Select Page

نقدی بر توهمِ «پیروزی نظامی» و ناتوانیِ زور در حذف عاملیت دشمن (فارن افرز)

توهم ترامپ از اسطوره تسلیم بی قید و شرط ایران/

استیون بیدل، سم وینتر-لوی و یوری ژوکوف – مترجم: وحید اسلام‌زاده
توهم ترامپ از اسطوره تسلیم بی قید و شرط ایران/ امکان تبدیل ایران به افغانستان دوم؟/ آیا ژاپن تسلیم مطلق شد؟؛ جنگ ابزاری برای تغییر موازنه چانه زنی

نقض توافق‌های پیشین، حمله‌ی غافلگیرانه در میانه‌ی مذاکراتِ در جریان و کشتن مقام‌هایی که واشنگتن آن‌ها را متمایل‌تر به مذاکره می‌دانست ــ اقداماتی که ایالات متحده همگی در هفته‌های آغازین جنگ انجام داد ــ از جمله تاکتیک‌هایی نیستند که با هدف فراهم‌کردن زمینه‌ی توافق به کار گرفته شوند. انتظار دستیابی به پیروزی نظامی، دولت آمریکا را از داشتن چارچوبی روشن برای پایان‌دادن به جنگ محروم کرده است؛ آن هم در شرایطی که هزینه‌ها رو به افزایش‌اند: میلیاردها دلار هزینه‌ی نظامی، تحت فشار قرار گرفتن ذخایر تسلیحاتی و اختلالات گسترده‌تر اقتصادی…نیروی نظامی هرگز نمی‌تواند عاملیتِ طرف مقابل را به‌طور کامل از میان ببرد. سیاست‌گذارانی که این واقعیت را نادیده می‌گیرند، همچنان جنگ‌هایی را آغاز خواهند کرد که نمی‌توانند آن‌ها را با موفقیت به پایان برسانند؛ چسبیدن به اسطوره‌ی پیروزی نظامی، عادتی پرهزینه است.

گروه اندیشه: وحید اسلام‌زاده مقاله نویسندگان استیون بیدل، سم وینتر-لوی و یوری ژوکوف، با عنوان «ایده خطرناکی که جنگ های اختیاری امروز را به حرکت در می آورد»، منتشر شده در وبسایت فارن افرز، ترجمه کرده و برای انتشار در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داده است. این مقاله از منظر فلسفهٔ سیاسی و معرفت‌شناسیِ جنگ، به نقد بنیادینِ یک «پندار واهی» در اندیشهٔ راهبردی دولت‌های مدرن می‌پردازد: باور به امکانِ «پیروزی نظامیِ مطلق». از نگاه نویسندگان، ایدهٔ پیروزی نظامی از این فرضِ فلسفیِ خطا سرچشمه می‌گیرد که زورِ قهریه می‌تواند «عاملیت انسانی و ارادهٔ سیاسیِ دشمن» را به طور کامل از میان بردارد و او را به تسلیمِ بدون چون‌وچرا وادار سازد. مانند آنچه امروز در تجاوز آشکار نظامی آمریکا علیه ایران شاهد هستیم. این مقاله استدلال می‌کند که از نظر فلسفی، جنگ نه ابزاری برای نابودی فیزیکیِ مطلقِ دیگری، بلکه روشی خشونت‌بار برای بازتعریفِ موازنهٔ قدرت و تغییر انتظاراتِ طرف مقابل در بسترِ «چانه‌زنی و توافق» است.

در جهان مدرن، کارتاژ یک استثناست؛ ارتش‌ها و ملت‌ها حتا پس از شکست‌های سهمگین و از دست دادن پایتخت‌ها همچنان «عاملیت انتخاب» دارند و می‌توانند با تحمیل هزینه‌های گزاف یا روی آوردن به جنگ‌های نامنظم، شرایط توافق را به طرف پیروز دیکته کنند. اینکه رهبران سیاسی (از تزار روسیه و دولت نتانیاهو گرفته تا طراحان کارزارهای مداخله‌جویانه) گمان کنند با آتشِ برتریِ نظامی می‌توانند پروندهٔ سیاسیِ مخاصمه را بدون رضایت و توافق طرف مقابل برای همیشه ببندند، خطایی معرفت‌شناختی است که به «فروبستگیِ تخیل استراتژیک» و تداومِ بحران‌های خونین می‌انجامد. فلسفهٔ واقع‌گرای جنگ به ما یادآوری می‌کند که هیچ منازعه‌ای بدون رسیدن به نقطهٔ اشتراک در اراده‌ها پایان نمی‌پذیرد و نادیده گرفتن این حقیقت، پرهزینه‌ترین خطای رهبران جهان است. این مقاله را در ادامه می خوانید:

****

وحید اسلام‌زاده

پیروزی نظامی ایده‌ای وسوسه‌انگیز است. تصور کنید بتوان با یک کارزار نظامی کوتاه و خشونت‌بار، دشمن را شکست داد و در مقابل هزینه‌ای قابل‌تامل، به دستاوردهایی چشمگیر رسید. دولت دونالد ترامپ در فوریه ۲۰۲۶ انتظار داشت در ایران به چنین نتیجه‌ای دست یابد. دولت بنیامین نتانیاهو نیز در اکتبر ۲۰۲۳ در پی دستیابی به چنین پیروزی‌ای در غزه بود و سپس همین هدف را در لبنان و ایران دنبال کرد. ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، نیز بر این باور بود که تهاجم سال ۲۰۲۲ به اوکراین چنین پیروزی‌ای را برای او به ارمغان خواهد آورد. بسیاری از منتقدان سیاست ایالات متحده در افغانستان و عراق، ناکامی در دستیابی به پیروزی نظامی را محکوم می‌کنند و این جنگ‌ها را با نتایج قاطع میدان نبرد مقایسه می‌کنند؛ نتایجی که به باور آنان، در جنگ خلیج فارس در سال‌های ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ و نیز در جنگ جهانی دوم حاصل شد. تا همین اواخر نیز در بحث‌های مربوط به کمک ایالات متحده به اوکراین، درخواست‌های گسترده‌ای برای کمک به این کشور به‌منظور دستیابی به پیروزی نظامی مطرح می‌شد؛ درخواست‌هایی که مذاکره را با مماشات و سازش در برابر دشمن یکسان می‌گرفتند.

