کودتا علیه حاکمیت ملت یا عزل یک رئیسجمهور؟
یکی از پرسشهایی که همچنان درباره رویدادهای سال۱۳۶۰ مطرح میشود این است که چرا ابوالحسن بنیصدر، نخستین و تنها رئیسجمهور منتخب مردم ایران، پس از برکناری از مقام ریاست جمهوری، ایران را ترک کرد و نماند تا دستگیر یا کشته شود؟
از دیدگاه نیروهایی که در خرداد ۱۳۶۰ قدرت را به طور کامل در دست گرفتند، بنیصدر مانعی در برابر استقرار نظم سیاسی مطلوب آنان بود؛ نظمی که بر محور تمرکز قدرت و انتقال حق حاکمیت از ملت به ولایت فقیه شکل میگرفت. حسین خمینی مطلبی را افشا کرد، در یکی از جلسات سران حزب جمهوری اسلامی، که با حضور او بود، گفته شد: «اگر در جنگ نیمی از ایران از دست برود و بنیصدر نیز برود، راضی هستیم.» همچنین در نامهای از محمد بهشتی به روحالله خمینی نسبت به وضعیت سیاسی و ضرورت اقدام سریع برای تثبیت قدرت هشدار داده شده بود.
اما از نگاه بسیاری از منتقدان و پژوهشگران تاریخ معاصر ایران، آنچه در خرداد ۱۳۶۰ رخ داد صرفاً عزل یک رئیسجمهور نبود؛ بلکه نقطه عطفی در انتقال حق حاکمیت از ملت به ساختاری بود که مشروعیت خود را نه از رأی مردم، بلکه از ولایت فقیه میگرفت.[۳][۴]
چرا بنیصدر نماند تا کشته شود؟
میپرسند چرا در سال ۱۳۶۰، هنگامی که کودتاچیان علیه انقلاب با سلب حق حاکمیت از ملت به نام «اسلام» و واگذاری آن به یک فرد تحت عنوان «ولیفقیه»، مسیر انقلاب را تغییر دادند، ابوالحسن بنیصدر تصمیم گرفت با لباس نظامی از ایران خارج شود و نماند تا کشته شود؟
پاسخ را باید در ماهیت مبارزه برای آزادی جستوجو کرد. در آیین ما، آنگاه که دشمنان برای خاموش کردن حقیقت، جانِ گوینده آن را هدف قرار میدهند، «هجرت» نه یک انتخاب، بلکه یک مسئولیت تاریخی و اخلاقی است؛ وظیفهای برای آنکه حقیقت زنده بماند و در تاریکی استبداد دفن نشود.
آنچه بنیصدر افشا میکرد صرفاً اختلافی سیاسی با حاکمان وقت نبود. او از روابط، توافقها و زدوبندهای پنهانی پرده برمیداشت که بعدها در عرصه بینالمللی با نامهای «اکتبر سورپرایز» و «ایرانگیت» شناخته شدند.[۶][۷]
اینها تنها نام چند پرونده سیاسی نیستند؛ بلکه نمادهایی از پیوند قدرت، مصلحتجویی و فریب در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ معاصر ایراناند.
