تشییع جنازه علی خامنهای که دستگاه حاکم آن را برای تبدیل به نمایش قُدرت صحنه آرایی کرده بود، به تریبونی برای نمایش درماندگی سیاسی و شکاف درونی آن تغییر کارکرد داد. شاید هیچگاه تضاد بین واقعیت و هدفهایی که حاکمیت برای این دست معرکهها تعیین میکند، این چنین نمایان نشده بود.
پیامی که هرگز نرسید
مراسم مُردهگردانی همچون سایر نمایشات خیابانی حاکمیت، در مرتبه نخُست قصد ارسال پیام برخورداری از قُدرت و مشروعیت به طرفهای خارجی را داشت. حاکمان ج.ا همواره در این توهُم بسر بردهاند که به این وسیله میتوانند بر سیاست آنها در قبال خود تاثیر بگذارند و راهکارهایشان را به سود خود تنظیم کرده یا تغییر دهند.
انتقال این پیام به ویژه در شرایطی که رژیم ج.ا در حالت جنگی با دو کشور آمریکا و اسراییل بسر میبرد و رهبر و شمار توجُهپذیری از کادرهای ارشد سیاسی و نظامی خود را از دست داده، دارای اهمیت ویژه ای است. بازماندگان خامنهای تلاش میکنند نشان دهند رژیم آنها در نتیجه این ضربات دُچار گُسیختگی درونی نشده و میتواند روند انتقال قُدرت از رهبر هلاک شده به جانشین او را مُدیریت کند. مراسم مُردهگردانی همان تریبون عُمومی بود که برای بیان این روایت لازم داشت. سازمان دادن مراسم تشییع در حالیکه ردههای نخُست دستگاه قُدرت و نیز زیرمجموعههای آن در یک صف در برابر تابوت دوره پیشین حاضر شده بودند، میبایست در چشم مُخاطبان نشانهای از ثبات و تداوُم سُلطه نظم ولایت فقیهی به حساب آید.
این مُحاسبه در هیچ دورهای داده واقعی نداشته است. مُهم نیست حاکمیت توانسته باشد با چه هزینهای چه تعداد را به خیابان آورده و چند پُرس شام و نهار مجانی تقسیم کرده باشد، در انتها این ترفندها برای آن دستاوردی به بار نیاورده است. شاید اگر در گُذشته برای توجُه دادن به این واقعیت اندکی توضیح لازم میبود، این بار اما سیرک دورهگردی که تابوت در خیابانها میگرداند، آثار بیهودگی نمایش را نیز عرضه میکرد. مراکز نظامی و انتظامی تخریب شده، ساختمانهای مسکونی ویران و نیمه ویران و نماهای آسیب دیده و نه سرآخر، نقش اول نمایش یعنی جنازه خامنهای نه فقط نمادهایی از شکست یک سیاست پُرهزینه و بیفایده هستند، بلکه همچنین ناتوانی قُدرت حاکم را در ارائه سیاست جایگُزین و گیجسری آن در تکرار روش پیشین با همان شکل و همان ویژگیها به تماشا گذاشتهاند.
غیبت ولیعهد در مراسم تاجگُذاری
گُذشته از این، نمایش انتقال پایش شده قُدرت و تثبیت جانشین با یک نقص جدی دست بهگریبان بود و آن غیبت «جانشین» و بازیگر اصلی روی صحنه بود. آقازاده مُجتبی از اسفند ماه سال گذشته ناپدید شده است، زمانی که اسراییل و آمریکا قلعه پدرش را درهم کوبیدند و او را به همراه شُمار دیگری از پایوران ارشد نظامی به هلاکت رساندند. تنها نشانههایی که از آقازاده در دست است یا به وی اشاره میکند، نخُست نشانده شدن او بر جایگاه پدرش از سوی مجلس خبرگان در یک روند مشکوک و پُر ابهام و سپس چند اطلاعیهای است که نام وی را بر خود دارد.
حتی در یک فضای کمتنش سیاسی و بدون تلاطُم نیز چنین فرآیندی از دستبهدست شدن قُدرت پُرسشبرانگیز و غیرطبیعی مینمود. این در حالی است که رژیم ج.ا با دو پا در گرداب بُحران قیامهای تودهای از یکسو و از سوی دیگر بُحران خارجی که به جنگ کشیده شده، فرو رفته است. این بدان معناست که رژیم مُستقر بیش از هر زمان دیگر به نمایش انسجام در بالا و حفظ و تداوُم ساختار قُدرت نیاز دارد.