با این حال، کسانی که از این اصطلاح استفاده می‌کنند، به‌ندرت آن را تعریف می‌کنند. «پیروزی» یعنی دستیابی به اهداف سیاسی‌ای که به خاطر آن‌ها وارد جنگ شده‌ایم. اما «پیروزی نظامی» معنایی فراتر از این دارد. صفتِ «نظامی» نشان می‌دهد که این اهداف از طریق نبرد و جنگ تأمین می‌شوند، نه پشت میز مذاکره. مذاکره مستلزم سازش و مصالحه است و این خطر را نیز در پی دارد که طرفین با وقت‌کشی، روند مذاکرات را به درازا بکشانند و اراده‌ی سیاسی طرف مقابل را فرسوده کنند. در مقابل، پیروزی در میدان نبرد این نوید را می‌دهد که دشمن چنان درهم‌شکسته و به زانو درآمده باشد که جز پذیرفتن شروط پیروز، آن هم در چارچوب زمانی تعیین‌شده از سوی او، هیچ انتخاب معنادار دیگری نداشته باشد. جذابیت و رواج گسترده‌ی این تصور، از همین وعده سرچشمه می‌گیرد.

اما تصورِ پیروزی نظامی، اسطوره‌ای خطرناک است. همه‌ی جنگ‌های دوران مدرن با توافق‌هایی پایان می‌یابند که از طریق مذاکره حاصل می‌شوند؛ مذاکره راه‌حلِ جایگزینی نیست که فقط در صورت شکست گزینه‌ی مطلوب‌تر به آن روی آوریم. برای پایان دادن به جنگ، هر دو طرف باید تصمیم بگیرند که از جنگیدن دست بکشند و چنین تصمیمی همواره مستلزم چانه‌زنی‌های جدی و قابل‌توجهی است. البته ویرانگری اهمیت دارد؛ همین ویرانگری است که جنگ را از سیاست در زمان صلح متمایز می‌کند. اما نقش آن، شکل دادن به توافق است، نه نابود کردن کامل دشمن؛ اتفاقی که تقریباً هرگز رخ نمی‌دهد.

اسطوره‌ی پیروزی نظامی بارها دولت‌ها را به آغاز کردن یا ادامه دادن جنگ‌ها بر پایه‌ی تصورات نادرست درباره‌ی چگونگی پایان آن‌ها سوق داده است. دولت ترامپ بر این باور بود که می‌توان ایران را با توسل به زور به تسلیم بی‌قیدوشرط وادار کرد؛ اما ایالات متحده اکنون خود را در وضعیتی از بن‌بست می‌بیند. اعتقاد دولت نتانیاهو به اینکه می‌تواند حماس را از نظر نظامی شکست دهد، جنگ غزه را در مسیر دستیابی به هدفی دست‌نیافتنی طولانی‌تر کرده است. پوتین نیز با این انتظار که در میدان نبرد در اوکراین به پیروزی برسد، هر دو کشور را درگیر جنگی کرده است که چشم‌انداز روشنی برای پایان آن دیده نمی‌شود.

اگر شی جین‌پینگ، رهبر چین، نیز مرتکب همین اشتباه شود، حمله به تایوان ممکن است پکن را درگیر منازعه‌ای کند که آغاز کردنش آسان‌تر از پایان دادن به آن است؛ منازعه‌ای که پیامدهایش بسیار فراتر از تنگه‌ی تایوان خواهد رفت. از سوی دیگر، اگر ایالات متحده تصور کند که می‌تواند در جنگ با چین به پیروزی نظامی دست یابد، این کشور نیز ممکن است خود را درگیر نبردی فرسایشی بیابد که پایان دادن به آن آسان نیست.

برداشت‌های مبهم و آشفته از چگونگی پایان یافتن جنگ‌ها، پیش از آغاز جنگ نیز به خطاهایی در حوزه‌ی اطلاعات و ارزیابی‌های اطلاعاتی، نوسازی نظامی و طراحی نیروهای مسلح دامن می‌زند. همچنین، درک نادرست از رابطه‌ی میان چانه‌زنی و جنگیدن، به ناتوانی نظام‌مند در پیوند دادن راهبرد مذاکره با برنامه‌ریزی عملیات نظامی می‌انجامد. تا زمانی که سیاست‌گذاران درک نکنند که جنگ‌ها تنها هنگامی پایان می‌یابند که هر دو طرف آماده‌ی زمین گذاشتن سلاح‌های خود باشند، همچنان از ناتوانی نیروی نظامی در تحقق اهداف سیاسی‌شان سرخورده خواهند شد.

کارتاژ یک استثنا بود

هیچ جنگی در دوران مدرن نتوانسته است توانایی دشمن را برای مقاومت از بین ببرد. طرف‌های درگیر همواره می‌توانند، اگر بخواهند، به جنگیدن ادامه دهند؛ حتی اگر دشمن نیروهای نظامی‌شان را در میدان نبرد درهم بشکند یا پایتختشان را تصرف کند. چنین پایداری‌ای می‌تواند ورق را برگرداند و سرنوشت جنگ‌ها را تعیین کند. پیروزی در جنگ مستلزم آن است که به جنگجویان باقی‌مانده و حتی کسانی که ممکن است به مقاومت بپیوندند، توافقی پیشنهاد شود که آن را به ادامه‌ی مقاومت ترجیح دهند. این توافق‌ها ممکن است یک‌طرفه و به‌شدت به سود یک طرف باشند. بااین‌حال، مفاد توافق و چانه‌زنی بر سر آن همواره اهمیت دارند: هیچ جنگی پایان نمی‌یابد، مگر آنکه هر دو طرف تصمیم بگیرند توافقی را بپذیرند و به جنگیدن پایان دهند.

