Select Page

خالو نشسته بود لبه‌ی جالبوت، پایش تو آب، نگاهش دوخته به افق.

گفت:

«مونارم… می‌دونی یعنی چه، بُوگو؟ یعنی اون که ماندگاره…

اون که عمرش به یک روز و دو روز بند نیست.

اونی که تا ابد قراره بمونه، عین داغی که رو دل آدم حک می‌شه.»

 

بعد چشماش را ریز کرد، انگار بخواد از لا به‌لای موج‌ها یه خاطره‌ی

قدیمی را پیدا کنه.

«بوشهری به هر کسی نمی‌گه مونارم، ها! این اسمیه که واسه‌ی

دل‌بستگی‌های اصیل خرج می‌شه، واسه‌ی آدمی یا چیزی که هرچی

روزگار بخواد تکونت بده، باز هم کنارت می‌مونه. مثل یاد مادر،

مثل بوی شرجی، مثل صدای زار که نصفه‌شب آدمو بیدار می‌کنه.»

 

خالو خندید. صدای خنده‌ش مثل موجی بود که به پهلوی لنج می‌خورد.

«فتنه شدی بُوگو… آره، خودت نمی‌دونی، ولی مونارمی!

موندگاری تو دل این دریا و دل این مردم… هرچی باد بیاد و بره،

تهش همین یه چیز می‌مونه: یاد تو.»

 

 

بعد خالو اشاره کرد به تور بزرگی که کنار جالبوت ولو شده بود.

«می‌بینی این یزله‌ها؟ این ماهی‌های باریک نقره‌ای… هرچی موجشون بزنه، باز برمی‌گردن سمت دریا. واسه همین من همیشه می‌گم یزله هم مونارمه؛ همونی که برنمی‌گرده به خشکی، موندگار دریا می‌مونه.»

 

یه قلاب زنگ‌زده برداشت، انداخت تو آب.

«ما هم همینیم بُوگو. آدم اگه یه بار دلش گره بخوره به این خلیج، به این نمک، دیگه نمی‌تونه دل بکنه. می‌مونه، حتی اگه روزگار بندازه‌ش این‌ور و اون‌ور. مونارم یعنی همینه… یعنی دل آدم یه جوری وصله به جایی که دیگه هیچ بادی نتونه بکنه‌ش.»

 

خالو سرش را آورد پایین، صدایش آرام شد:

«حالا بگو ببینم، تو هم دلت مونارمی شده یا هنوز می‌خوای پر بزنی بری؟»

 

مثل شوهای جنگ و رگبار ضد هوایی، مثل صدای تیر انداختن به سمت بچه‌های اعدامی تو ساختمان فرمانداری.

مثل ناله‌ی دی ماشو که اجازه نداشت بلند کنه؛ بغضش رو تو گلوی پر از دود و ترس خفه می‌کرد، عین شوری همین دریا.

مثل همه غم‌های عالم که تو دل آدم مونار می‌شه، همون‌طور که شیلو می‌شینه رو بدنه‌ی جالبوت و دیگه نمی‌شه پاکش کرد.

همین خاطره‌هاست که نصفه‌شب، آدمو از خواب می‌پرونه؛ بیدار می‌کنه، بی‌هیچ دلیلی، انگار یکی از دل دریا صداش بزنه:

«یادت هست؟ یادت بمونه…»

 

خالو نفسش را داد بیرون، تور یزله را کمی تکان داد، ماهی‌ها توی نور فانوس برق زدند.

«می‌دونی بُوگو… بعضی چیزا، بعضی آدم‌ها، بعضی داغ‌ها… مونارمن. هرچی بخوای فراموش کنی، ته ته دلت می‌مونن. مثل خلیج، مثل نمک، مثل خاطره.»

 

و بعد، انگار بغضی توی صدایش ریشه دوانده باشد، آرام گفت:

«آدم خیال می‌کنه می‌تونه از درد بگریزه، ولی نمی‌شه… آخر شب، همون صدای رگبار و ناله و موج، برمی‌گردن سراغت. تو تاریکی، می‌نشینن کنارت، دست می‌کشن به شونه‌ت، می‌گن: “ما اینجاییم، یاد ما موندگاره…”»

خالو چشم دوخت به آب سیاه، به ماهی‌هایی که می‌درخشیدن، و زمزمه کرد:

«بُوگو، دلت اگر مونارم شد، دیگه هیچ راه برگشتی نداری. اون‌وقت هم عاشق می‌شی، هم اسیر… اسیر خاطره‌هایی که از هزار تا طوفان قوی‌ترن.»

 

سکوتی افتاد، آن‌قدر عمیق که صدای کشیده شدن موج به زیر شکم جالبوت هم شبیه آهِ کسی بود که نمی‌خواست دیده شود.

خالو دوباره به آرامی گفت:

«می‌دونی… بعضی شبا آدم دلش می‌خواد این فانوسو خاموش کنه، خودش باشه و تاریکی و صدای این آب. شاید همون‌جا، بین ماهی یزله و نمک و شیلو، خودش رو پیدا کنه… همونی که سال‌هاست گمش کرده.»

 

باد ملایمی صورتش را نوازش کرد.

«دلت اگر مونارم بشه، بُوگو، دیگه نه از زخم می‌ترسی، نه از تنهایی… فقط از یه چیز می‌ترسی: روزی برسه که دیگه یادت نیاد چرا عاشق شدی… چرا موندی… چرا دلت گره خورد به این همه غم شیرین.»