در نظامهایی که انتخاب رهبر از مجرای غیرانتخابی میگذرد، مراسم تشییع رهبر پیشین همواره صحنهای برای مُعرفی فرد قُدرتمند بعدی است. او با قرار گرفتن در پیشاپیش صف و نهادن خویش در مرکز تبلیغات مراسم، زیر جایگاهی که تصرُف کرده خط تاکید میکشد و به خویشتن به مثابه سُکاندار آن رسمیت سیاسی میبخشد. ارزش نمادین مراسم تابوتکشی در چنین رژیمهایی را میتوان برابر با مراسم تاجگُذاری در نظامهای سلطنتی دانست. غیبت ولیعهد مُجتبی در مراسم تاجگُذاری خود، نه فقط ابهاماتی که در پروسه انتقال قُدرت وجود دارد را قویتر میکند، بلکه باورپذیر بودن پیام اصلی این مراسم مبنی بر استمرار نظم قبلی و انتقال بیچالش زمامداری از پدر به پسر را نیز بسیار دُشوار میسازد.
برای پُر کردن خلاء نقش اصلی، همه بازیگرانی که براساس چینش ساختار قُدرت در رژیم ولایت فقیه نقش درجه دُوُم را بازی میکنند، کنار تابوت خامنهای – یا آنچه که از او باقی مانده – گرد آمده بودند. حُضور سرکردگان نظامی، پایوران ارشد سیاسی، راهاندازی یک کارزار تبلیغاتی گُسترده، پولپاشی و صرف بودجه گزاف برای رنگ و لُعاب مراسم، همه و همه در خدمت القای این روایت بود که روند جابهجایی قُدرت زیر پایش قرار دارد و نظام به گونه مُتحد بر آن مُسلط است.
اما عُمر و پایداری روایت جایگُزین شده حتی کفاف روز تشییع را هم نداد. حمله مُخالفان سازماندهی شدهی مُذاکره به پزشکیان و عراقچی در حالی که شُعار «مرگ بر سازشکار» و «مرگ بر خائنان وطنفُروش» سر میدادند، افسانه کُنترُل اوضاع و یکپارچگی دستگاه حاکم را درهم پیچید. ناظران بهجای استقرار ساختار، شاهد فرار رییس جمهوری و وزیر خارجه آن از هُجوم ابواب جمعی رُقبا شدند.
خودسرها اربابانند
حمله به پزشکیان و عراقچی عُمق اختلافاتی که بر سر بُحران جنگ در لایههای گوناگون قُدرت درگرفته را آشکارتر کرد. تفاوُت این اختلافها با نوع مُشابه در دوران «برجام» در سطح به کُلی مُتفاوتی است که جریان یافته است. در دوره صدارت آخوند حسن روحانی، دو جناح حُکومتی بر سر عقبنشینی و مُذاکره با آمریکا به رویارویی با یکدیگر برخاسته بودند، در حالیکه هر دو زیر هژمونی کانون اصلی قُدرت و در راس آن «رهبر»، قرار داشتند. هدف «اُصولگرایان» از مُخالفت با عقبنشینی و مُذاکره، جلوگیری از دستبالا پیدا کردن باند رقیب آنها، «اعتدالگرایان»، بود. آنها پیرامون تجدیدنظر در استراتژی تدوین شده از جانب «راس نظام» که بر تداوُم بُحران خارجی اُستوار شده بود، نگرانی زیادی نداشتند.
در دوره کُنونی اگرچه مضمون اختلافها ثابت مانده و مساله قُدرت و ثروت همچنان روی میز است، با این حال نزاع نه بین جناحهای سیاسی، بلکه در کانون قُدرت جریان یافته است. در حالیکه پرونده جنگ و مُذاکره را بالاترین نهاد امنیتی ج.ا، «شورای عالی امنیت ملی»، رییس مجلس و یک سرکرده ارشد سپاه پاسداران و نیز رییسجمهوری رژیم مُلاها پیش میبرد، مُخالفان از «کودتا» سُخن میرانند، خواهان «انحلال شُعام و بازگرداندن اختیارات رهبری» شدهاند، شُماری از نمایندگان مجلس تهدید به تحصُن خیابانی در اعتراض به تعطیلی این نهاد میکنند و سرآخر تجمُعات حُکومتی شبانه به مرکزی برای هدایت و سازماندهی مُخالفتها علیه خط مُذاکره تبدیل شده است.
از آنجا که نزاع درون سیستمی بین نهادهای اصلی قُدرت درگرفته، بنابراین در سیاستهای جاری و حوزههای عمل هریک از آنها نیز بیواسطه بازتاب پیدا میکند. این واقعیت را تازهترین درگیری نظامی رژیم ج.ا و آمریکا یادآوری میکند.
هنوز بیش از چند روز از «تفاهُمنامه» شصت روزه نگذشته بود که سپاه پاسداران حمله به کشتیهای تجاری را از سر گرفت. آخرین آن در میانه تیرماه با حمله به سه نفتکش و کشتی تجاری روی داد که موجب واکُنش شدید ایالات مُتحده و حملات چند روزه آن علیه مواضع نظامی ج.ا در طول نوار ساحلی خلیج فارس و دریای عُمان گردید. دونالد ترامپ این حملات را با رگباری از ناسزا به رهبران ج.ا همراهی کرد و آنها را «اوباش»، «بیشرافت» و «بیمار» خطاب کرد. او همچنین «تفاهُمنامه» پاکستان را پایان یافته تلقی کرده و فشار بیشتر نظامی و اقتصادی را نوید داد.