تنها راه جایگزین، نابودی فیزیکی دشمنان است. روم زمانی موفق به چنین کاری شد که با به‌بردگی گرفتن شهروندان باقی‌مانده‌ی کارتاژ و بنا بر روایتی افسانه‌ای، پاشیدن نمک بر ویرانه‌های شهر ــ به‌گونه‌ای که دیگر چیزی در آن نروید ــ به جنگ سوم پونیک پایان داد. اما در دوران مدرن، هیچ جنگی به این معیار نرسیده و تنها شمار اندکی حتی به آن نزدیک شده‌اند. از پایان جنگ‌های ناپلئونی در سال ۱۸۱۵ تاکنون، طرف‌های شکست‌خورده در جنگ‌های میان دولت‌ها، به‌طور میانه، هشت درصد از نیروهای خود را از دست داده‌اند. در دو سوم این جنگ‌ها، میزان تلفات نیروها کمتر از ده درصد بوده است. تنها کشوری که بیش از ۹۰ درصد نیروهای خود را از دست داد، پاراگوئه بود؛ آن هم در جریان جنگ ائتلاف سه‌گانه (۱۸۶۴ تا ۱۸۷۰). بیشتر طرف‌های درگیر، بسیار پیش از آنکه توانایی‌شان برای مقاومت به پایان برسد، شکست را می‌پذیرند؛ یعنی به توافقی تن می‌دهند که شروط آن به زیانشان است.

توافق‌هایی که به جنگ پایان می‌دهند، ممکن است صریح یا ضمنی باشند. در مذاکرات صریح، طرفین مستقیماً با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند، پیشنهاد می‌دهند و به پیشنهادهای یکدیگر پاسخ می‌دهند؛ از جمله می‌توان به آتش‌بس جنگ کره و توافق‌های دیتون در سال ۱۹۹۵ اشاره کرد که به جنگ بوسنی پایان دادند. در چانه‌زنی ضمنی، طرفین بدون ورود به مذاکرات رسمی، از طریق اقدامات، تهدیدها یا اعلام مواضع خود، پذیرش یا رد شروط طرف مقابل را نشان می‌دهند.

برای مثال، جنگ خلیج فارس در سال‌های ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ زمانی پایان یافت که ائتلاف به رهبری ایالات متحده آتش‌بسی یک‌جانبه اعلام کرد و نیروهای عراقی نیز بدون آنکه تبادل دیپلماتیکی صورت بگیرد، جنگیدن را متوقف کردند. نبردها به صدام حسین، رئیس‌جمهور عراق، نشان داده بود که ادامه‌ی مقاومت، پیشروی بیشتر نیروهای ائتلاف را در پی خواهد داشت و حتی ممکن بود آن‌ها را به بغداد برساند. اعلام آتش‌بس نیز این پیام را منتقل می‌کرد که نیروهای آمریکایی و متحدانشان مواضع خود را حفظ خواهند کرد، مشروط بر آنکه نیروهای عراقی نیز همین کار را انجام دهند. صدام این پیام را دریافت کرد و متقابلاً به آن پاسخ داد. سپس ژنرال نورمن شوارتسکف، فرمانده ائتلاف، به بغداد دستور داد هیئتی نظامی را برای مذاکره درباره‌ی قطع درگیری‌ها به پایگاه هوایی صفوان اعزام کند. نتیجه‌ی این فرایند به‌شدت به سود ایالات متحده و متحدانش بود. آن‌ها کویت را آزاد کردند؛ هدف اصلی‌شان همین بود. صدام حکومت خود را حفظ کرد، اما فتوحاتش را از دست داد و با محدودیت‌هایی در دوران پس از جنگ روبه‌رو شد؛ در نتیجه، وضعیت او از پیش از حمله به کویت بدتر شد.

ارتش عراق دیگر قادر نبود از مواضع خود دفاع کند یا در برابر پیشروی نیروهای ائتلاف مقاومت کند، اما بسیاری از سربازان آن همچنان به جنگیدن ادامه دادند؛ حتی پس از سقوط بغداد، زمانی که تنها گزینه‌شان روی آوردن به شیوه‌های نامتعارف جنگ بود. بعثی‌های سنی‌مذهب، شرایطی را که به‌طور ضمنی به آن‌ها پیشنهاد شده بود، درک می‌کردند: زندگی زیر حاکمیت دولتی شیعه که با حمایت ایالات متحده بر سر کار آمده بود. آن‌ها ترجیح دادند به جنگ ادامه دهند. در سال ۲۰۰۳، تلفات و زخمی های نیروهای نظامی آمریکا کمتر از ۳۰۰۰ نفر بود، اما در هشت سال بعد، این رقم از ۳۳ هزار نفر فراتر رفت. شورشیان نتوانستند حکومت صدام را احیا کنند، اما جنگ در سال ۲۰۰۳ پایان نیافت؛ یعنی زمانی که بغداد سقوط کرد و ارتش رسمی عراق از هم پاشید و عملاً ناپدید شد.

افغانستان نمونه‌ای مشابه به دست می‌دهد. تا اواسط سال ۲۰۰۲، تهاجم آمریکا توان نظامی طالبان را خلع سلاح کرده بود، کابل را به اشغال درآورده بود و رهبران این گروه را از کشور بیرون رانده بود. طالبان نیز، مانند بعثی‌های عراق یک سال بعد، با دشمنی روبه‌رو بودند که برتری نظامی داشت و سرزمینشان را در کنترل خود گرفته بود؛ درحالی‌که در کوتاه‌مدت هیچ چشم‌اندازی برای بازپس‌گیری پایتخت نداشتند. اگر «پیروزی نظامی» می‌توانست به جنگ پایان دهد، افغانستان نیز باید به موفقیتی قاطع برای ایالات متحده تبدیل می‌شد. اما چنین نشد. بازماندگان طالبان، با وجود آنکه وضعیتشان بسیار دشوارتر از وضعیت صدام در سال ۱۹۹۱ بود، شرایط پیشنهادی را نپذیرفتند؛ شرایطی که بر اساس آن، در ساختار حکومت افغانستان جایی برای آن‌ها در نظر گرفته نشده بود. آن‌ها به‌عنوان نیروهای نامنظم به جنگ ادامه دادند و تا سال ۲۰۲۱ کابل را دوباره تصرف کردند، نیروهای آمریکایی را از کشور بیرون راندند و حکومت خود را احیا کردند.

