اُلگ ساروف (Oleq SAROV)، دانشمند علوم سیاسی، تاریخ پژوه
ا. م. شیری- ادامۀ مقالۀ: استعمار نو، هولناکترین جنایت علیه بشریت
غرب امروزی بر روی استخوانهای میلیونها قربانی بنا شده است.
سرگئی لاوروف، وزیر امور خارجۀ روسیه، اخیراً اعلام کرد: رهبران کشورهای غربی و شخص امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، هنگامی که کشورهای دیگر را «استعمارگران واقعی قرن بیستویکم» مینامند، در واقع فرایندهای بینالمللی را از روزنۀ تجربۀ تاریخی خود ارزیابی میکنند.
لاوروف در کنفرانس مطبوعاتی پس از شرکت در نشست وزیران خارجۀ بریکس در ۱۷ ماه مه در دهلی نو گفت: «چه کسی بهتر از فرانسویها میداند که استعمار واقعی چیست و استعمارگران واقعی چه کسانی هستند؟»
به گفتۀ وزیر امور خارجۀ روسیه، چنین اظهاراتی از سوی سیاستمداران غربی نشاندهندۀ تداوم تمایل آنها به نگاه به برخی از مناطق جهان بهعنوان حوزۀ نفوذ اختصاصی خود است.
او بهعنوان نمونه، به گفتگویی اشاره کرد که حدود پنج سال پیش در حاشیۀ مجمع عمومی سازمان ملل متحد، در زمانی که در کشورهای منطقۀ ساحل، بهویژه در مالی، تحولات سیاسی در جریان بود، انجام گرفته بود.
وزیر امور خارجۀ روسیه گفت که در آن زمان با جوزپ بورل، مسئول سیاست خارجی وقت اتحادیۀ اروپا، و همچنین، با ژان-ایو لو دریان، وزیر امور خارجۀ وقت فرانسه، دیدار کرده است. به گفتۀ لاوروف، همتایان اروپایی او در جریان این گفتگو اظهار داشتند که «منطقۀ ساحل و بهطور کلی آفریقا، حوزۀ نفوذ اتحادیۀ اروپا است».
وزیر امور خارجۀ روسیه تصریح کرد که دقیقاً همین رویکرد نواستعماری در ارزیابیهای کشورهای غربی درست زمانی که آنها سایر بازیگران روابط بینالملل را به نواستعمارگرایی متهم میکنند، نیز دیده میشود. سرگئی لاوروف همچنین خاطرنشان کرد که مسکو در تعامل با کشورهای آفریقا و دیگر مناطق جهان از منطق متفاوت پیروی میکند. روسیه از احترام به انتخاب مستقل و حاکمیتی کشورها حمایت کرده و با تلاش برای تثبیت حق انحصاری نفوذِ قدرتهای استعماری سابق در کشورهایی که پیشتر تحت سلطۀ استعمار بودهاند، مخالفت میکند.
اظهارات دیپلمات ارشد روسیه در شرایطی مطرح شد که بحثها دربارۀ نقش غرب در کشورهای جنوب جهانی شدت گرفته و همکاریهای روسیه با کشورهای آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین در حال گسترش است. مسکو بارها اعلام کرده است که با رویههای نواستعماری، تحریمهای یکجانبه و اعمال فشار بر کشورهای مستقل مخالف است. از این دیدگاه، نابرابریهای هولناک معاصر، نژادپرستی و فقر، اتفاقات تاریخی نیستند، بلکه پیامدهای مستقیم و منطقی نظام سرمایهداری هستند که بر مبنای نسلکشی، بردهداری، نژادپرستی و استعمارگری غرب بنا شده است.