حمله آمریکا در حالی صورت میگرفت که تابوت علی خامنهای در نقش تابلوی سیار کارزار تبلیغاتی قُدرت و مشروعیت در گردش بود و جارچیان، بوق بهدست «حضور میلیونی» را به رُخ میکشیدند و حمایت اجتماعی را هلهله میزدند. چنین مینمود که برخلاف گُذشته که پیامهای ارسالی از طریق نمایشاتی مانند «۲۲ بهمن»، «روز قُدس» یا «راهپیمایی اربعین» با فاصله برگشت میخورد، حاکمان امروز ج.ا اما نباید زمان درازی مُنتظر میماندند تا رویدادهای نامُنتظر به آنها اطلاع دهند که پیامشان گیرندهای نداشته است.
جنگ عُریان
در بُعد داخلی درجه خیالبافی حاکمیت پیرامون میزان تاثیرگُذاری نمایشات خیابانیاش به گونه توجُهپذیری پایینتر است. در این پهنه هدف اصلی جنگ روانی علیه جامعه مُعترض، به هراس افکندن و مُنفعل کردن آن است. راهانداختن تجمُعات سفارشی و سازمان داده شده بخشی از زورآزمایی «نظام» با جامعه است تا آن را از خیابان براند و بر مسیرش به سوی سرنگونی راهبند بگذارد. اما حاکمان ج.ا در این نُقطه نیز دُچار توهُم هستند، اگرچه این بار در خواندن صورتمسالهای دیگر!
سلسله قیامهای تودهای گُواه آن است که اگر صحنهسازیهای حُکومتی نتوانسته کسی را در واشنگتن، تلآویو و بروکسل دوردست پیرامون پایگاه اجتماعی و ثبات سیاسی رژیم حاکم بر کشور بفریبد، به گونه دوچندان نمیتوان اکثریت مردُم مُعترض ایران را که با طرح سرنگونی چشم در چشم آن دوختهاند، تحتتاثیر قرار دهد.
حاکمیت در جنگ علنی با اکثریت مردُم ایران بسر میبرد و آن را پردهپوشی نمیکند. دهها هزار جسد خونین دیماه فقط شاهدان یکی از صحنههای این جنگ هستند. جامعه شاهد است که چگونه حاکمان ج.ا از جنگ خارجی برای سرکوب اعتراضات و ایجاد خفقان استفاده میکنند. توسُل آنها به فجیعترین و بیپردهترین اشکال خُشونت، از یکسو ریشه در آگاهی از برخوردار نبودن از هیچیک از مولفههای مشروعیتساز در حوزههای سیاسی، اقتصادی، اخلاقی و امنیت دارد و از سوی دیگر، درک هراسناک آنان از خواست عُمومی سرنگونی و جهتگیری مُطالبات اجتماعی به این سمت را بازتاب میدهد.
هنگامی که با شُروع دور دُوُم جنگ، حاکمیت تعدادی از مُزدوران خود و شُمار دیگری را با پرداخت پول به خیابان آورد، در حقیقت به گونه مُضحکی در پی پیشگیری از خروش اعتراضاتی برآمده بود که در دل جامعه میجوشید. هدف تجمُعات شبانه ارسال هیچ پیام گُمراهکنندهای نبود؛ هدف، وحشتپراکنی عُریان و اشغال فضای عُمومی با تجمُعکنندگانی بود که در نقش نیروی نیابتی سرکوب عمل میکردند. پس از کُشتار دی، صف جامعه و حاکمیت چندان از یکدیگر مُتمایز و شکاف بین این دو آنچنان بُزُرگ شده است که «نظام» نه چشماندازی برای فریبکاری و پایش افکار عُمومی با ابزارها و ترفندهای سُنتی میبیند و نه بیراهههای پیشنهادیاش به جامعه برای مُنحرف کردن توجُه آن را دارای شانس ارزیابی میکند. از همین روست که برخلاف دوره جنگ دوازده روزه، اینک جستوخیز تبلیغاتی آن گرد ناسیونالیسم فروکش کرده و چاپلوسی از مفهوم «ملت» را فروخورده است.
برآمد
رژیم ج.ا به گرد خویش میچرخد و با خود مُکالمه میکند. در فقدان سیاست و راه چاره، نعش میکشد، تابوت میگرداند و در قعر چاه بیمشروعیتی، ریسمان نجاتش را در تبلیغاتی تکراری و خستهکننده میجوید که حتی برای کشاندن حامیانش به نمایش هم کارایی ندارد.
سرمقاله نبردخلق شماره ۵۰۴ اول تیر ۱۴۰۵
منصور امان
منبع: نبرد خلق شماره ۵۰۴، پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵ – ۲۳ ژوئیه ۲۰۲۶