دست‌نیافتنی بودن پیروزی نظامی به این معنا نیست که کارآمدی در میدان نبرد اهمیتی ندارد. اما هدف از جنگیدن، نابودی دشمن نیست؛ بلکه تغییر دادن موازنه‌ی قدرت در چانه‌زنی میان دو طرف است، از طریق تغییر دادن انتظارات آن‌ها درباره‌ی هزینه‌هایی که در آینده متحمل خواهند شد. موفقیت در میدان نبرد می‌تواند زمینه‌ساز مذاکرات ثمربخش شود، اما جایگزین مذاکره نیست.

شروط تسلیم

شاید نمونه‌ای که بیش از همه برای نشان دادن پیروزی نظامی به آن استناد می‌شود ــ یعنی تحمیل پیروزی از طریق نیروی قهریه بر دشمنی که به زانو درآمده است ــ فتح آلمان نازی و ژاپن امپراتوری به دست متفقین در جنگ جهانی دوم باشد. در منازعاتی از افغانستان و اوکراین گرفته تا غزه، سیاست‌گذاران و صاحب‌نظران بارها به نابودی ظاهری توان نظامی آلمان و ژاپن اشاره می‌کنند و این دو مورد را در تقابل مستقیم با جنگ‌هایی قرار می‌دهند که با توافق از طریق مذاکره پایان یافته‌اند.

بااین‌حال، جنگ جهانی دوم به این دلیل پایان نیافت که طرف‌های شکست‌خورده هیچ گزینه‌ای جز تسلیم نداشتند. نبردها، آلمان و ژاپن را خلع سلاح نکرده بودند. هر دو کشور همچنان توانایی وارد آوردن تلفات بسیار سنگین به متفقین را داشتند و هیچ‌یک نیز تسلیم بی‌قیدوشرط نشدند. پیروزان جنگ به هر دو کشور شروطی صریح ــ یعنی شرایطی مشخص ــ پیشنهاد کردند. امتیازهایی که در این چارچوب داده شد، اندک بود و متفقین بی‌تردید پیروز شدند. اما حتی جنگ جهانی دوم نیز از طریق توافق‌هایی میان طرف‌هایی پایان یافت که هنوز گزینه‌هایی پیش روی خود داشتند.

ژاپن امپراتوری در طول جنگ نزدیک به هشت میلیون سرباز به میدان فرستاد. کمتر از دو میلیون نفر از آنان در نبردها کشته شدند. هنگامی که ژاپن در اوت ۱۹۴۵ تسلیم شد، بیش از شش میلیون سرباز مسلح، مجهز، یونیفورم‌پوش و تحت فرماندهی، همچنان در میدان حضور داشتند. این نیروها دیگر قادر نبودند فتوحات ژاپن را بازپس گیرند؛ فتوحاتی که متفقین از اواسط سال ۱۹۴۲ به‌تدریج آن‌ها را پس گرفته بودند. تا تابستان ۱۹۴۵، ایالات متحده نیروی دریایی ژاپن را به بنادرش رانده و کنترل توکیو بر حریم هوایی و مسیرهای دریایی را قطع کرده بود. در نتیجه، متفقین در آستانه‌ی حمله به ژاپن و برکنار کردن امپراتور هیروهیتو قرار داشتند.

بااین‌حال، ژاپن همچنان مقاومت می‌کرد؛ نه به این دلیل که انتظار داشت ارتش‌های متفقین را نابود کند، سرزمین‌های ازدست‌رفته را بازپس گیرد یا نیروی مهاجم را به دریا بریزد، بلکه از آن رو که می‌خواست با تهدید به کشتن شمار بیشتری از نظامیان متفقین ــ بیش از آنچه متفقین حاضر بودند برای پیروزی بپردازند ــ شرایط قابل‌تحمل‌تری برای توافق نهایی به دست آورد. ژاپن همچنان از اهرم فشار قابل‌توجهی برخوردار بود. در نبرد اوکیناوا، که در ژوئن ۱۹۴۵ به پایان رسید، نیروهای ژاپنی ۵۰ هزار نفر از نیروهای آمریکایی را کشته یا زخمی کردند. در ماه اوت، وزارت جنگ ایالات متحده برآورد کرد که حمله به خاک ژاپن صدها هزار تلفات دیگر به بار خواهد آورد. رهبران ژاپن از این موضوع آگاه بودند و امیدوار بودند که چشم‌انداز چنین تلفاتی، آمریکایی‌ها را به تعدیل شروط خود وادارد. چنین هم شد.

متفقین در کنفرانس کازابلانکا در ژانویه‌ی ۱۹۴۳ خواستار «تسلیم بی‌قیدوشرط» شده بودند، اما هرگز تعریف نکردند که منظورشان از این عبارت دقیقاً چیست. مقام‌های توکیو تصور می‌کردند که این خواسته شامل برچیدن نظام امپراتوری و زندانی کردن امپراتور نیز می‌شود. ژاپن بیش از دو سال به جنگ ادامه داد، به‌جای آنکه چنین سرانجامی را بپذیرد.

در ۲۶ ژوئیه‌ی ۱۹۴۵، پیش از تهاجم برنامه‌ریزی‌شده به ژاپن که قرار بود در ماه نوامبر انجام شود، متفقین اعلامیه‌ی پوتسدام را صادر کردند. این سند بار دیگر خواستار تسلیم «بی‌قیدوشرط» بود، اما در عین حال چندین شرط صریح را نیز مطرح می‌کرد. ژاپن حاکمیت خود را بر چهار جزیره‌ی اصلی‌اش حفظ می‌کرد. نظامیان ژاپنی بدون آنکه در بازداشت نگه داشته شوند، به خانه‌هایشان بازمی‌گشتند. کشور صنایع خود را حفظ می‌کرد و مردم آن نیز به کار اجباری واداشته نمی‌شدند. ژاپن همچنین به مواد خام و تجارت دسترسی می‌یافت. در واقع، اعلامیه خواستار تسلیم بی‌قیدوشرط نبود؛ بلکه شرایط تسلیم را به‌صراحت بیان می‌کرد.

