و با تکیه بر پیشرفتهترین ایده، یعنی مارکسیسم، فعالیت میکرد. قبل از انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر، امپراتوری روسیه، اگرچه بزرگترین بود، اما به بیان ساده، فاصلۀ زیادی با صنعتیترین کشور اروپا داشت. با این حال، لنین و بلشویکها آشکارا به تمام جهان نشان دادند که حتی با منابع محدود، اما با ایدۀ درست، وفاداری به آن ایده، عزم و اراده، که همۀ اینها بهعنوان شور و اشتیاق نیز تعریف میشود، میتوان واقعاً مسیر تاریخ را نه تنها برای کشور خود، بلکه برای کل جهان تغییر داد.
میتوان حامی سلطنت یا مخالف آن بود، اما نمیتوان این واقعیت آشکار را انکار کرد: حکمرانی ناتوان، بیکفایت و تا حد ناامیدکنندهای کهنه و کاملاً ناهماهنگ با الزامات جهانِ دگرگونشده، امپراتوری روسیه را «به آخر خط» رساند و اجازه داد در فوریهٔ ۱۹۱۷ نیروهایی که در ویرانگری دست کمی از حاکمیت قبلی نداشتند، به قدرت برسند و کشور را تا سرحد نابودی بکشانند.
و درست در این نقطه بود که بلشویکها و لنین روسیه را نجات دادند. آنها کارگران را در صفوف منظم سازماندهی کردند؛ کشور را گرد آوردند و نجات دادند؛ بر مداخلهگران پیروز شدند و کل حیات دولت را بر پایههایی کاملاً نوین سازمان دادند. به خاطر دارید که که چگونه، با معیارهای تاریخی، همین چندی پیش صدمین سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر را گرامی داشتیم؟ سپس، صدمین سالگرد راهاندازی و تأسیس شمار زیادی از مؤسسات و نهادها را جشن گرفتیم که پیش از انقلاب یا اصلاً وجود نداشتند و یا دستکم در چنین مقیاسی نبودند: اجرای طرح برقرسانی، تأسیس مؤسسات آموزشی و کتابخانههای قابل دسترس برای عموم، در همهجا، در حوزههای گوناگون زندگی اجتماعی، از علم تا تئاتر، از هوانوردی تا ادبیات! البته، لنین و بلشویکها، و بعد از او، استالین، روسیه را با گامهای بسیار بلندی به پیش بردند و کشوری کاملاً جدید، یک جایگزین موفق، قابل اجرا و جذاب در تاریخ بشر ساختند، که ثابت کرد قادر است به موفقیتهای قابل توجهی در تاریخ بشر دست یابد.
و این جایگزین در آن سالها فوقالعاده جذاب بود. برای کسانی که فراموش کردهاند، یادآوری میکنم که حتی در آمریکا، گردهمآییهای کمونیستهای آمریکایی در استادیومها برگزار میشد. ایدهای که لنین به آگاهی عمومی افزود، واقعاً اهمیت جهانی داشت. ایدۀ کمونیستی، همانطور که ولادیمیر ایلیچ لنین گفت، واقعاً به یک نیروی محرکه تبدیل شد. زیرا، واقعاً ذهن و روح میلیونها نفر را در سراسر جهان تسخیر کرد. صرف نظر از نگاه هر فرد مفروض نسبت به روسیۀ قبل از انقلاب، چنین تأثیری، حتی نزدیک به آن هرگز وجود نداشت.
همانطور که بارها نوشتهام، به برکت وجود لنین و بلشویکها، قرن بیستم به قرن روسیه تبدیل شد و زبان روسی به زبان جهان آزادی، پیشرفت و عدالت تبدیل گردید. لنین به مردم روسیه آزادی و به مردم جهان امید بخشید. معلوم شد که غرب در مواجهه با یک رقیب شایسته، چندان قوی نیست و آزادی جهان فقط مسئلۀ زمان است. در واقع، هنگامی که مشخص شد دولت جوان شوروی در برابر ضربات مداخله دوام آورد (به دلایل عجیب هنوز هم در کشور ما «جنگ داخلی» نامیده میشود)، سرنوشت نظام استعماری جهان رقم خورد.
خلقهای شوروی، به ویژه در روزهای آغازین تشکیل اتحاد جماهیر شوروی، به معنای واقعی کلمه، به ستارگان چشم دوخته بودند. آنها برای آینده زندگی میکردند. برای اولین بار در تاریخ بشر، لنین کشوری بنا نهاد که در آن حق انسان بودن برای همه، نه فقط ثروتمندان و اشراف، فراهم شد. لنین چنان قدرتی را در مردم آزاد کرد که کشور به جلو جهش کرد. علاوه بر این، این قدرتها در تمام مردم جهان، به ویژه ملتهایی که قرنها تحت ستم بودند و حتی ظلم خود را تشخیص میدادند اما قادر به تغییر آن نبودند، احساس میشد. و ناگهان این امر ممکن شد! همانطور که در نشان اتحاد جماهیر شوروی مشاهده میشود، میتوان گفت که خورشید بر فراز سراسر جهان طلوع کرد.