تلاش برای حذف ابوالحسن بنیصدر نه به دلیل یک اختلاف سیاسی، بلکه ناشی از هراس از آشکار شدن واقعیتهایی بود که مشروعیت قدرت نوپا را به چالش میکشید.[۱][۲][۸]
وقتی رئیسجمهوری منتخب مردم از قدرت برکنار میشود، ماهها تحت تعقیب قرار میگیرد، امکان دفاع آزادانه از خود را از دست میدهد و حتی شهروندانی که به او پناه دادهاند به مجازات اعدام محکوم میشوند، دیگر مسئله صرفاً یک رقابت سیاسی نیست؛ مسئله، رویارویی حقیقت و قدرت است.[۳][۴][۱۰]
در چنین شرایطی، ماندن و کشته شدن چه سودی برای آزادی و آگاهی مردم داشت؟ آیا حقیقت با حذف حامل آن زنده میماند یا با ادامه مبارزه و رساندن پیام به نسلهای بعد؟
از هشدار درباره استبداد تا رویارویی با قدرت
بنیصدر در سخنرانیها، مقالات و کتابهای خود، بهویژه در «کارنامه رئیسجمهور» که به صورت مستمر برای آگاهی مردم منتشر میشد، بارها هشدار داده بود که تمرکز قدرت در دست یک فرد یا یک حزب، آرمانهای انقلاب ۱۳۵۷ یعنی استقلال، آزادی و حاکمیت مردم را تهدید میکند.[۱][۲]
اختلاف او با حزب جمهوری اسلامی و نیروهای نزدیک به روحالله خمینی زمانی به بحرانی فراگیر تبدیل شد که روشن گردید بنیصدر حاضر نیست اعتماد مردم و رأی آنان را قربانی مصلحت قدرت کند.
سرانجام در ۳۱ خرداد ۱۳۶۰، مجلس شورای اسلامی با رأی به «عدم کفایت سیاسی» او، زمینه برکناریاش را فراهم کرد.[۱۰] مجلسی که در آن برخی نمایندگان شعار «مرگ بر بنیصدر» سر میدادند،دانسته، علیه جمهوریت رای دادند
چند روز پیش از این رویداد، بنیصدر پیشنهاد کرده بود برای حل اختلافات به آرای مردم مراجعه شود. روحالله خمینی در پاسخ گفت: «اگر ۳۵ میلیون نفر مردم ایران بگویند آری، من میگویم نه.» جملهای که، نماد غلبه اراده فردی بر حاکمیت ملت و آغاز آشکار نظریه ولایت مطلقه فقیه بود.[۱][۲]
چرا جان او در خطر بود؟
پس از برکناری بنیصدر، فضای سیاسی کشور با شتاب به سمت سرکوب مخالفان حرکت کرد. بسیاری از هواداران و همراهان او بازداشت شدند و او ناچار شد ماهها در اختفا زندگی کند.[۳][۴]
بنیصدر در خاطرات، مصاحبهها و نوشتههای خود تأکید کرده است که خطر دستگیری و حذف فیزیکی او کاملاً جدی بوده است.[۱][۲][۸]
در چنین شرایطی، امکان برخورداری از یک محاکمه آزاد و علنی نیز از نگاه بسیاری از ناظران سیاسی محل تردید بود.[۳]
افشاگریهایی که از مرزهای ایران فراتر رفت
بخشی از افشاگریهای بنیصدر در سالهای بعد با دو پرونده مهم سیاسی بینالمللی گره خورد:
اکتبر سورپرایز (October Surprise)؛ موضوعی که به مذاکرات پنهانی پیرامون گروگانهای آمریکایی در آستانه انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در سال ۱۹۸۰ مربوط میشد.[۷]
ایرانگیت (Iran-Contra Affair)؛ رسوایی سیاسی دهه ۱۹۸۰ که طی آن فروش مخفیانه سلاح به جمهوری اسلامی ایران از سوی دولت آمریکا از طریق اسرائیل و انتقال درآمد آن به نیروهای کنترا در نیکاراگوئه افشا شد.[۶]
از نگاه بنیصدر، این معاملات پنهانی تنها یک معامله تسلیحاتی نبود، بلکه بخشی از روندی بود که به تداوم جنگ و تثبیت استبداد داخلی یاری رساند.[۱][۲]
اصل وقوع این رویدادها از مهمترین وقایع سیاسی دهه نخست جمهوری اسلامی به شمار میرود.[۶][۷]
«خیانت به امید»؛ شهادت یک دوران
در میان آثاری که ابوالحسن بنیصدر در پرالتهابترین روزهای سال ۱۳۶۰ نگاشت، کتاب «خیانت به امید» جایگاهی ویژه دارد.