مهم‌تر از همه، در این اعلامیه درباره‌ی جایگاه امپراتور سکوت شده بود؛ سکوتی که بازتاب‌دهنده‌ی بحث‌ها و اختلاف‌نظرهای گسترده میان مقام‌های دولت ایالات متحده بود. برخی، از جمله جیمز برنز، وزیر امور خارجه، خواهان آن بودند که صریحاً اعلام شود هیروهیتو باید به اتهام جنایات جنگی محاکمه شود. در مقابل، برخی دیگر، از جمله هنری استیمسون، وزیر جنگ، استدلال می‌کردند که چنین خواسته‌ای جنگ را طولانی‌تر خواهد کرد و ترجیح می‌دادند هیروهیتو بر تخت امپراتوری باقی بماند.

سند نهایی، در مقام مصالحه، در این باره چیزی نگفت. استیمسون امیدوار بود ژاپن این سکوت را پیشنهادی ضمنی برای حفظ نظام سلطنتی تلقی کند؛ و همین‌طور هم شد. توکیو این سکوت را نشانه‌ای دانست از اینکه امپراتور می‌تواند در مقام خود باقی بماند. هیروهیتو تا زمان مرگش در سال ۱۹۸۹ امپراتور ژاپن بود.

این امتیازدهی محدود بود، اما بی‌اهمیت نبود. تغییر رژیم همچنان هدف اصلی متفقین به شمار می‌رفت، اما هرگز تنها هدف آن‌ها نبود. همه‌ی اعضای کابینه‌ی جنگی ایالات متحده بر محاکمه‌ی امپراتور تأکید داشتند. برخی حاضر بودند برای پایان‌دادن به جنگ از این هدف چشم‌پوشی کنند؛ برخی دیگر چنین آمادگی‌ای نداشتند. مصون‌گذاشتن هیروهیتو به معنای صرف‌نظرکردن از هدفی بود که در مقایسه با تغییر رژیم اهمیت کمتری داشت، اما همچنان مهم بود.

پافشاری ژاپن بر دستیابی به این امتیاز بهای سنگینی برای این کشور داشت. اگر توکیو چند ماه زودتر شرایط پیش از اعلامیه‌ی پوتسدام را می‌پذیرفت، صدها هزار نفر جان سالم به در می‌بردند و بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی نیز رخ نمی‌داد. بااین‌حال، توکیو موفق شد متفقین را وادار کند پیشنهاد خود را تغییر دهند؛ در نتیجه، تسلیم ژاپن بی‌قیدوشرط نبود. شکست ژاپن حاصل توافقی بود که در آن کفه‌ی قدرت به‌شدت به سود یک طرف سنگینی می‌کرد، نه پیروزی نظامی‌ای که بدون باقی‌گذاشتن هیچ‌گونه امکان انتخاب و اثرگذاری برای طرف مقابل بر او تحمیل شده باشد.

آلمان نیز نمونه‌ای مشابه ارائه می‌کند. هنگامی که این کشور در ماه مه ۱۹۴۵ تسلیم شد، ورماخت، یعنی نیروهای مسلح آلمان، هنوز بیش از سه میلیون سرباز مسلح داشت که فعالانه به مقاومت ادامه می‌دادند. نیروهای آلمانی از زمان نبرد استالینگراد در سال ۱۹۴۳ پیوسته در حال ازدست‌دادن مواضع خود بودند و در اوایل سال ۱۹۴۵، متفقین تا اعماق خاک رایش پیشروی کرده بودند. بااین‌حال، ارتش آلمان تا واپسین لحظات به جنگ ادامه داد و تلفات سنگینی به دشمن وارد کرد. در نبرد برلین که در آوریل و مه جریان داشت، بیش از ۳۶۰ هزار نفر از نیروهای شوروی کشته یا زخمی یا مفقودالاثر گزارش شدند.

میلیون‌ها سرباز بازمانده‌ی ورماخت می‌توانستند در مناطق روستایی پراکنده شوند، به جنگ نامنظم روی آورند و پس از سقوط برلین نیز به نبرد ادامه دهند؛ همان‌گونه که طالبان افغانستان و بعثی‌های عراق چند دهه بعد چنین کردند. حلقه‌ی نزدیکان هیتلر حتی چنین احتمالی را بررسی کرده و طرح‌های مکتوبی برای مقاومت چریکی تدوین کرده بود. بااین‌حال، جانشینان او تصمیم گرفتند به جنگ پایان دهند و در ۷ مه سند تسلیم را امضا کردند. در مورد آلمان نیز، همانند ژاپن، این تصمیمی انتخابی بود و آلمانی‌ها می‌توانستند راه دیگری در پیش بگیرند. رهبران آلمان در نهایت به این نتیجه رسیدند که پذیرفتن شرایط پیشنهادی، در مقایسه با هزینه‌ی ادامه‌ی نبردی طولانی که آلمان توانایی کامل برای پیش‌بردن آن را داشت، گزینه‌ی مطلوب‌تری است.

هرچند شرایطی که آلمان پذیرفت به‌شدت به زیان این کشور بود، اما به معنای تسلیم بی‌قیدوشرط نبود. متفقین شروط صریحی ارائه کرده بودند و در اوایل سال ۱۹۴۵، برای ترغیب آلمانی‌ها به زمین‌گذاشتن سلاح‌هایشان، از شدت این شروط کاستند. در پاییز پیش از آن، سیاست‌گذاران آمریکایی طرحی را برای آلمانِ پس از جنگ پیشنهاد کرده بودند که به «طرح مورگنتاو» معروف شد. این طرح که هنری مورگنتاو، وزیر خزانه‌داری ایالات متحده، نخستین بار آن را مطرح کرده بود، می‌کوشید با از میان بردن توان صنعتی آلمان، خلع سلاح این کشور و تقسیم آن به دولت‌های کوچک و فقیری که بقایای آلمانِ پیشین محسوب می‌شدند، امکان تجاوزگری دوباره‌ی آن را از بین ببرد. بر اساس این طرح، کارخانه‌های آلمان برچیده می‌شدند؛ منطقه‌ی صنعتی روهر تحت اداره‌ی بین‌المللی قرار می‌گرفت؛ نیروی کار این منطقه به نقاط دیگر منتقل می‌شد؛ معادن آن را نابود می‌کردند؛ غیرنظامیان آلمانی را به کار اجباری در خارج از کشور وامی‌داشتند؛ و دارایی‌های آلمان مصادره می‌شد.