کشوری که لنین بنا نهاد، توسط او از تکههای در حال فروپاشی روسیه که توسط آلیاژی منحصر به فرد و فوقالعاده قوی به هم متصل شده بودند، گرد هم آمد و توانست سختترین آزمونهایی را که تاکنون بر سر هر کشوری آمده است، پشت سر بگذارد. این کشور همچنان به خاطر برجستهترین دستاوردهای تاریخ بشر مشهور است. فکر میکنم که این کشور همچنین به عنوان دولتی با سریعترین توسعه در واحد زمان، در یاد تاریخ مانده است. بله، این کشور نتوانست ظرفیت خود را به طور کامل شکوفا کند. زیرا، تنها به این دلیل که در محیطی نامساعد و خصمانه- و بعداً نه چندان خصمانه، بلکه در محیطی رو به فساد قرار داشت.
گاهی تعجب میکنند که چرا لنین دقیقاً در روسیه ظهور کرد، در حالی که بر اساس دیدگاه مارکسیسم، او باید در یک کشور صنعتیتر پدید میآمد. اما کل تاریخ روسیه، کشوری که در آن بردهداری بالفعل- نظام ارباب و رعیتی (سرواژ) تنها در نیمۀ دوم قرن نوزدهم لغو شد؛ کشوری که به اصطلاح نخبگانش، حتی به زبان دیگر، یعنی زبان فرانسوی، صحبت میکردند یا دستکم تلاش میکردند به آن سخن بگویند، ظهور لنین را از نظر تاریخی اجتنابناپذیر میکرد. همانطور که کل تاریخ جهان نیز، در مجموع، اگر همۀ سایهروشنها را کنار بگذاریم، تا پیش از انقلاب اکتبر، تاریخی پر از جنگها و ستمگری بوده است.
جای تعجب نیست که قدرتمندترین کاتالیزور برای انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر، جنگ جهانی اول بود؛ جنگی که اکثریت قریب به اتفاق پرولتاریای رانده شده به سنگرها، آن را به عنوان یک قتلعام امپریالیستی بیمعنا برای منافع بیگانه با خودشان درک میکردند.
فکر میکنم این موضوع به بهترین شکل در رُمان «فرار»، اثر میخائیل بولگاکوف، در همان کتابی که میلیونر کارزوخین چیستی دلار را برای دانشیار گلوبکوف توضیح میدهد، بیان شده است: «دلار! روح بزرگ و قادر مطلق! همه جا هست! آنجا را ببین! آنجا، در دوردستها، روی پشت بام، یک پرتو طلایی میدرخشد، و در کنار آن، در آسمان، یک گربۀ سیاه- یک هیولا قوز کرده! آن هم آنجاست! هیولا از آن محافظت میکند…»
چشمانت را ببند و تصور کن! تاریکی، با امواجی که مانند کوهها بالا و پائین میروند. مه و آب، یک اقیانوس! وحشتناک است، میبلعد! اما در دل اقیانوس، با صدای خُرخُر موتورخانهها، در حالیکه که میلیونها تن آب را میشکافد، هیولایی میآید! میآید، ناله میکند، و آتشهایی بر دوش دارد! سینۀ آب را میخراشد، برایش سنگین است، اما در کورههای جهنمی، جایی که سوخترسانهای برهنه کار میکنند، این هیولا کودک طلایی خود، قلب الهی خود، دلار حمل میکند! و ناگهان جهان آشفته میشود! جهان در نگرانی و اضطراب به خود میپیچد!
و حالا آنها دوان دوان میآیند! هزاران نفرند، سپس میلیونها! با سرهای مهر و موم شده در کلاهخودهای فولادی میآیند! بعد میدوند! سپس با فریاد، سینهخیز خود را به سیمهای خاردار میکوبند! چرا هجوم بردند؟ چون جایی به دلارِ مقدس توهین شده بود! اما اینک در جهان سکوت حکمفرماست و در همهجا، در همۀ شهرها، شیپورها با شادمانی فریاد میکشند! انتقامش گرفته شد! آنها به افتخار دلار فریاد میزنند!»
من بخوبی میتوانم همۀ آن مردم نگونبخت را، آن کارگران و دهقانان را، آن پدران و فرزندان را در ذهنم مجسم کنم که در آن زمان مجبور شدند خود را زیر گازهای سمی به سیم خاردار بکوبند. زیرا، دلار احساس کرده بود منافعش در جایی تهدید شده است.