این کتاب در یکی از تاریکترین مقاطع تاریخ معاصر ایران نوشته شد؛ زمانی که بنیصدر در مخفیگاه به سر میبرد، خطر دستگیری و حذف او جدی بود و فضای سیاسی کشور به سرعت به سوی انسداد کامل پیش میرفت.[۲][۸][۹]
از نگاه نویسنده، آنچه پس از انقلاب رخ داد صرفاً جابهجایی قدرت نبود؛ بلکه مصادره آرمانهای انقلابی بود که با شعار استقلال، آزادی و حاکمیت مردم شکل گرفته بود.
«خیانت به امید» روایتی است از استقرار استبداد به نام آزادی، خاموش کردن مخالفان به نام دفاع از نظام و دور شدن انقلاب از اهداف اولیه خود.[۲]
موافق یا مخالف دیدگاههای بنیصدر باشیم، این اثر بخشی از روایت تاریخی آن دوران را بازتاب میدهد؛ روایتی که در کنار سایر اسناد و منابع، به فهم دقیقتر یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ معاصر ایران کمک میکند.[۲][۳][۴]
خواندن این کتاب را به هر ایرانی که در پی شناخت ریشههای وضعیت کنونی کشور و فهم بهتر تحولات سالهای نخست پس از انقلاب است، میتوان توصیه کرد.
هجرت؛ انتخابی برای ادامه مبارزه
در فرهنگ آزادیخواهان و در سنت تاریخی هجرت، زمانی که استبداد راه هرگونه فعالیت آزاد را میبندد، حفظ امکان ادامه مبارزه خود به یک وظیفه تبدیل میشود.
از این منظر، خروج بنیصدر از ایران را نمیتوان صرفاً اقدامی برای حفظ جان دانست؛ بلکه تلاشی برای حفظ صدای اعتراض، ادامه مبارزه سیاسی و جلوگیری از دفن حقیقت بود.[۱][۲]
تاریخ پیامبران، آزادیخواهان و مبارزان بزرگ نشان داده است که گاه هجرت، خود شکلی از مقاومت است. همانگونه که استبداد میکوشد با حذف انسانها حقیقت را دفن کند، هجرت این امکان را فراهم میآورد که حقیقت زنده بماند، روایت شود و به آیندگان برسد.
حقیقت و داوری تاریخ
چه با بنیصدر موافق باشیم و چه مخالف، یک واقعیت انکارناپذیر است: نخستین رئیسجمهور منتخب مردم ایران تنها هفده ماه پس از آغاز ریاست جمهوری خود از قدرت برکنار شد و ناچار گردید کشور را ترک کند.[۳][۱۰]
تاریخ بارها ثابت کرده است که حقیقت با سرکوب نمیمیرد. زندان، تبعید، تهدید و سانسور میتوانند صاحبان قدرت را برای مدتی پیروز نشان دهند، اما سرانجام این حقیقت است که از زیر آوار تبلیغات، تحریف و فراموشی سر برمیآورد.
هرچه فشار بیشتر شود، پژواک حقیقت رساتر خواهد شد. شاد باشید
منابع
[۱] ابوالحسن بنیصدر، درس تجربه.
[۲] ابوالحسن بنیصدر، خیانت به امید.
[۳] یرواند آبراهامیان، تاریخ ایران مدرن.
[۴] یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب.
[۵] هما کاتوزیان، ایرانیان؛ تاریخ، سیاست و دولت.
[۶] گزارش رسمی کنگره آمریکا درباره Iran-Contra Affair (1987).
[۷] گزارش ویژه مجلس نمایندگان آمریکا درباره October Surprise Investigation (1993).
[۸] مصاحبهها و خاطرات ابوالحسن بنیصدر در دوران تبعید.
[۹] روزنامههای کیهان، اطلاعات و جمهوری اسلامی، خرداد تا مرداد ۱۳۶۰.
[۱۰] مشروح مذاکرات مجلس شورای اسلامی درباره عدم کفایت سیاسی رئیسجمهور، خرداد ۱۳۶۰.