هنگامی که این طرح در سپتامبر ۱۹۴۴ به بیرون درز کرد، یوزف گوبلز، وزیر تبلیغات نازی‌ها، از آن بهره گرفت تا افکار عمومی آلمان را به مقاومت برانگیزد. او استدلال می‌کرد که اگر متفقین قصد دارند چنین بلایی بر سر آلمان بیاورند، آلمانی‌ها باید تا آخرین فشنگ مقاومت کنند. گوبلز به نیروهای آلمانی در شهر آخن، که در آن زمان زیر حمله‌ی نیروهای آمریکایی بود، دستور داد «هر خانه را به یک دژ تبدیل کنند». مقام‌های متفقین که مقاومت سرسختانه‌ی شهر را به طرح مورگنتاو نسبت می‌دادند، علناً از این طرح اعلام برائت کردند و موضع خود را تعدیل کردند.

در کنفرانس یالتا در فوریه‌ی ۱۹۴۵، فرانکلین روزولت، رئیس‌جمهور ایالات متحده، اعلام کرد: «هدف ما نابود کردن مردم آلمان نیست.» در شروط نهایی تسلیم، دیگر خبری از صنعتی‌زدایی، کار اجباری و نابودی دائمی اقتصاد آلمان نبود. در هفته‌های پایانی جنگ نیز متفقین شروط صریح دیگری افزودند: آلمان ضمیمه‌ی خاک کشورهای دیگر نمی‌شد، استقلال خود را حفظ می‌کرد ــ هرچند نه حاکمیت کامل داشت و نه به‌صورت کشوری یکپارچه باقی می‌ماند ــ و برای برقراری نظم داخلی به شهروندان مسلح آلمانی متکی می‌شد.

این شروط چندان سخت‌گیرانه نبودند. پیروزی آشکارا از آنِ متفقین بود. آلمان از تمام اهداف جنگی خود دست کشید، به اشغال نظامی تن داد و به مدت ۴۵ سال تقسیم‌شده باقی ماند. بااین‌حال، شرایطی که جنگ بر اساس آن‌ها پایان یافت، بی‌اهمیت نبود. متفقین خواهان برچیده‌شدن رژیم نازی بودند، اما خواسته‌هایشان به همین محدود نمی‌شد. سرنوشت آلمانِ پس از نازی‌ها، هم برای آلمانی‌ها و هم برای آمریکایی‌ها اهمیت فراوانی داشت.

روزولت صلحی تنبیهی را ترجیح می‌داد که آلمان را به زانو درآورد و برای همیشه تضعیف کند؛ اما در نهایت به نتیجه‌ای ملایم‌تر رضایت داد، زیرا به نظر می‌رسید الگویی که در درجه‌ی نخست مدنظر او بود، برای آلمانی‌ها پذیرفتنی نیست. این تصمیم حاصل بحث و بررسی‌های فشرده بود و نشان می‌داد که رهبران متفقین آگاهانه می‌کوشیدند از شدت شرایطی بکاهند که آن‌ها را بیش از حد سخت‌گیرانه تشخیص داده بودند. آلمان شروطی را پذیرفت که دست‌کم برخی تضمین‌ها را برای دوران پس از جنگ فراهم می‌کردند؛ آن هم پس از آنکه امضاکنندگان دریافتند متفقین دیگر قصد ندارند آلمان را برای همیشه از توان و امکان بازسازی محروم کنند. حاصل کار، توافقی یک‌طرفه و مبتنی بر اعمال فشارِ ضمنی بود؛ اما بااین‌همه، توافقی واقعی بود.

نه توافقی، نه صلحی

هیچ جنگی نمی‌تواند بدون ارائه‌ی پیشنهادی که دشمن قادر به پذیرفتن آن باشد پایان یابد؛ فرقی نمی‌کند نیروهای مسلح یک طرف تا چه اندازه قدرتمند باشند یا موازنه‌ی نبرد تا چه حد یک‌طرفه باشد. طرف‌های درگیر تقریباً همیشه می‌توانند به جنگ ادامه دهند؛ همان‌گونه که طالبان در سال ۲۰۰۲ و بعثی‌های عراق در سال ۲۰۰۳ چنین کردند و آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها نیز در سال ۱۹۴۵ می‌توانستند همین راه را در پیش بگیرند. این مقاومت می‌تواند حتی پس از ازدست‌رفتن پایتخت و فروپاشی نیروهای نظامی متعارف یک کشور ادامه یابد. گاهی نیز چنین مقاومتی می‌تواند سرنوشت جنگ را به‌شکلی چشمگیر دگرگون کند؛ چنان‌که طالبان تا سال ۲۰۲۱ توانستند ورق را به سود خود برگردانند. ادامه‌ی جنگ ممکن است هزینه‌ای سنگین داشته باشد، اما لزوماً بی‌حاصل نیست.

این مسئله چیزی فراتر از بازی با واژه‌هاست. برداشت‌های نادرست درباره‌ی پیروزی نظامی پیامدهایی عمیق دارند. سیاست‌گذارانی که مذاکره را گزینه‌ای درجه‌دوم و کم‌ارزش‌تر از پیروزی نظامی می‌دانند، ممکن است پیشنهادهای اولیه برای گفت‌وگو را رد کنند؛ پیشنهادهایی که می‌توانند جنگ را کوتاه‌تر کنند یا حتی نتیجه‌ی نهایی آن را تغییر دهند. پس از سقوط کابل، نمایندگان رژیم پیشین به سراغ ایالات متحده رفتند و خواستار توافقی شدند که برای آن‌ها جایگاه قانونی و نقشی در افغانستانِ جدید فراهم کند. دولت جورج دبلیو. بوش، با این تصور که به پیروزی نظامی دست یافته و دیگر نیازی به مذاکره با دشمن شکست‌خورده ندارد، این پیشنهادها را رد کرد و دولتی تشکیل داد که طالبان و حامیانشان را کنار می‌گذاشت. حاصل این تصمیم، دو دهه جنگ، ده‌ها هزار کشته، هزینه‌هایی بالغ بر چندین تریلیون دلار و در نهایت بازگشت طالبان به قدرت بود؛ بازگشتی که با منافع ایالات متحده سازگاری بسیار کمتری داشت از آنچه یک توافق مصالحه‌آمیز در سال ۲۰۰۲ می‌توانست داشته باشد.