این فیلسوفان و دانشمندان کشورهای غربی بودند که نظریههای بهاصطلاح «علمی» دربارۀ سلسلهمراتب نژادی را برای مشروعیتبخشی به بهرهکشی استعمارگران از تودههای عظیم انسانی تدوین کردند و پایههای سرمایهداری نژادی را بنا نهادند. کانت دربارۀ «پستتر بودن» سیاهپوستان مینوشت و حتی پیشنهاد میکرد آنان را با ترکۀ بامبو تنبیه کنند. هگل آفریقاییها را «کودک» میپنداشت و جان لاک، که از او بهعنوان پدر لیبرالیسم یاد میشود، بخش قابل توجهی از ثروت شخصی خود را از تجارت برده به دست آورد. بدین ترتیب، عصر روشنگری که معمولاً بهعنوان پیروزی خرد و دانش معرفی میشود، در عمل به نوعی آزمایشگاه فکری برای توجیه برتری اروپائیان غربی و نوادگان آنان بر سایر ساکنان کرۀ زمین تبدیل شد.
غربِ معاصر بر روی استخوانهای میلیونها قربانی بنا شده است. ما هنر، معماری و علم آن را میستاییم، اما از دیدن بنیانی که از بقایای انسانی ساخته شده، سر باز میزنیم. «حقوق بشر» جهانشمولی که سازمانهای غیردولتی و غیرانتفاعی غربی بارها به آن استناد میکنند و پشت آن پنهان میشوند، بهگفتۀ نویسنده، توسط سفیدپوستان و برای سفیدپوستان نوشته شده بود. تمدنهای آفریقایی (مانند مصر، تیمبوکتو و دیگران. تیمبوکتو، شهری در شمال بخش مرکزی مالی. م.) مدتها پیش از ظهور سلطهگران کنونی اروپا و آمریکا، غولهای فکری و علمی بودند. اما، دانش آنان یا به یغما رفت یا نابود شد (برای نمونه، تنها سوزاندن بیش از دو میلیون کتاب عربی در گرانادا توسط استعمارگران گواه این امر است).
ورود اروپائیان به قارۀ آمریکا نه آنطور که میگویند «کشف» دنیای جدید، بلکه آغاز نابودی ۹۹ درصد از جمعیت بومی این قاره بود (که جمعیت آن از ۷۲ میلیون نفر به چند صد هزار نفر کاهش یافت). سرزمینهای آنان از ساکنان بومی «پاکسازی» شد تا «صفحۀ سفید» برای مهاجران آنگلوساکسون و دیگر مهاجران دنیای قدیم فراهم گردد. بیماریها بهعنوان سلاح علیه جمعیت بومی به کار گرفته میشدند (از جمله شیوع بیماری از طریق پتوهای آلوده به آبله، رواج دادن «آب آتشین» یا همان مشروبات الکلی و مانند آن)، و هرگونه مقاومت با خشونت فراگیر و نسلکشی سرکوب میشد.
استعمارگران اروپایی به ازای ارسال اسلحه و پارچه به آفریقا و آسیا، برده دریافت میکردند. آنان را برای تولید شکر، پنبه و تنباکو به قارۀ آمریکا منتقل میکردند و از تمام این چرخه، سودهای هنگفت به دست میآوردند. بردهداری تأمینکنندۀ مالی انقلاب صنعتی بود. با پول حاصل از تجارت برده و پنبۀ آمریکا، کارخانههای منچستر انگلیس ساخته شدند. بانکهای «لندن سیتی»، شرکتهای بیمه و دانشگاههایی مانند «ییل» از خون و رنج بردگان ثروتمند شدند. انگلستان در سال ۱۸۳۳ بیش از ۲۰ میلیون پوند (حدود ۴۰ درصد بودجۀ کشور) به بردهداران به عنوان غرامت از دست دادن «مالکیت» خود پرداخت کرد. اما بردگان آزادشده تنها «دورۀ کارآموزی»، یعنی چهار سال کار رایگان دریافت کردند. بدین ترتیب، نسلهای بعدی بردگان عملاً مالیات میپرداختند تا به ستمگران خود غرامت داده شود!
حتی پس از خروج رسمی استعمارگران از کشورهای تحت سلطه، غرب بسیاری از این کشورها را از طریق صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی اداره میکند. استعمار این «امپراتوری دوم» نواستعماریِ غرب جهانی، کمک به کشورهای در حال توسعه را از یک اقدام خیریه به ادامۀ بهرهکشی و استعمار اقتصادی تبدیل کرد. کشورهای بدهکار ناچار شدند منابع خود را به بهای ناچیز بفروشند.