 

و خالو همان‌طور که به سیاهی آب خیره بود، نفسش را عمیق کشید و زیر لب گفت:

«نصفِ شو که می‌شه، غم و غصه‌ی آدم با صدای دریا قاطی می‌شه، می‌ریزه تو موج، شروه می‌شه… شروه‌ای که تا خود صبح، تو گوش آدم زار می‌زنه. آدم می‌فهمه هرچی سعی کنه فراموش کنه، باز ته دلش، همون مونار لعنتی نشسته…»

 

خالو پلک زد، انگار چیزی را از ته خاطرش بالا بیاورد، آهی کشید و گفت:

«بُوگو… بعضی شب‌ها دلم می‌خواد دمام را بردارم، دل‌سیری نصف شو بکوبم، بکوبم، تا همه زخم‌های کهنه از ته سینه‌م بریزن بیرون. یا یه نی و همبونه باد کنم، تا نفس دارم بزنم، زار بکشم، زار کنم، تا دلم خالی بشه… تا شاید این خلیج هم بفهمه چقدر آدم می‌تونه عاشق بمونه و همون‌قدر زخمی.»

 

خالو شانه‌هاش را کمی بالا انداخت، نگاهش را از آب گرفت و به تاریکی آسمون دوخت:

«اما این عشق… نه از اون عشقاست که مردم هر روز قصه‌شو می‌گن. نه، این یه جور دیگه‌ست… از همون عشقاییه که خاص خودشه، که مونار شده، همیشه باهات راه می‌ره، هرجا بری دنبالت میاد، ولت هم نمی‌کنه… عین نمک این دریا که تا ته پوستت می‌مونه.»

 

خالو انگشت‌هاش را توی آب زد و به نمک خشکیده روی پوستش نگاه کرد:

«می‌دونی بُوگو… نمک دریا نمک‌گیرت می‌کنه. یه جوری بهت می‌چسبه که هرچی بخوای بشوریش، باز هم می‌مونه. عین مونار می‌مونه، عین خاطره، عین زخمی که دیگه نمی‌ذاره فراموش کنی. شوری نمک، هم زنده‌ت می‌کنه، هم دل‌تنگت… یه جوری که هرجا بری، انگار یه تیکه از این خلیج باهات راه میاد.»

 

 

خالو نگاهش را از آب برید و به افق دودگرفته دوخت. انگار دنبال چیزی بگردد که سال‌ها بود نمی‌دید.

«بُوگو… هنوز جسد زاغو را دریا پس نداده. انگار اون طفلک هم سرگردونه… همون‌طور که من موندم بین رفتن و موندن.»

نفس عمیقی کشید.

«حالا وقتشه برم. برم سی همیشه. خسته‌م… خسته‌تر از موج، خسته‌تر از شوری نمک. شاید در رفتن چیزی باشه که تو موندن نیست.»

 

خالو با دست‌های پینه‌بسته‌اش طناب جالبوت را شل کرد. جالبوت آهسته‌آهسته، با خالی و پر شدن آب دریا، به حرکت افتاد.

خالو ایستاد، لبخندی که همیشه گوشه‌ی لبش بود، دوباره برگشت.

بی‌آن‌که نگاه کند، آرام از ساحل دور شد.

دور شد، که شاید مونار خودش را بالاخره توی دل دریا پیدا کنه.

 

باد ملایمی از جنوب وزید و بوی شروه، نمک و خاطره را با خودش برد…

ادامه شاید در رفتن چیزی باشد که در ماندن نیست .

من از دور نگاه می‌کردم.

خالو رفته بود. جالبوتش آرام تو موج بالا و پایین می‌شد. انگار خودش هم نمی‌دانست می‌خواهد کجا برود.

ماه نیمه‌جان بود.

باد از سمت جنوب می‌زد.

و من فکر کردم شاید همین امشب، خالو آخرین شروه‌اش را توی دل دریا بخواند.

 

کسی نمی‌دانست چرا زاغو هنوز سرگردان مانده، چرا خالو اینقدر خسته بود.

ولی من می‌دانستم.

آدم اگر سال‌ها مونار دلش را بزند، اگر خاطره و نمک تا ته استخوانش برود، یک روز دلش می‌خواهد برود.

بی‌هیچ حرفی.

بی‌هیچ بدرودی.

 

جالبوت دور شد.

خالو نشسته بود لب پهلو، دستش را رو زانو گذاشته بود و لبخند می‌زد.

و من مطمئنم هنوز همانجا بود.

بین شوری آب و سیاهی شب.

شاید دنبال زاغو.

شاید دنبال خودش.

 

نمی‌دانم کِی جالبوت دیگر دیده نشد.

فقط صدای شروه‌ای که نمی‌دانم از باد بود یا از دهان خالو، پیچید روی موج:

«مونار… مونار…»

 

و من همان‌جا ایستادم.

نمک روی پوستم خشک شد.

و فهمیدم…

فهمیدم که اگر آدم با مردم باشد، اگر دلش به دل‌های دیگری بند باشد، هر کجا هم برود، همیشه وجودش را حس می‌کنی.

 

او که دل به موج سپرد، او که رفت تا مونار خودش را پیدا کند، کم‌کم خودش مونار مردم شد.

همان نمکی که از پوست شسته نمی‌شود.

همان خاطره‌ای که نصف‌شب، توی گوش خلیج شروه می‌شود.

همان شوری که تو را هم زنده می‌کند، هم دلتنگ.

 

و من دانستم…

آدم اگر راست ‌راست عاشق باشد، هیچ‌وقت تنهای تنها نمی‌رود.

می‌شود قصه.

می‌شود یاد.

می‌شود موناری که تا دنیا دنیاست، کنار این موج و نمک، نفس می‌کشد.

 

ناصر کمالی

لندن