این مسئله تنها به افغانستان محدود نمی‌شود. در جریان جنگ جهانی دوم، جنبش مقاومت ضد هیتلر در داخل آلمان می‌کوشید حکومت نازی را سرنگون کند و برای پایان زودهنگام جنگ به توافق برسد. این جنبش در سال ۱۹۴۴ تا آستانه‌ی ترور هیتلر پیش رفت، اما اصرار متفقین بر تسلیم بی‌قیدوشرط، دست‌وپای این مخالفان را بست. آن‌ها به‌سختی می‌توانستند دیگر نخبگان آلمانی را متقاعد کنند که با مشارکت در توطئه‌ای برای کودتا، جان خود را به خطر بیندازند؛ آن هم وقتی که حتی در صورت موفقیت، نتیجه چیزی جز نابودی آلمان به دست متفقینی بی‌رحم نبود. حتی اگر شروط تسلیم سال ۱۹۴۵ زودتر اعلام شده بود، باز هم ممکن بود توطئه‌گران شکست بخورند؛ یا کودتا موفق شود، بی‌آنکه به توافقی برای پایان زودتر جنگ بینجامد. بااین‌همه، اصرار متفقین بر دستیابی به پیروزی نظامی، احتمال موفقیت چنین تلاشی را افزایش نداد.

جنگ دولت ترامپ با ایران نمونه‌ی دیگری از همین مسئله است. کاخ سفید اهداف گوناگونی را مطرح کرد، اما از همان آغاز، کارزار نظامی خود را به‌گونه‌ای طراحی کرد که ایران را وادار به چیزی کند که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، «تسلیم بی‌قیدوشرط» می‌نامید؛ نه اینکه اهرم فشاری برای استفاده در پای میز مذاکره ایجاد کند. نقض توافق‌های پیشین، حمله‌ی غافلگیرانه در میانه‌ی مذاکراتِ در جریان و کشتن مقام‌هایی که واشنگتن آن‌ها را متمایل‌تر به مذاکره می‌دانست ــ اقداماتی که ایالات متحده همگی در هفته‌های آغازین جنگ انجام داد ــ از جمله تاکتیک‌هایی نیستند که با هدف فراهم‌کردن زمینه‌ی توافق به کار گرفته شوند. انتظار دستیابی به پیروزی نظامی، دولت آمریکا را از داشتن چارچوبی روشن برای پایان‌دادن به جنگ محروم کرده است؛ آن هم در شرایطی که هزینه‌ها رو به افزایش‌اند: میلیاردها دلار هزینه‌ی نظامی، تحت فشار قرار گرفتن ذخایر تسلیحاتی و اختلالات گسترده‌تر اقتصادی.

جنگ اوکراین نیز همین خطا را نشان می‌دهد. پوتین جنگی را آغاز کرد که هیچ راه عملی و واقع‌بینانه‌ای برای پایان‌دادن سریع و کم‌هزینه به آن نداشت. هنگامی که ماجراجویی نظامی روسیه تا آوریل ۲۰۲۲ شکست خورد، او به مسیر مذاکره‌ای که در ماه مارس برای مدتی گشوده شده بود بازنگشت؛ در عوض، جنگ را تشدید کرد. در سپتامبر همان سال، روسیه چهار منطقه‌ی اوکراین را به خاک خود ضمیمه کرد؛ مناطقی که حتی کنترل کامل آن‌ها را در اختیار نداشت. این اقدام از آن زمان تاکنون فضای مانور مسکو برای مصالحه را محدودتر کرده است.

کرملین به‌جای مذاکره‌ای جدی، بارها دامنه‌ی جنگ را گسترش داده است: با بمباران زیرساخت‌های غیرنظامی اوکراین، بسیج نیروهای بیشتر و حمله به بخش صنعتی اروپا در قالب کارزاری خرابکارانه که پوشاندن ماهیت واقعی آن دشوار است. همه‌ی جنگ‌ها سرانجام پشت میز مذاکره پایان می‌یابند، اما هیچ طرف درگیری نمی‌تواند هر زمان که بخواهد توافقی را به وجود آورد. هر دو طرف باید آمادگی رسیدن به توافق را داشته باشند؛ و روسیه چنین آمادگی‌ای ندارد.

از سوی دیگر، هیچ راهبرد عملی و واقع‌بینانه‌ای که ایالات متحده و اروپا دنبال می‌کردند، نمی‌توانست بدون موافقت پوتین به جنگ روسیه پایان دهد. حتی با وجود کمک‌های چشمگیر آمریکا و اروپا، اوکراین همان‌قدر از دستیابی به پیروزی نظامی ناتوان بود که روسیه؛ و شروط حداکثری مسکو عملاً به معنای پایان حاکمیت اوکراین بود. سیاست‌گذاران آمریکایی و اروپایی باید از همان آغاز درمی‌یافتند که با جنگی طولانی روبه‌رو هستند که راه خروج آسانی از آن وجود ندارد؛ جنگی که به بسیج صنعتیِ مستمر نیاز داشت، نه مجموعه‌ای از بسته‌های کمک کوتاه‌مدت. این بسته‌های کمکی نه برای پیمانکاران صنایع دفاعی و نه برای کرملین، نشانه‌ای معتبر از پایبندی و عزم راسخ متحدان به شمار نمی‌رفتند. هدف از نبرد، گشودن فضایی برای چانه‌زنی است؛ اما انتخاب‌های پوتین تاکنون چنین فضایی ایجاد نکرده‌اند و تنها ادامه‌ی نبردی بسیار شدیدتر و گسترده‌تر می‌تواند آن را به وجود آورد.