و بدین نحو میبینیم که چگونه در جهان بدون لنین، بدون بلشویکها، بدون کشوری که آنها ساختند، امپریالیسم یکی پس از دیگری از خطوط قرمز عبور میکند. میتواند آشکارا، در مقابل چشم تمام جهان، رئیس جمهور منتخب مشروع کشوری را که تنها جرمش این است که کشورش نفت دارد و میخواهد از منافع خود محافظت کند، برُباید. میتواند کوبا، جزیرهای را که بیش از ۶۰ سال نماد آزادی بوده است، تهدید به حمله کند. میتواند کل یک تمدن با قدمت بیش از پنج هزار سال را به نابودی تهدید نماید و فرزندان و رهبران آن را بکشد. آنچه امپریالیسم امروز در جهان انجام میدهد، نفرتانگیز و کاملاً غیرقابل توجیه است.
ژانویۀ همین سال ۲۰۲۶ را به یاد دارم که پس از ربودن خونین نیکولاس مادورو، به نظر میرسید بسیاری از رهبران کشورها گیج و وحشتزده بودند، هر کدام در گوشهای از کشور خود کز کرده بودند، به این امید که این غلتک آهنی از کنارشان عبور کند. افسوس که نه لنینی بود، نه بلشویکی و نه اتحاد جماهیر شوروی که از جهان محافظت کند.
خوشبختانه، اکنون، در ماه آوریل، درست همزمان با سالروز تولد لنین، همه چیز به طرز چشمگیری تغییر کرده است. البته اینطور نیست که نیروهای خیر پیروز شدهاند. خیر، هنوز راه دور و درازی در پیش است و خطر از بین نرفته است. اما ایران درس ارزشمندی به امپریالیسم داده است. ایران برغم پیروی از ایدئولوژی متفاوت با اتحاد جماهیر شوروی، به جهانیان نشان داد که کشوری که با یک ایده، عزم و اراده متحد شده، با پشتکار کافی و کاربرد صحیح نیرو، هرچند متوسط، میتواند با یک دشمن بشدت خطرناک مبارزه کند. در واقع، لنین و بلشویکها در آغاز قرن بیستم تقریباً همین را نشان دادند، فقط در مقیاس بسیار بزرگتر، بسیار قدرتمندتر، مؤثرتر و جذابتر.
من همیشه گفتهام و همچنان میگویم که لنین دولتی را بنا نهاد که در ذات خود نیک، انسانی و مبتنی بر انساندوستی بود. برخلاف فلسفۀ غرب که در آن انسان یک موجود ثابت و غیرقابل اصلاح است، ما باور داشتیم و داریم که انسان، اگر در شرایط مناسب قرار گیرد و با عواطف انسانی و پیشرو پرورش یابد، خود تغییر میکند و جهان و حتی کل هستی را به سوی بهتر شدن دگرگون میسازد. نیکوکاری و همدردی، همانند گرایش به عدالت، شالودۀ اندیشهٔ کمونیستی است. اکنون با هر روزی که میگذرد، آشکارتر میشود که اگر جهان گامهای بلندی به سوی انسانگرایی، مهربانی و عدالت برندارد، با وقایع بسیار ناخوشایندی روبرو خواهیم شد که شاید حتی با زندگی روی زمین ناسازگار باشند.
اما لنین هم میگفت: «هر انقلابی تنها زمانی ارزش دارد که بتواند از خود دفاع کند». همانطور که تجربۀ تاریخی نشان داده، این کاملاً درست است، اما فقط به انقلابها محدود نمیشود. هر کشوری که بخواهد، همانطور که در دههٔ ۹۰ به ما میگفتند، «فقط یک زندگی عادی داشته باشد» یا از یک جای نامعلوم و بدون دلیل مشخص «بیست سال آرامش» طلب کند، چنین کشوری، بهقول یکی از شخصیتهای تاریخی بهنظر من بسیار بد قلق، بهسادگی توسط همسایگانش بلعیده خواهد شد. و دقیقاً به همین دلیل است که درسهای لنین امروز نبز برای همۀ کشورها همچنان معتبر است: برای برخی بهعنوان راهنمای بقاء و برای برخی دیگر، یعنی متجاوزان، به عنوان یک درس عبرتآموز.
لنین بزرگ است، لنین بینظیر است و در عین حال، برای همه در هر نقطۀ جهان قابل درک است. لنین یک انسان روس است و در عین حال، یک چهرۀ کاملاً جهانی، نماد دنیای جدید، نماد مسیحاییبودن و جهانیبودن روس است در تقابل با جهانیسازی شرکتهای فراملی. لنین یک آزادیبخش است، لنین مدافع است. لنین رهبر دنیای جدید است!
ساوتسکایا راسیا (روسیۀ شوروی)
١٠ اردیبهشت- ثور ١۴٠۵