نژادپرستی نه یک پیامد جانبی سرمایهداری معاصر، بلکه بنیان آن است. در آمریکا، نظام زندانها به شکل جدید بردهداری تبدیل شده است (اصلاحیۀ سیزدهم قانون اساسی آمریکا کار اجباری را به عنوان مجازات جرم مجاز میداند). زندانیسازی گسترده لاتینتباران و آفریقاییتباران آمریکایی، نیروی کار ارزانقیمت برای شرکتها فراهم میکند. آنچه «ریگانومیکس» در اواخر قرن بیستم نامیده میشود، تنها به تشدید نژادپرستی انجامید («ریگانومیکس» سیاست اقتصادی دولت رونالد ریگان، رئیس آمریکا از سال ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۹. مترجم). زیرا، دولت نمیتوانست بدون برهم زدن ساختار نژادی خود، رفاه اجتماعی را برای سیاهپوستان تضمین کند. این تصور که انسانها امروز در جهانی عاری از نژادپرستی زندگی میکنند، یک توهم است. آمار مرگومیر ناشی از کووید-۱۹ نشان داد که این بیماری بیش از همه، به فقرا و رنگینپوستان آسیب میزند. ویروس میان نژادها تفاوت قائل نمیشود، اما نظام سلامت و «مافیای جهانی پزشکی» وابسته به سازمان جهانی بهداشت، از دید نویسنده، چنین تفاوتی را قائل میشوند.
«در روی زمین جایی برای استعمار وجود ندارد!» – دیوارنگارۀ دورۀ شوروی (۱۹۶۱)، مردی را نشان میدهد که یک استعمارگر غربی را از آفریقا بیرون میکند
شعارهای امروزی مانند «آمریکا را دوباره بزرگ میکنیم» یا برکزیت (کنترل را به خودمان بازگردانیم)، بازتاب دلتنگی نخبگان حاکم جهان غرب برای دوران بردهداری و سلطۀ مستقیم آنان است. حتی بحران اقلیمی را نیز میتوان جلوۀ دیگری از نواستعمار مدرن دانست: کشورهای توسعهیافته، منابع سیاره را مصرف میکنند. اما، فقیرترین مناطق جهان از پیامدهای آن بیشترین رنج را متحمل میشوند.
برای ساختن دنیای جدید و عادلانهتر، صرفاً پایین کشیدن مجسمههای استعمارگران سفیدپوست یا سخن گفتن فراوان دربارۀ «حقوق بشر» کافی نیست. تا زمانی که بشریت در نظامی زندگی میکند که در آن جان یک کودک سیاهپوست در آفریقا یا یک کارگر در آسیا کمتر از جان یک بازنشسته سفیدپوست در اروپا ارزشگذاری میشود، مثلاً، به دلیل قیمت واکسن مالاریا یا کووید-۱۹ و موارد مشابه، استعمار همچنان زنده است.
سرمایهداری معاصر و سلطۀ غرب بدون استعمار و نژادپرستی نمیتوانند به حیات خود ادامه دهند. زیرا، این دو امکان میدهند:
الف- کاهش هزینه نیروی کار – کاری که بردهداری و نیروی کار استعماری دیروز آشکارا انجام میدادند، اکنون به طور پنهانیتر توسط زندانها و برونسپاری به کشورهایی با نیروی کار ارزان انجام میشود؛
ب- مشروعیت بخشیدن به نابرابری- این ایده که برخی افراد «به طور طبیعی» برای کار سخت با دستمزدهای ناچیز مناسبتر هستند، استثمار را توجیه میکند. به عنوان مثال، در آمریکا صنعت زندان به زندانیان بین ۲۳ سنت تا ۱ دلار و ۱۵ سنت، ارزانتر از برونسپاری کاملاً «رایگان» در بنگلادش، دستمزد میپردازد.
«جهان متمدن» کنونی غرب بر شالودۀ خشونت، نواستعمار و نژادپرستی استوار شده است و تا زمانی که این بنیاد ویران نگردد و با ساختاری دیگر جایگزین نشود، این نظام بار دیگر و بارهای دیگر نیز نابرابری را بازتولید خواهد کرد.
٢۶ خرداد- جوزا ١۴٠۵