عادتی پرهزینه

درک نادرست از چگونگی پایان‌یافتن جنگ‌ها می‌تواند به عملیات نظامیِ بدطراحی‌شده منجر شود. از آنجا که همه‌ی جنگ‌ها با نوعی توافق پایان می‌یابند، تنها هدف عقلانیِ جنگیدن، تغییر شرایط آن توافق به سود خود است. بااین‌حال، سیاست‌گذاران آمریکایی به‌ندرت راهبرد مذاکره را با برنامه‌ریزی کارزارهای نظامی یکپارچه می‌کنند. طرح‌های نظامی آمریکا برای افغانستان در فاصله‌ی سال‌های ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۳، از جمله طرح‌هایی که واشنگتن پس از آغاز مذاکرات با طالبان در سال ۲۰۱۱ دنبال کرد، مقام‌های وزارت امور خارجه را که مسئول دستیابی به توافق سیاسی بودند، کنار می‌گذاشتند و هرگز توضیح نمی‌دادند که ادامه‌ی عملیات نظامی چگونه می‌تواند اهرم فشاری در مذاکرات ایجاد کند. در عوض، نیروهای آمریکایی عمدتاً در مواضع ثابتی باقی می‌ماندند تا امنیت مردم را تأمین کنند. این رویکرد دست واشنگتن را در مذاکرات ضعیف‌تر می‌کرد، زیرا توانایی آن را برای جابه‌جایی مجدد نیروها محدود می‌ساخت و امکان تهدید معتبر یا ارائه‌ی مشوق به جناح‌های مختلف طالبان را ــ بر اساس میزان آمادگی آن‌ها برای مذاکره ــ کاهش می‌داد.

دلبستگی افراطی به پیروزی نظامی می‌تواند برنامه‌ریزی دفاعی در دوران صلح را نیز منحرف کند. ساختار نیروهای مسلح ایالات متحده امروزه بر اساس این فرض شکل گرفته است که جنگ‌ها کوتاه و قاطع خواهند بود. ذخایر مهمات محدود است؛ آمادگی برای بازسازی نیرویی حرفه‌ای و برخوردار از مهارت‌های بالا، در صورت فرسوده‌شدن یا از دست رفتن آن، بسیار اندک است؛ و نگهداری سلاح‌ها و تجهیزات ذخیره نیز وضعیت مطلوبی ندارد. این سیاست‌ها توانایی ادامه‌دادن به جنگ در بلندمدت را فدای قدرت کشتار در کوتاه‌مدت می‌کنند و بر این فرض استوارند که ایالات متحده می‌تواند با نابودکردن ارتش دشمن، درگیری را به‌سرعت پایان دهد. اما اگر پایان‌دادن به جنگ به معنای چانه‌زنیِ مبتنی بر اعمال فشار باشد ــ فرایندی که در آن دشمنان تقریباً همیشه می‌توانند به جنگ ادامه دهند ــ واشنگتن نمی‌تواند صرفاً با تصمیم خود جنگ‌ها را کوتاه کند. دوراندیشی حکم می‌کند که تصمیم‌هایی را که بر فرضی مخالف این واقعیت استوارند، از نو بررسی کنیم.

برنامه‌ریزان نظامی ایالات متحده تنها کسانی نیستند که با این مشکل روبه‌رو هستند. فرضِ کوتاه‌بودن جنگ‌ها، بر پایه‌ی این تصور که می‌توان از طریق پیروزی نظامی به آن‌ها پایان داد، برای همه خطرناک است. برای مثال، حزب کمونیست چین نباید تصور کند که می‌تواند با یک عملیات نظامی سریع، جنگ بر سر تایوان را به پایان برساند. مدت‌زمان چنین جنگی به تصمیم‌هایی در تایپه و واشنگتن بستگی خواهد داشت که پکن می‌تواند بر آن‌ها تأثیر بگذارد، اما نمی‌تواند کنترلشان کند. آغاز جنگی که تنها در صورتی نتیجه‌بخش خواهد بود که دشمن به‌سرعت تسلیم شود، نوعی قمار است؛ قماری که به‌آسانی می‌تواند به درگیری‌ای طولانی و فرساینده بینجامد؛ درگیری‌ای که هزینه‌ی نهایی آن از ارزشی که اهداف مورد مناقشه دارند، فراتر رود.

ایالات متحده نیز نمی‌تواند فرض کند که ذخیره‌ای اندک از تسلیحات پیشرفته، ارتش چین را به‌سرعت شکست خواهد داد. اگر چین به جنگ ادامه دهد، این جنگ کوتاه نخواهد بود؛ هرقدر هم که ایالات متحده قدرت آتش خود را به میدان بیاورد. اگر تایوان به‌جای ادامه‌ی مقاومت، شروطی نامطلوب را بپذیرد، توافق حاصل‌شده توافقی نامطلوب خواهد بود؛ هرقدر هم که واشنگتن به آن کمک کرده باشد. قدرت نظامی ایالات متحده می‌تواند دامنه و شرایط چانه‌زنی را شکل دهد، اما نمی‌تواند بدون توافقی که در آن همه‌ی طرف‌ها شروطی حافظ منافع ایالات متحده را بپذیرند، جنگ را به پیروزی برساند.

ازاین‌رو، برنامه‌ریزی برای چنین درگیری‌ای مستلزم چیزی بیش از شمارش کشتی‌ها، موشک‌ها و هواپیماهاست. سرنوشت جنگ بر سر تایوان به عوامل گوناگونی بستگی خواهد داشت: آمادگی تایوان برای تحمل بمباران و محاصره؛ محاسبات شی جین‌پینگ درباره‌ی هزینه‌های سیاسیِ ادامه‌ی جنگی طولانی در مقایسه با خطرات عقب‌نشینی؛ و انگیزه‌ی نیروهای چینی که برای نخستین بار در نیم‌قرن گذشته با جنگی در مقیاسی گسترده روبه‌رو می‌شوند. ارزیابی این متغیرها دشوارتر از مقایسه‌ی تجهیزات نظامی است، اما احتمال آن‌که این عوامل سرنوشت چنین جنگی را تعیین کنند، به همان اندازه است.

نیروی نظامی هرگز نمی‌تواند عاملیتِ طرف مقابل را به‌طور کامل از میان ببرد. سیاست‌گذارانی که این واقعیت را نادیده می‌گیرند، همچنان جنگ‌هایی را آغاز خواهند کرد که نمی‌توانند آن‌ها را با موفقیت به پایان برسانند؛ در نتیجه، طرح‌ها و نیروهای نظامی‌شان نیز با درگیری‌هایی که سرانجام درگیرشان می‌شوند، تناسب نخواهد داشت. چسبیدن به اسطوره‌ی پیروزی نظامی، عادتی پرهزینه است.